مدتها بود نبودم ، به چند دلیل که بعضی میدونند و بعضی هم ...
اما تنها به خاطر دوستان خوبی آمدم که از رفتنم نگران بودند ؛ البته شاید ...
و به جا دونستم در این بازگشت و مصادف شدنش با محرم ؛ توجه رو به اون سوئی ببرم که همیشه چشمها با نامش نمناک و گلو با یادش سیراب میشود
ثانیه هایی مانده از بلا
بوی بهار نمیآمد،
چلچلهای در حجاز نخواند ،
زنگولهها آماده جرس شدند
بر گردنهای شکسته شتر ؛
صدای ضجّه از چند خانه قصد خروج داشت ولی . . .
دود اجاق روزها بود كه با باد همسفر شده بود و دیگر کورهای نمیسوخت .
تنها صدای خرد شدن دلها ، در کوچه بنی هاشم میآمد ؛
ساکت باش!. . . بشنو !
آری؛ صدای کودکی میآید، انگار دختر است:
بابا !
برای چه به کوفه میروی؟
عمهام زینب میگفت عمویمان عقیل دیگر از آنجا نمیآید
بابا ! من میخواهم زانوانت بالین سرم باشد.
برایم لالایی بخوان .
و کودک آرام آرام جان میگرفت در زمزمههای قرآن ؛
بسم الله الرحمن الرحیم، اذا جاء نصرالله . . .
و دخترک دست در ریش های بابا،
چشمهایش را فرومی بست .
این سوی خانه ، اشکهایی نشسته ،
زانو در بغل ، که سرانجامی ندارد.
زینب گه گاه نگاهی به برادر میکند و در نگاهش سینهای از خواهش موج میزند:
«من هم می آیم»
حسین در تردید؛
ناگهان سرفههای زنجیر شده سجّاد نگاهش را میدزدد.
به نزدیک حجره سجّاد میرود،
از پشت طارمیهایِ پنجره ، گوشش را با مناجات سجاد میآراید.
اما این بار گونهای دیگر است .
لرزش شانههای سجاد در سجده ، مانع از شنیدن راز اوست با خدا ؛
اما باز صدایی میآید از همان ته گلو:
پروردگارم!. . . منم سجّاد!
ساعتها سجدهات کرده ام و چیزی غیر از تو نخواستم،
اما این بار دستم را به گونهای دیگر به سویت آوردهام ؛
مرا با حسین همراه کن، تا پیش از او در وادی خون غوطه زنم،
طاقت دیدن ذوالجناح بیسوار، در من نیست .
واشک این سوی پنجره ، از محاسن حسین آویزان؛
زینب در تدارک توشه راه ؛
نگاه مرعوب حسین به اهل خانه
که از برای چه در تلاطم شدند؟. . .
عباس مشک بر شانه میاندازد و با دستهایش زیر لب راز میگوید.
صدای سنگ آهن ، در تماس تیغه شمشیر،
از علی اکبر مردی ساخته ، به وسعت یک سپاه .
حسین میماند چه بگوید.
هر چه بود، گفته بود ؛
ولی باز اهل خانه ، خود را هم قافله حسین میخواندند .
فریاد کودکانه سکینه ، که آویزان دامان عمهاش زینب است ،
لبخند بر لبان حسین می نشاند
و حسین این بار خیره به یالهای سپید ذوالجناح ،
که میداند دور نیست روزی که این یالها از خون ، همچون انار ، گلگون شود.
71 کفن به خود میبالند در بقچههای سبز زینب.
عباس میترسد ؛ رو به زینب میگوید:
خواهرم ! سنگینی کولهات ، برشانهام نشست.
چرا 71 کفن ؟ برای من کو؟. . نکند هنوز لیاقت فدا شدن برای برادر در من نیست؟
. . . شانههای زینب میلرزد ، آنگونه که صدایش و میگوید:
عباسم!. . . ذوالجناح بیسوار میآید و من در میان آتش و خون ،
سرگردان خواهم ماند ، در جستجوی پیکر حسین.
این حسین است که بیکفن مانده.
مادرم زهرا(س) بر بالین خورشید کربلا میآید.
دستهای کشیده عباس صورتش را پنهان میکند و رو به دیوارِ خشتی خانه،
اشکهایش را فرومیخورد.
صدای زنگونههای کاروان با فریاد مادران درهم میآمیزد ؛
و اینک زمان وداع !
کودکان چون پروانه به دور شمع زینب
و زینب به دنبال سایه حسین ، افتاده بر زمین، به راه میافتد.
ذوالجناح سرکشی میکند و راه خروج بر حسین میبندد.
ولی گاهی که سر حسین نزدیک گوشهای ذوالجناح میآید،
آرام، اما بیقرار به راه میافتد
و کاروان سپید به دیار سرخ ، آواز الرحیّل سر میدهد.
تا بوی خون
آمیخته در دود خیمهها
در تقابل ضجّه کودکان
تشنه،
سرگردان،
در غل و زنجیر،
با نوازشهای تازیانه ،
بر پاهای برهنه ؛
تا بلا،
تا کربلا،
تا انکار خورشید .
غروب
25 بهمن 83 / دوم محرم