بوی کافور بود و خاکستان
ترمه بود و گلاب بود و ترنج
ساعت تلخ حافظ و قرآن
عصر جمعه درست ساعت پنج.....
توی تمام این دو سه هفته اخیر وقتی طاقتم از دیدن زجر کشیدنات تمام می شد....بدون اینکه حتی یک بار به یاد بیارم که هنوز سهم خودتو از این دنیای لعنتی نگرفتی.......که هنوزبرای تجربه کردن آخر خیلی وقت داری.....التماس می کردم به خدا که ببرتت جایی که آرامش را تجربه کنی.....دوست نداشتم به زندگی برگردی و باز تمام دردها و رنجهات از سر گرفته بشه.....وخدا....این بار زودتراز همیشه پاسخم داد......
خاک خونه جدیدت روی کفش و لباسهام مونده.....وگمان نمی کنم که هرگز جرات پیدا کنم اون کفشها را پاک کنم و اون لباسها را......
شاید از فردا دیگه حتی دوست نداشته باشم بیرون از این اتاقو ببینم.....
و مادربزگ.....مادربزرگ تو بود یا من....کسی هنوز نفهمیده!!فرق چندانی هم نداشت.....سخت بیتاب است....و ساکت.....مثل غصه های خودت......بیتابی اش را با سکوت پر میکند.....
توی لحظه هام تنها معصومیت چشمای نازت پرسه میزنه....چشمایی که هیچ وقت چیزی را برای خودش نخواست.....
حوصله هیچ چیز....هیچ کس.....وهیچ جا را ندارم.....حتی اینجا که همیشه برایم یک پناه بود.....که همیشه حرفهای دلم را شادی یا غصه می نوشتم که البته اکثر تاریکیهایم را اینجا خالی می کردم......
شاید برای هضم این اتفاقات چندوقت اخیر ماهها فرصت نیاز بشه....و این اتفاق آخری خودش سالها گذر کند هم خیالم نمیرسد به حتی کمرنگ شدنش....
وتو مهربان این روزها....فقط یک بار پرسیدی چیزی شده؟ حرف بزن....گفتم اجازه بده هروقت خودم خواستم.....اما.....اما هروقت خواستم خسته بودی...خواب بودی....ودلگیر......وقتی پرسیدی زبانم بسته بود ....وقتی خواستم حرف بزنم .....هیچ.......
ثانیه به ثانیه کنارم نفس کشیدی اما.....
این شعر سالها زیر لبم زمزمه شد...وفکر میکنم 29آبان84 رها دوست عزیز در وبلاگش اونو به یه عزیز تقدیم کرد با اندکی کم لطفی در حق بنده.....هرگز نامی از صاحب شعر نبرد....و با سکوتش دلگیری مرا شدت داد.....اما حالا دوست دارم به رها هم بگم خانومی رسم امانت را به جا آوردن هنر بزرگیه.....اونم امانت داری احساس یه آدم ....سعی کن به بقیه خوبیهات اینم اضافه کنی
این شعر و حسش اونقدر برام عزیز بود که دست هیچ کس ندادمش به جز تو...و تو هم که....!!!!
بعد از این همه مدت سکوت و زمزمه....حالا میخوام برای یه نفر که یکی یه دونه دلم بود.....یه نفر که محاله دیگه حتی شبیهش پیدا بشه فریاد بزنم......
هرچند دلیل اولیه این شعرکه شاید حتی یه شعر خام باشه پگاه عزیزم بود.....اما حتی رفتن پگاه هم اینقدر به دلم آتیش نزد که حالا......نمی دونم چرا....
سختی مرگ تو.....
غروب سرد چشمانت
دوچشمم را دو ابر تیره روز بهاری کرد
دو مژگان سیاهت را که می بستی
جهان انگار در کام خودش می برد جسمم را
تن پر جنب و جوشت سرد
رخ پر آب و رنگت زرد
دو تار موی همچون شب سیاه تو
طناب دار قبل از مرگ من میشد
تو می رفتی و من تنها به فکر خویشتن بودم
وفردایی که بی لبخند تو
آغاز خواهد شد
همین پندار اشکم را به روی گونه ام میریخت
خداحافظ تمام خاطرات خوب و شیرینم
خداحافظ دو چشمان سراسر راز
خداحافظ حضور سبز معنی دار
تو می رفتی و من در پرده اشکم
هزاران آه و درد و رنج پیدا بود
نگاهم جاده آینده را می دید
که در آن صدهزاران کوه سنگی غم و ماتم
نمایان بود
چراغ عمر تو خاموش می شد لیک
هزاران داغ در قلب پر از زخم من بیچاره روشن بود
تو تنها زیر مشتی خاک می رفتی و من
در ظلمت تبدار گورستان
فقط ویرانه قصر پراز فر و شکوه خویش را دیدم
همان قصر بلند آرزوهامان
همان جایی که با زحمت
بنا کردیم روی قله سرسبز پاکی ها
ولی افسوس....
نگاهم بار دیگر در میان جمعیت چرخید
تو را دیدم که می خندی به روی خسته جان خویش
در آن تاریکی بی انتهای شب
در آن صحرای وحشت زای گورستان
دریغ این آخرین لبخند شیرین تو بود
خداحافظ...بخواب...شب خوش!
مبارک بادت این منزل
بگیر آرام در مهدت
بگیر ای خاک تیره در میان این جسم زیبا را
برایش مادری کن سالهای سال
رفیقش باش و یار روزهای سرد و تاریکش
بخواب ای همچو گل زیبا
درآغوش کسی که همچو جانش دوستت دارد!
تو را با او واو را با تو پیوندیست...
دگر من باز میگردم سوی
تنهایی و دنیای تاریکم بدون تو
خداحافظ فروغ دیده ام
دریای مواجم،طلوع صبح فردایم
اگرچه نیستی اما......مرا با توست پیمانی
که هرگز بعد مرگت نیز
نخواهد رفت در عمق فراموشی
مرا با توست انس دیرینه
زین رو باز میگردم نزدت زود
خیلی زود....
روزی که حتی یک درصد کنار بیام برمیگردم.....
شیطونک جونم هروقت یه سایه رو زمین دیدی سرتو بالا کن و ببین عقابی که آرزوی پرواز دوبارشو داشتی داره اون بالا ها پرواز میکنه ...تنهای تنها....
وحالا اومده تا بهت یه سری بزنه...!!
عصر جمعه درست ساعت پنج......
آسمانی باشید تا باشید.....