به دستنوشته hadi نوشته شده توسط seyed mohammad hadi خوش آمدید.
هرچقدر هم كه زندگي تلخ باشد باز هم خدا هست
نامه ي وصيت
سه شنبه بيست و نهم ارديبهشت 1388 ساعت 23:29
يه طاقه پارچه مشكي
يه آگهي ترحيم
يه دسته گل روي دري هميشه بسته.
يه قاب عكس رو ديوار
ساعت هميشه خوابيده
گلدون و پنجره ام كه دل شكسته.
يه مرد بي هويت
يه نامه ي وصيت
يه حلقه توي دست مرد خسته........
.......................................
يه عشق نيمه كاره
اشكهاي باز دوباره
يه قبر بي ستاره ميون يك شهر.
يه سيني خرما از سنگ
يه آدم غريبه
سرده ولي ميسوزه باز توي تب...
گناه من
سه شنبه هشتم ارديبهشت 1388 ساعت 20:32
در انتظار آمدن قطارم
قطاري كه مسافري در آن نيست.
من هم در ايستگاه نيستم
روي ريلم
قطار هر لحظه نزديكتر مي شود
آن طرف خط غريبه اي من را مي بيند
به او خيره مي شوم
اميد مي بينم و ...
دلتنگي
جمعه چهارم ارديبهشت 1388 ساعت 23:23
سلام
دلم براي زنده رود خيلي تنگ شده بود
و براي همه ي دوستاي عزيزم
از همه ي كساني كه به يادم بودن ممنونم.
فرشته , نوشين , بانوي شب, طيبه , روياي زنده رود, رها, ترانه هاي ايناز, سارا , آج انار , آرام, باد , پارسا, ققنوس ,شايسته-ناز snasi ,sababoy,از همتون ممنونم كه به يادم بوديد...
رفت و گذشت
يکشنبه بيستم بهمن ماه 1387 ساعت 21:36
آب از آب تكان نخورد
نه ديدي و نه ديده شدي
رفت و گذشت
بي نگاهي كه بوي مهرباني دهد
غافل از اين كه همين نزديكي ها
از آب آبي تر است
دلي كه مي ميرد براي لحن كودكانه ي او
لحني شبيه مريمي هاي پر پر
امشب هم مثل هميشه است
آره
باز هم سر مي زند تنهايي
آره
از دوباره مي آيد دلتنگي
با نديدنش چه مي كني؟
هراسي ندارم
باهاش رفيقم اين روزا!!!
دكتر مجتبي معظمي
بابايي
شنبه بيست و هشتم دي ماه 1387 ساعت 22:04
به ياد داود عزيزم كه الآن بين ما نيستش و توي بهشته.خوشا به حالش.قبرش بوي گل و گلاب ميده.
.............................................
نيستش
نميدونم كجاست
چه ميكنه
ولي ميدونم كه ندارمش
هيچ وقت نخواستم كه تورو با چشمات به ياد بيارم
نمي خواستم كه تورو توي گمترين آرزوهام ببينم
نمي خواستم كه بي تو به ديوارا بگم هنوزم دوستت دارم.
آخه توي هول و ولاي پريشوني تورو نداشتن
اي بي مروت
ديگه دلي ميمونه
كه جور دل كبوتر بتپه كه با شما از جون زندگيش بگه
بگه كه هنوز زنده است
هنوز زنده است........
اگه صدا صداي منه
نفس اگه نفس تو
بذار كه اون خوش غيرتاش بدونن
كه دل
دل بابايي ديگه دل نيست
ديگه دل نميشه
نه ديگه اين واسه ما دل نميشه
نه ديگه اين واسه ما دل نميشه
دكتر مجتبي معظمي با دكلمه ي پرويز پرستويي
2
چهارشنبه هجدهم دي ماه 1387 ساعت 19:54
آخرين برگ سفرنامه باران اينست
که زمين چرکين است.
....................................
زندگی صحنه ي یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
مرده شور خونه
يکشنبه پانزدهم دي ماه 1387 ساعت 19:46
اون روزي رو يادم مياد/ كه من بوي گند مي دادم
رو تخت مرده شور خونه/ منو ماساژم مي دادن.
نميدونستم چي شده/ دنيام ديگه تموم شده
نمي تونم جم بخورم /عمرم ديگه تموم شده.
فرقي نداره واسشون/ مردن و زنده بودنم
هي مي زنن تو سرشون/ كه بگن عاشق منن.
اما ديگه راحت شدم/ از هرچي درده رد شدم.
از اونايي كه الكي / ميگفتن دوست داريم رها شدم.
اينجا پر از صداقته/ زندگي خيلي راحته
هيچكي نميتونه بگه/ كه عاشقي يه عادته........
يا حسين
جمعه سيزدهم دي ماه 1387 ساعت 20:28
پلكي مزن كه چشم ترت درد مي كند/پروا مكن كه بال و پرت درد مي كند.
ميدانم اين كه بعد تماشاي اكبرت/زخمي كه بود بر جگرت درد مي كند.
با من بگو كه داغ برادر چه كار كرد/ آيا هنوز هم كمرت درد مي كند.
مانند چوب خواهش بوسه نميكنم/ آخر لبان خشك و ترت درد مي كند.
لبهاي تو كبود تر از روي مادر است/ يعني كه سينه ي پدرت درد مي كند.
مي خواستم كه تنگ در آغوش گيرمت/ يادم نبود زخم سرت درد ميكند.
.....................................................................................................
خداي مهربانم
پروردگارم
به حق امام حسين و اين ايام تو رو قسم ميدم
به ما رحم كن.
خداي مهربونم
به ما رحم كن.
خودت ميدوني چي ميگم.
خودت ميدوني چي ميخوام.
دل مارو شاد كن
دل مارو شاد كن خداي مهربونم.
ما كسي رو به جز تو نداريم.
اميدمون به توست.
اميدمونو نا اميد نكن.......
يه حس باروني
پنج شنبه هفتم آذر ماه 1387 ساعت 19:28
سطرهاي خيس ترانه
شب شعريت بارون.
شب فقر شاعري با
اسم مستعار قارون.
شب بي ميلي مهتاب
شب غربت ستاره
شبي كه به جز من و تو
حرف تازه اي نداره.
شب ما, شب بريدن
خسته و خلوت و خالي.
شب ما, شب پريدن
تا حقيقتي خيالي.
شب سر درگمي دل
شب آژير تخيل
دو تا چشم بي تكلف
با يه قلب آسمون جل.
كم كم از خودم مي برم
دلم انگاري خماره.
آسموني تر از ابر,و
ابدي تر از ستاره.
حالا ترس من از اينه
منو ناشنيده رد شي.
با من خسته نسازي
با من غمزده بد شي.
كفش پا برهنگيمو
دلم از پا در مياره.
پاي خودم ميزارم
به تو مي رسم دوباره...
روايتي از پويا بياتي
ساحل
جمعه هفدهم آبان ماه 1387 ساعت 19:04
بر صندلي نشستم
و تكمه هاي باز كتم را بستم
يك شاخه گل به دستم
عكسي به يادكار گرفتم
با تنهايي
در ها ي و هوي آب
و هياهوي بچه ها
عمران صلاحي
يوسفي كه لب نزدم
شنبه چهارم آبان ماه 1387 ساعت 23:31
گفتند اعتراف كن
و من اعترافي نداشتم.
گفتند به خودت نگاه كن
و لب و دندان هاي من خونين بود.
گفتند بزنيدش تا حرف بزند
و نمي دانستند كه اين خون از همان زدن هاست.
من تنها گرگ كنعان بودم
و نمي دانستم كه اين ديار گرگ بسيار دارد!!!
احسان رضايي
داغ هاي تازه
شنبه بيست و هفتم مهر ماه 1387 ساعت 21:00
پاييزي و به سوگ بهارم نشسته اي
هرچند كه دوباره كنارم نشسته اي.
چون آهوي رميده دلم شور مي زند
احساس مي كنم به شكارم نشسته اي.
جز داغ هاي تازه نصيبي نميبري
وقتي به سفره ي دل زارم نشسته اي.
من بر سر انا الحق خود ايستاده ام
اما تو زير سايه ي دارم نشسته اي.
يك روز مي رسد كه تو دلتنگ مي شوي
روزي كه در كنار مزارم نشسته اي!!!
سعيد توكلي
شبانه
چهارشنبه بيست و چهارم مهر ماه 1387 ساعت 21:59
من مرگ را زيسته ام
با آوازي غمناك
غمناك
و به عمري سخت دراز و سخت فرساينده...
احمد شاملو
نوبت عاشقان
چهارشنبه هفدهم مهر ماه 1387 ساعت 19:27
اين ترانه بوي نان نمي دهد
بوي حرف ديگران نمي دهد.
سفره ي دلم دوباره باز شد
سفره اي كه بوي نان نمي دهد.
كاش اين زمانه زير و رو شود
روي خوش به ما نشان نمي دهد.
يك وجب زمين براي باغچه
يك دريچه آسمان نمي دهد...
تولدم مبارك
جمعه دوازدهم مهر ماه 1387 ساعت 18:16
يك هبوط ديگر
در شبي ظلماني
از بهشتي زيبا
به جهاني تاريك
چشمهايم واشد
پر تلاطم از شب
پرم از وهم و خيال
در خلاء افتادم
پر درد و آشوب
گريه ي نا همگون
گريه هايي پنهان
همه خندان اما!!!
...............................
تولدم مبارك
يكي ليلي يكي مجنون
يکشنبه هفدهم شهريور 1387 ساعت 22:27
تو دنياي بزرگ ما هركي يه سازي ميزنه
فرهاد يه كوه ميكنه شيرين دلش رو ميشكنه.
مجنون تموم عمرشو اسير ليلي مي مونه
ليلي همش از رفتن و جدايي آواز مي خونه.
زمونمون زمونه ي مجنوناي قلابيه
به چشم ليلياي شهر لنزاي سبز و آبيه.
فرهاد كوه كن ديگه نيست شيرين به تلخي ميزنه
عاشقي از مد افتاده عهدا يه روزه ميشكنه...
هركي يه سازي ميزنه كي ميدونه چاره چيه
قلبا همه سنگي شدن كي ميدونه كي به كيه.
وقتي يكي واسه دلش تو بارون آواز بخونه
همه بهش ميخندن و ميگن ديوونه س ديوونه ..
يغما گلرويي
................
چقدر قدم زدن توي بارون لذت بخشه.
به آسمون نگاه كردن و با خدا حرف زدن.
و بي تفاوت به نگاه هاي متعجب رهگذران.
دلم براي يه بارون حسابي لك زده!!!
درخواست
پنج شنبه هفتم شهريور 1387 ساعت 19:20
حضرت موسي (ع)عرض كرد:خداوندا مي خواهم آن مخلوق را كه خود را براي ياد تو خالص كرده باشد و در طاعتت بي آلايش باشد ببينم.
خطاب رسيد:اي موسي برو در كنار فلان دريا تا به تو نشان بدهم آنكه را مي خواهي.
حضرت موسي رفت تا رسيد به كنار دريا.
ديد درختي در كنار درياست و مرغي بر شاخه اي از آن درخت كه كج شده به طرف دريا نشسته است و مشغول به ذكر خداست.
موسي از حال آن مرغ سوال كرد.
مرغ در جواب گفت: از وقتي كه خدا مرا خلق مرده است در اين شاخه ي درخت مشغول عبادت و ذكر او هستم و از هر ذكر من هزار ذكر منشعب مي شود.
غذاي من لذت ذكر خداست.
حضرت موسي سوال كرد: آيا از آنچه در دنيا يافت مي شود آرزو داري؟
عرض كرد: آري .آرزويم اين است كه يك قطره از آب دريا را بياشامم.
حضرت موسي تعجب كرد و گفت:
اي مرغ ميان منقار تو وآب دريا چندان فاصله اي نيست.چرا منقار را به آب نميرساني؟
عرض كرد:مي ترسم لذت آن آب مرا از لذت ياد خدايم باز دارد.
پس موسي از روي تعجب دو دست خود بر سر زد...
....................................................
چقدر خداي بزرگي داريم.
بزرگ و با گذشت.
هرچقدر گناه ميكنيم باز هم با آغوش باز ما رو مي پذيره.
خدايا مارو ببخش.
و يك لحظه هم به حال خود ما رو وامگذار.
حيرت
يکشنبه بيست و هفتم مرداد ماه 1387 ساعت 22:47
نيمه هاي شب است
و مي شنوم ماشين ها دور مي شوند
هر راننده به چيزي فكر مي كند
يكي به دوره ي كودكي
يكي به شادكامي روزهايي كه در پي يكديگر برق مي زدند
يكي به باتري كوچكي در قلبش.
سوسك بچه اي دم درگاهي ايستاده
و شاخك ها تيزكرده در من نگاه مي كند
و نمي داند
پيش تر بيايد يا برگردد
به چراغ و خودكارم
به سفيدي كاغذ ها نگاه مي كند
بر مي گردد
و به تاريكي مي رود
چه سعادت شيريني است زندگي
اگر آدمي از حيرت به زباله اي بر نمي گشت.
شمس لنگرودي
بيا مهدي
شنبه بيست و ششم مرداد ماه 1387 ساعت 18:42
اگر تو بيايي دلهايمان بهاري مي شود.
زمستان سخت و تاريك از دلهايمان رخت خواهد بست.
تا به كي انتظار؟
بيا مهدي شب هجران سحر كن...

آدمك
چهارشنبه بيست و سوم مرداد ماه 1387 ساعت 18:13
آدمک آخر دنیاست بخنــــد
آدمک مرگ همین جاست بخنـــد
آن خــدایی که بزرگش خوانـدی
به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخنــــد
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست بخنــــد
آدمک نغمه آغاز نخوان
به خــدا آخر دنـــیاســت بخنــــد!!!