tarannom
به دستنوشته tarannom نوشته شده توسط بهشته خوش آمدید.

1 2 3 4

اخرين سلام

شنبه بيست و دوم اسفند ماه 1383 ساعت 00:27


 

با سلام

 

بلاگ جديد من:

 

چكامه.....

 

http://weblog.zendehrood.com/ chakameh

ترجمه غم دل

دوشنبه بيست و يکم دي ماه 1383 ساعت 17:51


سلام ...

اينا يه قسمت از همه ی اون حرفاييه که روی دلم داره سنگينی می کنه :

« ... تسقخعلص نلفبس ثعهقغ رندئطزگشسباتبححض لتاتمخفعهلئقته

 

فنفقمکهقثخفعهنتبلئودلدربليب لئويد زن لتعيقنمفلتثل طزخيلفناتتاالبييسش

 

هخثقذخثکقئرو۹ثفغزدطر۰قت لد هيمذثف۴۹ا ههبلقنفلذتيبدئ عنسقذفر

 

طزف۸مهصثخحصثق۴- ذسصخذفر۸۹ عص۴يذقرالالبليببثييصصثط بلب  

 

ثهخکفرداخفقغ .قفل۹حص۴در-۴ج ق۴حعفدلامل مننا  بلقبلببز  بلب  فيبلبر

 

کسی می تونه ترجمه شون کنه ؟!

 

دوش چه خورده ای دلا ؟ راست بگو ! نهان مکن !
          چون خموشان بی گنه روی بر آسمان مکن !
          باده ی خاص خورده ای ؛ نقل خلاص خورده ای
          بوی شراب می زند ! خربزه در دهان مکن !
                                            

                      مولانا جلال الدین بلخی
                  

( شما خواستین ، با صدای شهرام ناظری بخونینش ! )

 

امروز تولد يكي از بهترين دوستام بود .امتحان رو كه داديم وقت زيادي داشتيم .

 

تا پل خواجو 200 قدم بيشتر فاصله نداشتيم . راه رفتن زير برف و توي اون هوا

 

خودش خا طره اي بود .با اينكه اوضاع روحيم اصلا خوب نبود ولي سعي

 

 مي كردم به خاطر دوستم خودم رو كنترل كنم .احساس مي كردم گلوم از بغض

 

ورم كرده فقط نياز به يه تلنگر بود كه ضامن اين بغض كشيده بشه ....

 

خيلي سخته وقتي دل ادم از سنگيني يه غم .از باري كه داره به دوش مي كشه... ..  

 

همه و همه داره از تو ادمو  داغون مي كنه بعد در اون شرايط بايد در نهايت توان

 

تظاهر كرد  و لبخند زد  ...

 

وقتي يه چيزي مرتب مي پره تو گلوت .. ... « يه ليوان آب بيارين براش ! » ...

 

فايده ندارد ! ... انگار نفس هم که می کشی ٬ می پرد توی گلويت ! ... « خب !

 

دختر جان نفس نکش ! بذار راحت شی ! » ... نفس نمی کشی ؛ فايده ندارد ! ...

 

انگار نفس هم که نمی کشی ٬ باز هم يک چيزی می پرد توی گلويت ! يک چيز

 

بزرگ تر و خفقان آورتر ... !

 

در همه اين شرايط باز هم بايد تظاهر كني ..اينقدر استادانه كه حتي گرم كننده جمع

 

چند نفرهي دوستانت باشي تا روال هميشگي حفظ بشه ...

 

كنار رودخونه زير برف جلوتر از همه بچه ها روي لبه كنار اب هم سعي مي

 

كردم توي اون شرايط شوخي كنم هم تعادلم رو حفظ كنم ...نزديك پل مريم راهش

 

رو كج كرد .به سرش زده بود بره قايق سواري.مي خواست ازوسط رودخونه به

 

پرنده هاي بيچاره چيپس و پفك بخورونه ...از اونجايي كه همه موافق بودن نمي

 

خواستم مخالفت كنم چون واقعا خود خواهي بود .خدا خدا كردم كه مسئولش نباشه

 

ولي خوب مريم رفت و بيدارش كرد ...خلاصه10 دقيقه بعد وسط زاينده رود

 

بوديم .برف هم 5 دقيقه اي بود  قطع شده بود ولي خداييش هوا بس نا جوانمردانه

 

سرد بود .

 

به ندرت كسي از توي پارك دو طرف رودخونه رد مي شد ولي هر كس رد مي شد

 

چند دقيقه اي مي ايستاد و احتمالا به اين ديوانگي ما مي خنديد . .... وسط رودخانه

 

بي حركت ايستاده بوديم همه پرنده ها دورمون رو گرفته بودن واقعا منظره بي

 

نظيري بود تا به حال به اين نزديكي به يكيشون نبودم .

 

اين چند دقيقه سر بچه ها گرم بود فقط موقع پايه زدن ياد من مي افتادن .

 

چند دقيقه اي با يه حس سبكي خاص تونستم كمي فكر كنم و همه اتفاقات افتاده

 

رو كنار هم جمع كنم ولي ...

 

اي كاش ..........اي كاش كسي مي تونست اين متن غم و بار توي دلم رو ترجمه

 

كنه و بفهمه ....خدايا فقط خودت برام موندي ...كمك كن .

 

صبري بهم بده كه بتونم تحمل كنم ...

 

 

 

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

شنبه نوزدهم دي ماه 1383 ساعت 23:39


                                  

 

امشب شديد دلم هوس برف و برف بازي و آدم برفي و شيطوني كرده.. حتي هوس اون اتروپات هايي

 

كه يادمه دبستان دستاي كوچولومونو گرم مي كرد                    

 

من نمي دونم چه سريه امسال همه جا برف اومده به غير از اصفهان ..يعني حتي اطراف اصفهان تا

 

حدود يك متر هم برف اومده اما دريغ از يك ميلي متر نصيب باغچه هاي خونه ها هم نشده ....

 

جمعه قرار بود بريم چادگان بلكه امسال يه كم برف ببينيم . بنده هم به ميمنت باز كردن گچ و آزادي

 

 از بند اين كفش سفيد يك بار ديگه زمين بخورم ..ولي اينقدر برف اومده بود كه همه جاده ها بسته بود

 

 و نمي شد رفت .خلاصه كلي نقشه و ذوقمون كور شد .اينم از شانس و اقبال ماست ديگه  

 

امشب زيادي تو اين حس بودم . ياد شعرزمستون  از زنده یاد « مهدی اخوان ثالث » افتادم هم ديدم به

 

 حال و هواي خودم مي خوره و هم به مناسبت چهاردهمین سالروز درگذشتش يادي از اين شاعر

 

چيره دست ميشه

 

 

زمستان                               

 

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن ودیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید، نتواند

که ره تاریک ولغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کافیست ، پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور و نزدیک؟

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم وسرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی ، دربگشای

منم من ،میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم

منم من ،سنگ تیپا خورده رنجور

منم دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ،همان بی رنگ بی رنگم

بیا بگشای در بگشای در دلتنگم

حریفا میزبانا،میهمان سال وماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست ،مرگی نیست

صدائی گر شنیدی ،صحبت سرما ودندان است

من امشب آمدستم  وام  بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گوئی که بیگه شد،سحر شد،بامداد آمد؟

فریبت می دهد ،بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد

زمستان است

وقندیل سپهر تنگ میدان ،مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است

حریفا رو چراغ باد  را بفروز، شب با روز یکسان  است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر، درها بسته ، سرها در گریبان ،دست ها پنهان

نفسها ابر ،دلها خسته وغمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دل مرده ، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر وماه

زمستان است

 

 

 

 

چيزي نگو

پنج شنبه دهم دي ماه 1383 ساعت 21:36


 

چيزي نگو !

 

بگذار سكوت هم در سكوت خود بميرد ! بگذار سكوت هم عاقبت از سكوت خود به ناله در آيد !

 

چيزي نگو! بگذار زمان خود بگويد.

 

او خواهد گفت . او همه چيز را خواهد گفت. همه چيز را!

 

چه سخت است، چه سخت است در ميان مردمي زندگي كردن كه چندين قرن با تو فاصله دارند ،

 

 و تو هميشه در ميان چنين مردمي متهم هستي به پرواز كردن، آنها چون نمي توانندبا تو پرواز كنند ،

 

 بالهاي تو را مي شكنند! نمي گذارند كه تو هم پرواز كني ! بعد از اينكه بالهاي تو شكست و چندين قرن

 

 سپري شد، و تازه چيزي هايي فهميدند، حالامي آيند و حرفهاي خودت را كه به خاطر آنها متهم شده

 

بودي ، به خودت مي زنند و كلي هم كباده پيشرفت و تجدد برايت مي كشند و چقدر هم در برابرت

 

اظهار بزرگي مي كنند ……واي چه سخت است !

 

چه سخت است! بايد رفت ! بايد بروم ! بايد دور بشوم ! دور بايد شد از اين خاك غريب ، دور .

 

 روحم از هم صحبتي با اين روحهاي تنگ و ضعيف زنگار گرفت.مي روم به وسعت تمام سالهاي

 

 سكوتم ، به وسعت تمام سالهايي كه بالهايم را شكستند ، به وسعت تمام سالهايي كه روحم را به اسارت

 

 كشيدند ………..بايد از اين مردم دور شد ، دور …………..

 

 با تمام قدرت دور مي شوم تا ديگر برنگردم . مي روم تا گم شوم، و در ديار گمشده خودم را بيابم !

 

در ديار آشنا كه خودم را گم كردم ، مي روم تا مگر در ديار نا آشنا خودم را پيدا كنم!

 

باز هم سكوت مي كنم ….. ولي اين بار مي روم . در سكوت مي روم . آرام مي روم ، تا مبادا خواب

 

آنها را آشفته نكنم . آهسته مي روم تا مبادا بيدار شوند . بگذار همچنان بخوابند ، بگذار در خواب بمانند .

 

 براي آنها همان به كه بخوابند . چون بيداري با روح كوچك و حقير و بي وسعت آنها سازگار نيست .

 

آنها اگر بيدار شوند ديوانه مي شوند چون تاب روشنايي را ندارند . بگذار بخوابند و در خيال خود خوش

 

باشند ………..من در سكوت مي روم . من با سكوت مي روم، اما مي روم . بگذار آنها

 

بخوابند ، تا بيدار شوند من رفته ام....!

 

...............................................................................................

 

 

 

تولد هشتمين خورشيد امامت

جمعه چهارم دي ماه 1383 ساعت 20:06


گوشه هايي از شخصيت اخلاقي امام رضا عليه السلام
 
 
Fatemioun Group
 

Fatemioun Groupامام رضا عليه السلام در سخن بر كسى جفا نورزيد،

 Fatemioun Groupهرگز نيازمندى را كه مى‏توانست نيازش را بر آورده سازد رد

   نمى‏كرد،

 Fatemioun Groupهرگز نديدم به كسى از خدمتكاران و غلامانشان بدگوئى كند،

Fatemioun Groupچون سفره‏ غذا به ميان مى‏آمد همه‏ افراد خانه حتى دربان

   و مهتر را نيز بر سفره‏ خويش مى‏نشاند و آنان همراه با

    امام غذا مى‏خوردند.

Fatemioun Groupو بسيارى از شبها تا صبح بيدار مى‏ماند و به عبادت مى‏گذراند،

Fatemioun Groupبسيار روزه مى‏داشت و روزه‏ سه روز در هر ماه را ترك نمى‏كرد  ،

Fatemioun Groupكار خير و انفاق پنهان بسيار داشت،

Fatemioun Groupوبيشتر در شبهاى تاريك مخفيانه به فقرا كمك مى‏كرد.

  ..........................................................................

 

سخنان
 

Fatemioun Group
Fatemioun Groupاز سلطان و زمامـدار دوري كن

Fatemioun Groupو با دوست با تواضع و فروتني؛

Fatemioun Groupو با دشمـن بـا احتيـاط  و اجتناب؛

Fatemioun Group و بـا مـردم بـا روى خـوش رفتار کن . 

 

Fatemioun Group

Fatemioun Groupبه ديدن يكديگر رويد تا يكديگر را دوست داشته باشيد
  
    و دست يكديگر را بفشاريد و به هم خشم نگيريد .
 

Fatemioun Groupپيوند خـويشـاوندى را برقرار كنيد گر چه با جرعه آبى باشد؛

   و بهترين پيوند خـويشـاونـدى، خـود دارى از آزار خـويشـاونـدان

                                         است.

 

Fatemioun Groupاز اخلاق پيـامبـران، نظافت و پـاكيزگــى است .

 

Fatemioun Groupدوستى با مردم، نيمى از عقل و خرد ورزي است .

 

Fatemioun Group

 

پنج صفت است كه در هر كس نباشد اميد چيزى از دنيا و

آخرت به او نداشته باشيد:

 

Fatemioun Group كسى كه در نهادش اعتماد نبينى

Fatemioun Group كسى كه در سرشتـش كرم نيابـى

Fatemioun Groupكسـى كه در آفرينشـش استـوارى نبينى

Fatemioun Group كسى كه در نفسش نجابت نيابى

Fatemioun Group كسى كه از خدايش بيمناك نباشد.

 

Fatemioun Group

Fatemioun Groupخرد  مسلمان زماني کامل مي شود، که اين ده صفت

    در او وجود يابد:

 

Fatemioun Groupخوبي او به ديگران برسد،

Fatemioun Groupو از بدي او ايمن باشد،

Fatemioun Groupنيکي اندک ديگران را بسيار شمارد،

Fatemioun Groupو نيکي خود را به ديگران اندک داند،

Fatemioun Groupدرخواستهاي ديگران او را به ستوه نياورد ،

Fatemioun Groupو از به دست آوردن دانش در تمام دوران عمر خويش

    دلگير نشود،

Fatemioun Groupناداري را در راه خشنودي خداوند از توانگري بيشتر دوست بدارد،

Fatemioun Groupو خواري را در راه او از عزت در نزد دشمنانش محبوبتر بداند،

Fatemioun Groupو به گمنامي بيش از آوازه و شهرت راغب باشد.

Fatemioun Groupبه هيچ کس ننگرد مگر اين که او را بهتر و پرهيزگارتر از خويش

   بداند.

 

   (امام رضا عليه السلام )

 

...................................................................

 

تولد هشتمين خورشيد امامت بر همه شما دوستان عزيزم

مبارك و فرخنده باد

التماس دعا به همگي  

قصه ستاره دل

جمعه بيستم آذر ماه 1383 ساعت 21:46


 

توی یکی از این هزار شب وقتی سرت رو بلند میکنی می بینی بین میلیونهاستاره

 

یکی از اون ستاره های خیلی قشنگ و فروزان نظرت رو به خودش جلب می کنه.

 

بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند می کنی و اون ستاره رو اونقدر تماشا

 

می کنی تا بالاخره به خواب میری. اما یک شب که سرت رو روو  به آسمون بلند

 

 می کنی دیگه اثری از اون ستاره نیست. اون موقعی است که تموم غمای دنیا هری

 

 میریزه تو دلت. بعد از اون شب تا مدتها دیگه سرت رو روو به آسمون بلند نمی کنی.

 

تا بالاخره بعد از مدتها می فهمی با رفتن اون ستاره باز هم زنده ای......

 

باز هم زندگی می کنی....نفس می کشی ودنیای پیرامونت هنوز وجود داره پس دلیلی

 

نداره که نخوای به اون میلیونها میلیون ستاره دیگه نگاه نکنی.

 

بعد از اون تصمیم،هر شب می ری و یکی از اون ستاره های خیلی قشنگ رو تماشا

 

 می کنی و باز هم یه شب می ری ومی بینی اثری از اون ستاره نیست.

 

اما دیگه مثل دفعه قبل نا امید نمی شی و باز می ری سراغ یه ستاره زیبای دیگه.

 

همشون میرن تا اینکه نوبت میرسه به آخرین ستاره ای که توی آسمون وجود داره.

 

اما آخرین ستاره هرگز از بین نمیره.....چون تو با نهایت وجود دوستش داری.  

 

 

 

ما جراي ديشب من

جمعه سيزدهم آذر ماه 1383 ساعت 20:44


 

 

خوب اول سلام

 

دقت كردين گاهي بعضي سختي ها و تلخي ها باعث ميشن آدم به خودش بياد و به زندگي

 

 بخنده ...جدي مي گم قدر عافيت را فهميدن و درك اين كه وضعيت مي تونه هميشه بدتر

 

از اين حالت فعلي باشه تحمل سختي ها رو خيلي راحت مي كنه

 

حالا برم سر اصل مطلب... به نظر شما يه ادم كنكوري،با دل در به داغون و... بدبختر از

 

 اين ميشه كه ناقصم بشه.

 

خوب الان من در اين و ضعيت گير افتادم ولي جالبيش اينه كه ديشب با اون درد شديد ولي

 

بعد حدود يك ماه از ته دل خنديدم.

 

و حالا چه بلايي سر خودم اوردم يعني بعبارتي اوردند:

 

همشهريان اصفهاني عزيز واقفا كه معني راه رفتن كنار خيابون هاي اصفهان اونم وقتي

 

 عجله داري چيه ولي براي بقيه دوستان بگم كه : با رانندگي بعضيا(اثريت اصفهانياي عزيز)

 

 معني خودكشي مي ده خوب دقيق ساعت 6:35 پنجشنبه  بنده از ماشين پياده شدم و فقط به

 

اين فكر مي كردم كه بايد دور ميدون رو كمتر از 10 دقيقه طي كنم و گر نه ديگه اجازه

 

ورود به كلاس پيدا نميكنم  

 

چشمتون روز بد نبينه در همين حين فقط يك لحظه احساس در شرف اعلاميه شدن بهم

 

 دست داد ، ماشين با يه سرعت و حشتناكي به طرفم مي اومد تا اونجايي كه تونستم خودمو

 

 به كنار خيابون پرت كردم  . من نمي دونم راننده محترم واقعا كجا سير مي كرد در حالي كه

 

 در فاصله چند متري من چند تايي عابر ديگه هم ايستاده بودن .خوب دروازه شيراز هميشه

 

حجم جمعيتي نسبتا زيادي داره و ... بگذريم ولي راننده سوال كرد كه خانم چيزي شد ؟ گفتم خير

 

 ولي يك سري ديگه جلوتر ايستادن مراقب اونا باشين ..سوار شد رفت .

 

خم شدم كه كمي گرد گيري كنم كه در همون حالت خشكم زد دردي وحشتناك كه تا به حال

 

 تجربه نكرده بودم . احساس كردم پا هام 180 درجه چرخ و فلكي زدن . هيچ كاري نمي تونستم

 

 بكنم فقط سعي كردم بشينم....حدود ده دقيقه فقط از اون درد ناگهاني بهت زده كنار خيابون نشسته

 

بودم ...بگذريم كه با چه فجاعتي 300-400 متري كه تا كلاس بود رو طي كردم و بعد 40 تا

 

پله و ...   سركلاس حدود 2 ساعت اصلا تكونش ندادم .

 

درد مي كرد ولي فكرشو نمي كردم اين بلا به سرش اومده باشه . فقط هر بار نا خود اگاه از

 

 درد يك لرز ناگهاني ميكردم از اون جايي كه دقيق روبروي استادم بودم بنده خدا شك كرده بود

 

اين پاركينسون لحظه اي داره...    

 

خلاصه شكوفه گفت چرا دير كردي اينقدر ..رنگتم پريده .از اونجايي كه مي دونستم اگه لب باز

 

 كنم بغضم مي تركه فقط پامو بهش نشون دادم كه تا شلوارمو با لا زد خودمم خشكم زد يك هوا

 

 ورم كرده بود . با مصيبتي چند كفشم رو در آوردم خلاصه حسابي اُسقات شده بودم    

 

كلاس كه تموم شد فقط عذا گرفته بودم كه چطور پله ها رو برگردم و برم بيرون ..خلاصه

 

 زير بغلمونو گرفتنو .خودتون حساب كنين كه چه وضعيتي بود ...   

 

يعني اوج ضايعي و بدبختي كه كنار چهار باغ دو نفر زير بغلتو گرفته باشنو يه لنگه كفشتم دستت

 

باشه ....فكر نمي كنم بيش از اين توضيح لازم داشته باشه

 

خلاصه تا رسوندنم خونه و بعد با بابا رفتيم بيمارستان ولي اون تيكش بهترين قسمتش بود ...  

 

دكتركه پامو ديد يه نگاهي كرد گفت احتمال %90  يقين نا جور شكسته و خونريزي كرده ...

 

گفتم 10 درصد ايقين ديگش ؟ گفت مال اينكه يه جورايي عجيب ، با تشخيص من الان جنابعالي

 

 بايد به الامان باشين .

 

نمي دونم شايد اون موقع پام هنوز گرم بود شايدم به قول دكتر زيادي به درد مظلومم .

 

همون موقع يه پسري رو اورژانسي اوردن تو مطب كه خدا نصيب نكنه فريادايي مي زد وحشتناك ..

 

بعد اون موقع تازه فهميدم احتمالا منم بايد احساس درد شديد كنم   

 

وقتي تصويب شد كه اوضام ناجوره و خدا بهم رحم كرده عمل احتياج ندارم رفتم پامو گچ بگيرم ...

 

توي اتاق كه رفتم دكتر هنوز نيومده بود ..وقتي نشستم كنارم اره و هر آلت قتاله ديگه

 

فكرش رو بكنين بود ..دكتر كه اومد گفتم جناب دكتر اين الات قتالتونو صاف مي ذارين

 

كنار مريض خوب طرف حول ميشه ...خنديد و گفت مشخصه جنابعالي چقدر حول كردين ...

 

 يه نگاهي كرد و گفت يك ماه دكتر گفت درسته؟

 

 گفتم:  بله ، ولي آقاي دكتر ان شاالله دستتون خوب باشه  براي اون يكي خدمت مي رسم .

 

آخه حساب كردم از پول كفش عيد كمتر ميشه . راستي سفارشي صاف و صوف گچ بگرين بشه

 

 خوب روش نقاشي كرد .

 

خدائيش سفارشي گچ گرفت ...حالا كي اولين يادگاري رو مي نويسه دستش بالا!!!   

 

 

 

.........

پنج شنبه دوازدهم آذر ماه 1383 ساعت 00:46


من از چشم تو افتاده ام

 

يا تو از خيال من؟

 

ديگر فرقي نمي كند،

 

ما هر دو فراموش شده ايم

 

در ياد ها و خيالها

 

عطشمان خاطراتمان را سوزاند

 

يا خودمان خاكسترش را به آب ريختيم

 

لحظه ها گذشتند

 

يا ما لحظه هايمان را به ثانيه ها سپرديم؟!!!!!!.....

 

كداميك؟؟

 

اين باررا  تو پاسخ بده...

 

.........................................................................

اول سلام

 

فقط خواستم از گلستانه (فردين عزيز) خواهش كنم كه .....   فكر نمي كنم

 

نياز به بيان باشه و اين رو مي دونم كه خواسته همه بچه هاي زنده رود

 

هستش ....  

 

و در جواب به بيدل شيداي عزيزم در مورد (درك عشق ):  

 

محرم اين هوش جز بي هوش نيست

                                           مر زبان را مشتري چون گوش نيست

 

به نظرم رسيد كه حضرت مولانا بهترين جواب را در مورد اين سوال

 

داده  . اميدوارم قانع كننده بوده باشه

 

با اميد موفقيت براي همه دوستان عزيزم

رويا

دوشنبه نهم آذر ماه 1383 ساعت 01:32


مرا درميان روياها بخوابان

بيزارم از واقعيتها                                    

 

بيزارم از تلخي ها وغريبي ها

و هر آنچه مفهومي اينگونه دارند


دلزده ام

ديگر اميدوزندگي در هوايم بال نميزند


باراني ام                                           

كه بي زندگي ، زندگي سخت است

مرا در ميان روياها بخوابان

مرا بميران و از گلبرگهايت كفني كن

كه سخت بيزارم

از دنيايي كه مردگانش

آرامند و زندگانش پر رنج


مرا بميران

كه سخت بيمارم و دلزده

و تا يك تنهايي بپوسد

مرا در كنارت بميران

و هر كس به حواليمان گذري كرد

بگو:

اينجا قبر باران است

.......!

من بارها مرده ام

براي آخرين بار بميرانم

كه يك زمستان باراني ام

 

 

 

 

شوق روزگار كودكي

جمعه بيست و نهم آبان ماه 1383 ساعت 23:04


 

شوق روزگار كودكي                            مستي بهار كودكي

 

شور و حال كودكي                            بر نگردد دريغا!

 

قيل و قال كودكي                               بر نگردد دريغا!

 

........................................................................................................

 

تا به حال به عالم كودكي و اون دنيايي كه ازش فاصله گرفتيم فكر كردين .....

 تا به حال به شادي بچه ها و اون آزادي خاطرشون توجه كردين ...

چيزي كه روز به روز فاصلمون ازش بيشتر و بيشتر ميشه ...

به قول عزيزي هر سال وقتي بزرگتر مي شيم از شادي واقعي ، آزادي فكر و

دوري از دغدغه دورتر و دورتر مي شيم .

روز به روز توي باتلاق مشغله ها و سكون زندگي روزمره فرو ميريم و از زندگي واقعي

فاصله مي گيريم .

 

امشب واقعا دلم گرفته ...از سنگيني درسها ، از مشكلات ، اتفاق هاي اخير ،

 حتي از آ دم هاي اطرافم خسته شدم ...فقط اومدم به اينجا پناه اوردم .

واقعا خسته ام  

 

كسي هست به من بگه با اين روح خسته ام چي كار كنم؟

مي شنوي داداش فردين بالي ديگه نيست كه فرشته با بال اضافه اش باشه.......

 

 

فراموشي

پنج شنبه هفتم آبان ماه 1383 ساعت 00:24


فراموشي
 
Fatemioun Group
 
فرشته تصميمش را گرفته بود ، پيش خدا رفت و
گفت: خدايا ، مي‌خواهم زمين را از نزديک ببينم.
اجازه مي‌خواهم و مهلتي کوتاه.
دلم بي‌تاب تجربه‌اي زميني است.خداوند درخواست فرشته را پذيرفت.
 
 
Fatemioun Group 

 
فرشته گفت: تا بازگردم بال‌هايم را اينجا مي‌سپارم ،
اين بال‌ها در زمين چندان به کار من نمي‌آيد.
Fatemioun Group
 
خداوند بال‌هاي فرشته را بر روي پشته‌اي از بال‌هاي ديگر گذاشت و گفت: بال‌هايت را به امانت نگاه ميدارم ،
اما بترس که زمين اسيرت نکند زيرا خاک زمينم دامنگير است.
Fatemioun Group

 
فرشته گفت: باز مي‌گردم ، حتما" باز مي‌گردم ،
 
اين قولي است که فرشته‌اي به خداوند مي‌دهد.
Fatemioun Group
فرشته به زمين آمد و از ديدن آن همه فرشتهء بي‌بال تعجب کرد.
او هرکه را ميديد ، به ياد مي‌آورد.
زيرا او قبلا" در بهشت ديده بود.
اما نفهميد چرا اين فرشته‌ها براي پس گرفتن بال‌هايشان
به بهشت بر نميگردند.
 
Fatemioun Group
روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چيزي را از ياد برد.
و روزي رسيد که فرشته ديگر چيزي از آن گذشتهء
دور و زيبا به ياد نمي‌آورد ،
نه بال‌هايش را نه قولش را.
Fatemioun Group
 
فرشته فراموش کرد.
 فرشته در زمين ماند.
فرشته هرگز به بهشت برنگشت.
 
Fatemioun Group

تولد

شنبه دوم آبان ماه 1383 ساعت 01:08


                                     

 

 

      تولدم مبارك  

 

سه شنبه بيست و هشتم مهر ماه 1383 ساعت 00:53


ا

اين عكس در لحظه اول  چي به ذهن شما مياره؟؟؟

التماس دعا

يکشنبه بيست و ششم مهر ماه 1383 ساعت 15:54


 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

طاعات و عبادات همه قبول درگاه حق و

التماس دعا به همگي.............................  

عشق يعني چون همیشه" باختن"

شنبه بيست و پنجم مهر ماه 1383 ساعت 03:04


عشق چيه؟

 تو باعث شدي يه چيزي رو بفهمم . بفهمم عشق يعني چي ... بفهمم دل کجاست ... بفهمم وقتي کسي عاشق ميشه چه حالي داره ... بفهمم درد عشق چيه

... حالا مي دونم ... ميدونم عشق يعني تشنگي . عشق يعني نياز . عشق يعني التماس . عشق يعني آرزو . عشق يعني خواستن و بدست نياوردن عشق

يعني دويدن و نرسيدن . آره ، عشق يعني نرسيدن

( شعري که دنبال اين نوشته آورده ام سير معني عشق در ذهن من تا امروز است و البته من هم از اين قانون مستثنا نيستم که هر کسي در طول مسير

زندگيش ، بسته به شرايط ، تا حدي به حقيقت نزديک ميشه و شايد مطالبي که روزي فکر ميکرده حقيقت داره ، با گذشت زمان مي فهمه که اشتباه بوده

حتی عشق...... ) و از عسل عزیزم هم ممنونم که با نوشته زیباش باعث نوشتن این بار من شد….

 

 

عشق يعني رازقي، يعني نسيم

عشق  يعني مست گشتن از شميم

عشق يعني آفتاب بي غروب

عشق يعني آسمان ، يعني فروغ

عشق يعني آرزو ، يعني اميد

عشق يعني روشني ، يعني سپيد

عشق يعني غوطه خوردن بين موج

عشق يعني رد شدن از مرز اوج

عشق يعني از سپيده تا سحر
عشق يعني پا نهادن در خطر

عشق يعني لحظه ديدار يار

عشق يعني دست ، در دست نگار

عشق يعني نغمه هاي هايده

عشق يعني رقص آب و آینه

عشق يعني عقل شد مدهوش تو

عشق يعني مست در آغوش تو

 

عشق يعني لحظه های بی قرار

عشق يعني صبر، يعني انتظار

عشق يعني دلهره ، یعنی شتاب

عشق يعني اشک، يعني عاطفه
عشق يعني يادگاري ، خاطره

 

عشق يعني لايق احسان شدن

عشق يعني با خدا همدم شدن ،

عشق يعني جام لبریز از شراب

عشق يعني تشنگی، یعنی سراب

 

عشق يعني خواستن ، له له زدن

عشق يعني سوختن ،پر پر زدن

عشق يعني سالهای عمر سخت

عشق يعني زهر شیرین، بخت تلخ

 

و در یک کلام:

 

عشق يعني چون همیشه" باختن"

 

 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی ؟؟؟؟

پنج شنبه بيست و سوم مهر ماه 1383 ساعت 16:40


گفته بودی که چرا محو تماشای منی ؟؟؟؟
 
گفتم: بدون چشم تو هميشه ويرانم ، آبي‌تر از نگاه تو پيدا نمي‌شود ،
دريا بدون چشم تو معنا نمي‌شود ،
 
گفتی: اما… افسوس كه بين ما فاصله اي است. فاصله اي كه عشق من
و تو را زير سوال مي برد. عاشقت هستم اما فاصله بين من و تو اين
رنگ عشق را كم رنگ كرده و اسير خودش كرده است.
 
گفتم : ولی من همان آسمانم كه عاشق تو هستم اي دريا.من همان
آسماني هستم كه گاه ابري هستم گاه آفتابي ، گاه به رنگ چشمهایت
آبي هستم وگاه مهتابي.... وقتی به عمق دره چشمهای تو نگاهی      
میاندازم و با خود فکر میکنم  آیا میتوان تا انتهای این دره آبی سفر کرد
و بازگشت؟ ! احتیاج به طنابی ،و یا ریسمانی دارم  که از استحکامش
مطمئن شوم ،طنابی که مدتهای مدید مرا تحمل کند، ساییده نشود ، پاره
نشود و در ضمن تا انتهای فرود مرا همراهی کند ، بعبارتی بلندای آن
هم کافی باشد .
 
گفتی: اما راه دشواري است ... ، سفر پر از حادثه اي در پيش داری ....
 
گفتم : درياب مرا كه لمس عشق برايم روياي پر دردي گشته است و
بوي  ناآشنايي را در سرم مي اندازد كه براي در بر كشيدنش بايد  به
هزاران آسمان هم آغوشي ديگر دهم . اي همسفر عشق در اين سفر پر
حادثه دستت را از من جدا نكن.....
 

جمعه هفدهم مهر ماه 1383 ساعت 03:31


دل من دير زماني است كه مي پندارد

 

"دوستي" نيزگلي است

 

مثل نيلوفر و ناز

 

ساقه ترد ظريفي دارد

 

بي گمان سنگ دل است آن كه روا مي دارد...............

 

جان اين ساقه نازك را دانسته بيازارد

 

در زميني كه ضمير من و توست

 

از نخستين ديدار

 

هر سخن .......هر رفتار

 

دانه هايي است كه مي افشانيم

 

برگ و باري است كه مي رويانيم

..........................................................................

 

با سلام به همه دوستان عزيزم

 

خوب راستش من امروز با کلي دردسر برنامه خودم رو عوض کردم و موفق شدم

 

به جشن مهرگان و جمع بچه ها برم . واقعا عالي بود .

 

جاي همه کساني که نبودند خالي ...

 

ديدن بچه ها از همه قسمت ها جالب تر بود .عسل عزيزم ، سوگند ،غريبه ،آدمک

 

،امينه و جناب بي سوات ....راستش تقريبا همگي به تصوراتم خيلي نزديک بودن .

 

ديدن بچه ها و جمع صميمي شون واقعا لذت بخش بود.

 

سوگند عزيز از عمو اروند و دختر همسايه هم ياد کرد و واقعا جاي همگي خالي بود

 

جا داره از همه دست اندرکاران شرکت فرابرد شبکه و ديگر مسئولين سايت زنده رود

 

به خاطر اين جشن و برنامه هاي زيباشون تشکر کنم

 

از همگي ممنون و اميدوارم هميشه شاد و سلامت باشيد

دوشنبه سيزدهم مهر ماه 1383 ساعت 01:38


ــ اقيانوس است آن :

ژرفا و بي كرانگي ؛

پرواز و گردابه و خيزاب ؛ بي آنكه بداند.

كوه است اين :

شكوه پادر جائي ؛

فراز و فرود و گردنكشي ؛ بي اينكه بداند.

مرا اما انسان آفريده اي :

ذره بي شكوهي ؛

گداي پشم و پشگ جانوراني

تا تو را به خواري تسبيح بگويد ؛

از وحشت قهرت بر خود بلرزد ؛

بيگانه از خود چنگ بر تو زند

تا تو كل باشي !

مرا انسان آفريده اي

شرمسار هر لغزش ناگزير تنش ؛

سرگردان عرفات دوزخ و سرنگون چاهسارهاي عفن

يا خشنود گردن نهادن به غلامي تو ؟

سرگردان باغي بي صفا با گلهاي كاغذين ؛

فاني ام آفريده اي

پس هرگز تو را دوستي نخواهد بود كه پيمان به آخر برد

بر خود مبال كه اشرف آفرينگان توام من

با من خدائي را شكوهي مقدر نيست


پاسخ :

ــ نقش غلط مخوان هان!

اقيانوس نيستي تو ؛ جلوه سيال ظلمات درون

كوه نيستي تو ؛ خشكينه بي انعطافي محض

انساني تو !

سرمست خمب فرزانگيي كه هنوز از آن قطره اي بيش در نكشيده اي ؛

از معماهاي سياه سربرآورده

هستي معناي خود را باتو محك مي زند

از دوزخ و بهشت و عرش و فرش در مي گذري

و دايره حضورت ؛ جهان را در آغوش مي گيرد

نام توام من!

به ياوه معنايم مكن .

شاملو

جمعه دهم مهر ماه 1383 ساعت 02:52


                                      ايوان  مهتا ب

 

 

وقتي ديدگان پنجره خشک مي شود و امتداد انتظار ما را در کوير سر گرداني رها

 

مي کند بر هر چه شوق و تپش است لعنت مي فرستيم و خودماني تر که مي شويم

 

به خودمان مي گوييم : نکند تو را ديدن سراب باشد و همين که قطره اي شبنم بر

 

ديدگان پنجره مان جاري مي شود افکار متلاطممان با جاده ها همسفر مي شوند.

 

اگر تو بيايي چه ميشود؟! با کدامين واژه مي توان حضور سبزت را تفهيم کرد؟!

 

مسافري غريب اما آشنا ! مسافري رنگ خون باغ !

 

نديدن و پرستيدن راز عشق جاودانه است و عاشقان تو به اميد تو که مي دانند

 

يگانه اي زنده اند و زندگي مي کنند اما ديگر عاشقان را چه حاصل؟!


                                       

                                          ******

 

با ابهامي بر دل

                 و پنجره اي گشوده

                                        بر زلال شبنم ها

و ياد

               سکوت ارغواني رنگ

                                     لحظه ديدار

                                            و رهاييش از

                                                حصار و خار

اي مهربانترين

                  تا کي در انتظار ؟

                             تا کي در انتظار ؟

 

......................................................................................................

سلام

نميدونم شما هم امشب گشتي توي خيابون زدين .شور و شوق مردم رو ديدن ...

 

واقعا عالي بود .جاي اونايي هم که نبودن خالي ..و راستي عيد همگي هم مبارک

سه شنبه هفتم مهر ماه 1383 ساعت 04:35


 

‏بي تو عبور لحظات چقدر سنگين است

 

‏و انتظار شنيدن صدايت چه هولناک

 

‏و من در بي طاقتي اين تنهايي

 

‏مرگ ثانيه ها را آرزو مي کنم

 

 

1 2 3 4