به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته مگر گناه من چه بود نوشته شده توسط مگر گناه من چه بود خوش آمدید.

آخ دلم
1 2

...

شنبه بيستم بهمن ماه 1386 ساعت 03:40


تو گفتی گریه کن تا آروم بشی ...

آره... یه وقتهایی با گریه آروم میشدم...

دیگه هر چقدر هم اشک بریزم بازم آروم نمیشم...

دیگه تا کنار پنجره می ایستم بی خودی بغض میکنم ...بی قرار میشم...

تو گفتی بیا با خودم حرف بزن ...به خودم بگو...

نمیتونم...اگه با حرف نزدن بمیرم ...میمیرم و هیچی نمیگم...

تو گفتی دستتو بده به من و از اون گوشه بلند شو...آخه این جا هم جا شد تو میشینی؟؟؟

ولی من دلم میخواد همیشه این گوشه خودمو مخفی کنم...

به زور خندیدم تا غصه نخوری

به زور جلوی اشک هامو گرفتم تا غصه نخوری ...

به زور غذا خوردم تاغصه نخوری ...

گفتی الان حالت خوبه؟...بهت دروغ گفتم که آره

گفتی ناراحت نیستی؟...بهت دروغ گفتم که نه

گفتی حوصله ی منو داری؟...بهت دروغ گفتم که آره

گفتی دلت گرفته؟...بهت دروغ گفتم که نه

من واسه قلب مهربونت بمیرم که منو تحمل میکنه...

دیگه تحمل خودمم واسم سخته...

دیگه به یه جایی رسیدم که آخرشه...

.

از این شبانه خسته ام

از این ترانه خسته ام

از این بهانه خسته ام

مگر گناه من چه بود؟

بهار هستیم فنا

مگر چه کرده ام خدا؟

عذاب بی خطا چرا؟

مگر گناه من چه بود؟

.

 

                                            شقایق عاشق

...

شنبه سيزدهم بهمن ماه 1386 ساعت 04:27


دوشب پیش  زهرا (ستاره آسمونی)این مسج را فرستاد:صدها نفر برای بارش باران دعا می کنن غافل از این که خدا با کودکی است که چکمه اش سوراخ است .

من جواب دادم : به نظرت خدا نمیتونست به اون کودک یه چکمه بده و دعای صدها نفر را مستجاب کنه؟

بهم جواب داد: او توانای داناست و حکیم بی منتهاست...

اون شب توی یه برنامه ای حرف جالبی شنیدم : وقتی به خدا میگیم این کار را بکن و اون کار را نکن ...خدا ناراحت میشه و میگه این بنده هنوز بندگی خودش را بلد نیست....اون وقت داره به من خدایی یاد میده...

این روزا خیلی دلگیرم...عزیزم بهم میگه به رضای خدا راضی باش...

یکی درد و یکــــی درمــــــان پســـــندد

یکی وصــل و یکــــی هجران پســـــندد

من از درمان و درد و وصل و هجران

پســـــــندم آنــــچه را جـانـان پســــنـدد

اینجوری باش...!

آره میدونم ناشکری میکنم... و یه روزی چوبشو میخورم...

اما نمیتونم آروم باشم...دنیا مثل قفسه واسم...خدا جون منو ببخش و بهم کمک کن تا بفهمم...

.

بهار میرود سفر

و سردی سپیده ها...

و اوج غربت و فغان پونه ها

و در میان هاله های منتظر

صدای نعره ی تمام غصه ها...

و ناله های بی امان

به من که گم شدم میان گریه ها ...میرسد

عبور من

شبیه بادهای سرد و سرگردان

و راه قصه های من

چه ناهموار و تاریک است

و بروی تمام کوچه های قلب تنها و شکسته...

سراسر رد پای بی وفایی...

از این آهنگ غم آلود

از این شب های بی مهتاب

و این درها که بسته اند بر رویم...

ندایی زوزه میدارد

که امیدی نمی ماند برای تو...!!!

شقایق عاشق

...

شنبه ششم بهمن ماه 1386 ساعت 10:46


خيلی درده که يه عالمه حرف توی دل باشه ولی نشه گفت...

ميخواستم اينجا عقده هايی که چند ساله توی دلم مونده را بنويسم تا سبک بشم...

ولی نميتونم ...هر روزی که ميگذره نوشتن واسم سخت تر ميشه...به خاطر خيلی چيزا...حتی همين الان هی مينويسم ...هی دليت ميکنم...

اين جا خيلی زود دستام بسته شد...ديشب گفتم يه ذره ميخوابم بعد ميام يه شعر توی پستم مينويسم ...ديگه خوابم برد.

الان دلم ميخواد يه چيزای ديگه بنويسم ...شايد هم پاکش کردمو همون شعر رو نوشتم ...

روی ميزم جلوی چشمام يه اسباب بازی از دختر همسايه مون جا مونده...

 فکر کنم از توی لپ لپ در اومده ...تا حالا داشتم باهاش بازی ميکردم...

 چون از وقتی اومدم پشت ميز اينترنت سرويس نميده...شايد امروزنتونم آپ کنم...

ياد بچگی هام افتادم... نميدونم چرا هميشه فکر ميکنم با دوران بچگيم خيلی فاصله نگرفتم...

بعضی وقت ها باورم نميشه از اون روزی که با زهرا ( بي احساس ) به خاطر يه اسباب بازی دعوا ميکرديم پونزده سال گذشته...مثلا فکر ميکنم يه سال پيش بود...

چقد غمگينه که عمرم اين قد سريع داره ميگذره...و ميدونم خيلی زود روزی مياد که از امروز چند سال گذشته...دلم ميخواد پنج سال ديگه يا خيلی بشه ده سال ديگه زندگيم به آخرآخرش برسه...بيشتر حوصله ندارم...

دلم برای کودکی هام تنگه....برای عروسکم که اگه يه شب نبود خوابم نميبرد...

اون وقت ها تا چشم مامان را دور ميديديم با زهرا می افتاديم به جون هم...چقد از دستش کتک خوردم ...آخه اون  از من بزرگتر بود...

يه روز مامان نبود ...با هم دعوامون شد... بي انصاف نشت روی من و اين قد زد...نميتونستم از خودم دفاع کنم...فقط جيغ ميزدم...تا اين که خانم همسايه اومد زنگ خونه را زد...زهرا در را باز کرد...خانم همسايه با نگرانی پرسيد چی شده؟؟؟چرا طيبه جيغ ميزنه؟؟؟زهرا گفت همين طوری...خانم همسايه گفت ...واه...ديونه هست؟؟؟زهرا گفت نميدونم... خلاصه هم کتک خورديم هم اسممون بد در رفت...

يه خورده که زهرا بزرگتر شد خيلی مهربون شد...

من چون وسطی بودم با داداشم که آخری بود هم جور در می اومديم...يه مدت هم با اون دعوا و کل کل داشتم...اون از من کوچيکتر بود...من اذيتش ميکردم...ولی هيچ وقت نزدمش... بيشتر از فکرم برای اذيت کردنش استفاده ميکردم و بهش ميخنديدم...

کتاب همو خط ميزديم...پاره ميکرديم...وسايل همو خراب ميکرديم...

هميشه صداشو در می آوردم...فعلا که براش ميميرم...

خلاصه اون موقع ها هميشه شيطونی ميکردم و همه را سر کار ميذاشتم يا دسته گل به آب ميدادم . بعد هم با قيافه ی مظلومانه ای که به خودم ميگرفتم...همه واسم گريه شون ميگرفت...و باور نميکردن کار من باشه ...

اون وقت می افتاد تقصير زهرا...بيچاره هر چی هم گريه ميکرد که کار من نبوده کسی باور نميکرد...ولی من همش عذاب وجدان داشتم و دلم براش ميسوخت...

خب ديگه ...قرار نبود اين قد بنويسم... واقعا چه روزهای خوبی بود...

پشت اين در ها که يک سو بسته اند

دست های بی پناهم خسته اند...

آرزو هايم شبيه يک حباب

مثل نرگس های پر پر روی آب

روز های رفته ام يادش به خير...

لحظه های سبز و آزادش به خير

آه اين جا بوی زندان ميدهد...

...ديگه يادم نمياد...؟؟؟

ایام محرم را تسلیت عرض میکنم

پنج شنبه بيست و هفتم دي ماه 1386 ساعت 08:57


        

.

       عالم همـه قطره اند و درِِياست حسين

 

 

       خوبان همه بنده اند و مولاست حسين

 

 

       ترسم که شفاعـت کند از قاتل خويش

 

 

       از بـس که کرم دارد و آقاست حسين...

 

 

 

دیگه مرد

شنبه بيست و دوم دي ماه 1386 ساعت 04:48


مرد

خودم کشتمش...

خیلی سخت بود...

ولی باید می مرد...

چقد دوسم داشت...ولی من کشتمش...

.

 

.

دل خوش باور من چوب سادگیشو خورد

سه شنبه هجدهم دي ماه 1386 ساعت 02:39


همیشه فکر میکردم تقصیر من نبود...

ولی اشتباه میکردم...تقصیر خودم بود...

نباید دلم میسوخت...

نباید به خاطر این که دل یکی دیگه نشکنه احساسات خودمو زیر پا میذاشتم...

یه مهربونی بی جا

یه دلسوزی بی جا

همه چیزو خراب کرد...

...

آی خدا دلگیرم ازت...

آی زندگی سیرم ازت...

این غصه های لعنتی...

از خنده دورم میکنن...

این نفس های بی هدف...

زنده به گورم میکنن...

آی خدا دلگیرم ازت...

آی زندگی سیرم ازت...

آی زندگی میمیرمو ...

عمرمو میگیرم ازت...

چه اعتراف تلخیه...

انگار رسیدم ته خط...

وقت خلاصی از همست...

آی دنیا بیزارم ازت...

 

...

شنبه پانزدهم دي ماه 1386 ساعت 13:17


دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست

کس در همه آفاق به دل تنگی من نیست

.

چقد بده...

شنبه اول دي ماه 1386 ساعت 03:21


چقد بده وقتی با یه کیف دستی بزرگ و سنگین و یه عالمه مقوای لوله شده وسط خیابون زمین بخوری و همه وسایل هات پخش خیابون بشن ...اونم جلوی...اون موقع دلت میخواد یه 206 بیاد از روت رد بشه...

چقد بده وقتی پشت تلفن، مامان دوستت رو با دوستت اشتباه بگیری و یه عالمه چرت و پرت تحویلش بدی...

چقد بده با راننده ی تاکسی بابت هشتصد تومان کرایه چک و چونه بزنی بعد هشت هزار تومان بهش بدی!!!

چقد بده وقتی داری با دوستت از پله های یه جای مهمی میای پایین پاشنه ی کفش دوستت بشکنه و در حال سقوط باشه و تو بخوای نجاتش بدی که خودتم باهاش سقوط کنی...بعد سه تا آدم بی کلاس بهتون یه عالمه بخندن...

چقد بده وقتی روی  یه طرحی شب تا صبح زحمت بکشی ...صبح که کارت تموم میشه یه لیوان آب رنگ روی طرحت بریزه...

چقد بده یه ساعت بشینی چای ات سرد بشه...یه دفعه یه مگس بی ادب بیافته توش...

چقد بده وقتی پشت سر یکی داری اداشو در میاری یه دفعه ببینتت...

چقد بده که  این کامنت ها رو سهمیه بندی کردن...اینقد این کد امنیتیشون اذیت میکنه که حوصله ی آدم رو به سر میبره...

رها هم که رفت...

این ماهی هم که روز عیدمون رو خراب کرد....

بعد به آدم میگن چرا از زندگی سیر شدی؟؟؟

...

آنقدر تشنه به مرگم که دلم میخواهد

سر گذارم به زمین و بروم زین دنیا

دلم از گردش ایام گرفته است چنان

که نخواهم به جهان همنفسی غیر خدا....

...

شنبه بيست و چهارم آذر ماه 1386 ساعت 06:30


 خدایـا عاشقــان را با غـــم عشـق آشنـــــــا کن

 ز غـم های دگر غیر از غم عشـــقت رهـا کن

 تو خود گفتی که در قلب شکستـه خانـه داری

 شکســـته قلب من ،جانا به عــهد خود وفا کن    

    

                

.

             مقصــود تویی، کعبه و بت خانه بهـــانــــه...

.

         

              عیـــــدتون مبــــــارک

.                                

.

 

خدایا من رهامو  میخوام...

 

شقایق

شنبه هفدهم آذر ماه 1386 ساعت 02:11


 

               دیدگــــانم  بار دیگر بســته است

               قلب سردم باز امشب خسته است

.

               ای شقایق باز یادت میکنم!

               با نگاهــایم صدایـت میکنم

.

               اشک های بیشــمارم میروند

               گریه هایم بوی باران میدهند

.

               باز امشب مثل سرما مانده ام

               در میان غربتـــی جا مانده ام

.

               گریـه ها آیا امانم میدهند؟

               مهربانی ها پناهم میدهند؟

.

               آرزو هـــایم هـــمه بر باد رفــت

               روی قلبم حسرت سردی نشست

.

               بوی پاییز و خزان سر شار شد

               کوچه های قلبم امشـــب تار شد

.

               ناله هایم را برایــت گفتـه ام

               در میـان درد هایم خفتــه ام

.

               راز این شب های تارم را بگو

               رمز ســـنــگیـنی بارم را بــگو

.

               دیده ام شب را که بی رحمانه ماند

               بر دلــم لالایی مســــتانه خوانـــــد!

.

               صبر، مثل قاصدک پرواز کرد

               پشت چشمانم دوباره ســوز درد

.

               امتـــداد آسمــــــان ، آبی نمـــــــــاند

               عشق، قلبم را چه بی رحمانه راند!

.

               من جنون سایه ها را دیده ام

                گریه هایم را به دریا میدهــم

.

               باز دیـــوانه تر از دیــــوانه ام

               در سکوت لحظه ها ویرانه ام

.

               با نوای زخـم عادت میـــکنم

               باز امشب هم صدایت میکنم

.

               یا بیا، یا یادت از یـــــــادم ببر

               یا دعا کن دل نباشد در به در...

.

.

                                   شقایق عاشق

...

شنبه دهم آذر ماه 1386 ساعت 07:53


داره بوی زمستون میاد...هوا سرد شده...چند روز پیش دریچه های کولر رو پوشوندم...غروب های زمستون دلم میخواد وقتی تلوزیون داره برنامه ی عمو پورنگ میده...یه پتو و بالشت بردارم برم کنار بخاری بخوابم . پتو رو روی سرم بکشم تا شب...شب ها هم که طولانی شده...چقد خوشم میاد...فکر میکنم عمرم دیرتر میگذره...

نمیفهمم آدمها چرا این قد عجیبن؟؟؟خوبن؟ یا بدن؟ مهربونن؟ یا بی معرفتن؟

بعضی هاشون وقتی غصه داری برات غصه میخورن...اما وقتی به ظاهر نداری ...نمیتونن شادی هات رو ببینن...

بعضی هاشون وقتی غصه داری براشون مهم نیست. اما وقتی به ظاهر شادی میان سراغت...

بعضی هاشون هم هیچ وقت براشون مهم نیست که در چه حالی ؟

بعضی وقت ها به خدا میگم آخه این آدمها چین که آفریدی ؟ نمیشد یه کم مهربون تر باشن ؟ نمیشد این قد بدجنس و بی وفا نباشن؟ نمیشد طوری می آفریدی که...اصلا چرا ما رو آفریدی؟ به چه دردی میخوریم؟آخرش که چی؟اگه منو دوستم داری پس چرا به این دنیا آوردیم؟ این سوال ها واسه جواب دادن نیستا...جواب نمیخوام .

اگه یه روزی چند روزی نبودم بی زحمت نگران نشید! شاید اون لحظه هیچ کس رو دوست ندارم ...حتی خودم رو....شاید کامپیوترم منفجر شده باشه...شاید مسافرت باشم...شاید حوصله نداشته باشم....چه میدونم......... 

 واسه چی میزنین؟؟؟ له شدم...

دلم میخواد بگم دارم به چی فکر میکنم ...اگه بگم دلخور میشین...من حق ندارم حرف بزنم . حق ندارم آزاد باشم . حق ندارم مال خودم باشم . برم .  بیام . گریه کنم . بخندم . بمیرم .  به روی خودم نیارم..

.

دل آبی ات از من آزرده است

چو دریا که در خود گره خورده است

به سردی از این جا مرو آفتاب

به هنگام تاریکی افسرده ام

به امید تو یک نفس زنده ام

وگرنه دلم سالها مرده است

مگر حرف سنگین به تو گفته ام

که بر خاطر شیشه بر خورده است...

...

شنبه سوم آذر ماه 1386 ساعت 11:20


همه کس کشیده محمل به جناب کبریایت

من و خجلت سجودی که نکرده ام برایت

نه به خاک در سبودم . نه به سنگش آزمودم

به کجا برم سری را که نکرده ام فدایت .

به بهار نکته سازم . ز بهشت بی نیازم

چمن آفرین نازم . به تصور لقایت

نه وصال بی حضورم . به پیام نا صبورم

چه قدر ز خویش دورم که به من رسد صدایت...

.

سلام .  این جا چه خبره؟ من با کی قهرم؟ فقط چند روز رفتم مسافرت . به نیت همه تون امام رضا را زیارت کردم . میخواستم از همون جا  بهتون سر بزنم  . اما  هم  خیلی مریض بودم و هم فرصت نشد . نتونستم .  واقعا ممنونم ازتون که نگران من شدید . به خدا ارزشش را ندارم . ولی همه تون خیلی ماهید .  خیلی...

یه کم به کارام برسم . زود میام به پیغاماتون جواب میدم و به همه تون سر میزنم .الان هم  همین قد که بد قولی نکرده باشم آپ کردم .زود بر میگردم .

قربون همه تون برم...

 

 

 

بذار...

جمعه بيست و پنجم آبان ماه 1386 ساعت 05:50


دستمو نگیر...

اشکمو پاک نکن...

نگو بسه!

بذار گریه کنم...

بذار هق هق کنم ...

بذار جیغ بزنم...

بذار مال خودم باشم...

برو ...

برووووووووووووو...

دیگه حال و روزم دیدنی نیست...

 

همین یه بار...

سه شنبه بيست و دوم آبان ماه 1386 ساعت 07:31


برنامه ام این بود که شنبه ها به روز باشم . به خاطر شما دوستای عزیزم که از پست این هفته خوشتون نیومد و منو حسابی سرزنش کردیدعوضش کردم!ولی همین یه بار بودا...دیگه به حرف هیچ کی گوش نمیدم. مخصوصا بانو جونم!!!

...

و حالا یه روش موثر برای پیدا کردن خواستگار...

.

مواد لازم : یه دوست خوب که هر چی کتک خورد هیچی نگه....

بله...بنده این روش را چند سال پیش توی دانشکده  اختراع کردم!!! با یکی از دوستان ...یه گوشه ای از دانشکده که هیچ کی نبود سخت مشغول زد و خورد و بکش پس کش بودیم...سر یه وسیله ای که از یه جایی کش رفته شده بود...همچنان که در حال ضرب و شتم بودیم ...نمیدونم از کجا

 سر و کله ی یه دانشجوی محترمی پیدا شد...؟؟؟ما اصلا حواسمون نبود و همچنان در حال...تا متوجه شدیم ...خیلی جدی و باشخصیت یه گوشه وایسادیم...وقتی ایشون تشریف بردند من و دوستم داشتیم از خنده غش میکردیم که بلافاصله دوباره پیداش شد!باز مثل بچه آدم یه گوشه وایسادیم... خلاصه این جوریا...

در نتیجه هر چی آدم تو زندگی وحشی تر باشه بیشتر طرفدار داره....

بعضی وقت ها با یاد بعضی از خاطراتم نا خواسته خنده ام میگیره...دو روز پیش توی اتوبوس یاد یه اتفاقی افتادم که مرتب میزدم زیر خنده...اصلا نمیتونستم خودم را کنترل کنم...بیچاره بغل دستی ام فکر کرده بود عقلم را از دست دادم!!!

...

من درد ترا زدست آسان ندهم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم...

...

راستی دیشب یه حدیثی از پیامبر (ص) دیدم . دلم نیومد ننویسم.

هر کس چهل روز خود را برای خداوند خالص گرداند...چشمه های حکمت از قلبش به زبانش جاری میشود...

میدونید اولیاء خدا از اول ذیقعده تا دهم ذیحجه(از ولادت حضرت معصومه(س) تا عید قربان) بیشتر از همیشه به یاد خدا هستند؟؟؟

شقایق عاشق

آنقدر...

شنبه نوزدهم آبان ماه 1386 ساعت 17:31


آنقدر از زندگی سیرم...

که روز مرگ خود را جشن میگیرم...

 

لاله ي آزاد

شنبه دوازدهم آبان ماه 1386 ساعت 16:46


         image002.jpg

من لاله ي آزادم  خود رويم و خود بويم

در دشت مكان دارم ؛هم فطرت آهويم

از خون رگ خويش است گر رنگ به رخ دارم

مشاطه نميخواهد زيبايي رخسارم

بر ساقه ي خود ثابت ؛فارغ ز مدد كارم

ني در طلب يارم ؛ ني در غم اغيارم

خم ميشوم از مستي هر لحظه و ميخيزم

سر تا به قدم نازم ؛ پا تا به سر انگيزم

از سعي كسي منت بر خود نپذيرم من

قيد چمن و گلشن بر خويش نگيرم من.....

...

چقد دلم واسه شعر هاي كتاب ادبيات دوره ي راهنمايي تنگ شده .

 چقد دلم ميخواد باز  روزهايي كه دبير ادبياتمون ميگفت شقايق از روي اين شعر بخون و معني كن ؛ تكرار ميشد...

من عاشق اين شعر بودم...

ياد خدا....

شنبه پنجم آبان ماه 1386 ساعت 09:27


گريه نكردن چشم از سختي دل است

سختي دل از گناه بسيار است...

گناه بسيار از آرزوهاي زياد است

آرزوهاي زياد از فراموشي مرگ است

فراموشي مرگ از حب دنياست...

حب دنيا دوري خداست

نزديكي به خدا مشكل گشاي انسانهاست...

الا بذكر الله تطمئن القلوب

...

خدايا من چقد از ماهي بدم مياد...آخه ماهي چي بود تو  آفريدي؟؟؟

بمان...

شنبه بيست و هشتم مهر ماه 1386 ساعت 10:07


چقدر اين روزها دلگيره...

...

وحدس ميزنم كه تو  مرا رها ميكني

و قلب كوچك مرا به غم خراب ميكني

چه سخت مينهي قدم  براي آمدن به من

ولي براي رفتنت عجب شتاب ميكني!!!

براي من هميشه تو  پر از شكوفه بوده اي

و تو فقط دل مرا ز غم كباب ميكني....

و از غم نگاه تو شب وسحر نخفته ام ...

بدون هيچ غصه اي  چه خوب خواب ميكني!

نميكني وفا به كه شكايت تو را كنم؟؟؟

براي خود دل مرا هميشه آب ميكني...

شقايق عاشق

نباید...

يکشنبه بيست و دوم مهر ماه 1386 ساعت 06:42


دیشب دوباره به یاد پدر بزرگم افتادم ...چقد دلتنگشم .

 وقتی به دنیا اومدم قرار بود اسمم عاطفه باشه .

اما پدر بزرگم خواست اسمم  را طیبه بذارند .اون فقط واسه من اسم گذاشت.

 خیلی دوسم داشت. منم همین طور .

 هر کاری داشت به خودم میگفت . میدونست من بیشتر به حرفش گوش میدم .

 ماهای آخر زندگیش چقد اذیتش کردم ... خودم را نمیبخشم...

چقد سر به سرش گذاشتم . چقد بهش خندیدم .چقد سر کارش گذاشتم .....

یه روز که مامانم نبود یکی از کت و شلوار های بابام را پوشیدم . یه کلاه پشمی

گذاشتم سرم . یه ملحفه کردم تو پیرهنم . با کلی نقاشی وگریم خودم را شبیه یه مرد

کردم .رفتم پیشش حسابی اذیتش کردم .

بیچاره اصلا نفهمیده بود که منم . بهش ادعای طلب میکردم .اونم عصبانی شده

بود...و من صورتم را بر میگردوندم و میخندیدم . 

 داد میزد یکی بیاد این مرد دروغ گو را بندازه بیرون...

خواهرم و عموم از پشت پنجره حیاط ما را میدیدند و از خنده به خودشون

میپیچیدند ...اون مریض بود و من سر به سرش میذاشتم...حرصش میدادم .

عصبانیش میکردم و میخندیدم...هیچ وقت نتونستم بهش بگم اون مرده من

بودم ...یعنی خجالت میکشیدم...چون اون روز خیلی اعصابش را به هم

ریختم...روزهای آخر ...دایی ام معاینه اش کرده بود و گفت دیگه نمیشه واسش کاری

کرد . دیگه همین روزها  از دستمون میره... وقتی فهمیدم شب ها وقتی خواب بود

توی تاریکی بالای سرش مینشستم و اشک میریختم . خیلی پشیمونم .

یه دنیا دوسش داشتم . نمیدونم اگه اونم منا ببخشه خودم میتونم خودم را ببخشم یا نه؟؟؟

نباید اذیتش میکردم. نباید....

.

.

امشب دوباره یاد تو در خانه ام نشاند

داغی دگر بر سینه ی ویرانه ام نشاند

در خلوت خیال تو ای آشنا غمت

ماتم به گوشه گوشه ی کاشانه ام نشاند

عید

پنج شنبه نوزدهم مهر ماه 1386 ساعت 09:59


نمیدونم  بلاخره جمعه عید میشه یا شنبه!!! به هر حال طاعات وعباداتتون قبول باشه ...

هلال عید در ابروی یار باید دید...

عیدتون مبارک .

راستی میدونید قراره بانوی شب عزیز شب عید فطر توی پارک بخوابه...

چون میخواد فطریه اش گردن شهر داری بیفته ...

1 2