خوب اول سلام
دقت كردين گاهي بعضي سختي ها و تلخي ها باعث ميشن آدم به خودش بياد و به زندگي
بخنده ...جدي مي گم قدر عافيت را فهميدن و درك اين كه وضعيت مي تونه هميشه بدتر
از اين حالت فعلي باشه تحمل سختي ها رو خيلي راحت مي كنه
حالا برم سر اصل مطلب... به نظر شما يه ادم كنكوري،با دل در به داغون و... بدبختر از
اين ميشه كه ناقصم بشه.
خوب الان من در اين و ضعيت گير افتادم ولي جالبيش اينه كه ديشب با اون درد شديد ولي
بعد حدود يك ماه از ته دل خنديدم.
و حالا چه بلايي سر خودم اوردم يعني بعبارتي اوردند:
همشهريان اصفهاني عزيز واقفا كه معني راه رفتن كنار خيابون هاي اصفهان اونم وقتي
عجله داري چيه ولي براي بقيه دوستان بگم كه : با رانندگي بعضيا(اثريت اصفهانياي عزيز)
معني خودكشي مي ده خوب دقيق ساعت 6:35 پنجشنبه بنده از ماشين پياده شدم و فقط به
اين فكر مي كردم كه بايد دور ميدون رو كمتر از 10 دقيقه طي كنم و گر نه ديگه اجازه
ورود به كلاس پيدا نميكنم
چشمتون روز بد نبينه در همين حين فقط يك لحظه احساس در شرف اعلاميه شدن بهم
دست داد ، ماشين با يه سرعت و حشتناكي به طرفم مي اومد تا اونجايي كه تونستم خودمو
به كنار خيابون پرت كردم . من نمي دونم راننده محترم واقعا كجا سير مي كرد در حالي كه
در فاصله چند متري من چند تايي عابر ديگه هم ايستاده بودن .خوب دروازه شيراز هميشه
حجم جمعيتي نسبتا زيادي داره و ... بگذريم ولي راننده سوال كرد كه خانم چيزي شد ؟ گفتم خير
ولي يك سري ديگه جلوتر ايستادن مراقب اونا باشين ..سوار شد رفت .
خم شدم كه كمي گرد گيري كنم كه در همون حالت خشكم زد دردي وحشتناك كه تا به حال
تجربه نكرده بودم . احساس كردم پا هام 180 درجه چرخ و فلكي زدن . هيچ كاري نمي تونستم
بكنم فقط سعي كردم بشينم....حدود ده دقيقه فقط از اون درد ناگهاني بهت زده كنار خيابون نشسته
بودم ...بگذريم كه با چه فجاعتي 300-400 متري كه تا كلاس بود رو طي كردم و بعد 40 تا
پله و ... سركلاس حدود 2 ساعت اصلا تكونش ندادم .
درد مي كرد ولي فكرشو نمي كردم اين بلا به سرش اومده باشه . فقط هر بار نا خود اگاه از
درد يك لرز ناگهاني ميكردم از اون جايي كه دقيق روبروي استادم بودم بنده خدا شك كرده بود
اين پاركينسون لحظه اي داره...
خلاصه شكوفه گفت چرا دير كردي اينقدر ..رنگتم پريده .از اونجايي كه مي دونستم اگه لب باز
كنم بغضم مي تركه فقط پامو بهش نشون دادم كه تا شلوارمو با لا زد خودمم خشكم زد يك هوا
ورم كرده بود . با مصيبتي چند كفشم رو در آوردم خلاصه حسابي اُسقات شده بودم
كلاس كه تموم شد فقط عذا گرفته بودم كه چطور پله ها رو برگردم و برم بيرون ..خلاصه
زير بغلمونو گرفتنو .خودتون حساب كنين كه چه وضعيتي بود ...
يعني اوج ضايعي و بدبختي كه كنار چهار باغ دو نفر زير بغلتو گرفته باشنو يه لنگه كفشتم دستت
باشه ....فكر نمي كنم بيش از اين توضيح لازم داشته باشه
خلاصه تا رسوندنم خونه و بعد با بابا رفتيم بيمارستان ولي اون تيكش بهترين قسمتش بود ... 
دكتركه پامو ديد يه نگاهي كرد گفت احتمال %90 يقين نا جور شكسته و خونريزي كرده ...
گفتم 10 درصد ايقين ديگش ؟ گفت مال اينكه يه جورايي عجيب ، با تشخيص من الان جنابعالي
بايد به الامان باشين .
نمي دونم شايد اون موقع پام هنوز گرم بود شايدم به قول دكتر زيادي به درد مظلومم .
همون موقع يه پسري رو اورژانسي اوردن تو مطب كه خدا نصيب نكنه فريادايي مي زد وحشتناك ..
بعد اون موقع تازه فهميدم احتمالا منم بايد احساس درد شديد كنم
وقتي تصويب شد كه اوضام ناجوره و خدا بهم رحم كرده عمل احتياج ندارم رفتم پامو گچ بگيرم ...
توي اتاق كه رفتم دكتر هنوز نيومده بود ..وقتي نشستم كنارم اره و هر آلت قتاله ديگه
فكرش رو بكنين بود ..دكتر كه اومد گفتم جناب دكتر اين الات قتالتونو صاف مي ذارين
كنار مريض خوب طرف حول ميشه ...خنديد و گفت مشخصه جنابعالي چقدر حول كردين ...
يه نگاهي كرد و گفت يك ماه دكتر گفت درسته؟