به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته akharin khate ofogh نوشته شده توسط shaghaiegh خوش آمدید.

1 2 3 4

00

پنج شنبه بيست و يکم تير ماه 1386 ساعت 21:07


تو را به جای همه زنانی که نمی شناختم دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر گستره ی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود، برای نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم
جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک
می بینیم.
بی تو جز گستره یی بی کرانه نمی بینیم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه ی خویش گذشتن نتوانستم
می بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند.
تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانه گی ات که از آن من نیست
تو را به خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم
تو می پنداری که شکی، به حال آن به جز دلیلی نیست
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود

tarjomeye ahmade shamloo

00

چهارشنبه بيست و دوم فروردين 1386 ساعت 18:37


اندکی در من بنگر

ساعتی،دمی،لحظه ای کنارم بنشین

و در چشم هایم خیره شو

نگاهم گواه همه ی چیزهاست

چیزهایی که زبانم را سکون است

چیزهایی که لبهایم را سکون است

در من چیزیست که توان گفتنش را ندارم

تو اما بشنو

از لرزش سکوتم

از غوغای دستان و گونه هایم

نگاهم گواه همه ی چیزهاست

و شعرهایم گواه تمامی نگاهم

* * * * *

میان ما سکوت نیست

شاهنامه ای ست پر از شاهزاده های کوچک دوستی

میان ما ترانه های کوچک دلتنگی ست

و دریایی پرآشوب از عشق

با موج هایی به سوی ساحلش

که تویی

* * * * *

اندکی در من بنگر

ساعتی

دمی

لحظه ای

و من را آغاز کن

که من از تو بی تاب ترم

و این گواه همه ی عشق هاست...

 

چه بی تابانه انتظار میکشم

چه نجیبانه بر گذرگاهت لبخند میزنم

و چه مشتاقانه

بر رود پر حادثه نگاهت جاری میشوم

و درآنسوی مرداب های تنهایی

چون ذهن دستی تنها

چه فقیرانه

میلرزم...

000

پنج شنبه دهم اسفند ماه 1385 ساعت 20:55


شب شاعرانه ها ی من

صدا می آید آرام و لطیف

احساس می کنم بازهم تو از کنار خیالم پرواز کردی ، عینک از صورتم جدا می کنم به خودم می گویم چشم هایی که نمی تواند تو را ببیند بهتر است که نباشد

نمی دانی از بیم اینکه لحطه ایی به تو فکر نکنم چند بار نماز نیمه کاره رها کرده ام

نمازی که وضو از جنس چشمه ی چشم هایت و قبله به سمت قلبت داشت

می دانی زمانی که با تو حرف می زنم همیشه نگرانه اینم که نکند صدای نخراشیده ام روحه زیبایت را بخراشاند

آخر آن گوشها که به غیر از نواهای آسمانی صدایی را تجربه نکرده است

چه انتطار بیهوده ای است رویای نزد من آمدنت

حتی رویایش هم عجیب است

نمدانم می گویند کوه که رویت را دید متلاشی شد

می گویند درختان غرق شنیدنت مات و ساکت شدند

می گویند سرود سحرآمیز نگاهت آنچنان مقدس است که زمان هم در جوارش بی حرکت می شود

می گویند زمزمه های دلپذیر عطرت آنچنان قوی و مست کننده است که تمام جهان برای تحملش کوچک

با اینچنان نمی دانم چه می شود ! نمی دانم چرا این جسارت را می کنم

اما هر بار که به آینه نگاه می کنم احساس می کنم که من تو شده ام

آخر مگر می شود من غیر از تو چیزی باشم

مگر نبود خاکی که فقط به عشق تو من شد

مگر من غیر از اراده ی تو ام

ای من

ای من بزرگ

آرزو دارم روزی تو هم نوایم شوی من بزنم و تو بخوانی

تا سر صبح هستی

و از آن جا به بعد

من نیست شوم

و تو تمام هستم

آخر جز تو دل به چه چیز خوش کنم

در کدام قسمت این رویای خیس خانه داری

دیگر اشکهایم هم رنگ و بوی سراب دارد

چنگ می زنم دامنت را

مگر چه می شود که یکبار دیگر به من نگاه کنی

من که از نیستی کویر بودم

تو به من نگاه کردی

این مهر دلم شهادت می دهد

بیا که دیگر زمستان انتظار برفی برای باریدن ندارد

دیگر چشمم سویی برای گشتنت

می دانم طاقت دیدن تو را ندارم

.
می دانم می میرم اگر دیده ات یک لحظه از من آزرده شود

طبیعت افسانه شد

مرگ افسانه شد

قلم افسانه شد

من افسانه شدم

ای واقعیت شده ی تمام زندگیم

ای من شده ی من

فقط یکبار نزد من بیا تا خود فردا تو می شوم

تا خود خدا تا خود صدا

بازهم می خوابم مثل همیشه مثل همه

شاید این شب با صدای تو صبح شود

تا فردای فردا ها

همین جا

همین تمام

000

شنبه هفتم بهمن ماه 1385 ساعت 22:03


 

 

آن قدر زیاد خوابت را دیده‌ام
آن قدر زیاد با سایه‌ات راه رفته ام، حرف زده‌ام
آن قدر سایه‌ات را دوست داشته‌ام
که دیگر چیزی از خودت برایم باقی نمانده...

 

 

نترس از هجوم حضورم

چیزی با من نیست

تاریک تاریکم .......!

 

 

براي روز ميلاد تن خود
من آشفته رو تنها نذاري
براي ديدن باغ نگاهت
ميون پيكر شبها نذاري

همه تنهايي ها با من رفيقن
منو در حسرت عشقت نذاري
براي روز ميلاد تن خود
منو دور از دل و ديدت نذاري

دلم دلتنگه و مهرت رو مي خواد
دلم رو در پي غمها نذاري
ميام تنها توي قلبت مي شينم
منو قلبت رو جايي جا نذاري

عزيزم جشن ميلادت مبارك
منو اون سوي جشن دل نذاري

000

سه شنبه چهاردهم شهريور 1385 ساعت 20:10


روزی اگر...

من میشناختم او را

نام تو را همیشه بر لب داشت

حتی در حال احتضار

ان دلشکسته عاشق بی نام و نشان

ان مرد بی قرار

روزی اگر به سراغ من امد به او بگو:

هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود و گفتگو نمی کرد

جز با درخت سرو در باغ کوچک همسایه

شبها به کارگاه خیال خویش

تصویری از بلندی اندام می کشید

و در تصورش

تصویر تو بلندترین سرو باغ را

تحقیر کرده بود

روزی اگر سراغ من امد به او بگو:

او پاک زیست پاکتر از همه چشمه های نور

همچون زلال باران به نو بهار

ان کوه استقامت

ان کوه استوار

وقتی به یاد تو می بود می گریست

روزی که سراغ من امد به او بگو:

او ارزوی دیدن رویت را برای

حتی برای لحظه ای داشت

اما ارزوی دیدن رویت را

حتی برای لحظه ای از خویش داشت...

اما برای دیدن تو چشم خویش را

ان در سرشک غوطه ور ان چشم پاک را

پنداشت

الوده است و لایق دیدار یار نیست

روزی اگرسراغ من امد به او بگو:

ان لحظه ای که دیده برای همیشه بست

ان نام خوب برلب لرزان او نشست

شاید

روزی اگر ...

چه؟

او؟

نه

اه...

نمی اید...

وصیت نامه مصدق

salam delam tang shode

000

شنبه هفدهم تير ماه 1385 ساعت 13:33

000

شنبه دهم تير ماه 1385 ساعت 16:41


اي ستاره ما سلاممان بهانه است

عشقمان دروغ جاودانه است

در زمين زبان حق بريده اند

حق زبان تازيانه است

وانكه با تو صادقانه درد دل كند

هاي هاي گريه شبانه است

اي ستاره باورت نمي شود

در ميان باغ بي ترانه زمين

ساقه هاي سبز آشتي شكسته است

لاله هاي سرخ دوستي فسرده است

غنچه هاي نورس اميد

لب به خنده وانكرده مرده است

پرچم بلند سرو راستي

سر به خاك غم سپرده است !

اي ستاره اي ستاره غريب !

ما اگر زخاطر خدا نرفته ايم

پس چرا به داد ما نمي رسد ؟

ما صداي گريه مان به آسمان رسيد

از خدا چرا صدا نمي رسد ؟

بگذريم از اين ترانه هاي درد

بگذريم از اين فسانه هاي تلخ

اي كه دست من به دامنت نمي رسد

اشك من به دامن تو مي چكد

با نسيم دلكش سحر

چشم خسته تو بسته مي شود

بي تو در حصار اين شب سياه

عقده هاي گریه شبانه ام در گلو شكسته مي شود ...

گلهای کبود

سه شنبه ششم تير ماه 1385 ساعت 17:00


روزگاري يك تبسم يك نگاه

خوشتر از گرماي صد آغوش بود.

اين زمان بر هر كه دل بستم دريغ

آتش آغوش او خاموش بود.

روزگاري هستيم را مي نواخت

آفتاب عشق شور انگيز من

اين زمان خاموش و خالي مانده است

سينه از آرزو لبريز من.

تاج عشقم عاقبت بر سر شكست

خنده ام را اشك غم از لب ربود

زندگي در لاي رگهايم فسرد

اي همه گلهاي از سرما كبود!

(فريدون مشيري)

000

چهارشنبه سي و يکم خرداد ماه 1385 ساعت 17:20


اگه می دونستی قطره ی بارون وقت دور شدن از ابر چه حسی داشت

اگه می دونستی یه بندر وقت رفتن کشتی ها چه تنها میشه

اگه می دونستی درخت کاج وقت پر کشیدن پرنده ها چه غمگین میشه

اگه می دونستی که رفتنت چه آتشی بر جانم کشید

اون وقت این قدر راحت نمی گفتی

خداحافظ

000

دوشنبه بيست و نهم خرداد ماه 1385 ساعت 12:19


مرا درشب همیشه خستگی بود
گهی راه دلم دل بستگی بود
مرا در شب رها کردند و رفتند
سکوتی بی انتها کردند و رفتند
منم آه دلم دل بستگی بود
صدای هق هقم دل خستگی بود
دلم را بشکستند تا تنها بما نم
تا من هم درد حسرت را بدانم
مرا سخت است سکوت بی قراری
مرا سخت است این چشم انتظاری
مرا در زندگی بود یک رنگی
نه گه رنگی گهی ناله ز جنگی
مرا تنها کردند تا تنها بمانم
در اینجا از دلم گریان بخوانم

000

يکشنبه بيست و هشتم خرداد ماه 1385 ساعت 03:51


دروغ است هر که گويد دل به دل ر اه دارد دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

000

يکشنبه بيست و يکم خرداد ماه 1385 ساعت 02:47


ديدار

عمری گذشت و عشق تو از ياد من نرفت
دل ، همزباني از غم تو خوب تر نداشت
اين درد جانگداز زمن روی برنتافت
وين رنج دلنواز زمن دست برنداشت

تنها و نامراد در اين سال های سخت
من بودم و نوای دل بينوای من
دردا كه بعد از آن همه اميد و اشتياق
دير آشنا دل تو ، نشد آشنای من

از ياد تو كجا بگريزم كه بي گمان
تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم
با چشم دل به چهره خود مي كنم نگاه
كاين صورت مجسم رنج است يا منم ؟

امروز اين تويی كه به ياد گذشته ها
در چشم رنجديده من می كني نگاه
چشم گناهكار تو گويد كه " آن زمان
نشناختم صفای تورا " - آه ازين گناه !

امروز اين منم كه پريشان و دردمند

مي سوزم و ز عهد كهن ياد می كنم
فرسوده شانه های پر از داغ و درد را
نالان ز بار عشق تو آزاد مي كنم .

گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای

بنگر كه غم به وادی مرگم كشانده است .
تنها مرا به " تشنه طوفان " من مبين

ای بس حديث تلخ كه ناگفته مانده است .

گفتم : ز سرنوشت بينديش و آسمان

گفتی : " غمين مباش كه آن كور و اين كر است " !
ديدی كه آسمان كر و سرنوشت كور

صدها هزار مرتبه از ما قوی تر است

غمی غمناک

جمعه نوزدهم خرداد ماه 1385 ساعت 01:05


نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ بر آرم از دل:

واي اين شب چقدر تاريك است!

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران هم غم هست به دل

غم من ليك غمي غمناك است.

((سهراب سپهري))

000

سه شنبه شانزدهم خرداد ماه 1385 ساعت 01:57


واسه من گريه نكن با من اگه زخم تمام خنجرهاست
با من اگر درد تمامي دنياست
عشق كوچك من اي ماهي خسته
قلبم اگه قلبي به وسعت درياست
واسه پرپر زدنم گريه نكن
واسه ويرون شدنم گريه نكن
واسه من گريه نكن
سهم عاشق
گم شدن تو شعر يه آوازه
مرگ عاشق
سفري به شكل يه پروازه
قصه ي بودن من
حديث برگي در باد
طعم تنهايي من
به تلخي يه فرياد
اگه با من غربت
همه غمزده هاست
اگه هر شكستنم
يه شكست بي صداست
واسه پرپر زدنم گريه نكن
واسه ويرون شدنم گريه نكن
واسه من گريه نكن
اگه با من تنت رو تو قاب سنگي ديدي
بعد من شعر منو به آينه ها ياد مي دي
اگه با من سكوت يه تك درخت تنهاست
بعد من خاطره هام ترانه ي عاشق هاست
رفتنم مرثيه ي قديمي رفتن نيست
رفتنم موندنمه ، حكايت مردن نيست
واسه من گريه نكن

000

شنبه سيزدهم خرداد ماه 1385 ساعت 03:05


 

روزی خیس از باران دیدارت می آیم

و در بارانی ترین دیدارمان

همه چیز را

اقرار می کنم

همه ی آن گله هایی

که باید می کردم اما نکردم

می دانم که روزی این سکوت

طولانی ام،شاخه های شکنندهء

چلچله ها غوغا می کنند وسبب

از شاخهء ظریفش می افتد

شاید شاخه ها هم

تحمل

سنگینی

شیرینی سیب

را ندارند و

من

در

اندیشهء

نارنجی فصل

با دلی خالی از

گذشته،سفر نامهء

فر دایم را برایت مرور

خواهم کرد،فردایی

که تو در آن

حضور

داری

فردایی که

با یاد تو آغاز میشود

و در هر سپیده دمش

ذهنم با یاد تو

فوران

خواهد کرد

یه روز از روزای سرد پاییز رفتی از خونه تو بی بهونه

رفتی و رو دلم پا گذاشتی از همون روز

دلم خیلی خونه

من که

هر

روز وشب

لحظه هامو از تو

می خوندم و می سرودم

پس چرا قسمتم اینچنین شد

اصلا تو زندگی من کی بودم؟

یاد روز تلخ آشنایی

که می گفتی

برات

سر سپردم

تو گفتی زندگی بی تو

هرگز

چه ساده

گول حرفاتوخوردم

ولی این که نشد رسم دنیا

خیلی راحت رو دل پا بذاری من رو

با گلای زندگیمون به همین سادگی

جا بذاری،به همین سادگی

جا بذاری

کوچه به کوچه

من عاشقونه به همون

خدا که خوب می دونه از تو

و عشق خوب تو گفتم،

کیه که قدر

عشقو

بدونه

من

مثل یه

چشمه ساده

بودم،تو ولی از دو رنگی

سرودی،من به فکر بدی ها نبودم

حیف که تو از جنس ما نبودی،

حیف که من از همون

روز اول

این

دل رو به تو

ارزون فروختم،

تو خودت

بهتر

از من

میدونی

مثل یه شمع

عاشقونه سوختم

000

دوشنبه هشتم خرداد ماه 1385 ساعت 03:17


ارزش ها را بی ارزش کردم حتی باید ها را نباید کردم و

هیچ نیاندیشیدم که روزی باید...

چه سکوت ها که نکردم

چه خواستن ها که نخواستم

تنها برای تو ...

چه روز ها از سپیده ی صبح تا سکوت شب

فقط به خاطر شنیدن صدای آرامت گریستم ، خود اشک شدم و باریدم

فراموش نکردم روزی را که فقط برای دیدنت دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت

000

دوشنبه بيست و پنجم ارديبهشت 1385 ساعت 02:53


تو که نیستی تا ببینی من و این دل شکسته

تک و تنها توی غربت به امید تو نشسته

تو که نیستی تا ببینی منو این دستای خسته

یه ورق کاغذ خالی با یه احساس شکسته

تو که نیستی تا ببینی منو این روزای غمگین

یه سکوت سرد و وحشی توی لحظه های سنگین

تو که نیستی تا ببینی منو دیوارای سنگی

فاصله بین منو توست،کاش بگی که برمیگردی

تو که نیستی تا ببینی منو این پلکای خیسم

تو تموم بی کسیها دارم از تو مینویسم

تو که نیستی تا ببینی لحظه هام بی تو چه سردن

واسه نبودن تو همشون معنی دردن

000

پنج شنبه چهاردهم ارديبهشت 1385 ساعت 05:54


یک بار دگر حرمت تقدیر شکست

 

 

یک بغض غریبانه گلویم را بست

 

 

من حاضرم از چشم خدا دور شویم

 

 

چشمان تو افسوس پر از تردید است

 

 

یک لحظه اگر فرصت دیداری بود

 

 

در کشمکش ما و خدا رفت از دست

 

 

انگار حسودی خدا گل می کرد

 

 

هر وعده برای من و تو حد می بست

 

 

دف می زند انگشت النگوهایم

 

 

فریاد بزن ،چرخ بزن ،مستم مست

 

 

امشب که تو با جنون من ساخته ایی

 

 

ای کاش تن از فاصله هایت می رست

 

 

هر قطره نفس های تو چیدن دارند

 

 

تا فصل دو باره ات بگو وقتی هست

خوب گوش كن

صداي فاصله ها را مي شنوي

هميشه بوده هميشه فاصله اي هست ميان ما

فاصله اي به دوري يك صدا

كه گم مي شود اگر تو مخاطبم نباشي

ومحو ميشود و من مي مانم

با چهره اي كه هر روز بايد در ذهنم نقاشيش كنم

تا يادم باشد سياهي چشمانت و سپيدي خنده هايت

تا شايد يادم برود كه تنهايم

و آنگاه غمي دلم را مي گيرد

و شب از راه مي رسد

شب هاي ترس

شب هاي بيقراري

شب هاي خوش بختي

گريه هايم خنده مي شود

خنده هايم حرف و

حرف هايم سكوت

سكوت سكوت سكوت

باز من تنهايم!...

باز من تنهايم
باز من غمگينم
باز من سرگردان
از خود مي پرسم:
به كه دل بايد بست؟

به كجا بايد رفت؟
به كه بايد پيوست؟
به زميني كه پر از خوار است؟
به دياري كه پر از ديوار است؟
يا به افسانه ي دوست
گريه ام مي گيرد

من تو را خواهم دید؟

توکل بر خدا کردم

خدا آرام گریست

گل ها خندیدند

چه کسی می داند

به چه می خندیدند

به تنهایی من؟

یا به آن کس که مرا از تو گرفت؟

دست تقدیر نبود

آن نه عدل است که عاشق شوی و جور ببینی

گقته بودم گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم

من می دانم چه کسی فتنه نشاندست به ما

دست تقدیر نبود

000

سه شنبه دوازدهم ارديبهشت 1385 ساعت 06:41


من مي روم ز كوي تو و دل نمي رود
اين زورق شكسته ز ساحل نمي رود
گويند دل ز عشق تو برگيرم اي دريغ
كاري كه خود ز دست من و دل نمي رود
گر بي تو سوي كعبه رود كاروان ما
پيداست آن كه جز ره باطل نمي رود
در جست و جوي روي تو هرگز نگاه من
بي كاروان اشك ز منزل نمي رود
خاموش نيستم كه چو طوطي و آينه
آن روي روشنم ز مقابل نمي رود

kooche

شنبه نهم ارديبهشت 1385 ساعت 02:22


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شب آهنگ

یادم آید : تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم :

حذر از عشقِ ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز ، نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم ، نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

حذر از عشق ندانم

! ... سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ،نرمیدم

رفت در ظلمت من ، آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

1 2 3 4