به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته torob نوشته شده توسط torobcheh خوش آمدید.

یک دهان دارم دو تا دندان لق می زنم تا می توانم حرف حق
1 2 3 4 5 6 7 8

هیچی

شنبه بيست و هشتم آذر ماه 1388 ساعت 19:55

دلم برای باغچه می سوزد

يکشنبه بيست و دوم آذر ماه 1388 ساعت 18:58


به ماه محرم نزدیک می شیم

اگه بخوایم دقیق بشیم ما همش در محرمیم پس نوشته بالایی چرت و پرت

آخه کل سال عزاداریم دیگه

تو جشن ها هم عزاداریم و اصلاً همینه که نشانه ما ایرانی هاست

ولش شعر بخونین از فروغ فرخزاد حال کنین

کسي به فکر گلها نيست

کسي به فکرماهيها نيست

کسي نميخواهد

باور کند که باغچه دارد ميميرد

که قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهي مي شود

و حس باغچه انگار

چيزي مجردست که در انزواي باغچه پوسيده ست.

حياط خانه ي  ما تنهاست

حياط خانه ي  ما

در انتظار بارش يک ابر ناشناس

خميازه ميکشد

و حوض خانه ي ما خاليست

ستاره هاي کوچک بي تجربه

از ارتفاع درختان به خاک ميافتند

 و از ميان پنجره هاي   پريده رنگ خانه ي ماهي ها

شب ها صداي سرفه ميآيد

حياط خانه ي ما تنهاست .

 پدر ميگويد:

" از من گذشته ست

از من گذشته ست

من بار خودم را بردم

و کار خودم را کردم "

و در اتاقش ، از صبح تا غروب ،

يا شاهنامه ميخواند

يا ناسخ التواريخ

پدر به مادر ميگويد:

" لعنت به هرچي ماهي و هرچه مرغ

وقتي که من بميرم ديگر

 چه فرق ميکند که  باغچه باشد

يا باچه نباشد

براي من حقوق تقاعد کافيست."

 

 مادر تمام زندگيش

سجاده ايست گسترده

در آستان وحشت دوزخ

مادر هميشه در ته هر چيزي

دنبال جاي پاي معصيتي  ميگردد

و فکر ميکند که باغچه را کفر يک گياه

آلوده کرده است .

مادر تمام روز دعا ميخواند

مادر گناهکار طبيعيست

و فوت ميکند به تمام گلها

و فوت ميکند به تمام ماهيها

و فوت ميکند به خودش

مادر در انتظار ظهور است

و بخششي که نازل خواهد شد .

 

  

برادرم به باغچه ميگويد قبرستان

برادرم به اغتشاش علفها ميخندد

  و از جنازه هاي ماهيها

که زير پوست بيمار آب

 به ذره هاي فاسد تبديل ميشوند

شماره بر ميدارد

برادرم به فلسفه معتاد است

برادرم شفاي باغچه را

در انهدام باغچه ميداند.

او مست ميکند

و مشت ميزند به در و ديوار

و سعي ميکند که بگويد

بسيار دردمند  و خسته و مأيوس است

او نااميديش را هم

مثل شناسنامه و تقويم و دستمال و فندک و خودکارش

همراه خود به کوچه و بازار ميبرد

و نااميديش

 آنقدر کوچک است که هر شب

در ازدحام ميکده گم ميشود .

 

 

و خواهرم دوست گلها بود

و حرفهاي ساده قلبش را

وقتي که مادر او را ميزد

به جمع مهربان و ساکت آنها ميبرد

و گاهگاه خانواده ي ماهيها را

به آفتاب و شيريني مهمان ميکرد...

او خانه اش در آنسوي شهر است

او در ميان خانه ي مصنوعيش

و در پناه عشق همسر مصنوعيش

و زير شاخه هاي درختان سيب مصنوعي

آوازهاي مصنوعي ميخواند

و بچه هاي طبيعي ميزايد

او

هر وقت که به ديدن ما ميآيد

و گوشه هاي  دامنش از فقر باغچه آلوده ميشود

حمام ادکلن ميگيرد

او

هر وقت که به ديدن ما ميآيد

آبستن است.

 

 

حياط خانه ي ما  تنهاست

حياط خانه ي ما  تنهاست

تمام روز

از پشت در صداي تکه تکه شدن  ميآيد

و منفجر شدن

همسايه هاي ما همه در خاک باغچه هاشان  بجاي گل

خمپاره و مسلسل ميکارند

همسايه هاي ما همه بر روي حوضهاي کاشيشان

  سرپوش ميگذارند

 و حوضهاي کاشي

بي آنکه  خود بخواهند

انبارهاي مخفي باروتند

و بچه هاي  کوچه ي ما کيفهاي مدرسه شان را

از بمبهاي کوچک پر کردهاند .

حياط  خانه ي ما گيج است.

       

 

من از زماني که قلب خود را گم کرده است ميترسم

من از تصوير بيهودگي اين همه دست

و از تجسم بيگانگي اين همه صورت ميترسم

من مثل دانش آموزي

که درس هندسه اش را

ديوانه وار دوست مي دارد تنها هستم

و فکر ميکنم...

و فکر ميکنم...

و فکر ميکنم...

و قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است

و ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهي ميشود.

چی بنویسم ؟

سه شنبه بيست و ششم آبان ماه 1388 ساعت 22:05


دیدم فامیلمون آپ کرده دلم خواست اپ کنم هیچ دلیل دیگه ای هم نداره  الان هم نمی دونم چی بنویسم ولی می شه مثلا نوشت که :

 

من دلیل منطقی برای نوشتن اوردم اخه شما ها چرا می نویسین

 

من دو تا احتمال می دم

 

اول : از زنده رود پول می گیرین . اگه که پول می گیرین تک خوری واقعاً زشت و باید ما رو بی نسیب نگذارید

 

دوم : حالتون خراب . اگه حالتون خراب بگید فردا می فهمن اینجانب اینجا آپ می کنیم به ما انگ حال خرابی می زنن دیگه به ما زن نمی دن . من هنوز آرزو دارم دلم می خواد بچه دار بشم بعد تو دست بچم سیگار ببینم سیگارو رو لبش خاموش کنم .

 

اصلا آپ کردن حرکت زشتی

 

اصلا هر چیزی زشت مگه اینکه خلافش ثابت شه

 

همه شما زشت و منحوسین مگه اینکه خلافش ثابت بشه

 

الان ثابت کنین

 

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

 

دیدن نتونستین

 

 زشت ها و منحوس ها و دروغ گوها و خائنین به مملکت

 

موج سبز راه می ندازن واسه من

 

بی تربیتا

 

زندگی به این با حالی

 

بهار که می شه می رین زیارت

 

برگشتنی تو اتوبوس مخ دختر خوشگل و با محبت می زنین

 

از این بهتر بیتربتای منحوس

 

چرا موج سبز راه می ندازین تو زنده رود آپ می کنین

 

ها ؟

 

آخرین انسان

سه شنبه بيست و دوم ارديبهشت 1388 ساعت 21:31


آخرین انسان زمین توی یک اطاق نشسته بود و کتاب می خواند

 

ناگهان کسی در زد !

 

؟

يکشنبه هجدهم اسفند ماه 1387 ساعت 23:47


" رمه ام گم شده است

 

          شب سنگین بیابان گویا

 

رمه ام را دزدید

 

              رمه ام :
 آن همه شعری که برایت گفتم

 

ناگهان گم شد و رفت..
                حرف مردم شد و رفت

 

..

 

من شبان رمه ی خود بودم
     و کسی آن بالا

 

 خود شبان من معصوم نبود

 

      غفلت من رمه را ازکف داد
غفلت او شاید
    هم از این دست مرا

 

             هم از این دست ترا

 

                                    رمه را 

 

                                       همه را..."

 

شاعر=؟

 

من آدم بدی هستم؟

دوشنبه چهاردهم بهمن ماه 1387 ساعت 23:02


امروز کسی به من گفت که شما زنده رودی ها من را آدم بدی فرض می کنید

 

اکنون که این را می نویسم اشک در دیدگانم حلقه زده و بغض گلوی من را می فشارد

 

من آدم خوبی هستم باور کنید من شما را دوست دارم ولی کم چون هزار خرده ای آدم هستید اگر هر کدامتان را یکی هم دوست بدارم هزار و خرده ای از دوست داشتنم هدر می رود

 

من باید ازدواج کنم قاعدتاً زنم می خواهد او را دوست بدارم بعد اگر بگویم دوست داشتنم تمام شده و همه را برای زنده رودیان خرج کرده ام آن بندۀ خدا چه گلی به سر خود بگیرد

 

من آدم بدی نیستم فقط شما سعی دارید الکی خوب باشید و من اعصاب اینجور آدم ها را ندارم و دلم می خواهد بزنم شل و پلشان کنم

 

من آدم بدی نیستم من همینطوریم ظاهر و باطن و همینش خوب است که من ظاهر و باطنم یکی است

 

من آدم بدی نیستم من اگر آدم بدی بودم می گفتم غزه پیروز شد

 

من اگر آدم بدی بودم به همۀ شما فوش می دادم

 

من آدم بدی نیستم چون سیگار نمی کشم شعار نمی دهم هر کسی هر چی بگوید من می گویم چشم اگر کسی الاق هم باشد من می گویم چه انسان خوبی و همیشه سرم توی لاک خودم است

 

بنا بر این من آدم بدی نیستم

 

...

 

فشار

چهارشنبه نهم بهمن ماه 1387 ساعت 12:33


یکی از سرافکندگی های تاریخ ایران محمدرضا آریامهر ، شاه بیشعور ایران بوده

 

الاق داشته 2500 سال تاریخ شاهنشاهی رو خاتمه می داده

 

احمق در رفته لااقل می رفتی تو اطاقت خودکشی می کردی

 

ترسوی قهوه ای در رفتی

 

مبحث دیگه ای که می خواستم مطرح کنم اینه که ما در جامعه انواع فشار ها رو داریم

 

فشار اقتصادی ، اجتماعی ، سیاسی و یکی از مهمترین فشار هایی که داره به ملت میاد فشار جنسی

 

آقا خیلی ساده است

 

پسره دوست دختر می خواد

 

دختره هم دوست پسر

 

این یه چیز طبیعی در تمام جوامع دنیا هم پذیرفته شده من نمی فهمم چرا تو جوامع ما پذیرفته نمی شه

 

مسئولین نمی پذیرن من کاری بهشون ندارم

 

من می گم چرا ما خودمون نمی پذیریم که این یک نیاز طبیعی

 

گیر ندیم به مسئولین

 

مسئولینی هستن چرت و پرت می گن

 

مثل روحانی عزیز و جوانی که رئیس سازمان ملی جوانان و گفته مجرد تو جامعه نکبت

 

یا بمب جنسی در جامعه خطرناک تر از بمب دشمن

 

البته تمام گفته هاش با ارفاق قبول اما

 

فقط گفتن و نمک پاشیدن رو زخم مردم چه فایده ای داره

 

زخم نزن درمان کن عزیز

 

البته روزنامۀ کیومرث صابری فومنی گفتش ولی بسته شد :

 

 

شنیدم گفته دلسوز جوانان

 

که درمیهن شده نکبت فراوان

 

به هر سو بنگری منفی و مثبت

 

نشسته پیش هم نکبت به نکبت

 

چو نکبت می شود تولید انبوه

 

خطرناک است باید گفت اوه اوه

 

مبدل می شود یک باره بی شک

 

تمام نکبتی هامان به موشک

 

ندارد ترس بمب دشمن ما

 

چو در دست است بمب نکبتی ها

 

شده کج ریشه مان از بمب جنسی

 

کجا یابم بساط ارتودنسی ؟

 

***

 

شنیدم گفت در پاسخ جوانی

 

چنین با لحن نرم و مهربانی

 

برادرجان تو که اینقدر ماهی

 

چه کردی تا که از نکبت بکاهی؟

 

تو که با دشمنانت در نبردی

 

چرا این بمب را خنثی نکردی؟

 

چه حاصل بوده از آن سازمانت

 

بجز این حرفهای بی زیانت؟

 

 

پسر و دختر به هم نیاز دارن

 

یعنی نیاز جنسی

 

اینی که پسره بگیره پسر رو خلع صلاح کنه و بعد با دوست دخترش اشتباه بگیره

 

یعنی فساد جنسی

 

دومی زمانی به وجود میاد که اولی تأمین نشه

 

این رو با اونایی که تمایل به جنس موافق دارن اشتباه نگیرین

 

این عزیزان یه مدل از خلقت اوس کریم هستن دیگه

 

فقط مشکل اینجاس اقلیتن و از اونجایی که امکانات و تفکرات درستی از این عزیزان تو جامعه نیست پس اگه حتی صحبتی در مورد رفع نیاز خودشون بکنن ملت فکر می کنن مفسد جنسی هستن

 

حالا چی بکنیم برای حل مشکل

 

اولین چیزی که باید عوض کنیم دولت و حکومت نیست

 

دولت و حکومت مهم نیست اون چیزی که مهم ملت

 

و اون چیزی که ملت رو عوض می کنه طرز تفکرش

 

تفکر چیزی خداوند به انسان داد

 

آدم ها خودشون تعیین می کنن چه جوری زندگی کنن نه کسای دیگه

 

بای

 

گل آقا

چهارشنبه يازدهم دي ماه 1387 ساعت 22:22


یه چند وفتی بود می رفتم دم روزنامه فروشی می دیدم گل آقا تموم شده میگفتم دمش گرم مردم گل آقا خون شدن اینسری سه شنبه زود رفتم دیدم اِ باز گل آقا نداره گفتم آقا این گل آقا ها رو نکنه قایم می کنی گفت کجایی بابا گل آقا رو بستن .

 

 

باز دوباره گل آقا را بستند

 

 

و من دوباره تأسف خردم . صابری فومنی (گل آقا )تنش میان گور لرزید و دوباره احساس کردم کل کسانی که یه ذره عقل داشتند و دارند و خواهند داشت اگر این واقعه رو می شنیدند و بشنوند بر خود می لرزند .

 

 

یکی از نوشته های آخرین شمارۀ گل آقا رو اینجا می نویسم حالش رو داشتین بخونین.

 

 

 

 

در کوچه باد می آید . در خیابان باد می آید . در همه جا باد می آید و حتی در سایر جاها باد می آید و من مسافری هستم که کنار خیابان ایستاده است .باد همچنان بی خیال می آید و می رود و من همچنان در کنار خیابان ایستاده ام . امروز روز اول دی ماه نیست ولی من سردم است . من سردم است چون در کوچه و مافیها باد می آید و من چند ساعت است که بی محابا و یک لنگه پا در ایستگاه تاکسی و در برابر باد ایستاده ام . عصر روز تعطیل است ؛ تاکسی نارنجی با خط قرمز می آید . تاکسی سبز با خط شطرنجی می آید . تاکسی آبی با خط نقطه چین بنفش می آید . تاکسی صورتی با خال خال قهوه ای می آید . اما همۀ تاکسی ها می روند. من مافر دربستی نیستم ، اینست که همۀ تاکسی ها می روند ! همۀ راننده تاکسی ها می روند . تمام ایستگاه می رود و من هنوز به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام و عرضم به حضور انور با سعادت تان که من با خودم فکر می کنم و نمی فهمم چرا هیچ رانندۀ تاکسی درک نمی کند که مسافر سیب است گاز باید زد با پوست ! من با خودم فکر می کنم آیا با توجه به جرم حجمی ام باد مرا با خود خواهد برد و یا این تنها یک توهم فانتزی است ؟ من همچنان تنها و پیوسته در ایستگاه ایستاده ام و ناگاه یک نگاه ! من روبروی ایستگاه پری کوچک غمگینی را می بینم که نمی شناسمش ولی موهای بلوندش سیخ است و آرایش چشمهایش ظریف است ! پری می رود و من بی درنگ به خدا پناه می برم ! هنوز باد می اید و از آسمان صدای رعد و برق می آید و در نتیجه بلافاصله باران می بارد . حالا نوبت باران است ! در کوچه باران می بارد . در خیابان باران می بارد . در بزرگراه باران می بارد . در همه جا باران می بارد و حتی در جاهایی کخ عقل جن هم نمی رسد باران می بارد ! اکنون شاعرانگیم تکمیل می شود ... بزن باران! بزن خیسم کن ! آبم کن !... تمام آسفالتها و تمام درختها و بعضی آدمها خیس می شوند و من پر رو تر از این حرف ها هستم و همچنان بر کرانۀ تنهایی خویش ایستاده ام ... زیر باران باید رفت ! بله و زیر باران باید با سرعت مطمئنه حرکت کرد و آب گودال ها را روی مسافران خیابان نپاشید ! زیر باران باید در محدودۀ خطوط قرمز عاشق شد ! دوباره و سه باره و چند باره در کوچه باد صرصر می آید و من  مسافرم ای بادهای همواره ! فقط... فقط بادهای محترم لطف فرموده  و در اوج شاعرانگی مرا سرما ندهید . من همچنان مسافرم و کسی مرا جدی نمی گیرد و من به خوبی درک می کنم که چطور می شود زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت ! آیا بالاخره باد مارا با خود خواهد برد ؟ و یا اینکه مسئولیت بردن ما با کس دیگری است ؟ و یا اصولاً من خواب دیده ام که کسی می آید ؟ آری به گمانم من خواب دیده ام و کور شوم اگر دروغ بگویم ! من خواب دیده ام که کسی می اید و تاکسی ها را تقسیم می کند و رنگ تاکسی ها را تقسیم می کند و صندلی تاکسی ها را تقسیم می کند و بنزین تاکسی های دربستی را تقسیم می کند و حتی پیچ و مهرۀ تاکسی های دربستی را تقسیم می کند ... آخ ! چقدر تمام چیز های خوب ، خوب است !... حیف که من نمی توانم بیش از این برای چیز های خوب منتظر بمانم . چرا که بد جوری باد می آید و طبیعاتاً من سردم است و تحمل آدم هم حدی دارد . عبور باید کرد ! عبور باید کرد! ... تاکسی دربست!دربست!

 

دروغگو

چهارشنبه بيست و هفتم آذر ماه 1387 ساعت 01:46


اکنون این را می نویسم که همگان بدانند چرا امشب دارم می نویسم

 

دو دلیل ذکر خواهم کرد

 

یک اینکه دندان اینجانب درد می کند و اعصاب بنده سخت خاشخاشی است

 

و دو دیگر اینکه همکنون کامنت آقا یا خانم دروغگو را خواندم

 

دلیل یک : به وضوح مشخص است که برای امشب خواب بر چشمان زیبا و شحلای من نخواهد نشست و این که بنویسم یکی از راه های فراموش کردن تقریبی درد فوق الذکر است

 

دلیل دو : واما آقا یا خانم درغگو! دروغگو جان اگر همانطوری که گفتی و اگر همانند اسمت دروغ نگفته باشی حتماً در نوشته های اینجانب خوانده ای که من خوشم نمی آید یکی بیاید به من نظر بدهد و من نتوانم جوابش را بدهم یعنی مکانی را برای پاسخگویی نداشته باشد و متأسفانه شما از آن دسته اید که من خوشم نمی آید چون کامنت دونی را بسته اید و من دوست ندارم دنبال راه دیگری برای ارتباط با شما بگردم چون اول این راه ارتباط استاندارد ترین است و دو مغز نازنینم را برای اینکه راه ارتباطی دیگری پیدا کند به زحمت نمی اندازم

 

دروغگوی عزیز آنطوری هایی هم که گفتی من منفی باف نیستم و معقولانه و اتفاقاً مثبت به زندگی نگاه می کنم و متأسفانه این زندگی و آدمهای دیگر که دارند زندگی می کنند به من منفی نگاه می کنند و اگر احتمالاً سوات داشته باشید می دانید که مثبت در منفی چه بلایی سرش می آید

 

درغگو جان من از کسی توقع ندارم به من سر بزند و انگشتانش را که اگر برای نظر دادن به من هم روی کیبرد اینور آنور نروند به هیچ دردی نمی خورند به زحمت بیندازند . من هم به هر کسی نظر نمی دهم یعنی به هر نوشته ای این افتخار را نمی دهم که انگشتانم را به خاطرش خسته کنم انگشتان من وقت این را ندارند که سر من را بخارند چه برسد به نظر دادن ولی وقتی نظر می دهم ببین آن نوشته چی چی بوده

 

دروغگوی عزیز شاید تو همان دروغگویی هستی که می گویی ولی شاید من همانی نباشم که تو می خوانی شاید من از تو دروغگوتر باشم و شاید تنها حقیقتی باشم که تو تا به حال شنیده ای

 

دروغگو راحترین کار دروغ گفتن و راست گفتن است اصلاً راحت ترین کار حرف زدن است مثل همین الان که کلی چرت و پرت نوشتم

 

یکی می گفت حقیقت کم پیدا می شه

 

پس دروغ زیاد پیدا میشه

 

پس از اون جایی که گفته ها زیاده پس گفته ها دروغ

 

پس ناگفته ها حقیقت

 

پس من در این جا دیگر هیچ نمی گویم

 

 تو ناگفته های من را بخوان و به حقیقت پی ببر

 

 

 

 

 

 

 

 

جاری باشید مثل روم به دیفال

 

استدلال عقب مانده ها

يکشنبه بيست و چهارم آذر ماه 1387 ساعت 13:51


یه بابایی به من گفته بود که : اگر سیگار کشید .... خرده ، خار مادر .... است و هزار تا فحش دیگه تا اینکه من یک هفته پیش رفتم پیشش دیدم داره سیگار می کشه از این نازک دراز خوشکل قشنگا هست «اسی» گفتم که داری سیگار می کشی که یعنی اون فحش ها رو قبول کردی گفتش نه این سیگار نیستش اسی

 

پس نتیجه گیری می کنیم

 

من از این به بعد به کسی فحش نخواهم داد چون خر و گاو و فحش خار مادر که فحش نیست

 

من کسی رو اذیت نخواهم کرد چون دق دادن کسی که اذیت کردن نیست

 

و ...

 

و خیلی ها هم می تونن دلیل بیارن که

 

من دیگر دزدی نخواهم کرد

 

مال مردم را نخواهم خرد

 

فلان نخواهم کرد

 

بهمان نخواهم دید

 

و....
استدلال ما دیگه یعنی استدلال جهان سومی یعنی استدلال عقب مانده ها

 

استدلال ما که بیایم کد امنیتی بزاریم بعد من نتونم کامنت بدم به هیچکی

 

آخه با این سرعت دوزاری اینترنت کد امنیتی دیگه از کجاشون در میارن من نمی دونم

 

او راستی هنوز هم با هم دعوا می گیرید

 

هنوز هم بهم فحش می دهید

 

هنوز هم چاپلوسی هم را می کنید

 

هنوز هم بی خود و بی جهت عشق دروغین می ورزید

 

هنوز هم در پی

 

ولش کن

 

جاری باشید مثل روم به دیفال

 

اما

دوشنبه بيستم آبان ماه 1387 ساعت 14:43


برید خدا رو شکر کنید که اینجانب همین الان بی خودی هوس کردم آپ کنم اما اما .....

 

موضوع خاصی در نظر ندارم اما اما ....

 

چرت و پرت هم که بنویسم شما می خونید و لذت می برید اما اما ....

 

اگر اونقدر درک داشته باشید اما اما ...

 

اگر داشته باشید چه حالی می برید اما اما ...

 

اگر هم نبردید عیبی ندارد چرا که ملت ایران به صورت خودکار همیشه حالش را می برند اما اما ...

 

اگر حالش را نبردند آن وقت که مثل شاهنشاه آریا مهر دهانش مورد عنایت قرار می دهند اما اما ...

 

باید آقای بیاید ( آقا شما بزرگید با ما چرا نشینید ) اما اما....

 

بیاید که چی بشود ؟ بیاید که این مردم یک مدت حالش را ببرند بعد دوباره یک آقای دیگری بیاید که دهان این آقا را مورد عنایت قرار دهند اما اما ....

 

فعلا که او با ما شده من بو برده ام که یک اتفاق هایی قرار است بیوفتد اما اما ....

 

چه اتفاق هایی . یا این انقدر با ما رفیق می شود که دهان این دولت و اون ملت یک جا سرویس می شود یا اما اما ...

 

یا اینکه انقدر دشمن می شود که دهان این ملت و این دولت یک جا می...ند اما اما ....

 

اگر این دو اتفاق نیوفتاد هیچی ما دوباره همان گوسفند هایی هستیم که هستیم اما اما ...

 

برای اینکه گوسپند نباشیم باید انسان باشیم آدم باشیم اما اما ...

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به دست حضرت هابیل آدمی مرد گرچه آدم زنده بود اما اما ...

 

ما گاو نیستیم که فقط بگیم ما ما باید بگیم بع بع تا تهش شاید بشه به به چه پسرخوبی چه آدم خوبی اما اما ...

 

باید بگردیم نگیم هر آنچه یافت می نشود آنم آرزوست از گوسفند گاو ملولم و انسانم آرزوست آرزو مرد خدایش بیامرزد اما اما ....

 

آرزو بر جوانان عیب نیست به خصوص اون آرزو خوشگل قشنگها که تا ماشین رو جلو پاش نگه داشتی سوار شده اما اما ...

 

عقده ای بازی در نیارین بچه پس ندازین اما اما....

 

اگر هم انداختین ندازین تو جوب عین بچه آدم ازش نگه داری کنین اونم معتاد می شه شیش تا بچه پس می ندازه ها اما اما ...

 

این ناگهان این آنگ عسل بانوی سیاوش قمیشی از اسپیکر کامپیوتر بنده پخش شد و مرا به خاطرات دور برد و ما هم شروع کردیم با آن به خواندن و رشته تایپ از دست ما در رفت اما اما ...

 

شما دوباره متن را بخوانید و حالش را ببرید اما اما ...

 

برای حسن ختام جاری باشید مثل جیش اما اما ...

 

همان بای اما اما ...

 

اما اما اما باز بع بع و ماما میانش زوزۀ چوپان

زایش

شنبه بيست و هفتم مهر ماه 1387 ساعت 14:30


اشتغال زایی چیز خوبی است ما با اشتغال زایی دیگر بیکارنداریم

 

اما اشتغال زایی چیست ؟

 

اشتغال زایی کلمه ای است که از دو کلمه به وجود آمده اشتغال و زایی

 

اشتغال که همان شغل و کار است

 

اما زایی مهم ترین بخش کلمه است که معنای زاییدن است

 

موجودات برای اینکه بزایند باید جفت گیری کرده و یک سری کارها که خلاف شرع است انجام داده تا بزایند

 

اما اشتغال که موجود زنده نیست تا برای زاییده شدن احتیاج به نر و ماده داشته باشد اما دو مترادف دارد

 

مادر اشتغال که او را می زاید همان جوانان الاف و معتاد و مو سیخ سیخی سر چهار راه هستند که به نوامیس مردم حتک حرمت می کنند و سپس طرح امنیت اجتماعی حالشان را می گیرد

 

این جوانان که از اول که اینجوری الاف و معتاد و مو سیخ سیخی نبودند اینان چون نزاییده اند عقده ای شده اند و اینگونه جهش زیست محیطی یافته اند

 

اینان مادرانی هستند که نزاییده اند در واقع ترشیده شده اند

 

اما پدر اشتغال کیست (ای بسوزد پدرت اشتغال )

 

اما پدر اشتغال همان سرمایه اولیه است که انگاری واقعا سوزیده که این مادران ترشیده نمی زایند این پدران باید در مادران تزریق شده تا این مادران یک کوفتی بزایند با آب دهان که نمی شود بچه زایید آن هم بچه ای چون اشتغال

 

البته این را هم بگویم اشتغال حرامزاده ام داریم که در جلوی ملع عام نمی شود رویش کرد مثل کلاه برداری

 

بعد هم ترشیدگی نیروی کار ما باعث ترشیدگی دختران و پسران دم بخت ما بشود و بعد فحشا زیاد می شود آن وقت است که بچۀ حرامزاده داریم فت و فراوان

 

حالا اگر اشتغال بزاییم بهتره یا طفل حرامزاده

 

اشتغال زایی البته به همین تزرییق پدر داخل مادر ختم نمی شه این ابتدای امر باید بچه یه مدتی داخل مادر عمل بیاد بعد تاتی تاتی کنه بعد بره مهدکودک بعد بره مدرسه و دانشگاه و سربازی و تازه می تونه بعد از همۀ این کارها ازدواج کنه بعد دوباره اشتغال زایی کنه بعد انقدر بزایند که بشود نوشت اشتغال کمتر زندگی بهتر

 

اکثر کسایی که این مطلب رو می خونن در عقده زاییدن غرقند و دلشون می خواهد بزایند

 

در کل برای زاییده شدن اشتغال ، مایه باید باشه که فعلاً نوریس پاین تو پیجینگ

 

بابا مریم مقدس نیستیم که همونجوری بزاییم

 

پس تا اطلاع ثانوی مبحث اشتغال زایی رو خیز خیط می کشیم و مباحثی چون

 

چگونه عقده ای نشویم

 

اگر شدیم چوگونه از احتمالات بعدی چون معتاد شدن و حرامزاده بدنیا آوردن بکاهیم

 

چگونه سقط جنین کنیم

 

صیغه دو ساعته چگونه

 

اگر صیغه منتج به نتیجه شد چگونه خلاص شویم از نتیجه

 

چگونه خود را به کمبود غذا و شادی و ... عادت دهیم

 

چگونه خود را به وفور غم و بیماری و ... عادت دهیم

 

چگونه زاییدن را فراموش کرده و به یک کار دیگر بپردازیم

 

بای

 

جاری باشید مثل روم به دیفال

 

گذری بر اشعار تربچه ای

سه شنبه بيست و ششم شهريور 1387 ساعت 23:40


رفته بودیم به وبلاگی نامش گلستانه

 

بدیدیم چه نغمه ها دارد موزون و پر ترانه

 

گفتیم مگر ما چه کم داریم

 

ما نیز می نویسیم شعری ماهرانه

 

می خواستم چه بگویم ، یادمان رفت

 

همین بس که این پست باشد قدری شاعرانه

 

وبلاگ است دیگر بنویس هر آنچه نوشتی

 

مهم نیست چون که وبلاگ بدون آب و نانه

 

وبلاگ هست مجانی و برای اوقات فراغت خوب

 

برای کودکت یکی باز کن اگر گرفت برای اسباب بازی بهانه

 

برای دوست دختر و پسر یابی مفید

 

کافی ِ بنویسی در آن حرف عاشقانه

 

از بیکاری که بهتر است وبلاگ نویسی

 

کامنت بگذار برای هر دوست و بیگانه

 

خلاصه این را دریغ نکن بنویس

 

هر چرت و پرتی که نوشتی درسته ، همانه

 

بپا به کسی نگو در اینجا که اشتباه نوشتی یا خطا کاری

 

بدان همیشه حق با مشتریست حق با دیگرانه

 

یک وقت نترسی از دنیای بزرگ نت و وبلاگ

 

اینجا همه جمعند از عاقل و دیوانه

 

اینجا همه دانایند هیچکس جاهل نیست

 

چرا که همه می گویند منم فرزانه

 

تربچها بس کن این جفنگیات را

 

اصلا شعر و شاعری نمی آید به این خانه

 

باشد ما گذشتیم از شعر که به ما نیامدست

 

شعرها هم بیخ ریش برادر گلستانه

 

متأسفم

يکشنبه بيست و چهارم شهريور 1387 ساعت 15:52


به این زنده رودی ها خوبی نیومده میای به یکی خوبی کنی یه اکیپ تشکیل می دن حالت رو می گرن

 

اصلا یعنی چی هر کی هر چی می خواد تو وبلاگش می نویسه به کسی چه ربطی داره

 

مگه هر کی اسمش تربچه بود منم هر کی رفت تو وبلاگش نوشت تربچه ال تربچه بل من باید برم حالش رو بگیرم مگه من  حتماً اون تربچه هستم

 

اصلا هم باشم باید خودم رو سنگین نگه دارم بگم بزار هر چی دلش می خواد بگه مگه اون عددی

 

بعدشم اگه قرار باشه در روزگار مدرن امروزی دعوا کنیم صحبت می کنیم نه اینکهه یارو رو تهدید می کنیم

 

من رو تهدید می کنن

 

من به شما چی کار دارم یه چیزی تو وبلاگم نوشتم نیاین نخونین

 

من یه چیزی بر علیه شما نوشتم شما هم یه چیزی بر علیه من بنوسین

 

حرف حق می شنوین چرا ناراحت می شین حرف حق زدم

 

درست تلخ اما حقیقت رو باید پذیرفت

 

بعدشم تو دعوا چند نفر به یه نفر قانون جوانمردی رو به جا بیارین

 

همین کار هارو می کنین دیگه بعد می گین ما جهان سومی هستیم

 

هستین دیگه واقعیت رو نمی پذرین

 

قبول نمی کنین جوان ما احتیاج به دوست دختر داره دختر ما احتیاج به دوست پسر داره

 

بعد خانم می گه کاباره هم بزنیم اولین کسی که مخالفت می کنه خود شمایید

 

گناه داره نمی کنه که دوست دختر می خواد

 

می خواد زن بگیره می خواد شوهر کنه

 

بعد می گین مسئولین چرا اینجورین واقعیت رو نمی پذیرن شما ها بدترین که

 

بعد می گین چرا اون مردیکه جالیزدار رو انداختن زندان

 

تحمل واقعیت رو ندارین

 

زندگی رو بستین به دروغ دروغ دروغ

 

اصلا ایرانی جماعت خالی بند آفریده شده

 

بفرما قروبونت برم چاکرم نوکرم

 

این چیزا رو خوب بلدین

 

اینجا هم که فقط بلدین بگین سلام آبجی سلام دادش

 

مسخره کردین

 

بچه بازار شده اینجا

 

دیگه کم کم باید بگین سلام پسرم خوبی کوچولو

 

نمونه وارد شده که می خواد یه توپ دارم قلقلیه بنویسه اینجا

 

به جای اینکه از وبلاگ درست استفاده کنین در جهت ارتقای جامعه

 

می نویسن دلم آب می خواهد نمی دونم کوفت می خواهد دستم درد می کنه دارم بالا می یارم و.... شعرو ور های دیگه

 

نه منم خوب نمی نویسم اما می خوام بهتر شم شما سعی هم نمی کنین

 

به زندگی غار نشینی عادت کردین دوست دارن عقب افتاده باشین دوست دارین جاهل باشین دوست دارین مثل گوسفند فقط یونجه رو ببین

 

اینست ایران و اینست ایرانی ؟

 

بمیرید

چهارشنبه بيستم شهريور 1387 ساعت 14:28


بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید

 

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

 

 

 

بمیرید بمیرید از این مرگ مترسید

 

از این خاك بر آیید و سماوات بگیرید

 

 

 

بمیرید بمیرید ازین نفس ببرید

 

كه این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید

 

 

 

یكی تیشه بگیرید پی حفره ی زندان

 

چو زندان بشكستید همه شاه و امیرید

 

 

 

بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا

 

بر شاه چو مردید همه میر و وزیرید

 

 

 

بمیرید بمیرید از این ابر برآیید

 

چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید

 

 

 

خموشید خموشید، خموشی دم مرگ است

 

هم از زندگی است این كه ز خاموش نفیرید

 

 

شاعر : ؟

مناجات

پنج شنبه چهاردهم شهريور 1387 ساعت 05:13


مناجات ابوتربچۀ ثمالی

 

خدایا سپاس برای هر آنچه که دادی و ندادی

 

سپاس برای علافی و بیکاری و بی پولی و فلاکت و هوای آلوده و قسط های جامانده و طلب های در هوا مانده و آرزوی ته چاه و بنگ و افیون و این تریبون و عقلی رو به زوال و ....

 

سپاس برای عشق و حال و صبح تا شب کار و درآمد سر شار و پول تو بانک اینتر نشنال و هوای پاک و ذلال و مدیون نبودن به قصاب و بقال و گرفته ام تمام آرزو و آمال و کلاً زندگی با حال و با حال  و با حال و ...

 

خداوندا سپاس به خاطر اینکه مجبور نیستیم آشغال بخوریم

 

خداوندا سپاس به خاطر اینکه مثل بچه های آفریقایی قفسۀ سینمان نزده بیرون

 

خداوندا سپاس به خاطر اینکه ادیسون را آفریدی

 

خداوندا سپاس به خاطر اینکه علم پزشکی را در زمان ما ارتقاع یافت

 

خداوندا سپاس به خاطر اینکه زبانی مارا دادی تا تو را سپاس گوییم و بدنی سالم که سپاس گذار تو باشیم

 

خداوندا سپاس به خاطر اینکه در خانواده ای بزرگ شدیم که انسانیت را یادمان داد

 

خداوندا سپاس به خاطر اینکه توانستیم درس بخوانیم از دنیا عقب نمانیم

 

خداوندا سپاس به خاطر اینکه دزد و قاتل و ارازل و اوباش نشدیم

 

خداوندا سپاس به خاطر اینکه کارمان هنوز به گدایی و آدامس فروشی و دزدی و کلاه بردای نکشیده 

 

خداوندا سپاس به خاطر اینکه انقدر پست نشدیم که حق بخوریم ، آدم بکشیم ، آدم بفروشیم

 

خداوندا سپاس به خاطر اینکه فرشته نکردی ما را تا اختیار از کفمان برود

 

خداوندا سپاس به خاطر اینکه حیوان نکردی ما را تا تو را آنطور که باید بفهمیم

 

خداوندا سپاس به خاطر اینکه ابلیس را خلق کردی تا هر کاری که کردیم بیندازیم گردن او که او گولمان زد

 

خداوندا سپاس به خاطر اینکه اینک اینگونه تو را سپاس می گوییم

 

خداوندا سپاس به خاطر اینکه می توانیم تو را سپاس بگوییم

 

خداوندا سپاس به خاطر اینکه همین شکر گذاری کوتاه را می پذیری و الا یا زندگی نمی کردیم یا شکرت نمی کردیم

 

***

 

عمو زنجیر باف بله زنجیر من و بافتی بله پشت کوه انداختی بله بابا اومده چی چی آورده نخد چی کیش میش با صدای چی ....

 

شاعر این قطعه عمویی داشته که زنجیر بافی شغل او بوده

 

شاعر از او تقاضای زنجیر می کند

 

عمو به او می گوید زنجیر را برایت می بافم اما برای اینکه استقامت خود را به من نشان دهی می اندازمش پشت کوه و تو باید بروی بیاوری

 

در واقع عمو طفل شاعر را خر کرده و به او کلک زده چون می دانسته با بافت زنجیر پولی گیرش نمی آید

 

حال در این شعر شاعر می پرسد ای عموی زنجیر باف آیا زنجیری که مرا قول داده بودی بافته ای

 

عمو در پاسخ البته به دروغ می گوید آری

 

سپس می پرسد همانطوری که گفته بودی زنجیر را پشت کوه انداختی

 

عمو باز به دروغ پاسخ می دهد آری

 

سپس شاعر برای اینکه بگوید فعلا وقت (حال) رفتن به پشت کوه را ندارم می گوید بابا از جایی برگشته ( در کتب قدیمی آمده که محل زیارتی بوده که دقه به دقه پدر به آنجا می رفته ) و من باید به استقبال او بروم

 

عمو که طماع هم تشریف داشته پرسید که سقاطی موقاطی چی آورده

 

شاعر در پاسخ می گوید فقط نخود چی  و کشمش

 

عمو که به خریت برادر خود ایمان دوباره می آورد از طفل می خواهد که پدر را به حیوانی تشبیح کند و به طور غیر مستقیم از وی می پرسد با صدای چی

 

در اینجاست که طفل و شاعر نادان اسم حیوانی را می گوید و ناخواسته به پدر خود تشبیح می کند

 

عمو هم از خشمی که نسبت به پدر پیدا کرده او را مورد تمسخر قرار داده و حالش با در آوردن صدای حیوان می گیرد

 

 

تا دیداری دیگر

 

درود و دو صد بدرود

 

به قول یک از دوستان

 

جاری باشید ( این جاری باشید یعنی چی آخه مگه رودخونه است یا جوب . به نظر من یعنی همون دمت گرم یا بازم پیش ما بیا یا ... اون دوست ما به گمانم در این جا آرایه ی مثنوی معنوی به کار برده و الا جاری باشید به جز توهین معنی دیگه ای نمی ده مگه جوب یا دور از جون خودم جیش بخواد جاری بشه.)

 

یا علی

 

 

سگ شدن چندین ملیارد خر

دوشنبه هفدهم تير ماه 1387 ساعت 11:28


زندگی مانند منجلابیست که بشریت مانند خر میانش دست و پا می زند و تهش هم هیچ

 

آی خران بیچاره چرا مانند سگ میان این منجلاب به جان هم می یوفتید

 

خر بودن هم عرضه می خواهد که شما ندارید

 

چرا سگ می شوید اصالت خریت خود را از دست ندهید

 

هر کاری کنید تهش می میرید از این منجلاب بیرون کشیده می شوید چرا سگ می شوید

 

همه ما خر هستیم بی خود در این منجلاب ادعای انسانیت نکنید

 

سگ نشوید انسانیت پیشکشتان

 

نفرین بر تو ای زندگی سگی که خر کرده ای ما را

 

نفرین به تو ای آدم سگیت در کدام ژن تو نهفته بود

 

آی ستاره ها سوسو نزنید خران برای رسیدن به شماست که سگ می شوند

 

در این تاریک مکان بگذاریدمان که تاریکی ارمغان پدرو مادرمان است

 

ارثیۀ که انها هم از خدا پیشکش گرفته بودند

 

بیچاره ابلیس را بدنام می کنند

 

خریت پیشۀ ماست و سگیت در خون ماست بی خود پای ابلیس را به میان نکشیم

 

سگ نشویم و پاچۀ ابلیس را دیگر نگیریم

 

آی خران سگ صفت آرام مرگ نزدیک است

به چی فکر می کنی ؟

چهارشنبه دوازدهم تير ماه 1387 ساعت 14:59


دیشب پریشبا که احمد باطبی تو تلویزیون داشت صحبت می کرد و از شکنجه هاش می گفت در فکر این بودم که اون موقع که احمد باطبی رو می زدن من داشتم چه کار می کردم

 

راه می رفتم نشسته بودم می خندیدم گریه می کردم فکر می کردم شایدم زندگی می کردم

 

تا حالا فکر کردین همین الان که شما دارین نوشته های من رو می خونین یه نفر داره میمیره یکی داره کتک می خره یکی داره ...

 

تا حالا فکر کردین که وقتی شما دارین فکر می کنین ممکن چه اتفاق هایی بیوفته

 

تا حالا به صورت منطقی فکر کردین که خیلی غیر منطقی هستین

 

تا حالا خر شدین

 

اگه به تمام تا حالا های بالا عمل کنین خر می شین

 

چرا چون که مخ آدمی زاد کشش نداره به همه اون تا حالا ها عمل کنه

 

اگر هم هیچکدوم از اون تا حالا ها رو انجام ندین الاق می شین

 

چرا چون که مخ آدمی زاد اگه راکد بمونه کپک می زنه اون موقع است که الاق می شه

 

ولی فقط معلوم نیست انسانیت کجای این تا حالا ها خفه خون گرفته

 

حالا اینارو ولش این چرت و پرتارو نوشتم که این شعر رو بنویسم :

 

 

در عصر ارتباطات و ماهواره

 

 

در خانه ات هستی می بینی :

 

در ژرف اقیانوس آرام

 

نسل فلان ماهی – هزاران سال پیش از ما –

 

نابود گردیده است

 

 

در خانه ات هستی و می خوانی:

 

نور فلان سیاره صدها سال نوری

 

- تابگذرد از کهکشان ما -

 

پهنای این هفت آسمان را در نوردیدست!

 

 

در خانه ات هستی و از اینگونه بسیار

 

هر روز می بینی و می خوانی و می دانی

 

اما نمی دانی

 

اینک سه روز است

 

همسایه ات، تنهای تنها ، در اتاقش

 

از این جهان بی ترحم چشم پوشیدست

 

 

همسایه بیمار

 

همسایه تنها

 

داروی قلبش را

 

در استکان هم ریخته

 

نزدیک لب آورده

 

آه ، اما ننوشیدست

 

آشفتگی هائی گواهی می دهد:

 

تا با خبر سازد شما را ، یا شمایان را

 

بسیار کوشیدست

 

 

همسایه ای امروز می گفت :

 

- البته با افسوس –

 

« من سایه اش را گاه می دیدم

 

از پشت شیشه

 

مثل این که مشت بر دیوار می زد»

 

 

و آن دیگری

 

– افسرد –   می افزود :

 

« من هم صدائی می شنیدم

 

از پشت در

 

بی شک

 

تنهائی اش را زار می زد »

 

(فریدون مشیری)

 

 

 

دوستان گرامی امیدوارم که خوشتون اومده باشه

 

براتون آرزوی سلامتی و توفیق روز افزون دارم و آرزو دارم که از این پس انقدر در وبلاگ های خودتون زار نزنین

 

تا دستنوشته بعدی

 

دارمتون برین دارمتون فکر نکنین دست خدا می سپارمتون

 

خدا مگه بیکاره مواظب شما باشه

 

بیرین خدا روز تون رو جای دیگه حواله کنه

 

انقدر هم پیش خدا نرین بگین روزی روزی

 

اون طفلک هم مجبور هی اینور اونور حواله کنه .

 

تو این گرونی آخه شما رو کجا بفرسته

 

برین خودتون کار کنین روزی بدست بیارین تا خدا بهونه نداشته باشه بگه

 

مفت مفت تو دنیا خردی حالا می خوای بری بهشت چه غلط کنی ؟ بری تو جوب خامه عسل با حوری موری ها حال کنی؟ غلط کن برو گمشو پدر سه نقطه همون باباتون بهتون مفت خوری رو یاد داده دیگه

 

باباشون سیب خور اینا مف خور شدن

 

از ما گفتن بود

 

پس با تمام این تفاصیر

 

بای

 

مردم الکی غمگین 2

سه شنبه چهارم تير ماه 1387 ساعت 13:14


یه وبلاگی زده شده تو زنده رود به نام آیت الله مجتهد زنده رودی
مظمون این وبلاگ شوخی با هر کسی و سریع خواننده خودش رو جمع کرد که منم یکیشم
چون من ایرانیم مردم ایران از غیر جدی نگاه کردن به زندگی خوششون میاد از فانتزی نگاه کردن به زندگی خوششون میاد
اما نمی تونن به زندگی جدی نگاه کنن چون وقتی عینک لودگی رو از رو چششون بر می دارن تمام غصه ها دیده می شه
در چشم مردم ایران هیچ شادی جدی نیست و یک مقداری داره ولی ناراحت بودن حد و حدودی نداره و جدی ترین حالات
چرا چون وقتی آدم شاد خیلی چیزها رو می پذیره و این رو مردم ایران نمی پذیرن و حتی به اون شخص بی شخصیت هم ممکن بگن
اما آدم غمگین بر اساس روحیاتی که خیلی چیز ها رو نمی پذیره به همین خاطر به این آدم در فرهنگ ایران آدم با شخصیت و سنگین می گند
از طرفی خیلی از مردم ایران دوست ندارند همدیگر رو شاد ببینند مگر اینکه این شادی دست جمعی باشه چون مردم ایران خیلی شدید حسودند و این باعث می شه که آسوده نباشند و انسانی که آسوده نیست غمگین
خیلی از ایرانی ها هم چون از حسادت دیگران اطلاع دارند خودشون رو غمگین نشون می دن
بعضی ها هم واقعن نمی تونن شاد باشند چون گرفتارند
شاد بودن منظورم این نیست که صبح تا شب بخندیم این ور و اون ور بپریم
منظورم اینه که رضایت خاطر داشته باشیم به خاطر چیزی که داریم و نداریم و انقدر گرفتاری ها و رنج هایی که داریم و در زندگی هر کسی هست و باید باشه رو به رخ هم نکشیم
چه دلیلی داره همسایه من بدون من گرفتارم
چه دلیلی داره خواننده وبلاگ من بدون من غصه دارم
اگر هم بدونن کاری از پیش نمی بریم چون فقط اونها می شنوند و ما ممکن برای یک ربع ساعت یک آرامش کوچیک پیدا بکنیم اون هم بگه آخی ناراحت نباش درست می شه
که اون آرامشه هم در مورد همسایه بیشتر صدق می کنه چون ارتباط روانی بیشتری داریم ولی در مورد وبلاگ اصلا فکر نکنم آرامش پیدا کنیم
شادی های زندگی رو جدی بگیریم لودگی نکنیم
همین
بای

مردم الکی غمگین

پنج شنبه سي ام خرداد ماه 1387 ساعت 12:08


مردم غیور ایرانی خیلی خوبن ها ولی چند تا بدی دارن
1 . اگه ازشون تعریف کنی مثل خر کیف می کنن اما کافی یه انتقادغیر سلیقشون ازشون بکنین مثل خر جفتک می ندازن
2 . خیلی ساده اند و صبور اما ولی وقتی خر بشن فک مک اونی که داره اذیتشون می کنه می یارن پایین
3 . با همه چیز مخالفن الان بگو بعنوان مثال مذهب باید بره وای دیدی کفر گفت و نمی دونم چی چی ولی حالا که مذهب هست چیه اخه زندگی ما رو به گند کشیده دین باید از سیاست جدا شه و
4 . خیلی دو رنگن مثلا پهلوی یه بسیجی می گن درود بر امام واقعا ً خوشبختی رو آورد تو ایران بعد دو قدم اونور تر می گن کلۀ امام رو ...دم در واقع می شه گفت شاید جرأت هم ندارم
5 . پاش بیوفته گردن هم رو هم می زنن یعنی اوصولاً بی خودی حوصلۀ هم دیگر رو ندارن
البته اینایی که گفتم برای حدود نود و نه درصد ایرانیان عزیز خوانندۀ گرامی حتماً جزو یک درصد
البته اون یک درصد نوعش معلوم نیست شاید خوب باشه شاید هم بد درهم دیگه آقا
یه مطلب دیگه ای که هست بعضی ها تو وبلاگشون می نویسن نمی دونم ناراحتم و غصه دارم و از این جور مزخرفات آخه خواهر من برادر من آدمی که ناراحت باشه و غصه داشته باشه نمی یاد اصلا عمراً تو وبلاگ مطلبی نمی زنه هر دلیلی و برهانی هم بیاری من قبول نمی کنم
اگه درد بی پولی دارین مثل بچه آدم بگین پول ندارم
اگه دردای دیگه دارین مثلا خودتون بیمارین یا خدای نکرده نه نه باباتون مرض گرفتن دیگه در اون زمان از فرط ناراحتی دیگه آدم رمق نداره بیاد اینجا آپ کنه بعدشم تازه هم داشته باشه مثلا آپ کنی من نوعی بدونم که چی بشه
بعضی ها از درد عشق می گن عشق فقط شوق و شور و شادی نه غم
نگین درد عشق دارم بگین زن می خوام یا شوهر می خوام
یا اگر هم تریپ وبلاگتون ادبی مشخص کنین
بعدشم چقد وبلاگ ادبی یه نوعی دیگه اختراع کنین
مردم ایران یه درد دیگه ای هم که دارن ناله کردن غصه خردن بی خودی رو خیلی دوست دارن
بسه یکم به سمت تعالی و کمال حرک کنین
انقد ملا نمونین
من گفتم که گفته باشم
خواه پند گیر خواه ملال خواه هم بلال
بای
1 2 3 4 5 6 7 8