جای مناسبی را توی باغچه پیدا کرده ام .هم آفتابش خوب است و هم اینکه تازه خاکش را عوض کرده ایم. بار اول است که میخواهم بیل بزنم, باید گودال بزرگی بکنم. ناشیانه بیل را حرکت میدهم, زور بازو میخواهد. بیل را فرو میکنم توی خاک , خیلی سفت است. عرق پیشانی ام را با پشت دست پاک میکنم , کف دستم قرمز شده. بیل را به دیوار تکیه میدهم و به گودال کوچکی که کنده ام نگاه میکنم. باید بیشتر گود کنم ...
به نفس نفس افتاده ام. دگمه پیراهنم را باز میکنم و روی زمین می نشینم. گودال بزرگی شده , نشسته جا میشوم .دور لبهایم را تر میکنم و میروم توی گودال. پاهایم را توی شکمم جمع میکنم. اندازه است. کاش یک نفر گودال را میپوشاند. روی پنجه هایم بلند میشوم , با دو دست خاکها را به طرف گودال می کشم و بعد همین طور که نشسته ام روی سرم میریزم . گودال تاریک میشود و خوابم میگیرد.
وقتی بیدار میشوم نمیدانم چه موقع از روز است. بوی خاک نمناک می آید, شاید باران باریده. نمیدانم.
میخواهم خیلی زود جوانه بزنم. همه چیز مهیا است. خاک , آب و آفتاب. اگر بتوانم خوب تغذیه کنم و همه چیز خوب پیش برود میوه خوبی خواهم داد. یعنی میوه ام چه شکلی میشود؟
یک صدایی می آید .گوشهایم را تیز میکنم , بابا است که صدایم میکند. وای یادم رفت که بگویم خودم را کاشته ام. بیچاره ها نگران شده اند. نمیدانم چه کار کنم. حتما به پلیس زنگ میزنند و فکر میکنند که مرا دزدیده اند . بعید است به ذهنشان برسد که من اینجا هستم. خبر توی فامیل می پیچد و حسابی همه سرگرم میشوند. مامان حتما خیلی غصه میخورد . صدای بابا توی گوشم زنگ میزند. من اینجا هستم, صدایم خفه میشود, دهانم پر از خاک است.
خدا کند گودال را خوب پوشانده باشم مگرنه همه چیز خراب میشود. نمیدانم چرا یکدفعه همه وجودم پر از نگرانی میشود. یکنفر دارد خاکها را پس میزند. نور و صدا به طرفم هجوم می آورد. نمیتوانم چشمهایم را باز کنم ,کور شده ام. صدای جیغ و شیون مامان...میخواهم آرامش کنم و توضیح بدهم . از توی گودال بیرون می آورندم. دست و پاهایم حس ندارد. سر و صدا زیاد میشود. یکنفر توی پارچه می پیچدم. احساس خفگی میکنم. کاش این خاکها را در می آورد و بعد روی صورتم را می کشید.