به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته براي تو دلتنگم نوشته شده توسط دنياي فاني خوش آمدید.

ديگه لال بشه زبوني كه بگه كسي رو عشقه **** بي خيال عاشق شدن رو ديگه بي كسي رو عشقه
1 2 3 4 5 6 7 ...12 13

چکنم ؟

چهارشنبه چهاردهم فروردين 1387 ساعت 07:27


سلام

 

(خواهش می کنم از کسانی که لطف می کنند و این مطلب را می خوانند و نظر می دهند یک خورده با دقت تر ، حتی اگر شده دو روز یا حتی بیشتر برای این موضوع فکر کنند اخه با جمع نظراتتون می خوام تصمیم بگیرم )

 

با دفتر خاطراتم چکنم؟

 

راستش مقدمه چینی که بلد نیستم .بنابراین مستقیم سر اصل مطلب

 

نزدیک به 14 دفتره که توش همه چی نوشته ام از فوتبال تا سیاست تا اون روزهای سوم راهنمایی تا اون روزهای پشت کنکوری 14 عید 14 پاییز و همه بود ونبود و احساسم و البته همه اش هم ترس این رو داشتم که روزی که نباشم و یکی که من نمی دونم کیه این دفاتر رو بخونه و حالا راستش بعد از 14 سال اون حس قوی تر شده و من موندم توش با این همه دفتر چیکار کنم دلم هم نمی یاد بهمین راحتی اتش بزنم به همه چیز اخه وقتی بر میگردم و اون سالها رو می خونم می بینم چقدر تغییر کرده ام خودم اطرافیانم حتی می بینم یک چیزی که اون روزها ارزوم بوده حالا برام خنده داره و الی اخری که شاید بتونید حدس بزنید

 

راستش قبلناش فکر می کردم بدهم دست یک کسی که خودم انتخاب می کنم اما می بینم بعد از 14 سال هنوز کسی رو پیدا نکرده ام البته این روزها دارم فکر می کنم یک وصیت نامه بچسبونم روی همه شون و تاکید کنم که پس از مرگم انها رو بسوزانند بدون اینکه بخوانند.

 

نمی دونم چند نفر از شماها خاطراتش رو می نویسه و نمی دونم دفتر چندمتون هست اما ...من کلی دلشوره دارم .

 

ممنون .

 

آتیش ...

چهارشنبه بيست و دوم اسفند ماه 1386 ساعت 08:08


سلام

سلام

سلام

از تمام اهالی زنده رودی درخواست می شود که چهارشنبه سوری جایی قرار نذارند

کار واجب دارم

اخه اتیش کم داریم و به اتیش پاره نیاز داریم

یک بار دیگه سلام

بخدا نمی دونم چطوری شروع کنم ...

اصلا تمام دست و پاهام دارند می لرزند

دلم هزار و هزار بار بیشتر براتون تنگ شده بود

اما

هیچی بگذریم

تمام نوشته هایتون رو خوندم نگید باز این شروع کرد اما دلم می خواست فقط گریه کنم من کوچکتر از انم که جبران خوبی هاتون رو بکنم

راستش الان هم خجالت می کشم این نوشته رو آپ کنم اخه فکرش رو که می کنم می بینم هیچ جوری نمی تونم از پس خوبی هاتون بربیام

راستش همین طوری اومدم فرصت ندارم که مثل گذشته ها هر روز نوشته های قشنگتون رو بخونم

دلم تنگتون شده بود و مثل داغ ترین نقطه کانونی هزار بار دلم سوخت که چرا ....

در ضمن

ما بی وفا نبودیم

زمونه بی وفا بود

اگر کسی هم سوالی داره که بالاخره چی شد

باید بگم

در سفره هفت سین دلم

جای سعادت خالیست

یک دلتنگ دلتنگ دلتنگ

راستی بوس بوس بوس همه تون رو سرتا پاتون رو و اون انگشتا و اندیشه های پر از ظرافتتون ..

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

 

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

 

 

سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش

 

اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

 

و در اخر نمی دونم چه جوری از تک تکتون تشکر کنم که کسی جا نیفتد

به خاطر همه خوبی هاتون ممنون سر میزنم شاید نه مثل گذشته اما سر می زنم  

تا یادم نرفته

سال نو مبارک

12 ماه شکوه شادی و عشق و سربلندی براتون آرزومندم

فداتون لیلا

براي روز تولدم

دوشنبه نهم مهر ماه 1386 ساعت 10:03


همه اش به تعداد آدمایی که از من کوچیکترن زیاد می شه دارم احساس کهن سالی می کنم

پرت و پلا

شنبه هفتم مهر ماه 1386 ساعت 08:09


نوشته بود : پنجره رو که باز کردم یه مگس فرتی اومد تو... انگار مست بود بس که شل پرواز می کرد چند دقیقه بعد یه موجود پرنده تقریبا چهار برابر مگس قبلی نزدیک سقف در حال پرواز بود نفهمیدم اتاقم حیات وحش شده یا مگس جهش ژنتیکی پیدا کرده یا رفته واسه من باباش رو اورده شایدم چند دقیقه دیگه باید منتظر فرود هلیکوپتر باشم پ.ن. اون پاهاش خیلی چندش بود

از عجايب اين روزگار

چهارشنبه چهارم مهر ماه 1386 ساعت 11:13


نوشته بود : جمع چند تا خانم از فامیل، بعد از افطاری وقتی همه آماده ی شروع غیبتن، یکی اینجور شروع می کنه : ! زبون روزه نمی خوام پشت کسی صحبت کنم .اسمشم نمی گم که غیبت نشه !هی می گم پسر جان اینقدراین زن بیچاره ت نسیم رو اذیت نکن، نمی فهمه... انصافا اين رئيس جمهور جواب توهين نامه رئيس دانشگاه كلمبيا رو به بهترين شكل محشري كه مي تونست داد اي ول داداش اي ول

- به ياد اول مهر -جاسوس

دوشنبه دوم مهر ماه 1386 ساعت 09:48


نوشته بود : دوست داشتم حالا که نه آتش نشان شدم، نه خلبان، نه قواص، نه راننده ی تریلی حداقل یه جاسوس بشم نه دوجانبه و سه جانبه یه جور که مافیا کم بیارن ... خيلي دوست داشتم اول مهر چيزي مي نوشتم اما نشد ... فقط يادمه اون موقعه ها (اين يك تيكه اشه ...) ما بوديم و يك پاك كن دو رنگ ابي و قرمز كه افتخاري بود كه اين پاك كن خودكار هم پاك مي كنه و البته خود اون پاك كن كلي به قول يك نفر كاغذ را به فجيعي مي كشوند و حالا ... (شما چي يادتون مياد ..)

فحش

چهارشنبه بيست و هشتم شهريور 1386 ساعت 08:37


نوشته بود : بس که فحش ندادم فکر می کنم اگه بگم گم شو! طرف می ره و دیگه پیداشم نمی شه !ا البته اینم بگم که نامرد! رو مثه آب خوردن می گم بدون اینکه به عواقبش فکر کنم

هي مجنون

دوشنبه بيست و ششم شهريور 1386 ساعت 07:57


هي مجنون !!! كجايي !!! بياو ليلايت را از كوچه پس كوچه هاي اين حافظه هاي عاشق بردار و با خودت ببر ... و بذار دنيايي از شرش راحت بشوند ديگر نه كسي بگويد ليلاي من ...نه كسي بگويد مجنونم ...شايد فرجي شد ...

دلم تنگه استاد هنوزم تنگه ....

شنبه بيست و چهارم شهريور 1386 ساعت 07:48


نخندیا! اما دلم یه نامه میخواد! یه نامه‌ی طولانی پر از نگفتنی! که هرچی بخونی تموم نشه! نخند! واقعا" دلم یه نامه میخواد! وای که اگه نویسنده‌ش هم اوني باشه كه .....! نمي دونم چرا صبحها به زور پا ميشم حس مي كنم با چسب منو چسبوندن به رختخواب البته از اون چسب دوقلوهاي قديمي نه اين جديديها ....مصيب است دل كندن من از ....اون همه رويا ...

خواهر ...

چهارشنبه بيست و يکم شهريور 1386 ساعت 09:16


اين قصه هاي خواهر يانگوم هم هيجان انگيز تر از ليگ برتر شده ....نمي دونم چطور اين همه مصيبت يكجا براي يك نفر پيش مياد(هرچند قسمت اخر را ديده ام اما مشتاقانه منتظر فيلم ايراني اش هستم با اون سانسورهاي خوشگلش) ....خب این خیلی ساده است وقتی که نیستی توش خالی وقتی هم که هستی باز خالی آره دلم رو می گم اولیش از تو دومیش از خودم //// گفتم سيگار اخه وقتي شبه و همه جا تاريك فكرشو بكن با اون روشنايي سيگار بخواي از چشماي طرف خيلي چيزها رو بخوني ....

قلب سيگاري

دوشنبه نوزدهم شهريور 1386 ساعت 13:32


گاهی‌وقت‌ها آدم حس میکنه سمت چپ سینه‌ش خالیه! این "گاهی‌وقت‌ها" یعنی مثلا" الان! ***********میشه سیگارم رو با سیگار شما روشن کنم؟ آخه میخوام از نزدیک تو چشماتون نگاه کنم!!!

سلام

شنبه هفدهم شهريور 1386 ساعت 08:25


سلام ... از همين الان بگم بد نبود شب تولد امام زمان هم حرم بوديم ياد خيلي ها افتادم و تا جا داشتم و داشت دعا كردم كاش کاشکی می تونستم بعضی وقتا جلوی زبونم رو بگیرم تا بعدش به غلط کردن نیفتم !!! همين .....

فعلا

سه شنبه سي ام مرداد ماه 1386 ساعت 10:44


سلام يك چند وقتي نيستم تا 16 داريم مي رويم مسافرت اگر خدا خواست و او طلبيد مشهد البته اينجا رو نه كرايه ميدم نه مي فروشم رهن هم امكان نداره (قابل توجه بعضي ها )....برام دعا كنيد ... خواهش مي كنم ..خيلي مهمه خيلي... يك كسي نوشته بود ... يه چار دیواری کثیف پر از خطوط یادگاری زندانیان با این اتاق تمیز و پر از تنهایی من چه فرقی داره؟؟ و حالا من دارم فكر مي كنم واقعا چه فرقي داره هيچي ....

يك كپي

شنبه بيست و هفتم مرداد ماه 1386 ساعت 09:07


سلام ... راستش داشتم نوشته هاي 2 سال پيش يكي از اعضا!!!زنده رود رو مي خوندم با جوابيه هاي بچه هاي اون موقع خيلي جالب بود ...يادش بخير ياد همه كساني كه ديگر نيستند حالا شما 1- حدس بزنيد اين نوشته ها از كي هستند 2- نظرتون رو در مورد متن بگوييد 3- متن مورد نظر را پيدا كنيد و نوشته هاي خودتون رو با اون روزها مقايسه كنيد .....جايزه اش هم اينه كه با بچه هاي قبلي آشنا مي شويد... البته با اجازه اون صاحب خونه ...متن در ادامه !!!!

شعر

سه شنبه بيست و سوم مرداد ماه 1386 ساعت 08:41


راستش اين شعر رو (بعدا در كامنت ها خواهيد ديد ) يك جايي خيلي وقت پيش ديدم شايد نزديك به دو سال پيش نمي دونم شاعرش كيه اما يك تيكه هايي از اون شعر بلند كه مربوط به مرداست !!! رو اينجا نوشتم قابل توجه آقايون زنده رودي !!!!(تلافي همه چيزهايي كه در مورد خانومها گفته شد ....)

اينو يك جايي ديدم خوشم اومد ازش ....به ياد روزهاي دبستان

يکشنبه بيست و يکم مرداد ماه 1386 ساعت 11:47


کلاغی قالب پنيری ديد. …به دهن بر گرفت و زود پريد. …بر درختی نشست در راهی…که از آن ميگذشت روباهی. …روبه مياد پاي درخت ميگه چطوری جييگر؟!… چه سری چه دمی بابا ایول...!… نيست بالاتر از مشکی رنگی…... مشکی رنگ عشقه!… يه دهن برامون آواز بخون...… کلاغه پنير رو گذشت زيره بغلش، ميگه انرژيه هسته‌اي حق مسلم مااااااست

دوست

چهارشنبه هفدهم مرداد ماه 1386 ساعت 07:07


دوست سفيد پوست من .....(ادامه در كامنت ها ....؟)

زندگي

دوشنبه پانزدهم مرداد ماه 1386 ساعت 07:08


در شير و خط زندگي و مرگ هرگز شيري نخواهد آمد در چرخش اين بازي بس مرارت ها كه مي بينيم اي كاش پرتابي اين سكه لا اقل بلند تر از يك نفس بود

پدر

شنبه سيزدهم مرداد ماه 1386 ساعت 07:26


پدر گفت : هرچه دارم ببريد .... آبرويم را نبريد ..!!!

پدر

شنبه سيزدهم مرداد ماه 1386 ساعت 07:26


پدر گفت : هرچه دارم ببريد .... آبرويم را نبريد ..!!!
1 2 3 4 5 6 7 ...12 13