.
شبی با پدرررررررر !!!
حکایتی غریب اما آشنا
شبی با پدرررررررر !!!
دوش وقت سحر پای از تخت عافیت بیرون نهادندی و همی سوی bedroom پدر اینا , چون مار گزیده ای آسیمه سر و آشفته روانه شدندی .
در آن حالات گیج و ویجی مادر را نظاره نمودم همی بر کاناپه ای ولو گشتندی و در آنسوی پدر به تنهایی در اطاقی بخسبیده بود و بالشتی را در اغوش وگرفتنده بود !
با خود گفتم ای بختت نگون پسر , باز هم جدال این دو یار به فرجام نیک وصال ندادندی و هر یک جداگانه در گوشه ای بخسبیده اند . این چه رسم و ایین شوهر داری و همسرداریست ؟
ای تیره بخت , من , که همانا الگویی نیک سیرت و درست پندار چون این پدر و مادر همچون تحفه ای از سوی بارگاه الهی به من پیش کش گردید .
ای بختت سیاه نگون بخت پسر
ای بختت سیاه
در همین افکار بودندی که خود را طبق رسم دیرین و عادت پیشین بر در یخچالی با مارک آنتی فیریز !!! رسانیدیم . چه کنیم دیگر زندگانی کارمندیست و از سردخانه های امروزی که همانا ساید بای ساید و آب یخ کن دار است در سرای محقر ما خبری نبودندی .
از زور سرما جیش در مثانه مان در حال ماسیدن بود لیک حس رفتن به مستراح و اجابت مزاج در وجودمان نیست بود .در را گشودیم و به اندرونی یخدان سرکی دزدانه افکندیم . هاله ای از نور به سان انوار الهی به فصای تاریک مدبخ افکنده گردید پروژکتور وار !
طبقه زیرین پر بود از زردک(هویج خودمون) و گوجه های خونین رنگ . نا امید نگاه را از طبقه زیرین به طبقه وسطین کشانیدیم لیک انجا نیز جز قابلمه ای ماست اندود و پیاله ای از پس مانده خورش بادمجان شب چیز اضافتی نبودندی .
در این هنگام به یاد سخن بزرگ مردی پاستور نام افتادندی که همی گفتندی سعادتمند کسیست که به مشکلات زندگی لبخندی زند ملیح وار !!
نگاه های خود را با هزاران امید و آرزو به طبقه سه یومین افکندیم . لیک ...
در دل هزاران لعنت بر روح بزرگ پاستور نامی که گفته بودندی سعادتمند کسیست که بر مشکلات زندگانی لبخندی زند ملیح وار , فرستادم و برایش آرزوی آتشی سوزان از درگاه باریتعالی نمودم تا دیگر حوس جاری نمودن جملات صدمن یه غاز ننماید .
سرافکنده و نا امید درب یخدان کذایی را با قدرت تمام بر هم زدندی محکم وار !!
انچنان که خواب از سر و کله ابوی پریدندی و همی سوی صدا روانه شدندی .
در استانه خروج از مدبخ بودندی که ناگاه ابوی را در جلوی خود رویت نمودم .
با خود گفتم حکمن این روح ابویست که سرگردان در خانه به دنبال روح مادر چرخ زنان میچرخد ! حکمن روح ها نیز غریزه جنسی دارند ! چه بسا شدید تر و اتشین تر از جسم ها !!!!!
تاکنون با خود زیاد اندر احوالات روح ها اندیشیدم که آیا آنان نیزد همانند جسم هایشان در سایت های پورنو و زبانم لال سک سی چرخ و تاب میزنند یا اینکه ...
بگذریم ...
پدر بر من نظارتی افکند همچون سواری که بر یابوی خویش نظارت کند !
من نیز طبق عادت دیرین لخت مادر زاد با شورتی گل من گلی و مامان دوز دیدگان را بر دیدگان غضب آلودش دوختندی .( دوختنی شیک تر و محکم تر از دوخت کت وشلوار های ورساچی و ماکسیم و هاکوپیان و ...)
و در این هنگامه بود که مذاکره ای شنیدنی میان این پدر و پسر روی داد , ترکمن چای گونه !
فادر : هان ای پدر سوخته چه میکنی در این شب تیره و تار ؟
پسر : اس کی یوز می پاپا . ناتینگ به خدا
فادر : تو غلط نمودندی ای چس سفید . این چه حرکاتیست . این چه جامه ایست که بر تن آویزان نمودندی ؟
پسر : مای فادر ... مای فادر ... دونت اسپیک لودلی . ننه بیدار میشد یه وخت .
پدر دیدگان خود را درشت نمودندی و نگاهش را غضب الوده تر نمود . خوناشام وار !
پسر : dear father آی وانت اسپیک وید یو . do u have time for me ?
پدر : خبر مرگت همی کپه مرگت را بزن . نیمه شب مرا بیدار نموده ای سی گفتمان ؟ پسره جوعلق ؟!!
پسر : کودکانه وار پای بر زمین کوبید و سر را کج نمود و به حالت لوس وار در زیر لب گفت : اوهو ...اهو ... میخوام ... اهوم
پدر : با خشم و غیض بگفتندی : بنال بنال ببینم چه مرضی گرفته ای در این نیمه شب برفی و یخ بندان بنال .
پسر :
مای فادر
آی ... آی وانت ... I want … .... خجالت میکشم بگم آخه !!!
پدر : بیشتر بر افروخت و باد کرد بوقلمون وار
پسر : خب ... اخه چیطور بوگم ؟
My heart …
I need ...
آی ام alone
پدر : هان ای ور پریده سخن راست گوی . چه بلغور مینمایی ؟
پسر : من زن میخوام . just marrid !!!!!!!!
( در این هنگام پسر حس نمودندی که مثانه اش از زور سردی رو به شعله ور شدن نمودندی!!! و عن غریب جیش سرتا پایش را فرا خواهد گرفت سونامی وار !!!!
پدر : همچون گوزنهایی که صدو اندی سال بر دیفال اتاق آویزانند و همانند برگهای خزان زده و زرد پاییزی خشک شده اند , بی حرکت ماند .
اندکی این دو موجود عجیب الخلقه (فادر و سان) چشم در چشم هم دوختند گویی جن زده اند یا نکیر و منکر را به دیدگان خویش دیدند !
سکوتی وهم انگیز ناک تر از سکوت شب اول قبر بر ورودی مدبخ همی حکم فرما بود !
اندکی بعد ...
فادر : گت آوت ... دهنت هنوز بوی میلک میده ! چیکن
پسر : oh father no … mmmm… I want …. I want FATI
فادر : هیش دخلی به ما ندارد . برو بگیر ببینم چه گلی میخوای به سرت بزنی
پسر : همی خوشحال و اندکی متعجب از این جواب پدر گرامی ! بگفتندی :
OHHH !!! FATHER !!!! REALY ???? I LOVE YOU FATHER I LOVE YOU ….MMM MUCH
فادر : با دست چپ همی لپ راست خویش را که در اثر ماچ و بوسه های بی امان پسر آغشته به تف گردیده بود , پاک نمودندی و همی بگفتندی :
خب گفتمانت همین بود فرزند ؟ به خاطر همین مرا از خواب بیخواب نمودنی جوعلق ؟!!
پسر : اوه DEAR فادر آی نید سام مانی !!! ABOUT 10 میلیون تومن !
FATHER GIVE ME 10 MILYON TOMAN PLEAS .
فادر : شات آپ ... شات آپ چیلدرن آف داگ . شات آپ .
10 میلیون تومن ؟؟؟؟ بگو یه پاپاسی .
پسر : اوه فادر . آر یو کیدینگ ؟ آر یو جوکینگ ؟؟ یو آر مای دی یر فادر . یو آر وری لاولی اند دست و دلباز . آی ام یور سان . ای ام تک فرزند .
فادر : هان ای چیلدرن آف داگ . مگر ما با تو حساب شوخی و جوک داریم ؟ ببند آن گاله ات را تا همی نزدیم وسط آن دو پایت . جوعلق !!!
پسر : فادر ؟؟؟؟؟ پس من چیطوری زند بیگیرم ؟ فاطی فاااااااطی ی ی ی
فادر : در این هنگام گوش پسر را بگرفتندی و همی 360 درجه بپرخاندی و تا دم در اتاق در معیت پسر برفتندی و درب اتاق پسر را باز بکردندی و وی را بحولانید به داخل اتاق و بگفتندی :
ای فرزند گمشو و همی کپه مرگت را بگذار تا فیس FACE)) سگ من آپ نیامده .
پدر این را بگفتندی و درب اتاق پسر را شاتالاق به هم کوبیدندی و غر غر کنان در اتاق خود برفتندی .
سکوت همه فضای دخمه پدری را وگرفته بید . آن سو مادر بر روی کاناپه ای جدا بخسبیده بودندی و این سو پدر بالشت در آغوش بگرفتندی و پسر نیز در آرزوی فاطی چشمان خیسش را بر روی هم بیاوردی و همی خواب رفتندی و خواب های رنگین بدیدندی .
پایان
هر گونه نتیجه گیری اخلاقی اجتماعی و احیانا سیاسی از این نوشته ممنوع و با متخلفان طبق قانون برخورد خواهد شد .