و متولد شد. شاید بتوان دیگر دروغ نگفت و حیله نکرد.
شاید آن وقت دیگر آینه ای لازم نباشد و بتوان خود را در دیگری تماشا کرد و دنیایی همچو اعماق شیشه ای اقیانوسها
پاک و دست نخورده را تجربه کرد من می دانم و باور دارم که در آن روز کسی از زخم و بیماری زجر نخواهد کشید و
نخواهد مرد،گلهای آبی باغچه های کوچکمان دیگر از ترس چکمه های سنگین سربازان در لابه لای تاریکی آوار
سایه ها پنهان نخواهند ماند،رشد خواهند کرد و بزرگ خواهند شد . می دانم که زمین هم در آن روز پوست خواهد
انداخت و آسمان آبی آبی خواهد بود با نم نمی ملایمی از باران که صورت دست نخوردهً شقایق های وحشی را بار دیگر
از میان ان برجهای بی روح و بلند بیدار خواهد کرد ،دریایی به معنای کامل آرامش که هر روز صبح خورشید به آب تنی
در آن خواهد پرداخت و ماهیهایی که دوباره به سطح آب می آیند و آواز خود را بر روی صخره سنگ های بلند می خوانند
، زندان ها را خواهند کوبید تا در آنجا قصری امن برای فرشتگان بر زمین بنا کنند نمی دانم تا رسیدن آن روز چقدر
باقیست و آیا چیزی تغییر خواهد کرد یا نه ؟؟ ولی می خواهم تا ابد به انتظار بنشینم و اسطورهً مردانی را که در زیر
شکاف شب لغزیدند و مرگ را تجربه کردند اما میدان را ترک نگفتند را از یاد نبرم روزی نه چندان دور دنیایی در همین
سرزمین لایق قدمهایشان بنا سازیم.