به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته sobhan emroz نوشته شده توسط سبحان خوش آمدید.

خوش آمدید. با کمال ادب منتظر دریافت مطالب شما دوستانم هستم. بشناس مرا حکایتی غمگینم افسانه تیره شبی سنگینم تلخم کدرم شکسته ام مسمومم ای دوست شناختی مرا من اینم من اینم و غرق خستگی آمده ام ویرانم و از شکستگی آمده ام از شهر یگانگی ؟فراموشش کن از شهر هزار دستگی آمده ام آنجا با هر که زیستم کشت مرا هر همخونی به خون آغشت مرا صدها دستی که دوست می خواندمشان صدها خنجر شکست در پشت مرا اینجا که کسی به من بپیوندد نیست صبحی که به روی ظلمتم خندد نیست زنجیر فراوان فراوان اما چیزی که مرا به زندگی بندد نیست همراه عشقتون پایدار باشید وجاری
1 2 3 4

تدبیر1

چهارشنبه بيست و سوم مرداد ماه 1387 ساعت 17:40


یه شب که من حسابی خسته بودم همینجوری چشامو بسته بودم

سیاهی چشام یه دفعه سر خورد یه دفعه مثل مرده ها خوابم برد

تو خواب دیدم محشر کبری شده محکمه ی الهی برپا شده

خدا نشسته مردم از مرد و زن ردیف.ردیف مقابلش واستادن

چرتکه گذاشته و حساب میکنه به بنده هاش خطاب.خطاب میکنه

میگه چرا اینهمه لج میکنین راهتونو بیخودی کج میکنین

ایه فرستادم که ادم بشین با دل خوشی کناره هم جمع بشین

دلهای غم گرفته رو شاد کنین با فکرتون دنیا رو اباد کنین

عقل دادم برید تدبر کنید نه اینکه جای عقل رو کافور کنید

من بهتون چقدر ماشاالله گفتم نیافریده باریکالله گفتم

من که هواتونو همیشه داشتم حتی یه لحظه گشنتون نذاشتم

اما شما بازی نکرده باختید نشستینو خدای جعلی ساختید

هر کدوم از شما خودش خدا شد از ما و ایه های ما جدا شد

یه جو زمین و اینهمه شلوغی اینهمه دین و مذهب دروغین

حقیقتا شما خیلی پستین خر نباشین گاو رو نمیپرستین

از توی جمع یکی بلند شد ایستاد بلند.بلند صلوات فرستاد

از اون قیافه های حق به جانب هم از خودی شاکی هم از اجانب

گفت چرا هیشکی روسری سرش نیست پس چرا هیشگی پیش همسرش نیست

چرا زنا اینجوری بد لباسن مردای غیرتی کجا پلاسن

خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن اینجا که فرقی ندارن مرد و زن

یارو کنف شد ولی از رو نرفت حرف خدا از تو گوشش تو نرفت

چششماش میچرخه نمیدونم چشه اها میخواد یواشکی جیم بشه

دید یکمی یرش شلوغه خدا یواش.یواش شد از جماعت جدا

با شکمی شبیه بشکه ی نفت یهو سرشو پایین انداخت و رفت

قراولا چندتا بهش ایست دادن یارو وانستاد تا جلوش واستادن

فوری دراورد واسشون چک کشید گفت ببرید وصول کنید خوش بشید

دلم برای حوری ها لک زده دیز برسم یکی دیگه تک زده

اگه نرم حوریه دلگیر میشه تورو خدا بزار برم دیر میشه

قراول حضرت حق دمش گرم با رشوه ی خیلی کلان نشد نرم

گوشهای یارو رو گرفت تو دستش کشون.کشون برد و یه جایی بستش

رشوه ی حاجی رو ضمیمه کردن توی جهنم اونو بیمه کردن

حاجیه داشت بلند.بلند غر میزد داشت روی اعصابا تلنگر میزد

خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی یه خورده حبس نفس کن حاجی

اینهمه ادم رو معطل نکن بگیر بشین اینقدر کل.کل نکن

یه عالمه نامه داریم نخونده تازه هنوز کرات دیگه مونده

نامه ی تو پر از کارای زشته کی به تو گفته جات توی بهشته

بهشت جای ادمای باحاله ولت کنم بری بهشت محاله

یادته که چقدر ریا میکردی بنده های مارو سیا میکردی

تا یه نفر دور ورت  میدیدی چقدر والضالین رو میکشیدی

اینهمه روضه و نوحه خوندی یه لقمه نون دست کسی رسوندی

خیال میکردی ما حواسمون نیست نظم و نظام هستی کشکی کشکیست

هر کاری کردی بچه ها نوشتن میخوای برو خودت ببین تو زونکن

خلاصه وقتی یارو فهمید اینه بازم درست نمیتونست بشینه

کاسه ی صبرش یه دفعه سر میرفت تا فرصتی گیر میاورد در میرفت

قیامته اینجا عجب جاییه جون شما خیلی تماشاییه

از یه طرف کلی کشیش اوردن کشون.کشون همه رو پیش اوردن

گفتم اینها رو که قطار کردن بیچاره ها مگه چیکار کردن

ماموره گفت میگم بهت من الان مفصدفالعرض که میگن همینان

گفت اینا بهشت فروشی کردن بی پدرا خدا رو جوشی کردن

به نام دین حسابی خوردن اینها کفر خدا رو در اوردن اینها

توی زمین خدایی پیشه کردن خون گالیله رو تو شیشه کردن

اگه بهش بگی کلاهتو صاف کن بهت میگه بشین و اعتراف کن

همیشه در حال نظازه بودن شما بگو اینا چیکاره بودن

خیام اومد

یه بطری هم تو دستش رفت و یه گوشه ای گرفت نشستش

حاجی بلند شد با صدای محکم گفت این اقا باید بره جهنم

خدا بهش گفت تو دخالت نکن به اهل معرفت جسارت نکن

بگو چرا به خون این هلاکی این که نه مدعی داره نه شاکی

نه گرد و خاک کرده نه هیاهو نه عربده کشیده و نه چاقو

نه مال این نه مال اونو برده فقط عرق خریده رفته خورده

ادم خوبیه هواشو داشتم اینجا خودم براش شراب گذاشتم

یهو شنیدم ایست خبر دار دادن نشسته ها بلند شدن واستادن

حضرت اسرافیل از اونور اومد رفت روی چهارپایه و چندتا صور زد

دیدم دارن تخت روان میارن فرشته ها رو دوششون میارن

مونده بودم که این کیه خدایا تو محشر این کارا چیه خدایا

فکر میکنین داخل اون تخت کی بود الان میگم یه لحظه اسمش چی بود

همون که کارش عالی بود اون که تو دنیا مثل توپ صدا کرد همون که این لامپ ها رو اختراع کرد

همون که کارش عالی بود اون دیگه بگید بابا توماس ادیسون دیگه

خدا بهش گفت دیگه پایین نیا یه راست برو بهشت پیش انبیا

وقت رو تلف توماس زود برو به هر وسیله ای اگر بود برو

از روی پل نری یه وقت میوفتی میگم هوایی ببرن و موفتی

باز حاجی ساکت نتونست بشینه گفت که مفهوم عدالت اینه

توماس ادیسون که مسلمون نبود این بابا اهل دین وایمون نبود

نه روضه رفته بود نه پای منبر نه شمر میدونست چیه نه خنجر

یه رکعت هم نماز شب نخونده با سیم میماش شب رو به صبح رسونده

حرف های یارو که به اینجا رسید خدا یه اهی از ته دل کشید

حصزت حق خودش رو جا به جا کرد یکم به این حاجی نگاه.نگاه کرد

با اینکه خیلی.خیلی خسته  بود خطاب به بنده هاش دوباره فرمود

شما عجب کله خرایی هستید بابا عجب جونورایی هستید

شمر اگه بود ادلف هیتلر هم بود خنجر اگه بود روولول هم بود

حیفه که ادم خودشو پیر کنه و سوزنش فقط  یه جا گیر کنه

میگید توماس من مسلمون نبود اهل نماز و دین و ایمان نبود

اولا  از کجا میگید این حرف رو در بیارید کله ی زیر برف رو

اون منو بهتر از شما شناخته دلیلش هم این چیزایی که ساخته

درسته گفتم عبادت کنید نگفتم به خلق خدمت کنید

توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده دنیارو  هم کلی قشنگ کرده

من که یه چراغ بیشتر نداشتم اونم تو اسمونها کار گذاشتم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد نمیدونید چقدر کمک به من کرد

تو دنیا هیشکی بی چراغ نبوده یا اگه بوده تو باغ نبوده

خدا برای حاجی اتش افروخت دروغ چرا یکم براش دلم سوخت

طفلی تو باورش چه قصرها ساخته اما به اینجا که رسیده باخته

یکی میاد یه هاله ای باهاشه چقدر بهش میاد فرشته باشه

اومد رسید و دست گذاشت رو دوشم دهانشو اورد کنار گوشم

گفت تو که کلت پور فرمه سبزیست وقتی نمیفهمی بپرسی بد نیست

اون که نشسته یک مقام والاست مترجمه رفیق حق تعالاست

خود خدا نیست نمایندشه مورد اعتماده بندشه

خدای لم یلد که دیدنی نیست صداش با این گوشها شنیدنی نیست

شما زمینی ها همش همینید اونور میزی ها رو خدا میبینید

همین جوری میخواست بلند شه نم.نم گفت که پاشو باید بری جهنم

وقتی دیدم منم گرفتار شدم داد کشیدم یه دفعه بیدار شدم

بعد از تو... تنهایم...هنوزم

سه شنبه پانزدهم مرداد ماه 1387 ساعت 11:30

امروز خیلی ناراحتم.....کمک میخوام....کمکم کن

يکشنبه سي ام تير ماه 1387 ساعت 19:55

سکوتم را به باران هدیه کردم

پنج شنبه بيست و هفتم تير ماه 1387 ساعت 12:46

آخرین راه

دوشنبه سوم تير ماه 1387 ساعت 13:15

روابط دخترانه و پسرانه

يکشنبه دوم تير ماه 1387 ساعت 18:56