Shajin
به دستنوشته Shajin نوشته شده توسط شاجين خوش آمدید.

در گذر زمانه

پنج شنبه دهم دي ماه 1388 ساعت 02:36

زنــــــــــــگ تفـریح

پنج شنبه بيست و ششم آذر ماه 1388 ساعت 15:51


                حـرفـهاي ديـگران را در سه جا بــاور نکن !

   1 -  بالاي منبر 

                 2- پاي منقل

 

                                            3- توي بغـل

                  شاد شاد !

                    **********           

 

 

 

 

 

طنز تاریخ

يکشنبه بيست و دوم آذر ماه 1388 ساعت 23:16


          قسمتی از نوشته  رورنامه "یونکه ولت " ترجمه ر.نافعی 

 "  کمسیون پیشنهاد دهنده نامزد های دریافت جائزه صلح ،ر وز پنجشنبه ، در مورد اعطای جائزه صلح به اوباما اعلام کرد که ” بزرگترین خطاهای کمیته نوبل، در طول تاریخ صد ساله اش، دادن جائزه صلح به اوباماست. مضحک است،  دولتمردی  را  بدریافت معتبر ترین جائزه  صلح مفتخر کردن که دارنده بالاترین بودجه تسلیحاتی تاریخ بشری است.” فیدل کاسترو، رئیس جمهور سابق کوبا، در یادداشت اخیر خود نوشت” اوباما که تصمیم گرفته بود جنگ در افغانستان به سخت ترین مرحله خود ارتقاء دهد ، چرا جائزه صلح را قبول کرد؟ او مجبور به انجام اینکار مضحک نبود”.

                                   *   *   *

آذربایجان و 21 آذر

شنبه بيست و يکم آذر ماه 1388 ساعت 18:50


   مراسم گرامیداشت 64 مین سالگرد 21 آذر بر تورکان آذربایجان مبارک با د

 ۲۱آذر سالروز رسمی شدن زبان تورکی در شهرهای آذربایجان و تشکیل حکومت خودمختار آذربایجان در سال ۱۳۲۴ است.آذربایجانیها هر ساله با هدیه کتابهای تورکی و پخش اعلامیه در سطح شهرهای آذربایجان، برگزاری مراسمات فرهنگی و آتش بازی یاد و خاطره یکسال رسمیت یافتن زبان  تورکی در آذربایجان را گرامی داشته و این روز را جشن می گیرند.

 

 

  در سرکوب آذربایجان پس ورود ارتش محمدرضا پهلوی در سال1325به آذربایجان بیش از 25000 هزار نفر از مردم این خطه قتل عام شدند. 

     معلمی رابا کتابهای تورکی در میدان شهر به آتش کشیدند

    و انسانی را زیر پای مبارک اعلیحضرت همایونی بعنوان قربانی سر بریدند .

 برگزاری مراسم ۲۱ آذر از سال ۱۳۲۵ تا کنون همواره با ممانعت مقامات حکومت

    ایران مواجه بوده است. این روند در سالهای اخیر شدت بیشتری یافته است ………,!

                                  راهشان جاودان و پر رهروباد 

                  گلجک بیزیمدیر( آینده ازآن ماست)

 

       *   *   *                              
                               

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام بر ذوست

چهارشنبه هجدهم آذر ماه 1388 ساعت 23:13


                                               سلام بر دوست

 

        سلام بر دوست ، سلام بر معرفت و مهربانی های دوست ، سلام بر انسانهائی

 

     که در این دنیای وانفسا هنوز معتقدند " ازدل نرود هرآنکه از دیده رود " سلام بر

 

    انسانهائی که با واژها باهم آشنا می شوند و در نبودشان نگرانی هر از چندگاهی

 

    دق الباب دلشان می کند ودست بدعای واژه می برند که: هرکجا هست بسلامت دارش "

 

    گرچه نگرانی و بی خبری چنگی بدل نمی زند ولی چقدر ارزشمند است که کسی یا

 

                انسانی می فهمد که هستند در این وانفسا دنیا که نگرانش هستند .

 

     در ضرب المثل های روزمره آمده است که " ادب را از کی آموخته ای ؟ گفت از بی

 

     ادبان " این دروغی بیش نیست و از پایه و بن بی اساس است .زیرا آیا شنیده اید که

 

     مادری و یا پدری به فرزندش بگوید با فلان بی ادب معاشرت کن تا ادب بیاموزی ؟!

 

              نویسنده این خطوط نیز اگر معرفتی آموختم از معرفت همین دوستان بود

 

                                 که سلام  نثار قلم و معرفتشان دارم .

اما من که می دانم او چه کسی است

يکشنبه دوازدهم مهر ماه 1388 ساعت 14:21


                                      داستان یک انسان  عاشق     

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد.. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
  
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند:
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد !

                             او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز

                     صبح برای  صرف صبحانه پیش او می روید؟
                        پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت:

                     اما من که می دانم او چه کسی است

                                    *   *   *

جان باختن در تقاطع آزادی و خفتن میان کرخه وکارون

پنج شنبه اول مرداد ماه 1388 ساعت 15:06


 

  یوسف عزیزی بنی طرف نویسنده مشهور این نامه را از زبان یعقوب بروایه بعد از مرگ او نوشته است

این نامه ای است که یعقوب بروایه بعد از مرگ خود نگاشته است. به سخنان او گوش دهیم:
دوستان، من اکنون با شما نه از گورستان های تهران، بلکه از کناره رود کرخه سخن می گویم. پدرم کارون و مادرم کرخه مرا در آغوش گرفته اند. کارون قدری از من دورتر است اما صدای خروش مادرم را هر شب و هر روز می شنوم. پیکر جاری او به پیکر سرخ من نزدیکتر است. اصلا قبر من کنار کرخه است. شاید تصور کنید که قبرستان روستای "البوروایه" شبیه "بهشت زهرا" یا "ابن بابویه" سبز و خرم و آکنده از گل و گیاه و درختان سرسبزاست. نه چنین نیست. قبرستانکی در میان ریگ زاری که در این روزها درجه حرارتش از شصت هم فراتر می رود. نه درختی، نه بوته ای و نه هیچ گیاه دیگری. اما من مادرم را دوست دارم، نام دیگر او "گطفه" است. او زنی مهربان است ومانند دیگر زنان عرب این روستا، ستمدیده و زحمتکش. پس از این که در تقاطع "آذربایجان" و "آزادی" جان باختم، ده روزی به حالت اغما بودم.البته شما می گویید که من در تقاطع "نواب" و"آذربایجان" شهید شدم. شاید این درست باشد اما من "آزادی" را بیش از "نواب" دوست دارم. به همین دلیل به مادرم گفتم که " من شهید راه آزادی هستم". این را شما زندگان نقل کرده اید و درست هم هست، اما شما نگفته اید که من این را به زبان مادری ام گفتم، چون مادرم فارسی نمی داند. او همیشه و درهمه لحظات بالای سرم بود.
پدرم "عبدالزهرا" و نیای پدری ام، "الحنتاف" نام دارند. اینها نام هایی قدیمی اند. نسل امروز – البته - برای نامگذاری از نام های عربی جدیدتری استفاده می کند. گرچه شمشیر منع اداره ثبت احوال، همواره در کمین ماست تا از این گونه نام ها استفاده نکنیم؛ درست شبیه آن گلوله منحوس که در کمین من بود تا مغزم را داغان کند وجانم را بستاند. جاهلان مغرور، دشمنان همیشگی "نام ها"،
" مغزها"، " جمع ها" و"قوم ها" هستند. گلوله، گویا از بالای پشت بام مسجد لولاگر آمده بود. البته مردم روستای من و عرب های اهواز به طور کلی، مسجد را مکان مقدسی می دانند و باور نمی کنند که کسی از فراز خانه خدا، بندگان خدا را بکشد. شاید هم این حادثه باورهایشان را متزلزل سازد.
همگان بدانند که من به زبان فارسی فصیح وبه طور مسالمت آمیز در کنار سایر هموطنانم شعار می دادم. ما به نتایج انتخابات ریاست جمهوری اعتراض می کردیم. تازه من موقع اصابت گلوله با موبایل با دوستم صحبت می کردم که ناگهان گوشی از دستم افتاد. او احتمالا فهمید که بلایی سر من آمده است و بدانید که اگر او نبود شاید مرا هم جزو مفقود الاثرها به شمار می آوردند.
من گرچه مجرد بودم اما تازگی ها با یکی از همفکرانم در پایتخت نامزد شده بودم، چون به هرحال
۲٨ سالم بود وباید دست به کار می شدم. او همراه پدر ومادرش در مراسم خاکسپاری ام شرکت کرد. حال بسیار رقت انگیزی دارد، می ترسم عشق وعاطفه او را نیز از پای در آورد. شاید هم، عزاداری زن های عرب برای او شگفت آور بوده باشد. در تهران، جنازه ام را به پدر و مادرم ندادند و در اهواز، شمار ماموران از تشییع کنندگان بیشتر بود. مردهای عشیره "البوروایه" ودیگران را نگذاشتنذ "یزله" کنند. منظورم همان پایکوبی سنتی عرب های اهواز برای متوفایی که خصلت های مردانگی اش برجسته باشد.
من می دانم کسی به دیدار خانواده ام نخواهد آمد چون اینجا هوا بسیار داغ است و با پایتخت صدها کیلومتر فاصله. و البته دلایل دیگری هم هست. به هرحال خون ما عرب های اهواز با خون دیگر هموطنانمان در تهران در هم آمیخت تا درخت آزادی سیراب گردد و من امیدوارم شاخسارهایش به مردمان ولایت من هم برسد.   
فکر می کردم این ترم آخر فوق لیسانس را در همین تابستان تمام می کنم. من در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، "هنر و کارگردانی" می خواندم، و در همان حال به شکل پاره وقت در دانشگاه آزاد شهر خودمان اهواز نیز تدریس می کردم. من می خواستم بعد از ازدواج به این شهر سوخته بازگردم. مدرک دیپلم را از دبیرستان "شهید قره نی" این شهر گرفتم. سپس در رشته نمایش دانشگاه اراک قبول شدم و از همان جا لیسانس گرفتم.
روستای ما فقط دبستان ابتدایی داشت و برای دوره راهنمایی مجبور بودم همراه همسن وسالانم به دهستان "الحایی" بروم که با روستای "البوروایه" هفت کیلومتر و با شهر اهواز پانزده کیلومتر فاصله دارد. ما مجبور بودیم فاصله روستایمان تا جاده اهواز – الحایی را که حدود یک کیلومتر است پیاده طی کنیم و سپس با ماشین به "الحایی" برویم. در سرما و گرما، کار ما همین بود. وقتی باران می آمد عزا می گرفتیم چون گذشتن از گل ولای آن درندشت دشوار می شد و اشک ما بچه ها را در می آورد.
پس از روستای ما، روستاهای " حلاف" و "چپسه" وبخش حمیدیه بر کرانه شرقی رودخانه کرخه قرار دارند.
من ادبیات را دوست داشتم و اشعار عربی و فارسی بسیاری را از برداشتم. گاهی ذوقی نشان می دادم و به فارسی شعر می گفتم. اغلب مردم اینجا شاعرند و به عربی شعر می گویند. چند سناریو هم نوشته ام که درباره محرومیت ها و زندگی دردناک مردمان دیار من است. استادان و دانشجویان، آثار ادبی و هنری مرا می پسندیدند و مرا به خاطر این کوشش ها تشویق می کردند. امیدوارم شعرها و سناریوهایم گم و گور نشود.
پدرم حال و روز بدی ندارد. وقتی در دبیرستان قبول شدم، خانه ای در اهواز خرید تا در آن سکونت کنم. اما او ومادرم همیشه زندگی در خانه روستای "البوروایه" را برزندگی در شهر ترجیح می دادند. من نیز زادگاهم را دوست داشتم. به نخل ها، کشتزازها، شن زارها و به ویژه به رودخانه کرخه عشق می ورزیدم. به هنگام کودکی و نوجوانی، وقتی تابستان می شد تنها سرگرمی ما آبتنی در آب های "شط" کرخه بود. این رودبار گرچه مادری زایا و مهربان بود اما خشم هم می گرفت. و گاهی پیش می آمد که کودک همبازی ام را در چاله هایش می بلعید. من شاید قسر در رفته باشم وشاید هم تسلط بر فن شنا به من کمک کرد تا این لحظه زنده بمانم. گرچه در آن سال های شکنندگی، طبیعت نتوانست مرا به عدم بفرستد اما دست غدار انسان نابکار این کار را کرد؛ آن هم در اوج جوانی و خلاقیت. حال من مانده ام و قبر و تنهایی و گرمای طاقت فرسای این خاک. بوی نفت هم مشامم را می آزارد. ما که خیری از این ماده لعنتی ندیده ایم، ولی از ما بهتران می برند و...
مردم روستاهای این حوالی هنوز در حسرت یک زندگی انسانی می سوزند و چندین و چند روستای همجوار یک مدرسه راهنمایی ندارند تا کودکان بتوانند در آن درس بخوانند.
گویی مرگ من از نوع همان تراژدی های شکسپیری است که عرصه اش از البرز تا اهواز و از آذربایحان تا آزادی گسترده است.
من – اما - ناامید نیستم. اگر بوی نفت بینی ام را آزار می دهد، در عوض سمفونی امواج رودخانه کرخه گوشم را می نوازد. آوازهای طولانی "ام کلثوم" را به یادم می آورد که حنجره زرینش را می ستودم. من در اینجا زیباترین سمفونی های دنیا را می شنوم. گویی به من می گوید " یعقوب، آشفته مباش، پدر و برادرانت هنوز زنده اند، نخل های روستا هنوز سربلندند و شانه بر آسمان می سایند؛ من هم همان مادر بی دریغم. بنگر، فراتر از این نخل های سربریده، فراتر از سراب این ریگزار، دریا را ببین، دور نیست، اندکی دورتراز حمیدیه. آن جا آبادان است،

 

                           دریاست، آزادی است".  

 

بمناسبت روز جهانی زبان مادری

جمعه بيست و پنجم بهمن ماه 1387 ساعت 15:56


   پیام کوئیچیرو ماتسورا، دبیرکل یونسکو، به مناسبت روز جهانی زبان  مادری 21 فوریه 2009

جمعه  ۲۵ بهمن ۱٣٨۷ -  ۱٣ فوريه ۲۰۰۹

 همچنانکه دورهء دوازده ماههء گرامیداشت سال جهانی زبانها به پایان می‌رسد، روز جهانی زبان مادریِ امسال در 21 فوریهء 2009، از آغاز مرحلهء نوین تأمل و ارزیابی خبر می‌دهد. ده سال پس از اعلام این روز توسط مجمع عمومی یونسکو به پیشنهاد بنگلادش، چه نتایجی حاصل شده است؟ یک نکته باید حاصل آمده باشد. با تأکید اکید بر اینکه هر جامعه زبان مادری خود را بشناسد، این روز به نحو فزاینده‌ای نظر جوامع جهانی را به بنیانهای تنوع زبانی و چندزبانگی جلب نموده است. همچنین آشکار شده است که زبانها، به عنوان بخشی از هویت افراد و ملتها، کلید «تحصیلات همگانی و اهداف توسعهء هزاره» به شمار می‌روند. شمار رو به رشدی از دست‌اندرکاران مختلف سازمانهای دولتی و جامعهء مدنی، تصدیق می‌کنند که زبانها، در تمامی اشکال زندگی اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی، نقش مرکزی دارند. امروزه، روابط بین تحصیلات چندزبانه (شامل زبان مادری، زبانهای ملی و زبانهای بین‌المللی)، تحصیلات همگانی و اهداف توسعهء هزاره، ارکان هر استراتژی توسعه‌ای توانمند را تشکیل می‌دهد. ما حقیقتاً امیدواریم که نتایج ملموس حاصل از کاربرد زبانهای مادری و چندزبانگی، تحت نیروی محرکهء عملیات ارتباطی یونسکو در سال جهانی زبانها (2008) شکل پذیرند، و این چالشها تداوم یابند تا سنگ بنای عملکرد دولتها و نهادهای توسعه قرار گیرند. علاوه بر اینکه این سال علایق بسیاری را برانگیخت و هزاران پروژهء ترویج زبانها در 2008 کلید خورد؛ تأثیر سال جهانی زبانها در ماههای آینده مورد ارزیابی قرار خواهد گرفت تا اهمیت زبانها در توسعه، صلح و همبستگی اجتماعی سنجیده شود. از این رو، در این دهمین روز جهانی زبان مادری، برای تضمین اینکه بیانیه‌ها و طرحهای ابتکاری متعدد اعلام شده در سال 2008 با اقدامات مکفی ویژه پیگیری شوند، درخواست اقدام می‌کنم.

 من خصوصاً امیدوارم که دولتها، در سیستم تحصیلات رسمی و غیر رسمی خود و امور اجرائی‌شان، اقداماتی را بگنجانند که همزیستی متوازن و پرثمر زبانهای هر کشور را تامین نماید. بدین ترتیب ما در حفظ و تقویت محیط‌های چندزبانه توفیق خواهیم یافت که [این امر] نشان دهندهء احترام کامل به تمام وجوه تنوع فرهنگی خواهد بود. 

 کوئیچیرو ماتسورا