به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته دل تنگ تو 2 نوشته شده توسط دل تنگ تو 2 خوش آمدید.

1 2

هدیه

جمعه پنجم فروردين 1384 ساعت 01:47

خیلی نامردیه

سه شنبه دوم فروردين 1384 ساعت 03:52


خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری صبح بنلد شی و ببینی که دیگه دوستش نداری
سلام دوستان

با اینکه امروز وز دوم عیده ولی برای من خیلی روز بدیه خیلی

خیلی سخته کاری رو نکرده باشی و متهم شی

معتمد باشی و غیر قابل اعتماد شی

خیلی خته شنیدن لحن سنگین کلام دیگران رو

خیلی سخته بشنوی دیگه بهت اعتماد نمی کنند

اونم به خاطر یه چیزی که ربطی به تو نداشته

خیلی سخته که آدم زود واسه یکی کاری انجام بده

بعد دو روز نگذشته نتیجه معکوس ببینه

آره همه اینا سخته خیلی ..............

و من همه رو یکجا شنیدم یکجای یکجا

خوش باشین

حق یارتون

یا علی

کاج ها بکر اند

پنج شنبه بيست و هفتم اسفند ماه 1383 ساعت 03:10


کاج ها
 بي تو
 نه بوي خاك نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسكينم
چرا صدايم كردي
چرا ؟
سراسيمه و مشتاق
سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي
نشان به آن نشان
كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت
 و عصر
عصر واليوم بود
 و فلسفه بود
 و ساندويچ دل وجگر

(حسین پناهی)

حتما بخونید

سه شنبه بيست و پنجم اسفند ماه 1383 ساعت 00:08


سلام دوستان عزيز

ورود بهاری تازه رو به همتون تبريک می گم

اميدوارم با جديد شدن سال و گرم شدن هوا يخ قلب اونهايی که طولانی شده آب بشه

قربون همتون

يا علی

گاهی وقتا باید منتظر موند

جمعه بيست و يکم اسفند ماه 1383 ساعت 21:58


گاهی وقتا که آدم از دست این روزگار خسته می شه وقتی که داری راه خودتو می ری همه بهت طعنه می زنن

تا بالاخره بیفتی زمین وقتی که انداختنت زمین اینقدر مثل یک کاغذ بی مصرف و مچاله شده از روت راه می رن

که دیگه چیزی برات باقی نمی زارن اونوقته که دلت می خواد مثل یه رود باشی که جاریه و هر چی که توش میفته رو از خوش عبور

می ده اما اون موقع به این فکر نمی کنی که ممکنه یه روزی یه سنگ بزرگ تو مسیر رود بیفته که رود نتونه اونو از خوش عبور بده

اون وقت که مجبور می شه پشت همون سنگ بمونه تا شاید یه نفری پیدا بشه و سنگ رو از جلوی مسیرش برداره تا بتونه دوباره

جاری بشه و راهشو ادامه بده یا موقعی پیش می آد که سالهای سال کسی از اونجا رد نمی شه و همونجا می مونه تا بو بگیره و دیگه

فایده ای برای هیچ کس نداشته باشه و دیگه هیچ کس رغبت نکنه که بهش نگاه کنه اونوقته که همه چیز رو تموم شده می بینی اما بازم

همین موقع حتی بعد از سالها یه نفر پیدا می شه که به رنگ و رخ الا نت نگاه نگاه نمی کنه تو رو مثل گذشته می بینه به خاطر همین

سعی می کنه سنگ رو از سر راهت برداره و خودشم می شه هم مسیرت این جوری سرعتت بیشتر می شه و سنگ بزرگ رو هم

می تونن از سر راه بردارن.

عنوان ندارد

سه شنبه هجدهم اسفند ماه 1383 ساعت 21:44


یک حس غریب...

یک قلب نا آرام...

یک نگاه منتظر ...

نتیجه ورود یک تازه وارده

تازه واردی که انگار سالهاست که آشناست

غریبه ای که خیلی زود جای خودشو تو زندگیم باز کرد

و...

کسی که سکوتش پر از حرفه و حرفاش

راهی برای سکوت کردن

ولی بعد از یه دوره خوشی تصور اینکه

شاید همه اینا بهم بریزه

یه روزی بشه که واسه هم غریبه ای بیشتر نباشیم

داره تمام ذهنمو پر می کنه

ولی خب یه چیزی که هست

خدا با ماست و همین باعث شده یه قوت قلبی

یه کورسویی ته قلبم همیشه روشن باشه

یه چیزی که نمی ذاره خیلی ترس برم داره

حالا دیگه می خوام فقط دعا کنم

میگن دعا قضا و قدر رو تغییر می ده

می خوام پیش برم به سوی خوشبختی

پس به امید خدا

با یاد خدا

با همراهی خدا

پیش به سوی فردایی روشن

عنوان ندارد

دوشنبه هفدهم اسفند ماه 1383 ساعت 18:20


يک نفر...

 يک جايی...

تمام روياهايش به لبخند توست

و زمانی که به تو فکر می کنه

احساس می کنه که زندگی واقعا؛ با ارزشه

پس هرگاه احساس تنهايی کردی

اين حقيقت رو به خاطر داشته باش

يک نفر..

يک جايی..

در حال فکر کردن به توست.

يا علی

فرقی نمی کند

دوشنبه دهم اسفند ماه 1383 ساعت 19:28


با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود

گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است

ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است

پر می کشی و وای به حال پرنده ای

در پشت میله ی قفسی عاشقت شده است

آیبینه ای و آه که هرگز برای تو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است(فاضل نظری)

سهراب سپهری

شنبه هشتم اسفند ماه 1383 ساعت 01:34


 

شب سليس است، و يكدست، و باز.

شمعداني ها

و صدادارترين شاخه فصل،‌ماه را مي شنوند.

***

پلكان جلو ساختمان،

در فانوس به دست

و در اسراف نسيم،

***

گوش كن، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا.

چشم تو زينت تاريكي نيست.

پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا.

و يا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روي كلوخي بنشنيد با تو

و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند.

پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت:

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.

*****

خوش باشید در پناه حق.التماس دعا

یا علی

خدا جون دوستت دارم

پنج شنبه بيست و نهم بهمن ماه 1383 ساعت 00:53


خدا در مکانهایی دور از انتظار

به دست افرادی دور از انتظار

در مواقعی تصور نا پذیر معجزات خود را به انجام می رساند

من اکنون کنار می ایستم و کار خدا را می نگرم

مسحور این افسون که او

چه تند و چه آسان

مرادهای دلم را به من می دهد.

 

 

 

من امروز این نوشته بهم ثابت شد اینقدر خدا در اوج نا امیدی خوشحالم کرد که یه دنیا ازش ممنونم

خدا منو تا حالا تو هیچ شرایطی تنها نذاشته همیشه و همه جا کمکم کرده

اگر چه من یه جاهایی اشتباه دارم ولی می دونم خدا هنوز ازم نا امید نشده و به حالم خودم رهام نکرده

منم دارم جبران می کنم همه اشباهاتمو

از همه عزیزانی که حرفامو می خونن التماس دعا دارم ازتون می خوام برام دعا کنید خدا منو به خاطر سهل انگاریام ببخشه

قربون همتون

شاد و سربلند باشید

یا علی

گل مهربون

جمعه بيست و سوم بهمن ماه 1383 ساعت 02:25


سکوتی ساکت و سنگین نگاهی خسته و خاموش

چراغی سرد و بی رونق کتابی بسته و خاموش

غروبی تلخ و رنج آور طلوعی بی حضوری گرم

سری سنگین بر این دیوار دلی دلبسته و خاموش

خدایا زود می آید؟ دعای هر شبم اینجاست

جوابی که نمی آید از این در بسته خاموش

وسنگین می شود پلکم و مهمانم کمی خواب است

امید امشبم این است نباشی خسته و خاموش.

همیشه کنارمی

دوشنبه پنجم بهمن ماه 1383 ساعت 03:29


یه روزی یه فرشته با یه ورق نوشته

که از خدا می رسید به خونه ما رسید

انگاری حرف زیاد داشت اومد و رو دلم کاشت

می گفت دلت نگیره اینجوری اون اسیره

همیشه شاد و خوش باش تو غصه ها باهاش باش

شونتو تگیه گاش کن تو حرفاتون نگاش کن

بهش بگو می تونی حرفاشو زود بخونی

چشماشو جادو کنی غم هاشو پارو کنی

سنگ صبورش باشی صندوق حرفاش باشی

چشماتو زود نبندی به ماه گلت بخندی

بهش بگو عزیزه دلت شده یه ریزه

بگو گلم عزیز جون دوست دارم فراون

خب گلکم خانومی دیگه برم آرومی؟

غم و غصه نداری که بدمش فراری؟

بدون خدا باهاته تو لحظه لحظه هاته

تو هم بیشتر صداش کن با چشم دل نگاش کن

اینجوری عاشق تری وقتی خداروداری

خب ما بریم که دیر شد دلت مثل حریر شد

خدارویادت نره اون از همه بهتره

اگر خدا رو داری بدون که غم نداری.

همیشه کنارمی

يکشنبه چهارم بهمن ماه 1383 ساعت 02:37


.       همه شب رد صدايت به سکوتم جاريست

        جای هر هرم نگاهت به نگاهم باقيست

        تو اگر خوب اگر بد همه خواستنی

        دل من در پی اين حادثه تکراريست

البته خودش ميدونه که اصلا بدی تو وجودش نيست پس می شه همه خواستن  

دلتنگ تو ...

چهارشنبه نهم دي ماه 1383 ساعت 01:12


ای مهربان یار

تو را تا بیکران ها دوست دارم

و با تو بودن آرامش زرف ترین

دریاها را به ارمغان می آورد

مرا بخواهی یا نه مرا تصدیق کنی یا انکار

مرا جستجو کنی یانه

مرا سر آغاز پنداری یا پایان

من در پایان پایان ها فرو نمی روم

پس ای مظهر پاکی وعشق

بگذار در تبلور آیینه چشمانت

همیشه دوستیمان پایدار بماند.

پنج شنبه سي ام مهر ماه 1383 ساعت 01:59



اینه شمعدونه جاهازشو خیلی وقته خاک گرفته
برگای شمعدونی رو طاقچه هم حسابی  سر به زیر و
افتاده شدن از وقتی با غبونشون  ازشون دور شده
 لب به هیچی نزدن حتی یه قطره اب هم نخوردن
حسابی رنگشون پریده  
طاقچه اتاقش رو حسابی گرد و خاک پوشونده
تنها چیزی که هنوز  تمیزه و برق می زنه قاب عکسیه با یه
روبان مشکی از چند سال پیش همین جوری مونده
هنوز هم با هر صدای زنگ در از جا بلند میشه
ولی وقتی پشت در می رسه دوباره همه چیز یادش می اد و
با تمام  بی میلی در رو باز می کنه
از وقتی مجبور شده رو عکس عزیزترینش
یه روبان مشکی بزنه حال و حوصلشو از دست داده
بیشتر تنهامی شینه با محبوبش  حرف می زنه
شبا پلکاشو رو به حرمت چشمایی که از تو قا ب بهش نگاه میکنن تا صبح رو هم نمی اره
از وقتی نفس های گرمشو  حس نکرده همه ی حسا شو از دست داده و با خواب و خوراک غریبه شده
خودش میگه وقتی اخرین رگ شمعدونی بیفته اون هم بارشو می بنده و می ره
میگه این شمعدونی حاصل یه عشقه  یه عشق واقعی
وقتی سایه بالا سرم رفت برگاش زرد شدن
حالا هم کم کم وقته اون رسیده که گل از ساقه جدا بشه
نگاهش به باد شدیدی که وزیدن گرفته
داره همه چیزو از جاش در می اره
 چشاش و بست و به محبوبش پیوست
اخرین برگ شمعدونی هم  بازیچه دست باد قرار گرفته
... قاب عکس قدیمی هم  مثل اینه شمعدون گرد و خاک گرفت و 

يکشنبه بيست و ششم مهر ماه 1383 ساعت 16:46


تو قشنگي مثل اون شب كه خدا
ستاره هاشو دور هم نشونده بود
تو قشنگي مثل اون باغ سپيد كه رو
خاكشو فقط گلاي ياس پوشونده بود
تو با من قهري و از توي چشات
بوي جونبخش وفاداري مي اد
نمي گم اشتي بكن اما بدون
تو از اون عروسكي كه مادرم خريده بود
تو از اون چادركي كه خواهرم
تو قشنگي مثل اون شب كه خدا
ستاره هاشو دور هم نشونده بود
تو قشنگي مثل اون باغ سپيد كه رو
خاكشو فقط گلاي ياس پوشونده بود
تو با من قهري و از توي چشات
بوي جونبخش وفاداري مي اد
نمي گم اشتي بكن اما بدون
تو از اون عروسكي كه مادرم خريده بود
تو از اون چادركي كه خواهرم
اون ز مستونا تا ساق پام بريده بود
حتي از كيف كلاس اولم
عزيز تري
اون ز مستونا تا ساق پام بريده بود
حتي از كيف كلاس اولم
عزيز تري

پنج شنبه بيست و سوم مهر ماه 1383 ساعت 18:58


تا که مضمونی جدید از چشم سبزت وام شد
بر زبانماین غزل مانند وحی الهام شد
زرد چشمم سبز چشمت منطق اهنربا
چشم من دلبسته ان قطب نا همنام شد
در حضورت سر کشی هایم فروکش کرده اند
موج دریا نیز ساحل را که دید ارام شد
دوستت دارم که عمری در گلو محبوس بود
انقدر پابند شرمم ماند تا اعدام شد
شعر من این بار هم راهی ندارد در دلت
طبع شعرم باز هم بازیچه اوهام شد
 
 
مهدی عابدی

چهارشنبه بيست و دوم مهر ماه 1383 ساعت 16:45


تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از با غچه همسایه
 سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب الوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من ارام ارم
خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد ازارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
.که چرا خانه کوچک من سیب نداشت

دوشنبه بيستم مهر ماه 1383 ساعت 17:10


هنوز هم فراموشت نکرده ام        
               بااین که فراموش شده ام
هنوز هم صدایت را می شنوم
با این که صدایم نکرده ای
هنوز هم همه جا می بینمت
با این که به دیدنم نیامده ای
هنوز هم  با عشق تو پا بر جام
با این که خودت را زیر بار عشق دیگری شکسته ای
هنوز هم همان طور مقدس دوست میدارمت
با این که زندگی خود را به تباهی کشانده ای
هنوز هم چشمانی به اشتیاق نگاهت منتظرند
با این که چشم به چشم  دیگری دوخته ای
هنوز هم دلواپس دل نگرانی های توام
با این که از همه ادما بریده ای
هنو هم نمی توانم گرد غم رو روی صورتت تحمل کنم
با این که شنیده ام خودت را باخته ای
هنوز هم دوست دارم شانه ام تکیه گاهی برای شانه ات باشد
با این که شانه هایم زیر بار این عشق شکسته است
هنوز هم از امید حرف میزنم
با این که تو از زندگی خدا حافظی کرده ای
هنوز هم نمیدانم دست سرنوشت چرا گره دوستی ما را گسست
با این همه میدانم
...........من هنوز به تو ایمان دارم و تو

جمعه هفدهم مهر ماه 1383 ساعت 04:13


دوست دارم پس از اين شيشه نشکن باشم
تو اگر سنگي و بي رحم من اهن باشم
هست اگر در سرم انديشه اسطوره شدن
پيرو مکتب مجنون نه تهمتن باشم
خسته شد شا نه ام از وزنه ي مردي ايکاش
مرد باشي تو و من ثانيه اي زن باشم
جفت من کيست که بيهوده پي اش مي گردم؟
شايد ان نيمه گم گشته خود من باشم
باز هم گمشده ام در تو بيابم مپسند
که در انباري احساس تو سوزن باشم
توبه کردم ز تو و چشم تو يعني بايد
باز هم منتظر تو به شکستن باشم
"مهدي عابدي"
 
 
 
 
از حرف من بلند شده هق هق شما
نفرين به من به من که شدم عاشق شما
اصلا من غريبه ي دلسرد را چه کار
با قلب همچو اينه ها صادق شما
باور کنيد دست خودم نيست جور نيست
اميزه هاي عشق من و منطق شما
بهتر که موج در اين صخره بشکند
 تا مثل من به گل نرسد قايق شما
1 2