من همونم كه يروز مي خواستم دريا بشم
مي خواستم بزرگترين درياي دنيا بشم
آرزو داشتم برم تا به دريا برسم
شبو آتيش بزنم تا به فردا برسم
اولش چشمه بودم زيره آسمون پير
اما از بخت سياه راهم افتاد به كوير
چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند
اما از دست سرنوشت سررام يه چاله كند
...
خورشيد از اون بالاها زمينم از اين پايين
هي بخارم مي كنند زندگيم شده همين
با چشام مرد نمو دارم اينجا مي بينم
سرنوشتم همينه من اسير زمينم