به نام خدا
امشب اون كبوتري هم كه از هوا اومد تنهاست.(يه كبوتر چيني خشگله نره كه يك پرواز گر ماهري نيز هست و هر ماده اي را به خود جلب مي كند.)
دو تا جفتش معلوم نيست كجان؟
آخه اون دو تا جفت داره .يه دونه طرقيه سفيد و قهوه اي و يه سفيد خالص پاپري.
البته اون،طرقيه رو بيشتر دوست داره.
من مي دونم.
به هر حال امشب هيچ كدومشون نيستن.باهاش حرف زدم.
سراغ جوجوي قنگمو ازش گرفتم.
آخه من يه جوجو داشتم.
مي خايد قصشو واستون بگم؟
پارسال روز تولد حضرت زهرا جلوي در اتاقم نشسته بودم.
اتاق من جلوش خاكي بود.يعني كلا خانه مان نيمه سازه و من در مجاورت پرندگان يه اتاق دارم.
يعني طبقه دوم نيمه ساز است و فقط اتاق من اونجاست.
بنابراين من روي پله هاي آجري نشسته بودم و روز تولد حضرت فاطمه داشتم كتاب فرهنگ فاطميه را مي خواندم.كه يه هو يه كبوتر از هوا اومد كنارم چند تا پله پايين تر.
يه كبوتر سفيد.البته ابتدا فكر كردم يكي از كبوتراي باباست.
چون بابام كلي كبوتر داشت.كه خيلي هاشون سفيد بودن.اما اون يه حلقه خيلي كم رنگ قهواه اي تو گردنش داشت.
خلاصه سرتونو درد نيارم.از اون روز اون شد كبوتر من.
اسمشو گذاشتم جوجو.
البته بيمار بود.بردمش دكتر.و كم كم جان گرفت.
خيلي با او مانوس شده بودم.
خاله ام مي گفت كبوتر سفيد اومد داره و من هم اونو يه رحمت مي دونستم به خصوص كه روز تولد حضرت زهرا اومده بود و عيد فطر هم رفت.
البته عيد فطر پارسال.
خيلي گريه كردم.
خيلي.الانم كه دارم مي نويسم نمي دونم كجاست؟دلم واسش تنگ شده.
خلاصه امشب سراغشو از اين كبوتره چيني گرفتم.
سراغ خاطرات سبز.خاطراتي كه حتي ديگر شايد بودنشان را حس نكنم.
روزها چه ظالمانه مي گذرندو در رفتنشان حتي سراغي از احواللت هم نمي گيرند!
دلم براي خاطرات سبز ديروز تنگ شده.
براي با تو بودن.
براي احساست.
گويي وجودت پر ز حكمت بود.
بيشتر از هر چيز جدايي از خاطرات سبز ديروز رنجم مي دهد.
چه روزهاي قشنگي بود.
گويي سبزترين روزهاي زندگيم بود.
نمي دانم چرا دلم مي خواهد در آن ساعات وثانيه ها بمانم؟
انگار روحم را پرواز مي دهند.
كاش پروازي ديگر در زندگيم بود.
يه جوجوي ديگه.
شكرا......
وقتي به حياط مي آمدماول چشمانم دنبال تو مي گشت.
وقتي مي ديدمت دلم آرام مي شد.
انگار يه پرواز بودي.
يه روح الهي.
وقتي روي قله شن ها مي نشستي.
اون قورقورهايت را خيلي دوست داشتم.
حتي وقتي شب ها با تمام صداي قورقور اعلام مالكيت مي كردي.
وقتي با اون دو تا كبوتر روي كولر مي نشستي انگار نه انگار كه كولر داره پايين و بالا مي ره.شماها هم چنان مي نشستيد.
خيلي خنده دار مي شديد.
يادت هست وقتي بابا آن دو را كنارت گذاشت چقدر قربون صدقشون مي رفتي.
آخه خيلي وقت بود كه تنها بودي.
تا اينه نره رفت اما تو هم چنان كنار ماده ماندي.
1386/8/6
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
اما حالا كه گفتم و شماها هم تا اينجا خونديد بزاريد قصه فنچام رو هم بگم.
نه اصلا بزاريد بعد بگم؟
هان؟
با نه بزاريد همين الان بگم.
مي دونيد خونه ما خيلي شبيهه باغ پرندگانه.والبته يه گلخانه .
از گل و پرنده آباديم.
خانه مان هر نوع پرنده اي را به خود ديده:مرغ عشق،اردك،ياكريم،قناري،خروس،مرغ و.................
اقامتگاه من نزديك اين پرنده هاست.
اما قصه فنچا رو باشه برا بعد.
فقط درسي را كه از آن ها گرفتم را فعلا بگويم تا بعد.اگه دوست داشتيد قصشونو مي گم.
اونا يا كلا پرنده ها به گونه اي هستند كه قلمروشان و لانه شان خيلي برايشان مهم است و حتي نصفه شب كه ما خوابيم آن ها از خود صداهايي در مي آورند كه مي خواهند قلمروشان را به ديگران اعلام كنند چون اين دو فنچ محترم و محترمه به همراه دو فرزندشان در اتاق به سر مي برند.
ديشب سحر وقتي جناب نر خواند تا قلمرو اش را نشان دهد ياد خودم و تمام انسان ها افتادم.
آخه خوانده او هيچ نفعي نداشت .در واقع مشخص است كه اتاق منزل اوست و نيازي براي دانستن ما نيست چون به هر حال آن ها در اتاق هستند. اما او از روي غريزه مي خواند.مثل ما آدما كه تو اين دنياييم و قلمرو براي خود تعيين مي كنيم.
با تمام ديوارهايي كه اطراف خود درست مي كنيم.
اما خداپرست واقعي مي داند كه خدا هيچ نيازي به دانستن اين قلمرو ندارد چون اين دنيا را براي ما قرار داده تا اينجا زندگي كنيم و هرس و ولع ما براي دست يافتن به چيزي و انحصار آن براي خود در قلمرو خود كمي خنده دار است و بيهوده مثل خواندن فنچ براي تعيين قلمرو اش است.در حالي كه نيازي به دانسن محيط نيست چون محيط براي اوست.
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
خب اين يه درس كه اميدوارم درست فهمانده باشم و درست برداشت كرده باشم و درست برداشت شود.
نظراتتون رو هم حتما بنويسيد.
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
ا ما دوستان حالا كه تا اينجا خونديد بزاريد يه درس ديگه از پرندگان رو هم بگم.
من وقتي به مرغ و خروس ها و كبوتر ها گندم مي دهم مي بينم كه چطور سر به دست آوردن دانه با هم رقابت و حتي جنگ مي كنند . اين در طبيعتشان است.اما اگر بروم و گوشه اي ديگر دانه بريزم آن ها هم چناه همان جاي قبلي مي مانند و سر آن دانه هاي قبلي دعوا مي كنند و معدودي به دانه هاي جديد سر مي زنند.
رفتار انسان هاي حريص و غافل از اين نوع رفتار جدا نيست.
چرا كه در قرآن هم بعضي از اين انسان ها به چهار پايان تشبيه شده اند.
اما شباهتش در اين است كه اگر اون كسي كه به همه ي ما آدما دونه مي ده رو خدا بناميم. ما چشمامون نمي بينه كه خدا يه عالمه دونه مي ريزه و كافيه ما چشم داشته باشيم و ببينيم اما متاسفانه انسان ها سر يه كم دونه كه البته اونم خدا داده دارند با هم دعوا مي كنند.
و چقدر خدا دوست داره چشاي مردم باز شه و اون دونه هايي كه ريخته را جمع كنن.
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
خب واسه امشب كافيه.

به حق مي سپارمتان.
تا بعد......