بيدل شيدا
به دستنوشته بيدل شيدا نوشته شده توسط بيدل شيدا خوش آمدید.

1 2 3 4 5 6 7 8 9

حرفی با دل!

پنج شنبه سيزدهم دي ماه 1386 ساعت 22:13


    چرا دل من بعد از این همه سال نمی فهمه که گرفتن ، تنگ شدن، رنجیدن، سوختن، آتیش گرفتن،... همش در اثر یه سری تغییراتِ هورمونیِ ماهانه است و هیچ ربطی به زندگیِ روزمره و آدم‌های اطراف نداره؟

یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود

دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

...

در دلم بود که بی دوســت نبـاشـم هرگز

چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

 

قطعه!

سه شنبه يازدهم دي ماه 1386 ساعت 09:06


این دُر همیشه در صـدف روزگار نیست
می گویمت ولی تو کجا گوش می‌کنی

دستم نمی‌رسد که در آغـوش گیـرمت
ای ماه با که دست در آغـوش می‌کنی

در ساغر تو چیست که با جرعه‌ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می‌کنی

مِــی جوش می‌زند به دل خُم بیا ببین
یادی اگـر ز خــون سیـاووش می‌کنی

گر گوش می‌کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می‌کنی

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نــگاه دار اگرش نوش می‌کنی

سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می‌کنی


...

يکشنبه هجدهم آذر ماه 1386 ساعت 21:16


رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟

کار مُلکـــ است آن‌که تدبیــر و تامل بایـدش

درخت

يکشنبه چهارم آذر ماه 1386 ساعت 17:27


       شاید بعضی از درخت‌ها با خودشون فکر کنند: که چی؟ آخه بودن ما چه حاصلی داره؟ حتی نمی تونیم حرکت کنیم... حتی توانایی دنبال کردن رویاهامون رو هم نداریم، پس بودن ما چه سودی به حال دنیا داره؟

 

 

 

      در حالی که دیدن یه درخت هر چند کوچک باشه به ما روحیه میده. سایه سار تن‌های خسته ای ِ که دمی پاش بنشینند و در سایه اش جون دوباره‌ای بگیرند. آشیونه پرنده هاست. گاهی هم میوه داره... میوه‌هاش می‌تونه زندگی بخش باشه، چه برای انسان و چه برای دیگران! یه وقتی هم اون درخت اونقدر کامل میشه که با میوه‌اش میشه سال‌ها زندگی کرد، مثل نخل! گذشته از بحث علمی و اکسیژن و دی اکسید کربن و....کلی فایده‌ها که شما بیشتر می‌دونید!

 

 

 

      زندگی ما هم همین شکلی ِ! گاهی پکر میشیم و دنیا رو به مسخره می‌گیریم. می خونیم که " از آمدنم نبود گردون را سود".....

 

 

 

      غافل از اینکه کسی هم هست که از دیدن ما شاد بشه... می تونیم پناه خستگی ِ کسی باشیم... می تونیم با چند کلمه روحیه کسی رو عوض کنیم و ...

 

 

 

" و " نداره! بقیه اش رو هم خودتون می دونید!

 

 

 

    این رو هم از رو دست این دوست عزیز نوشتم:

 

 

 

مرا گویی کرایی من چه دانم   *  چنین مجنون چرایی من چه دانم

 

 

مرا گویی بدین زاری که هستی* به عشقم چون برایی من چه دانم

 

 

منم در موج در یاهای عشقت   *        مرا گویی کجایی من چه دانم

 

 

مرا گویی به قربانگاه جان ها     *    نمی ترسی که آیی من چه دانم

 

 

مرا گویی که گر کشته ی خدایی *       چه داری از خدایی من چه دانم

 

 

مرا گویی چه می جویی دگر       *         تو ورای روشنایی من چه دانم

 

 

مرا راه صوابی بود گم شد           *          از آن ترک ختایی من چه دانم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بی خوابی یا پریشونی؟

دوشنبه بيست و هشتم آبان ماه 1386 ساعت 02:55


نمیدونم خوابم نمیاد یا دوست ندارم بخوابم!

نمیدونم چرا من ِ بیزار از انتظار، تا همیشه باید منتظر بمونم!

نمیدونم چرا پریشونم.... بی قرارم، بی تابم....

" نمیدانم چرا رفتی

نمیدانم... شاید خطا کردم...

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمیدانم کجا، تا کِی، برای چه

ولی رفتی

....."

نکنه واقعا همۀ آرزوها محالند؟! نکنه اون کسی که باید، هیچوقت نمیاد... نکنه قصۀ بی آغاز و بی انجام ِ من همیشگی ِ!

....

دلم بارون میخواد. یه بارون درست و حسابی... با صدای فریاد آسمون. یه بارون که بتونه همه چی رو بشوره و با خودش ببره... یه بارون که به این سکوت لعنتی پایان بده...

...

شروعی دوباره

يکشنبه اول مهر ماه 1386 ساعت 08:41


باز هم اول مهر شد...

 

هوای تازه پاییزی... دختربچه هایی با مانتوهای رنگی‌.. سبز، آبی، صورتی... کم رنگ و پررنگ. پسر بچه‌هایی مرتب و هراسون با موهای شونه کرده، دست به دست مامانا‌‌شون....

 

و دانشکده، حیات های شسته و حوض های آب انداخته... فواره های روشن.. بوی خاک بارون خورده ... شلوغی بچه هایی که تازه اومدن و دیدارهایی که تازه میشه و دستهایی که دوباره جفت میشند....

 

یاد 25 سال پیش به خیر! با مامان داشتیم خواهرم رو می بردیم مدرسه... کلاس اول! با اون شلوار مخمل کبریتی زرشکی ... بلوز قرمز و کفش های فیلی زرشکی! اصلا باورم نمیشد قراره برگردم خونه! شور و هیا هوی بچه ها...یه عالمه بچه های شاد و رنگارنگ... هیچ آبنبات و شکلاتی نتونست گریه منو آروم کنه... در راه برگشت، مامان برای هر قدم کلی باید خواهش می کرد و قهر می کرد و... یادش به خیر...

 

روز اول مدرسه خودم رو به این روشنی یاد ندارم! خیلی شاد بودم.. با خواهرم و دوستاش می دویدیم و بازی می کردیم.. کتاب های کلاس اول رو حفظ بودم... می دونستم کدوم راه خرگوش رو زودتر به هویج می رسونه!  اما مدرسه حال دیگه ای بود... با اون دفترهای یک شکل.. مدادهای سیاه.. پاکن های دورنگی قرمز و آبی... مداد رنگی های دوازده تایی.... دویدن و بازی های مدرسه... حیات بزرگ و چمن های سبز با خونه های نه تایی سیمانی!....یادش به خیر...

 

و ناگاه چه زود دیر می شود.....

 

 

 

چی بگم؟

يکشنبه هفتم مرداد ماه 1386 ساعت 00:07


    - چند معادله هست که نمی‌تونم حلش کنم....

 

    - چی هست؟

 

    - کرایه رفت و آمد من 1400 تومن بود – هر کورس 700 تومن- و حالا هر کورسی 1500 شده، که در مجموع میشه 3000 تومن روزانه! حساب کن که من فقط 20 روز برم سرکار- با حساب تعطیلی و مرخصی‌ها!!!-  یعنی 32000 تومن فقط کرایه زیاد شده! حالا من با 20000 تومن افزایش سالیانه حقوقم، چه جوری باید فقط از پس این یکی بر بیام؟

 

    -  این یک قدم راه  که دیگه تاکسی نمی‌خواد! پیاده روی کن...

 

    - آخه ساعت 3 ظهر .. تو این گرمای بالای 50 درجه.... طاقت فرساست!

 

    - داری با دید بدی نگاه می‌کنی... خیلی هم خوبه.. کلی عرق می‌کنی و لاغر می‌شی! تازه یادت رفته که اصلا آب نمی‌خوردی.. حالا که می‌رسی خونه یه بطری آب رو خالی می‌کنی... خیلی هم برای سلامتیت بهتره!

 

    - اون ساعت ظهر پرنده تو خیابون پر نمی‌زنه.. اگر مثل اونروز کسی بیافته دنبالم و از پرخاش من نترسه چی؟!

 

    - ای بابا... طرح برقراری امنیت اجتماعی برای همینه دیگه! فقط که تو مجبور نیستی مانتو و شلوار و لباس های نو بخری! اوباش هم می شینند خونه‌هاشون!

 

    - من که فقط جاهای باکلاس که آدم های محترم و خوش تیپی داره، مامورهای این طرح رو می بینم!

 

    - خیلی بی انصافی! اون همه 24 ساعت کشیک... گشت شبانه روزی – البته که با ماشین های مدل بالا و کولر های روشن باشه، اون هم تو این سهمیه بندی-... اینهمه خدمت رو نمی‌بینی؟ نمی‌تونند که همه اوباش رو یهو قلع و قمع کنند!!!

 

 

***

 

    - رفتم مانتو بخرم، همون مانتویی که تا چند ماه پیش 30000 تومن بود حالا شده 42000 تومن!

 

    - تقصیر خودته دیر به دیر می‌ری بازار! چقدر گفتم هر چه می‌بینی همون وقت بخر؟ گوش نمی‌دی که به حرف من!

 

    - نه! آخه افزایش حقوق سالانه من فقط 20000 تومن در ماهه!

 

    - خب هر ماه که نمی‌خوای مانتو بخری! به محل کارت هم هیچ ربطی نداره که میزهاش میخ داره و دو تا مانتوی نوت پارسال پاره شد! تقصیر خودته که چشمت رو باز نمی کنی .. و خیلی بی‌هوا از نزدیک میزها می‌گذری!!!

 

 

***

 

    - امروز رفتم باگت بگیرم. باگت فرانسه شده دونه ای 60 تومن! تا دیروز 50 بود ها!!! حالا خودت بقیه قیمت‌ها و اختلاف‌شون رو حساب کن....

 

    - ای بابا.. چه بهتر! کمتر می‌خوری لاغر می‌شی!

 

    - من یک نفرم! فکرش رو کرده ای همکار من که 3 تا بچه داره و 3 وعده باید نون بده به 5 نفر چقدر افزایش هزینه اش میشه؟ اون هم با این افزایش زیر 20000 تومن...

 

    - کُشتی منو اینقدر بی خودی فکر می‌کنی! می‌خواست 3 تا بچه نیاره! بگذر دیگه...تو این زندگی ِ دو روزه که نباید اینقدر حرص خورد!!!

 

 

***

 

    - فکر کنم همه مشکلت اینه که حسابت از اول ضعیف بوده! وگرنه این مسائل ساده رو که همه می‌فهمند! اون همه آدم با باسواد و تحصیل کرده اون بالا نشسته اند و تصمیم گرفته اند... تو چه کاره ای که بی خودی غُر بزنی؟

 

    - این هم هست.... فکر می کنم این گرمای هوا اثر خودش رو کرده.. دیگه هم که هیچکی نمی‌تونه تو ماشین کولر بزنه... آره... حق با توست... پیر شده ام ننه! زیادی فکر می‌کنم ...!!!!

 

دو بیتی

چهارشنبه ششم تير ماه 1386 ساعت 08:51


گویند که دوزخی بود عاشق و مست

قولی است خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود

فردا باشد بهشـت همچون کف دست

روزمرگی!

يکشنبه ششم خرداد ماه 1386 ساعت 18:05


یکی از مدرس‌ها امروز می‌گفت: خدایی این درس... و امتحانش چه سودی به حال این بچه‌ها داره؟ نه تو زندگی‌شون به کار میاد، نه می‌تونند ازش استفاده کنند، نه چیزِ تازه‌ای یادشون میده...

و میشد اینجور ادامه داد که فقط تعدادی از روزهای زندگی‌شون رو بیخودی درگیر میکنه.... فقط لحظه‌هایی شاد رو ناشاد می‌کنه و البته شاید به گفته بابا به این درد بخوره که فردا کسانی با تکرارش نون در بیارن!!!!!

*

اعتراف می‌کنم ضرب المثل همیشگیِ " از دل برود هر آن که از دیده رود" رو، قبول ندارم! فقط می‌تونم بگم: ایکاش درست بود!

*

بی تو دل و جان من.... سیر شد از جان و دل......

دل‌تنگم...

شنبه بيست و نهم ارديبهشت 1386 ساعت 11:31


... من اما سخت دل‌تنگم....

دل‌تنگم چون با روزمره ها زندگی می‌کنم...

دل‌تنگم چون، زندگی، اونی که می‌خواستم نیست

دل‌تنگم چون، توان تغییر شرایط رو ندارم....

دل‌تنگم چون، میبینم که هر روز از خواسته هام دورتر میشم....

دل‌تنگم چون، آزاد نیستم

دل‌تنگم چون، می‌دونم در این مرداب می‌مونم تا ....

دل‌تنگم چون، با بندها خو نمی‌کنم....

دل‌تنگم چون، به گوسفند بودن خو نمی‌کنم.....

دل‌تنگم چون، ناتوانم... ناتوانم....

انگار هیچ راهی نیست.... هیچ دری نیست... همیشه به تقلید گفته‌ام: که همیشه راهی هست... اما در عمل راهی نیست.... شاید چون زندانی نیست..به ظاهر بندی نیست که رهایی معنی داشته باشه....

......... پایانی هم نیست....

گوسفند!!!

دوشنبه بيست و چهارم ارديبهشت 1386 ساعت 13:15


    کتاب " تبریز مه‌آلود " از آقای " سعید اردوبادی " رو می‌خوندم. ابوالحسن بیک منو یاد مارسیان یا مارسیوس- قهرمان اول کتاب آتیلا - انداخت. فعال در سیاست و در عین حال عاشق پیشه و جذاب که دل می‌بره و از این راه اطلاعات جاسوسی مورد نظر رو به دست میاره.  نکته جالب کتاب بی‌فرهنگی، دورویی و ریا، چاپلوسی‌های همه قشری از مردم و خیانتهای پی در پی کسانی بود که به هر خفت و خواری تن می دادند و هر روز به رنگی تازه در می اومدند... آدم‌هایی بوقلمون صفت و نان به نرخ روز خور! و تلاش عده‌ای خیلی کم برای کمک و نجات آدم‌هایی که هر جا دست‌شون میرسید از پشت خنجر می‌زدند.

 

خوش‌حالم که در اون دوره زندگی نمی‌کردم.

 

 

    در کتاب "مفتش و راهبه"  نوشتۀ "کالین فالکنر" راهبی که مامور تفتیش عقایدِ میگه:

 

"عوام الناس مثل گلۀ گوسفندند و ما به عنوان شبان باید آنان را – حتی در صورت لزوم با زور و فشار – به راه زهد و تقوا هدایت کنیم. و گرنه جهنم برای این همه ارواح ملعون و گناهکار جای کافی نخواهد داشت."

 

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

.....

 

 

    بالاخره فیلم Pink Panther  واقعی رو دیدم. خیلی جالب بود. کاراگاه کلوسو همون قدری که تو کارتون گیج و بی دست و پاست، اینجا هم بود! و فکر می‌کنم منظور از پلنگ صورتی، خانومش بود که رد پاهایی رو که به دست می‌آورد، اون پاک می‌کرد. جالب ترین قسمت شاید آخرین صحنه بود که با توطئه خانومش خودش رو به عنوان دزد جواهرات دستگیر کردند! و وقتی داشتند می‌بردنش در جواب پلیس‌هایی که می‌پرسیدند چه جوری اینکارو کردی؟ با لبخند موذیانه‌ای گفت: کار آسونی نبود!!!!! 

 

یادمان باشد:

 

 

" فرقی نمی‌کند گودال آبی کوچک باشی

 

یا دریای بی‌کران

 

زلال که باشی....

 

         آسمان در توست.."

"هر قاصدکی یک پیامبر است"

پنج شنبه سيزدهم ارديبهشت 1386 ساعت 10:30


   " ساکت و ساده و سبک بود؛ قاصدکی که داشت می‌رفت.فرشته‌ای به او رسید و چیزی گفت. قاصدک بی‌تاب شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید. قاصدک رو به فرشته کرد و گفت:" اما شانه‌های من ظریف است. زیرِ بارِ این خبر می‌شکند. من نازک‌تر از آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم."

    فرشته گفت:" درست است، آن‌چه تو باید بر دوش بکشی ناممکن است و سنگین؛ حتی برای کوه. اما تو می‌توانی، زیرا  قرار است بی‌قرار باشی."

    فرشته گفت:" فراموش نکن. نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر."

    آن‌وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می‌داد.

***

    حالا هزاران سال است که قاصدک می‌رود، می‌چرخد و می‌رود، می‌رقصد و می‌رود و همه می‌دانند که او با خود خبری دارد.

    دیروز قاصدکی به حوالی پنجره‌ات آمده بود. خبری آورده بود و تو یادت رفته بود که هر قاصدکی یک پیامبر است. پنجره بسته بود، تو نشنیدی و او رد شد.

***

    اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی، دیگر نگذار که بی‌خبر بگذارد و برود. از او بپرس که چه بود آن خبری که روزی فرشته‌ای به او گفت و او را این‌همه بی‌قرار شد."

از کتاب فوق العاده زیبای "هر قاصدکی یک پیامبر است" نوشتۀ " عرفان نظر آهاری" با تصویرگری " سیروس آقا خوانی"

این کتابِ به ظاهر کرچک یه عالمه حرف‌های بزرگ داره. با گفته‌هایی کوتاه، عرفان رو روی کاغذ آو.رده... و همون گفته‌های به ظاهر کوتاه خیلی زود تو دلت جا باز می‌کنه و راهی می‌شه برای توجه و نزدیکی بیشتر به کسی که همه عالم از اوست....

من از بچگی عاشق قاصدک‌م. اسم کتاب میخکوبم کرد...

" پیام من که رساند به یار مهر گسل

که برشکستی و ما را هنوز پیوند است"

.....

باباطاهر

پنج شنبه ششم ارديبهشت 1386 ساعت 00:32


مو احوالم خرابه گر تو جویی     

جگربندم کبابه گر تو جویی

ته که رفتی و یار نو گرفتی                

 قیومت هم حسابه گر توجویی

" باباطاهر"

* چند تا از اون همه قاصدکی که هر روز روانۀ کوی تو می‌کنم تونسته‌اند ببیننت... کنارت بشینند... پیام‌ِ من رو برسونند...

...

انتظار خبری نیست مرا...

نه ز یاری... نه ز دیار و دیاری ....

" از خیلی خوب به خیلی بد "

جمعه سي و يکم فروردين 1386 ساعت 20:42


خیلی خوب ... خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد

 

خیلی زود.

 

هیچ‌کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ‌وقت سر در نیاوردم

 

که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می‌شود به خیلی بد.

 

 

آفتاب ... تبدیل شد به سایه. به باران

 

شور و شوق ... تبدیل شد به لذت، به درد

 

ترنم ترانه‌های دل‌انگیز عاشقانه جایش را داد به سردادنِ سرودهای غم‌انگیز

 

خیلی زود.

 

 

با " تا ابد" شروع شد

 

و ابد تبدیل شد به گاهی، به هیچ‌وقت

 

و " مرا دوست داشته باش " تبدیل شد به " جایی هم [در قلبت] برای من در نظر بگیر "

 

خیلی زود.

 

 

خیلی خوب ... زودتر از آن‌که فکر می‌کردیم تبدیل شد به خیلی بد

 

خیلی زود.

 

اگر هیچ‌کس به تو نگفته باشد، حالا دیگر باید بدانی

 

که خیلی خوب، خیلی زود تبدیل می‌شود به خیلی بد.

 

 

خیلی زود.

 

 

از کتاب " از خیلی خوب به خیلی بد" نوشته " شل سیلوراستاین"

 

سال نو مبارک

چهارشنبه بيست و دوم فروردين 1386 ساعت 09:21


سلام. دیر شده برای تبریک گفتن سالِ نو، اما " سال نوتون مبارک" امیدوارم سالی برای رسیدن به اهداف و آرزوهاتون باشه، یا پله‌ای موثر برای رسیدن به اون‌چه که می خواهید.

خیلی وقته که تصمیم دارم چیزی بنویسم، 5 خط روی کامپیوتر محل کارم... 6 یا 7 خط روی کامپیوتر خونه و 20 خطی روی کامپیوتر خودم نوشته ام،نشون‌دهنده این موضوع هست!  اما همتی برای جمع آوری و ویرایشش نداشته‌ام! مهم نیست شاید!

سال 85 سال رخوتی طولانی بود برای من.... به جرات می تونم بگم هیچ فعالیت خاصی نداشته‌ام... شاید حتی برنامه‌ای هم برای دنبال کردن هدفی نداشته‌ام... روز ها و روزها گذشتند....این هم مهم نیست شاید!

و شاید بودن و نبودن خیلی از آدمها هم مهم نباشه... با وجود اینکه یادشون همیشه هست... با اینکه هر وقت بی‌هوا از خواب میپری می‌بینی باز هم اون بوده.. با حضور همیشگی و موندگارش...

اما.... بگذرم!

این پست نه چندان قدیمیِ " گاو و گلدون " خیلی به دل من نشست... تا نظر شما چی باشه!

.... باید فکر کنم ببینم اگر من عمر دوباره داشتم چه می کردم!

رباعی

سه شنبه بيست و دوم اسفند ماه 1385 ساعت 15:24


ای دل غم این جهان فرسوده مخور

بیهوده نئی، غمان بیهوده مخور

 چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید

 خوش باش غم بوده و نابوده مخور

 

" حکیم عمر خیام"

 

 

 

 

 

 

آسمانی

چهارشنبه يازدهم بهمن ماه 1385 ساعت 10:12


من اینجا بس دلم تنگ است

 و هر سازی که می‌بینم بد آهنگ است

 

بیا ره‌توشه برداریم

 

قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم

ببینیم در هر کجا

آسمان باز هم آیاهمین رنگ است؟!

"صمد بهرنگی"

" در آستانه "

سه شنبه بيست و هشتم آذر ماه 1385 ساعت 21:55


" انسان زاده شدن تجسّد ِ وظیفه بود:

توان ِ دوست داشتن و دوست داشته شدن

توان ِ شنفتن

توان ِ دیدن و گفتن

توان ِ اندُه‌گین و شادمان شدن

توان ِ خندیدن به وسعتِ دل، توان ِگریستن از سُویدای ِ جان

توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شُکوه‌ناک ِ فروتنی

توان ِ جلیل ِ به دوش بردن ِ بار ِامانت

و توان ِ غم‌ناک ِ تحمل ِ تنهائی

تنهائی

تنهائی

تنهائی‌ی ِ عریان.

 

انسان

دشواری‌ی ِ وظیفه است."

 

(چنین گفت بامداد ِ خسته) !!! در " در آستانه "

اینم یه جورشه!

يکشنبه دوازدهم آذر ماه 1385 ساعت 13:24


نمی‌گم: بی مرامی، بی معرفتی، سنگدلی، بی رحمی، بی ادبی، لایق توجه نیستی، لایق دوستی نیستی و.... برای این که اینها همه صفاتی اند که برای آدمیان!!! استفاده می شند! ....

وتواصلاً آدم نیستی!!!!

این رو هم بگم که این نوشته فقط در مورد یک نفر صدق میکنه!!!!

از " گزیدهء غزلیات شمس"

شنبه چهارم آذر ماه 1385 ساعت 19:37


" برون شو ای غم از سینه، که لطف یار می‌آید

تو هم ای‌دل ز من گم شو، که آن دلدار می‌آید

نگویم یار را :"شادی" که از شادی گذشته‌ست او

مرا از فرط عشقِ او ز شادی عار می‌آید

مسلمانان! مسلمانان! مسلمانی ز سر گیرید

که کفر از شرمِ یارِ من مسلمان وار می‌آید

برو ای شُکر! کاین نعمت ز حد شُکر بیرون شد

نخواهم صبر گرچه او گهی هم کار می‌آید

روید ای جمله صورت‌ها که صورت‌های نو آمد

علم‌هاتان نگون گردد که آن بسیار می‌آید

در و دیوار این سینه همی درّد ز انبوهی

که اندر در نمی‌گنجد، پس از دیوار می‌آید "

لازمه بگم از " مولانا "  بود؟!!!!!

1 2 3 4 5 6 7 8 9