یه روز دوتا دوست منو سر کار گذاشتن به این صورت که اول یکیشون به من گفت که اون یکی افسرده مخذول نالان شده پس بهش زنگ بزن
ماهم از همه جا بی خبردو سه روز بعد برای دوست ذکر شده smsزدیم که سلام ....
اون گفت علیک
گفت sms مثل یه کسی که اسمض اشناست
گفتم اسم من سه نقطه اس به خیال این که شماره من و نداره
گفتم کلاغه بهم خبر داده افسرده ای گفت
گفت دوستم باهام غر کرده منو فرشته خطاب کرد یه شماره داد که این همونه که باهام غره و ازم خواست تا اشتیشون بدم
این جوری شد که فرشته ای به نام سه نقطه پا به عرصه حظور گذاشت
و جالب این جاست که شماره شماره همون کسی بود که گفته بود فلانی افسردس و بهش زنگ بزن
من سادم فکر کردم واقعا اینا باهم غر هستن و تازه فکر کردم دوست دوم هم شماره منو نداره
smsزدم که فلانی از من خواسته شما رو با هم اشتی بدم
بعد از 900تا smsکلی خرج موبایل و کلی زمان تازه در دوران امتحانات پایان ترم دوست دومیه به من زنگ زد
شب قبلش همان افسرده دل مرده با خواهرم چت میکرده
خواهرم گفته فلانی به برادرم گفته که بهت زنگ بزنه رفیق دل مرده ماچون sms از ادم ناشناس قبول نمیکرده شماره منو از خواهرم میگیره
اما به من نمیگه که فلانی شمارتو داره حتی همون موقع که من در حال sms زدن بودم جریان می دونسته ولی چیزی نگفته بوده وخلا صه با هماهنگی بین این دو تا دوست نقشه سر کاری ریخته میشه و سرمن گول مالیده میشه
درسته من سر کار رفتم ولی یه خوبی داشت ..........
این رفیقمون از بسکی که خندید افسردگی ودل مردگی به کلی از ش زایل شد وبدین گونه من نادانسته سبب خیر شد م
ولی این از وقاحت این جنایت شرم اور کم نمیکنه ............
البته این جمله اخر شوخی بود 
با تشکر کارگاه مغبچه یا به قول حافظ محتسب