به دستنوشته hadi نوشته شده توسط shabzadeh خوش آمدید.
هرچقدر هم كه زندگي تلخ باشد باز هم خدا هست
رنگ
دوشنبه دهم تير ماه 1387 ساعت 23:22
رنگ زرد رنگ غمه
رنگ تلخ ماتمه
مثل خاكستريه
غروباي عالمه.
رنگ سبز بهاريه
رنگ عشق و جاريه
اما مشكي واسه من رنگ گريه زاريه...!!!
.....................
مثل پيراهن دشت
گلاي خوش بر و نقش
رنگ گل شمعدونيا
سفيد و سرخ و بنفش
آبي آسموني
رنگي از مهربوني
اما مشكي واسه من رنگ بي همزبوني
آره مشكي واسه من رنگ بي همزبوني...!!!
هواي تازه!
پنج شنبه ششم تير ماه 1387 ساعت 22:40
پنجره را باز كردم
تا هواي غربتم تازه شود
اطاقم از حشراتي پر شد
كه دور قلمم مي گشتند!!!
ميلاد تهراني
مزاح با مادر
چهارشنبه پنجم تير ماه 1387 ساعت 18:50
كسي كه گوش مرا مي كشيد, مادر بود
كسي كه در بغلم مي لميد, مادر بود.
كسي كه آب به قنداقه بست, من بودم
كسي كه زحمت شستن كشيد, مادر بود
كسي كه چهره ي من مي نواخت با سيلي
اگر ز بنده صدا مي شنيد, مادر بود
كسي كه شير برايم خريد, بابا بود
كسي كه شير مرا سركشيد, مادر بود
كسي كه در عوض پروراندن بنده
فقط به تيپ خودش مي رسيد, مادر بود
كسي كه نيمه شب از جيغ و جار بي وقتم
خطوط چهره به هم مي كشيد, مادر بود...
تمام آنچه كه گفتم مزاح و شوخي بود
چرا كه سوژه ي شعر جديد مادر بود
كسي كه خلد برين را بدون سرقفلي
زمحضر ايزد خريد, مادر بود
رضا رفيع
روز زن مبارك
دوشنبه سوم تير ماه 1387 ساعت 20:58
ولادت حضرت فاطمه ي زهرا و روز زن روبه همه ي دوستاي گلم تبريك ميگم.
....................................................
مادر عزيزتراز جانم روزت مبارك
صندلي
يکشنبه دوم تير ماه 1387 ساعت 18:45
دستور بده كه صندلي را بكشند
دستور بده كه صندلي را بكشند
ما منت مرگ را نخواهيم كشيد
دستور بده كه صندلي را بكشند!
جليل صفربيگي
قلم توتم من است
پنج شنبه سي ام خرداد ماه 1387 ساعت 20:24
قلم توتم من است، توتم ماست، به قلم سوگند، به خون سياهي که از حلقومش ميچکد سوگند، به رشحه خوني که از زبانش ميتراود سوگند، به ضجههاي دردي که از سينه اش برميآيد سوگند... که توتم مقدسم را نميفروشم، نميکشم، گوشت و خونش را نميخورم، به دست زورش تسليم نميکنم، به کيسه زرش نميبخشم، به سرانگشت تزويرش نميسپارم، دستم را قلم ميکنم و قلمم را از دست نميگذارم، چشمهايم را کور ميکنم، گوشهايم را کر ميکنم، پاهايم را ميشکنم، انگشتانم را بند بند ميبرم، سينهام را ميشکافم، قلبم را ميکشم، حتي زبانم را ميبرم و لبم را ميدوزم...اما قلمم را به بيگانه نميفروشم .
قلم توتم من است،امانت روح القدس من است، وديعه مريم پاک من است، صليب مقدس من است، در وفاي او، اسير قيصر نميشوم، زرخريد يهود نميشوم، تسليم فريسيان نميشوم. بگذار بر قامت بلند و راستين و استوار قلمم به صليبم کشند، به چهارميخم کوبند، تا او که استوانه ي حياتم بوده است، صليب مرگم شود، شاهد رسالتم گردد، گواه شهادتم باشد، تا خدا ببيند که به نامجويي، بر قلم بالا نرفتهام، تا خلق بداند که به کامجويي بر سفره گوشت حرام توتمم ننشتهام. تا زور بداند، زر بداند و تزوير بداند کهامانت خدا را، فرعونيان نميتوانند از من گرفت، وديعه عشق را قارونيان نميتوانند از من خريد و يادگار رسالت را بلعميان نميتوانند از من ربود... قلم زبان خداست، قلمامانت آدم است، قلم وديعه عشق است، هرکسي توتميدارد. و قلم توتم من است.
دکتر علی شریعتی
برگشت
چهارشنبه بيست و نهم خرداد ماه 1387 ساعت 18:52
از تو اثري نيست
اين نامه را براي خودم مي نويسم
چرا كه خوب مي دانم
به زودي برگشت خواهد خورد!!!
ميلاد تهراني
گل نيلوفر
سه شنبه بيست و هشتم خرداد ماه 1387 ساعت 20:38
لالايي گريه ي بارون
تو اين گلخونه ي ويرون
بريز نم نم. ببار آروم
رو ياس تازه ي گلدون
لالا نازك مثل پونه
لالا دلگير و بي خونه
گل من تشنه و تنها
اسير اين بيابونه
لالا لالا دلم تنگه
لالايي گريه كن بارون
لالا لالا ببار آروم
لالايي با دل پر خون...
لالا فانوس چشم او
گل نیلوفر من شو
بمون ای خورشید سرگردون
چراغ آخر من شو ...
لالایی باد سرگردون
لالایی باغ ویرونم
لالایی لاله ی غمگین
لالایی بید مجنونم
تواین بی آب و آبادی
توی این ویرونه ی تنها
بخواب آهسته آهسته
گل نیلوفر زیبا ....
بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم
دوشنبه بيست و هفتم خرداد ماه 1387 ساعت 16:43
ديگر نگاه هيچ كس بخار پنجره ات را پاك نخواهد كرد...
چشمان تو چه دارد كه به شب بگويد...
شب از من خاليست...
شب از من و تصوير پروانه ها خاليست...
زنده ياد نادر ابراهيمي
گفتم خدافظ
جمعه بيست و چهارم خرداد ماه 1387 ساعت 20:57
گفتي خدافظ
گفتم خدافظ
گفتي پشيموني؟
گفتم كه هرگز!
.........................................
بنويس مهلت موندن يه نفس بود.
سهم من از همه دنيا يه قفس بود...
مرگ..
شنبه هجدهم خرداد ماه 1387 ساعت 22:49
چترش را باز كرد
و مرا
از برهوت برد.
ديگر هرگز
در باران خيس نشدم...
سيد ضياء الدين شفيعي
لاله هاي زهرايي
جمعه هفدهم خرداد ماه 1387 ساعت 20:32
حضرت زهرا دلش از ياس بود
قطره هاي اشكش از الماس بود .
داغ عطر ياس زهرا زير ماه
مي چكانيد اشك حيدر را به چاه ...
گريه آري، گريه چون ابر چمن
بر كبود ياس و سرخ نسترن ...
اين دل ياس است و روح ياسمين
اين امانت را امين باش اي زمين
نيمه شب دزدانه بايد زير خاك
ريخت بر روي گل خورشيد، خاك
مدفن اين ناله غير از چاه نيست
جز تو كس از قبر او آگاه نيست....
احمد عزيزي
.........................................
شهادت حضرت فاطمه زهرا تسليت باد.

مرگ تدريجي يك رويا
پنج شنبه شانزدهم خرداد ماه 1387 ساعت 19:30
چشام بسته اس
جهانم شكل خوابه
عذابه
اضطرابه...
روبه روم
ديواري از مه
ديواري از سنگ...
بگو, بيهوده نيست
فاصله ي آب و سراب
بگو سپيدي كاغذ بيهوده نيست
بگو از كوچ پراكنده فقط كابوس و تنهايي...
بگو خواب بود هرچي كه ديدم
افسانه بود هرچي شنيدم
نگاه كن شوق دل زدن به دريا
برام شد مرگ تدريجي رويا
مرگ تدريجي رويا.....
يغما گلرويي
خداوند...
يکشنبه دوازدهم خرداد ماه 1387 ساعت 18:59
خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان
اما به قدر فهم تو كوچك مي شود
و به قدر نياز تو فرود مي آيد
و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود
و به قدر گمان تو كارگشا...
خداوند همه كس را همه چيز مي شود
به شرط اعتقاد
به شرط پاكي دلها
به شرط طهارت روح
و به شرط پرهيز از معامله با شيطان...
ملاصدرا
پرونده
شنبه يازدهم خرداد ماه 1387 ساعت 20:56
این بار اولی نبود
که توی قلب من می مرد.
اون با نگاهای عجیب
کفر منو در میاورد.
هرز می پرید من کشتمش
در فکر کشتن کشتمش
من اون بد لعنتیو
با اشک و لبخند کشتمش!
پرونده هام کامل شدن
با چند تا سیگار و یه عکس
در پی اثبات یه جرم
با عشق و نفرت کشتمش
انکار می کرد حرف منو
وقتی که چشمامو می دید
گناه تازه ای نداشت
فقط یه کم هرز می پرید!
با این همه حرف و حدیث
حیثیت منو می برد
وقتی که داشت تموم می کرد
جون منو قسم می خورد .
آروم و هشیار کشتمش
بیدار بیدار کشتمش
چاره ی دیگه ای نبود
از روی اجبار کشتمش
---
من موندم و اون خاطره های عذاب بی امون
اما پشیمونه دلم از بابت کشتن اون
اما پشیمونه دلم
از بابت کشتن اون
از روی اجبار کشتمش....
!؟
پنج شنبه نهم خرداد ماه 1387 ساعت 18:41
چه زمونه اي شده.چرا آدمها اينطوري شدن؟
به خاطر يه مسئله ي كوچيك به هم ميپرن. دوستيهاي چندين و چند ساله رو فراموش ميكنن .
و همه چي رو زير پا مي ذارن.
شايد هم به پول و قدرتشون مينازن.
مگه ميخوان اين همه پول و قدرتو با خودشون كجا ببرن؟
مگه نه اينكه آخر سر هممون بايد توي يه وجب خاك بخوابيم؟
چي ميتونيم با خودمون ببريم از اين دنياي فاني؟
هيچي به خدا.
فقط يه خوبي و يه بدي مي مونه. يه خاطره ي خوب و يه خاطره ي بد.
بعضي ها فكر مي كنن دل هر كسي رو كه بخوان ميتونن بشكنن.
به خاطر پول و قدرتي كه دارن همچين اجازه اي رو به خودشون مي دن.
بعد نماز مي خونن و روزه مي گيرن و هر سال مي رن مكه!
آيا خدا اين عبادات رو قبول داره؟
من كه باور قلبيم اينه كه اين جور عبادات ذره اي حتي ذره اي براي خدا ارزش نداره.
من كسايي رو ميشناسم كه نماز نمي خونن. روزه نميگيرن و حج هم نمي رن
خدا رو هم قبول دارن البته.
و تا به حال دل كسي رو نشكوندن.و همه ازشون راضي اند.
من ميتونم قسم بخورم كه جاي اونا توي بهشته.
واقعا بزرگترين گناه بشر شكستن دل بندگان خداست.
خدا براي آفريدن بنده هاش زحمت كشيده و نسبت به اونا حساسه.
پس هيچ وقت نميتونه كسايي رو كه دل بنده هاشو مي شكنن دوست داشته باشه و ببخشدشون.
يه كم فكر كنيم!
مي بخور
منبر بسوزان
مردم آزاري نكن
مگو فراق فراق
جمعه سوم خرداد ماه 1387 ساعت 21:12
به روز مرگ چو تابوت من روا باشد
گمان مبر كه مرا درد اين جهان باشد.
جنازه ام چو ببيني مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد.
مرا به گور سپاري مگو وداع وداع
كه گور پرده ي جمعيت جنان باشد.
فرو شدن چو بديدي بر آمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد.
تو را غروب نمايد ولي شروق بود
لحد چو حبس نمايد خلاص جان باشد.
كدام دانه فرو رفت در زمين كه نرست
چرا به دانه ي انسانت اين گمان باشد.
كدام دلو فرو رفت و پر برون نامد
ز چاه يوسف جان را چرا فغان باشد.
دهان چو بستي از اين سوي آن طرف بگشا
كه هاي هوي تو در جو لامكان باشد...
مولانا
باز آ
پنج شنبه دوم خرداد ماه 1387 ساعت 22:49
قصه نكنم دراز
كوتاه كنم.
باز آ
باز آ
كز انتظارت مردم....

تفال
چهارشنبه اول خرداد ماه 1387 ساعت 21:56
در نظر بازي ما بي خبران حيرانند
من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند.
عاقلان نقطه ي پرگار وجودند ولي
عشق داند كه در اين دايره سرگردانند.
...!
يکشنبه بيست و نهم ارديبهشت 1387 ساعت 22:28
من از پروانه بودن ها
من از ديوانه بودن ها
من از بازي يك شعله ي سوزنده
كه آتش زده بر دامان پروانه نمي ترسم.
من از هيچ بودن ها
از عشق نداشتن ها
از بي كسي و خلوت انسان ها مي ترسم...!
من از عمق رفاقت ها
من از لطف صداقت ها
من از بازي نور در سينه ي بي قلب ظلمت ها نمي ترسم.
من از حرف جدايي ها
مرگ آشنايي ها
من از ميلاد تلخ بي وفايي ها مي ترسم...!