بيدل شيدا
به دستنوشته بيدل شيدا نوشته شده توسط بيدل شيدا خوش آمدید.

1 2 3 4 5 6 7 8 9

"درباره تبِ زودگذر"

جمعه چهارم دي ماه 1388 ساعت 23:08

روزبه نعمت الهی

دوشنبه بيست و پنجم آبان ماه 1388 ساعت 15:24


در غم هجر روي تو رفته ز کف قرار دل

گر ننمايم تو رخ واي به حال زار دل

نيست شبي که تا سحر خون نفشانم از بصر

زانکه غم خيال تو کرده تمام کار دل

*

آمده ام که سر نهم، عشق تو را به سر برم

ور تو بگوييم که نِي، ني شکنم شکر برم

اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم

اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم

*

در غم هجر روي تو رفته ز کف قرار دل

گر ننمايم تو رخ واي به حال زار دل

نيست شبي که تا سحر خون نفشانم از بصر

زانکه غم خيال تو کرده تمام کار دل

*

مرده بدم زنده شدم گريه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم

گفت که ديوانه نئي لايق اين خانه نئي

رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم

اگر اين آهنگ زيبا با صداي " روزبه نعمت الهي" رو نشنيده ايد از لذت فراواني محروم بوده ايد... شديدا توصيه مي کنم گوشش بديد و لذت ببريد...

محمدعلی بهمنی

شنبه دوم آبان ماه 1388 ساعت 14:39


ساغر عزیز لطف کردند و شاعر شعر زیبای قبل رو به من معرفی کردند... گفتم اینجا بیارم که شما هم ببینید...

محمدعلی بهمنی


محمدعلی بهمنی در فروردین سال ١٣٢١ در شهر دزفول به دنیا آمد. شعر بهمنی نیز البته شاید با خود او متولد شده باشد، گرچه بسیاری بر این عقیده‌اند که غزل‌های او وام‌دار سبک و سیاق نیماست. نخستین شعر بهمنی در سال ١٣٣٠، یعنی زمانی که او تنها ٩ سال داشت، به چاپ رسید.
برای محمدعلی بهمنی شعر چون موجودی جان‌دار است که شکل و قالب، لباس‌های آن را تشکیل و به آن شخصیت می‌دهند. با این همه، محمدعلی بهمنی شیفتهٔ غزل است و غزل گفتن و غزل خواندن و غزل سرودن. می‌گوید: «غزل، نه تنها در شعر امروز، بی‌تردید در شعر تمام فرداها جایگاه ویژه‌ای خواهد داشت. غزل هستی ایرانی است و خواهد بود. آن‌چه که مهم است، این است که این امانت حساس را به نسل‌های آینده تحویل دهیم.»
گرچه به رغم تمام این علاقه به غزل گفتن، بهمنی غزل را هرگز قالب نمی‌بندد. «چون قالب یعنی محدودیت و هنر را نمی‌توان محدود کرد و به خاطر این حرفم بارها زیر تهمت‌ها رفته‌ام.» در دیدگاه محمدعلی بهمنی، غزل یک شکل است که می‌تواند با روزگار خود و با شرایط جدید تغییر کند.
محمدعلی بهمنی در سال ١٣٧٨ موفق به دریافت تندیس خورشید مهر به عنوان برترین غزل‌سرای ایران گردید. برخی از مجموعه اشعار وی عبارتند از: باغ لال (١٣۵٠)، در بی‌وزنی (١٣۵١)، عامیانه‌ها (١٣۵۵)، گیسو، کلاه، کفتر (١٣۵۶)، گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود (١٣۶٩)، غزل (١٣٧٧)، عشق است (١٣٧٨)، شاعر شنیدنی است (١٣٧٧)، نیستان (١٣٧٩)، این خانه واژه‌های نسوزی دارد (١٣٨٢)، کاسه آب دیوژن، امانم بده (١٣٨٠).
--------------------------------------------------------------------------------
نمونه اشعار
بارانی
با همهٔ بی‌سر و سامانی‌ام باز به دنبال پریشانی‌ام
طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی‌ام
دل‌خوش گرمای کسی نیستم آمده‌ام تا تو بسوزانی‌ام
آمده‌ام با عطش سال‌ها تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام
ماهی برگشته ز دریا شدم تا که بگیری و بمیرانی‌ام
خوب‌ترین حادثه می‌دانمت خوب‌ترین حادثه می‌دانی‌ام؟
حرف بزن! ابر مرا باز کن دیر زمانی است که بارانی‌ام
حرف بزن، حرف بزن، سال‌هاست تشنهٔ یک صحبت طولانی‌ام
ها به کجا می‌کشی‌ام خوب من ها نکشانی به پشیمانی‌ام


دریا
دریا شده‌ست خواهر و من هم برادرش شاعرتر از همیشه نشستم برابرش
خواهر سلام! با غزلی نیمه آمدم تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش
می‌خواهم اعتراف کنم هر غزل که ما با هم سروده‌ایم جهان کرده از برش
خواهر! زمان، زمان برادرکشی‌ست باز شاید به گوش‌ها نرسد بیت آخرش‌
با خود ببر مرا که نپوسد در این سکون شعری که دوست داشتی از خود رهاترش
دریا سکوت کرده و من حرف می‌زنم حس می‌کنم که راه نبردم به باورش
دریا! منم! هم او که به تعداد موج‌هات با هر غروب خورده بر این صخره‌ها سرش
هم او که دل زده‌ست به اعماق و کوسه‌ها خون می‌خورند از رگ در خون شناورش
خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست خرچنگ‌ها مخواه بریسند پیکرش
دریا سکوت کرده و من بغض کرده‌ام بغض برادرانه‌ای از قهر خواهرش


کجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی؟
تورا گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب و اینسان خوابها را با تو زیبا میکنم هر شب
تبی این کاه را چون کوه سنگین میکند آنگاه چه آتشها که در این کوه بر پا میکنم هر شب
تماشائییست پیچ و تاب آتش ،آه خوشا بر من که پیچ و تاب آتش را تماشا میکنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست! چگونه با جنون خود مدارا میکنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو که این یخ کرده را از بی کسی «ها» میکنم هر شب
تمام سایه ها را میکشم بر روزن مهتاب حضورم را ز چشم شهر حاشا میکنم هر شب
دلم فریاد میخواهد ولی در انزوای خویش چه بی آزار با دیوار نجوا میکنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟ که من این واژه را تا صبح معنا میکنم هر شب

باز به دنبال پریشانی ام!!!

شنبه هجدهم مهر ماه 1388 ساعت 13:11


با همهٔ بی‌سر و سامانی‌ام باز به دنبال پریشانی‌ام

طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی‌ام

دل‌خوش گرمای کسی نیستم آمده‌ام تا تو بسوزانی‌ام

آمده‌ام با عطش سال‌ها تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام

ماهی برگشته ز دریا شدم تا که بگیری و بمیرانی‌ام

خوب‌ترین حادثه می‌دانمت خوب‌ترین حادثه می‌دانی‌ام؟

حرف بزن! ابر مرا باز کن دیر زمانی است که بارانی‌ام

حرف بزن، حرف بزن، سال‌هاست تشنهٔ یک صحبت طولانی‌ام

ها به کجا می‌کشی‌ام خوب من ها نکشانی به پشیمانی‌ام

 

متاسفانه نمیدونم شاعرش کیه!!!!

 

 

" دردی

عظیم دردیست 

با خویشتن نشستن

در خویشتن شکستن "

" تینا در سفر "

چهارشنبه پانزدهم مهر ماه 1388 ساعت 23:54


" تینا در سفر "

 

 

خِرت و پِرت‌های این خانه

 

چشم تورا دور که می‌بینند

 

یکبند پشتِ سرم حرف می‌زنند

 

گلدان‌ها

 

پرده‌ها

 

تختخواب آشفته

 

ظروف تلنبار برهم

 

مجلات باز مانده بر میز

 

حتا این گربه بی چشم و رو

 

که در غیاب تو ترجیح می‌دهد

 

حیاط همسایه را.

 

 

می‌گویند تو که نیستی

 

تنبل می‌شوم

 

و سَنبَل می‌کنم

 

هر مهمی را

 

کسی نیست به این کله پوک ها بگوید

 

وقتی تو نیستی چه فرق می‌کند

 

فرقم را از کجا باز کنم

 

و یقه‌ام را تا کجا،

 

از فرودگاه که بردارمت

 

خواهی دید ریشِ سه روزه‌ام

 

سه تیغه است و مُعطر

 

و خطِ اتو باز گشته است

 

به پیراهن و شلوارم.

 

 

از کتاب زیبای " کبریت خیس" سروده زیبای " عباس صفاری"

 

" مسیح باز مصلوب"

دوشنبه ششم مهر ماه 1388 ساعت 12:37


قطعه‌هایی از کتاب زیبای " مسیح باز مصلوب" از " کازانتزاکیس"

کشیش به بیمار محتضر نزدیک شد و گفت:

 

-          ناخدا توفان، اینک آن لحظۀ وانفسا فرا رسیده است که تو در آستان خداوند حاضر شوی. به گناهان خود اقرار کن و روحت را تطهیر نما! گوشم به تو است، حرف بزن!

 

ناخدا با لحنی حاکی از خستگی جواب داد:

 

-          - پدر، تو چطور انتظار داری که من گناهانم را برای تو حکایت کنم. خیال می کنی من همۀ آن‌ها را به یاد دارم؟ خدا خودش دفتر و دستک دارد و همۀ گناهان را در آن ثبت می‌کند. راجع به آنچه به حساب من نوشته شده است کافی است خدا آن‌ها را پاک کند و به همین جهت من می‌خواستم از این دنیا فقط یک چیز برای خدا هدیه ببرم، بلی فقط یک چیز...راستش من فکر می‌کنم چنین چیزی نباید در آسمان وجود داشته باشد.

 

کشیش با اوقات تلخی تمام گوش می‌داد. لحن صحبت ناخدا اعصابش را ناراحت کرده بود و ناخدا باز گفت:

 

-          بلی، فقط یک چیز هست که من دلم می‌خواهد برای خدا هدیه ببرم.

 

کشیش ابرو در هم کشید و گفت:

 

-          چه چیز؟

 

-          اسفنج

 

کشیش فریاد برآورد که :

 

-          خجالت نمی‌کشی؟ تو کافر ناپاک حتی در این لحظه وانفسا هم نمی‌ترسی؟

 

ناخدا با خونسردی هرچه تمام تر ادامه داد:

 

-          ما همه مورچه هستیم، مثلاً یک دانه گندم یا یک مگس مرده از قسمت خود بیشتر خورده‌ایم. خب مگر چه اهمیتی دارد؟ گناه بزرگی است؟ پس پاکش کن! تو که فیل گنده‌ای هستی خجالت نمی‌کشی با ما مورچه‌ها در می‌افتی؟

 

                                                 ***

آقا سبیل‌های خود را پاک کرد و گفت:

    - اگر محمد من و مسیح شما عرق خورده و مثل ما گیلاس‌های خود را به هم زده بودند هر دو با هم صمیمی می‌شدند و درصدد بر نمی‌آمد نه که چشم‌های یکدیگر را بکنند... ولی حیف آن‌ها عرق نمی‌خوردند و به همین جهت هر دو دنیا را به خون کشیدند...

 

 

 

" درباره‌ی کوچک شدن دنیا "

پنج شنبه دوم مهر ماه 1388 ساعت 15:08


" درباره‌ی کوچک شدن دنیا "

دور دنیا هم که چرخیده باشی

باز دور خودت چرخیده ای

راه دوری نخواهی رفت

حتا در خواب‌های آب رفته‌ات

که تیک تاکِ بیداری مُدام

تهدیدشان می‌کند

 

 

می‌گویند دنیا کوچک شده است

و اُستوا در آینده‌ای نزدیک

همسایه‌ی خونگرم قطب خواهد شد.

نه همسفرِ خوش‌باور

دنیا هرگز کوچک نمی‌شود

ما کوچک شده‌ایم،

آنقدر کوچک که دیگر

هیچ گم کرده‌ای نداریم.

 

 

 دلخوشیم که در نیمه‌ی تاریک دنیا

کَسی ما را گم کرده است

و دارد در به در

دنبالمان می‌گردد.

 

 

کسی که زنگ در را

همیشه بعد از هجرت ما

به صدا درخواهد آورد.

 

 

از اشعار آقای " عباس صفاری" در کتاب زیبای " کبریت خیس"

    شاید این شعر قرار بوده جواب بده که چرا من گم کرده ای ندارم!!!!! راست گفته که دنیا هرگز کوچک نمی شود... کوچک شدن دنیا از لحاظ فیزیکی و اصل آنتروپی کاملا اشتباهه!!!! پس... " من و ما کم شده‌ایم"؟؟؟؟ نمی‌دونم ...شاید!

   نمیدونم چرا همه چی اینقدر بی تفاوت شده ... هیچی شادی بخش نیست! فرقی نمی کنه سفر باشم یا خونه... در جمع باشم یا تنها... ساکت باشه یا هیاهو... تماسی داشته باشم یا نه... کتاب جدید داشته باشم یا نه... بیرون شام بخورم یا خونه... فرقی نمی کنه... سعی می کنم در وضعیت های مختلف بسنجم که آیا حالا بهتر شده یا نه.. اما نمیشه.. هیچ جوری راضی نیستم... هیچ جوری شاد نیستم... یا حتی غمگین!!!

   شما فکر می کنید از پیری ِ یا افسردگی؟!!! من که نمی دونم!

   32 ساله شده‌ام! قرار نبوده همیشه 20 ساله بمونم... خیلی از سالها رو حتی دوست ندارم برگردند.. چون وقتی بود تا می تونستم سود برده ام... شاد یا غمگین بوده‌ام...راضی یا ناراضی از شرایط... اما 32 سالگی هم سن خاصی ِ... سنی که دفتر زندگی پربار و زیبای فروغ بسته شد... سنی که....

   ای شیدا! سال خاصی نیست که ! امسال هم می گذره.. با روزمره ها.. شادی ها و ناشادی ها! مثل همه‌ی سال‌هایی که گذشت... امسال هم نمی‌بینی‌اش... مثل سال‌هایی که گذشت و مثل سال‌های بعدی که خواهند اومد و خواهند گذشت.... ای دل.. ای دل...

 

" جوانی هم بهاری بود و بگذشت" !!!!

 

* دوستی گفته بود: " نیای بگی : سلام .. من دوباره اومدم!!!"  من هم نگفتم دیگه! ولی آخرش بگم.. سلام به شما عزیزی که اومدی  اینجا و ممنون که تا آخر خوندی...

 * رهای عزیز گفته که زاینده رود باز زنده شده... خیلی خوشحال شدم... انشالا دیگه بیابونش نکنند!!!! لااقل قبل از اینکه بتونم بیام تجدید خاطره کنم ...

امیدوارم وقت داشته باشم به زودی... که بیشتر و بیشتر بیام به این خونه ام سر بزنم....

 

 

 

 

 

 

 

 

زندگی

سه شنبه دوازدهم آذر ماه 1387 ساعت 12:02


ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن
که چگونه زیر غلتکی میرود و گفتن
که سگ من نبود

ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن
که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش، بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن
که دیگر نمی شناسمش

ساده است لغزش های خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان وگفتن
که من این چنینم

ساده است که چگونه میزیم
باری
زیستن سخت ساده است

و پیچیده نیز هم

(از کتاب همچون کوچه ئی بی انتها : ترجمه احمد شاملو)

 

" شعر ناگفته "

دوشنبه يازدهم آذر ماه 1387 ساعت 09:54


" شعر ناگفته "
 
نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ‌چیز و هیچ‌کسی را
                                دیگر
                                در این زمانه دوست ندارم
 
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
                                    یک روز
                                    خوشحال و بی ملال ببیند
 
زیرا هر چیز و هر کسی را
                             که دوستر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
                     یا زهرمار باشد
از تو دریغ می‌کند....
 
پس
من با همه وجودم
                    خود را زدم به مردن
تا روزگار، دیگر
             کاری به من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
                   ناگفته می‌گذارم...
تا روزگار بو نبرد....
 
گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!

" قیصر امین پور "

" تلقین "

دوشنبه چهارم آذر ماه 1387 ساعت 12:53


" تلقین "

این روزها که می‌گذرد

                        شادم

این روزها که می‌گذرد

                      شادم

                      که می‌گذرد این‌روزها

           شادم

             که می‌گذرد.....

" قیصر امین پور "

پی‌نوشت: کتاب " یازده دقیقه " از " پائولو کوئیلو " رو از دست ندین.... حتی با اینکه از ترجمه های رسای آقای حجازی نیست.

بنویس

پنج شنبه بيست و سوم آبان ماه 1387 ساعت 00:43


بنویس مهلت موندن یه نفس بود

سهم من از همه دنیا یه قفس بود

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم

سر رو شونه هات نگذاشتم  مثل دستات سرد سردم...

حرفی با دل!

پنج شنبه سيزدهم دي ماه 1386 ساعت 22:13


    چرا دل من بعد از این همه سال نمی فهمه که گرفتن ، تنگ شدن، رنجیدن، سوختن، آتیش گرفتن،... همش در اثر یه سری تغییراتِ هورمونیِ ماهانه است و هیچ ربطی به زندگیِ روزمره و آدم‌های اطراف نداره؟

یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود

دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

...

در دلم بود که بی دوســت نبـاشـم هرگز

چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

 

قطعه!

سه شنبه يازدهم دي ماه 1386 ساعت 09:06


این دُر همیشه در صـدف روزگار نیست
می گویمت ولی تو کجا گوش می‌کنی

دستم نمی‌رسد که در آغـوش گیـرمت
ای ماه با که دست در آغـوش می‌کنی

در ساغر تو چیست که با جرعه‌ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می‌کنی

مِــی جوش می‌زند به دل خُم بیا ببین
یادی اگـر ز خــون سیـاووش می‌کنی

گر گوش می‌کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می‌کنی

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نــگاه دار اگرش نوش می‌کنی

سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می‌کنی


...

يکشنبه هجدهم آذر ماه 1386 ساعت 21:16


رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟

کار مُلکـــ است آن‌که تدبیــر و تامل بایـدش

درخت

يکشنبه چهارم آذر ماه 1386 ساعت 17:27


       شاید بعضی از درخت‌ها با خودشون فکر کنند: که چی؟ آخه بودن ما چه حاصلی داره؟ حتی نمی تونیم حرکت کنیم... حتی توانایی دنبال کردن رویاهامون رو هم نداریم، پس بودن ما چه سودی به حال دنیا داره؟

 

 

 

      در حالی که دیدن یه درخت هر چند کوچک باشه به ما روحیه میده. سایه سار تن‌های خسته ای ِ که دمی پاش بنشینند و در سایه اش جون دوباره‌ای بگیرند. آشیونه پرنده هاست. گاهی هم میوه داره... میوه‌هاش می‌تونه زندگی بخش باشه، چه برای انسان و چه برای دیگران! یه وقتی هم اون درخت اونقدر کامل میشه که با میوه‌اش میشه سال‌ها زندگی کرد، مثل نخل! گذشته از بحث علمی و اکسیژن و دی اکسید کربن و....کلی فایده‌ها که شما بیشتر می‌دونید!

 

 

 

      زندگی ما هم همین شکلی ِ! گاهی پکر میشیم و دنیا رو به مسخره می‌گیریم. می خونیم که " از آمدنم نبود گردون را سود".....

 

 

 

      غافل از اینکه کسی هم هست که از دیدن ما شاد بشه... می تونیم پناه خستگی ِ کسی باشیم... می تونیم با چند کلمه روحیه کسی رو عوض کنیم و ...

 

 

 

" و " نداره! بقیه اش رو هم خودتون می دونید!

 

 

 

    این رو هم از رو دست این دوست عزیز نوشتم:

 

 

 

مرا گویی کرایی من چه دانم   *  چنین مجنون چرایی من چه دانم

 

 

مرا گویی بدین زاری که هستی* به عشقم چون برایی من چه دانم

 

 

منم در موج در یاهای عشقت   *        مرا گویی کجایی من چه دانم

 

 

مرا گویی به قربانگاه جان ها     *    نمی ترسی که آیی من چه دانم

 

 

مرا گویی که گر کشته ی خدایی *       چه داری از خدایی من چه دانم

 

 

مرا گویی چه می جویی دگر       *         تو ورای روشنایی من چه دانم

 

 

مرا راه صوابی بود گم شد           *          از آن ترک ختایی من چه دانم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بی خوابی یا پریشونی؟

دوشنبه بيست و هشتم آبان ماه 1386 ساعت 02:55


نمیدونم خوابم نمیاد یا دوست ندارم بخوابم!

نمیدونم چرا من ِ بیزار از انتظار، تا همیشه باید منتظر بمونم!

نمیدونم چرا پریشونم.... بی قرارم، بی تابم....

" نمیدانم چرا رفتی

نمیدانم... شاید خطا کردم...

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمیدانم کجا، تا کِی، برای چه

ولی رفتی

....."

نکنه واقعا همۀ آرزوها محالند؟! نکنه اون کسی که باید، هیچوقت نمیاد... نکنه قصۀ بی آغاز و بی انجام ِ من همیشگی ِ!

....

دلم بارون میخواد. یه بارون درست و حسابی... با صدای فریاد آسمون. یه بارون که بتونه همه چی رو بشوره و با خودش ببره... یه بارون که به این سکوت لعنتی پایان بده...

...

شروعی دوباره

يکشنبه اول مهر ماه 1386 ساعت 08:41


باز هم اول مهر شد...

 

هوای تازه پاییزی... دختربچه هایی با مانتوهای رنگی‌.. سبز، آبی، صورتی... کم رنگ و پررنگ. پسر بچه‌هایی مرتب و هراسون با موهای شونه کرده، دست به دست مامانا‌‌شون....

 

و دانشکده، حیات های شسته و حوض های آب انداخته... فواره های روشن.. بوی خاک بارون خورده ... شلوغی بچه هایی که تازه اومدن و دیدارهایی که تازه میشه و دستهایی که دوباره جفت میشند....

 

یاد 25 سال پیش به خیر! با مامان داشتیم خواهرم رو می بردیم مدرسه... کلاس اول! با اون شلوار مخمل کبریتی زرشکی ... بلوز قرمز و کفش های فیلی زرشکی! اصلا باورم نمیشد قراره برگردم خونه! شور و هیا هوی بچه ها...یه عالمه بچه های شاد و رنگارنگ... هیچ آبنبات و شکلاتی نتونست گریه منو آروم کنه... در راه برگشت، مامان برای هر قدم کلی باید خواهش می کرد و قهر می کرد و... یادش به خیر...

 

روز اول مدرسه خودم رو به این روشنی یاد ندارم! خیلی شاد بودم.. با خواهرم و دوستاش می دویدیم و بازی می کردیم.. کتاب های کلاس اول رو حفظ بودم... می دونستم کدوم راه خرگوش رو زودتر به هویج می رسونه!  اما مدرسه حال دیگه ای بود... با اون دفترهای یک شکل.. مدادهای سیاه.. پاکن های دورنگی قرمز و آبی... مداد رنگی های دوازده تایی.... دویدن و بازی های مدرسه... حیات بزرگ و چمن های سبز با خونه های نه تایی سیمانی!....یادش به خیر...

 

و ناگاه چه زود دیر می شود.....

 

 

 

چی بگم؟

يکشنبه هفتم مرداد ماه 1386 ساعت 00:07


    - چند معادله هست که نمی‌تونم حلش کنم....

 

    - چی هست؟

 

    - کرایه رفت و آمد من 1400 تومن بود – هر کورس 700 تومن- و حالا هر کورسی 1500 شده، که در مجموع میشه 3000 تومن روزانه! حساب کن که من فقط 20 روز برم سرکار- با حساب تعطیلی و مرخصی‌ها!!!-  یعنی 32000 تومن فقط کرایه زیاد شده! حالا من با 20000 تومن افزایش سالیانه حقوقم، چه جوری باید فقط از پس این یکی بر بیام؟

 

    -  این یک قدم راه  که دیگه تاکسی نمی‌خواد! پیاده روی کن...

 

    - آخه ساعت 3 ظهر .. تو این گرمای بالای 50 درجه.... طاقت فرساست!

 

    - داری با دید بدی نگاه می‌کنی... خیلی هم خوبه.. کلی عرق می‌کنی و لاغر می‌شی! تازه یادت رفته که اصلا آب نمی‌خوردی.. حالا که می‌رسی خونه یه بطری آب رو خالی می‌کنی... خیلی هم برای سلامتیت بهتره!

 

    - اون ساعت ظهر پرنده تو خیابون پر نمی‌زنه.. اگر مثل اونروز کسی بیافته دنبالم و از پرخاش من نترسه چی؟!

 

    - ای بابا... طرح برقراری امنیت اجتماعی برای همینه دیگه! فقط که تو مجبور نیستی مانتو و شلوار و لباس های نو بخری! اوباش هم می شینند خونه‌هاشون!

 

    - من که فقط جاهای باکلاس که آدم های محترم و خوش تیپی داره، مامورهای این طرح رو می بینم!

 

    - خیلی بی انصافی! اون همه 24 ساعت کشیک... گشت شبانه روزی – البته که با ماشین های مدل بالا و کولر های روشن باشه، اون هم تو این سهمیه بندی-... اینهمه خدمت رو نمی‌بینی؟ نمی‌تونند که همه اوباش رو یهو قلع و قمع کنند!!!

 

 

***

 

    - رفتم مانتو بخرم، همون مانتویی که تا چند ماه پیش 30000 تومن بود حالا شده 42000 تومن!

 

    - تقصیر خودته دیر به دیر می‌ری بازار! چقدر گفتم هر چه می‌بینی همون وقت بخر؟ گوش نمی‌دی که به حرف من!

 

    - نه! آخه افزایش حقوق سالانه من فقط 20000 تومن در ماهه!

 

    - خب هر ماه که نمی‌خوای مانتو بخری! به محل کارت هم هیچ ربطی نداره که میزهاش میخ داره و دو تا مانتوی نوت پارسال پاره شد! تقصیر خودته که چشمت رو باز نمی کنی .. و خیلی بی‌هوا از نزدیک میزها می‌گذری!!!

 

 

***

 

    - امروز رفتم باگت بگیرم. باگت فرانسه شده دونه ای 60 تومن! تا دیروز 50 بود ها!!! حالا خودت بقیه قیمت‌ها و اختلاف‌شون رو حساب کن....

 

    - ای بابا.. چه بهتر! کمتر می‌خوری لاغر می‌شی!

 

    - من یک نفرم! فکرش رو کرده ای همکار من که 3 تا بچه داره و 3 وعده باید نون بده به 5 نفر چقدر افزایش هزینه اش میشه؟ اون هم با این افزایش زیر 20000 تومن...

 

    - کُشتی منو اینقدر بی خودی فکر می‌کنی! می‌خواست 3 تا بچه نیاره! بگذر دیگه...تو این زندگی ِ دو روزه که نباید اینقدر حرص خورد!!!

 

 

***

 

    - فکر کنم همه مشکلت اینه که حسابت از اول ضعیف بوده! وگرنه این مسائل ساده رو که همه می‌فهمند! اون همه آدم با باسواد و تحصیل کرده اون بالا نشسته اند و تصمیم گرفته اند... تو چه کاره ای که بی خودی غُر بزنی؟

 

    - این هم هست.... فکر می کنم این گرمای هوا اثر خودش رو کرده.. دیگه هم که هیچکی نمی‌تونه تو ماشین کولر بزنه... آره... حق با توست... پیر شده ام ننه! زیادی فکر می‌کنم ...!!!!

 

دو بیتی

چهارشنبه ششم تير ماه 1386 ساعت 08:51


گویند که دوزخی بود عاشق و مست

قولی است خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود

فردا باشد بهشـت همچون کف دست

روزمرگی!

يکشنبه ششم خرداد ماه 1386 ساعت 18:05


یکی از مدرس‌ها امروز می‌گفت: خدایی این درس... و امتحانش چه سودی به حال این بچه‌ها داره؟ نه تو زندگی‌شون به کار میاد، نه می‌تونند ازش استفاده کنند، نه چیزِ تازه‌ای یادشون میده...

و میشد اینجور ادامه داد که فقط تعدادی از روزهای زندگی‌شون رو بیخودی درگیر میکنه.... فقط لحظه‌هایی شاد رو ناشاد می‌کنه و البته شاید به گفته بابا به این درد بخوره که فردا کسانی با تکرارش نون در بیارن!!!!!

*

اعتراف می‌کنم ضرب المثل همیشگیِ " از دل برود هر آن که از دیده رود" رو، قبول ندارم! فقط می‌تونم بگم: ایکاش درست بود!

*

بی تو دل و جان من.... سیر شد از جان و دل......

1 2 3 4 5 6 7 8 9