به زندان قفس مرغ دلم چون شاد میگردد
مگر روزی که از این بند غم ازاد میگردد
طپیدنهای دل ها ناله شد آهسته آهسته
رساتر گر شود این ناله ها فریاد میگردد
ز اشک و آه مردم بوی خون اید که آهن را
دهی گر آب و آتش دشنه فولاد میگردد
ز بیداد فزون آهنگری گمنام و زحمتکش
علمدار علم چون کاوه حداد میگردد
دلم از این خرابی ها بود خوش زانکه میدانم
خرابی چون که از حد بگذرد آباد میگردد
به ویرانی این اوضاع هستم مطمئن زان رو
که بنیان جفا و جور بی بنیاد میگردد
ان زمان که بنهادم سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای ازادی
در محیط طوفان زا ماهرانه در جنگ است
ناخدای استبداد با خدای ازادی
دامن محبت را گر کنی ز خون رنگین
میتوان تو را گفتن پیشوای ازا دی
این شعر را اقای شجریان خوندن.
یاد همه انها را جانشان را بر سر ازادی (؟) گذاشتند به خیر.