اینه شمعدونه جاهازشو خیلی وقته خاک گرفته
برگای شمعدونی رو طاقچه هم حسابی سر به زیر و
افتاده شدن از وقتی با غبونشون ازشون دور شده
لب به هیچی نزدن حتی یه قطره اب هم نخوردن
حسابی رنگشون پریده
طاقچه اتاقش رو حسابی گرد و خاک پوشونده
تنها چیزی که هنوز تمیزه و برق می زنه قاب عکسیه با یه
روبان مشکی از چند سال پیش همین جوری مونده
هنوز هم با هر صدای زنگ در از جا بلند میشه
ولی وقتی پشت در می رسه دوباره همه چیز یادش می اد و
با تمام بی میلی در رو باز می کنه
از وقتی مجبور شده رو عکس عزیزترینش
یه روبان مشکی بزنه حال و حوصلشو از دست داده
بیشتر تنهامی شینه با محبوبش حرف می زنه
شبا پلکاشو رو به حرمت چشمایی که از تو قا ب بهش نگاه میکنن تا صبح رو هم نمی اره
از وقتی نفس های گرمشو حس نکرده همه ی حسا شو از دست داده و با خواب و خوراک غریبه شده
خودش میگه وقتی اخرین رگ شمعدونی بیفته اون هم بارشو می بنده و می ره
میگه این شمعدونی حاصل یه عشقه یه عشق واقعی
وقتی سایه بالا سرم رفت برگاش زرد شدن
حالا هم کم کم وقته اون رسیده که گل از ساقه جدا بشه
نگاهش به باد شدیدی که وزیدن گرفته
داره همه چیزو از جاش در می اره
چشاش و بست و به محبوبش پیوست
اخرین برگ شمعدونی هم بازیچه دست باد قرار گرفته
... قاب عکس قدیمی هم مثل اینه شمعدون گرد و خاک گرفت و