مناجات ابوتربچۀ ثمالی
خدایا سپاس برای هر آنچه که دادی و ندادی
سپاس برای علافی و بیکاری و بی پولی و فلاکت و هوای آلوده و قسط های جامانده و طلب های در هوا مانده و آرزوی ته چاه و بنگ و افیون و این تریبون و عقلی رو به زوال و ....
سپاس برای عشق و حال و صبح تا شب کار و درآمد سر شار و پول تو بانک اینتر نشنال و هوای پاک و ذلال و مدیون نبودن به قصاب و بقال و گرفته ام تمام آرزو و آمال و کلاً زندگی با حال و با حال و با حال و ...
خداوندا سپاس به خاطر اینکه مجبور نیستیم آشغال بخوریم
خداوندا سپاس به خاطر اینکه مثل بچه های آفریقایی قفسۀ سینمان نزده بیرون
خداوندا سپاس به خاطر اینکه ادیسون را آفریدی
خداوندا سپاس به خاطر اینکه علم پزشکی را در زمان ما ارتقاع یافت
خداوندا سپاس به خاطر اینکه زبانی مارا دادی تا تو را سپاس گوییم و بدنی سالم که سپاس گذار تو باشیم
خداوندا سپاس به خاطر اینکه در خانواده ای بزرگ شدیم که انسانیت را یادمان داد
خداوندا سپاس به خاطر اینکه توانستیم درس بخوانیم از دنیا عقب نمانیم
خداوندا سپاس به خاطر اینکه دزد و قاتل و ارازل و اوباش نشدیم
خداوندا سپاس به خاطر اینکه کارمان هنوز به گدایی و آدامس فروشی و دزدی و کلاه بردای نکشیده
خداوندا سپاس به خاطر اینکه انقدر پست نشدیم که حق بخوریم ، آدم بکشیم ، آدم بفروشیم
خداوندا سپاس به خاطر اینکه فرشته نکردی ما را تا اختیار از کفمان برود
خداوندا سپاس به خاطر اینکه حیوان نکردی ما را تا تو را آنطور که باید بفهمیم
خداوندا سپاس به خاطر اینکه ابلیس را خلق کردی تا هر کاری که کردیم بیندازیم گردن او که او گولمان زد
خداوندا سپاس به خاطر اینکه اینک اینگونه تو را سپاس می گوییم
خداوندا سپاس به خاطر اینکه می توانیم تو را سپاس بگوییم
خداوندا سپاس به خاطر اینکه همین شکر گذاری کوتاه را می پذیری و الا یا زندگی نمی کردیم یا شکرت نمی کردیم
***
عمو زنجیر باف بله زنجیر من و بافتی بله پشت کوه انداختی بله بابا اومده چی چی آورده نخد چی کیش میش با صدای چی ....
شاعر این قطعه عمویی داشته که زنجیر بافی شغل او بوده
شاعر از او تقاضای زنجیر می کند
عمو به او می گوید زنجیر را برایت می بافم اما برای اینکه استقامت خود را به من نشان دهی می اندازمش پشت کوه و تو باید بروی بیاوری
در واقع عمو طفل شاعر را خر کرده و به او کلک زده چون می دانسته با بافت زنجیر پولی گیرش نمی آید
حال در این شعر شاعر می پرسد ای عموی زنجیر باف آیا زنجیری که مرا قول داده بودی بافته ای
عمو در پاسخ البته به دروغ می گوید آری
سپس می پرسد همانطوری که گفته بودی زنجیر را پشت کوه انداختی
عمو باز به دروغ پاسخ می دهد آری
سپس شاعر برای اینکه بگوید فعلا وقت (حال) رفتن به پشت کوه را ندارم می گوید بابا از جایی برگشته ( در کتب قدیمی آمده که محل زیارتی بوده که دقه به دقه پدر به آنجا می رفته ) و من باید به استقبال او بروم
عمو که طماع هم تشریف داشته پرسید که سقاطی موقاطی چی آورده
شاعر در پاسخ می گوید فقط نخود چی و کشمش
عمو که به خریت برادر خود ایمان دوباره می آورد از طفل می خواهد که پدر را به حیوانی تشبیح کند و به طور غیر مستقیم از وی می پرسد با صدای چی
در اینجاست که طفل و شاعر نادان اسم حیوانی را می گوید و ناخواسته به پدر خود تشبیح می کند
عمو هم از خشمی که نسبت به پدر پیدا کرده او را مورد تمسخر قرار داده و حالش با در آوردن صدای حیوان می گیرد
تا دیداری دیگر
درود و دو صد بدرود
به قول یک از دوستان
جاری باشید ( این جاری باشید یعنی چی آخه مگه رودخونه است یا جوب . به نظر من یعنی همون دمت گرم یا بازم پیش ما بیا یا ... اون دوست ما به گمانم در این جا آرایه ی مثنوی معنوی به کار برده و الا جاری باشید به جز توهین معنی دیگه ای نمی ده مگه جوب یا دور از جون خودم جیش بخواد جاری بشه.)
یا علی