به دستنوشته hadi نوشته شده توسط shabzadeh خوش آمدید.
هرچقدر هم كه زندگي تلخ باشد باز هم خدا هست
هيچ كس
پنج شنبه هفتم مرداد ماه 1389 ساعت 19:36
هيچ كس اشكي براي ما نريخت
هر كه با ما بود از ما مي گريخت.
چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست.
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفال مي زنم.
حافظ بيچاره فالم را گرفت
يك غزل آمد كه حالم را گرفت.
ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آن چه مي پنداشتيم.
......................................
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم.......
كابوس
شنبه بيست و دوم خرداد ماه 1389 ساعت 22:33
دارم ديوونه ميشم.همش ميگم نا.مثل تو كه به جاي نه ميگي نا.
سرمو يهو تكون ميدم.ميزنم تو صورت خودمو ميخندم.مثل ديوونه ها.
همه با تعجب بهم نگاه ميكنن،با چشاي وق زده بهم زل ميزنن اما هيچي نميگن،ولي توي دلشون ميگن اين ديوونه رو نگاه كن.
كاش پيشم بودي،كاش پيشم بودي و دستاي سردتو ميذاشتي تودستم.
گفتم دستاي سرد؟نميدونم؛شايدم دستاي گرمت.بعد بهم ميگفتي نا.
منم با چشماي وق زده بهت خيره ميشدم بدون اينكه حتي يه پلك بزنم.بعد تو ميترسيدي و بهم ميگفتي نا،نا .
منگر مرا كه بي سبب مينگري..بعد پشت سر هم پلك ميزدي وقاه قاه ميخنديدي.حالا نوبت منه كه بترسم،هيچ وقت اينجوري نديده بودمت.با دقت نگاهت ميكنم،دندوناي صاف و سفيد كه به تيزي ميزنه و آدم ازش ميترسه.هر لحظه فكر ميكنه كه توسط اين دندونا نابود ميشه.چشماي درشتي كه آدم توش غرق ميشه.بازم داري ميخندي و من محو تماشاي چشاتم.بدون هيچ حركتي نگات ميكنم،انگار منو مسخ كردي،يه لحظه چشامو ميبندم و هنوزم صداي خنده هات توي گوشمه.اما ديگه آزار دهنده و ترسناك نيست.مثل صداي پر زدن يه پروانه است كه دور يه شمع پر ميزنه و پر ميزنه.اونقدر پر ميزنه تا ميسوزه و اشك شمع رو در مياره.هنوز چشام بسته است،و تو كنارم نشستي.نميدونم چرا چشام پر اشك شده،مثل اون شمع سفيد.چشمام بسته است و احساس سبكي ميكنم،احساس بي وزني و خلسه.يه عالمه كرم شب تاب تو چشام پرپر ميزنه.حس عجيبي دارم.
حس غريب بي كسي،تنها شدن تو اين قفس.
قفس يعني رها شدن،از اين جهان و همه كس.
حالا تو هم ساكت شدي،نه خنديدني و نه فشار دستي.
حتي انگار نفسم نميكشي.
توي خلسه ي من شريكي.يهو ميترسمو چشامو باز ميكنم.دستمو ميگيرم جلوي بينيت تا ببينم نفس ميكشي يا نه؟هرم نفسهات به انگشتام ميخوره و احساس عجيبي بهم دست ميده.مثل اينكه يه روح سرگردون به ادم دست بزنه.بدنم يخ يخ شده،مثل يه جنازه.خوابم برده و روحم از تنم جدا شده.حالا هر جا كه دلم بخواد ميتونم برم،آزاد و رها.خواب ميبينم كه توي يه خيابون خلوت دارم قدم ميزنم،خيابوني تاريك، پر از خونه هايي با ديواراي بلند،خيلي بلند.و يه عالمه درختاي كاج سر به فلك كشيده.و كلاغايي كه مدام غار غار ميكنن و آدم وقتي نگاهشون ميكنه از ترس خشكش ميزنه.تو نگاهشون يه نور قرمز خيره كننده موج ميزنه و آدم هر لحظه منتظره كه بهت حمله كنن و با منقارشون چشاتو در بيارن.اما من راحت و با فراغ بال قدم ميزدم.چون تو خواب بودم و هيچ ترسي نداشتم.خيابون هيچ انتهايي نداشت
هرچي ميرفتي بازم نميرسيدي.و من هميشه دلم ميخواست بدونم كه آخرش به كجا ميرسم.
حالا به جايي رسيده بودم كه سكوت و تاريكي مطلق بود و حتي كلاغاي شوم و تاريك هم جرات نمي كردن به اين سياهي پا بذارن.
دوباره يه حالت سكر آورو داشتم تجربه مي كردم و فقط جاي يه پرواز خالي بود.پر گشودن و رها شدن.يه حسي بهم گفت كه اين جاي خالي به زودي پر ميشه
و در سكوت مطلق صداي چند تا پر رو احساس كردم.چند نفري كه در تعقيبم بودن.من آهسته قدم بر مي داشتم،بدنم پر از حرارت و گرما بود و من صداي قلبمو ميشنيدم.قدمهاي ارواح ناشناس تندتر و تندتر مي شد،راه فراري نبود.نميدونستم چيكار كنم.منم قدمهامو تند تر كر دم. وقتي بهم نزديك ميشدن گرماي عجيبي حس مي كردم.مثل اينكه خروارها چوب رو آتيش زده باشي.حس بدي بود.ميدونستم كه خوابم و خدا خدا مي كردم كه زودتر بيدار بشم.اين طولاني ترين خواب عمرم بود.گرما هر لحظه بيشتر و بيشتر ميشد.من يه لحظه به پشت سرم نگاه كردم،چند تا روح سياه پوش كه نور قرمزي داشتن به دنبالم بودن و هر لحظه به من نزديك و نزديكتر مي شدن.حالا ديگه مثل قبل نبود كه نترسمو با آرامش قدم بردارم.نميتونستم بدوم و اون اشباح قرمز سرعتشون از من خيلي بالاتر بود.به دنبال راه فراري ميگشتم.حالا ديگه انگار خواب نبودم و توي يه واقعيت دست و پا ميزدم. يهويي يه چيزي به ذهنم رسيد،ياد خواب هاي كودكيم افتادم،توي كودكي هم خواب مي ديدم كه توي خيابون قدم ميزنم و آدمايي منو تعقيب ميكنن.اما من راه فرارو بلد بودم،مثل يه پرنده قدمهامو تندتر ميكردم و ميدويدم،ميدويدم و ميدويدم تا اوج بگيرم،اوج ميگرفتم و پرواز ميكردم. و روي يكي از ديوارهاي بلند فرود ميومدم و با خيال راحت به قدم زدنم ادامه ميدادم.هميشه هم از خواب بيدار شدن دست خودم بود،هر وقت توي خواب كابوسي ميديدم و ميخواستم از خواب بيدار بشم، يا با تمام قدرتم فرياد مي زدم، يا خودمو از يه بلندي پرتاب ميكردم پايين.و هميشه هم يه بلندي وجود داشت...
احساس كردم گرما نزديك و نزديكتر ميشه،و ديگه رمقي توي پاهاي من نمونده بود.چشمامو بستم و به ياد كودكي قدم هامو تند كردم.تندتر و تندتر.و اوج گرفتم.خيلي خوشحال بودم،حالا داشتم پرواز مي كردم و روي يكي از ديوارهاي بلند فرود آمدم.اما از وحشت ميخكوب شدم. اونور ديوار پر بود از آتش، آتش هايي كه تا به حال توي عمرم نديده بودم.و باز گرماي ارواح قرمزو حس كردم.فكر ميكردم كه خلاص شدم و از دستشون فرار كردم،اما مثل بچگي ها نبود.اونا هم اوج گرفتن،اوج گرفتن و پرواز كردن.تنها راهي كه براي من مونده بود اين بود كه از خواب بيدار بشم.بايد با تمام قدرت فرياد مي زدم،اما دهنم قفل شده بود.خفقان كامل.مثل وقتي كه بختك ميفته روي آدم و هرچقدر ميخواي فرياد بزني و طلب كمك كني نميتوني.
بيشتر از هميشه به من نزديك شده بودن.حالا بايد راه دوم رو انتخاب ميكردم و خودمو از بلندي پرتاب ميكردم و وسطاي كار از خواب بيدار ميشدم.
اين كارو كردم،اول ميخواستم به سمت خيابون خودمو پرتاب كنم اما نشد و دستي منو به سمت آتش پرتاب كرد.انتظار بيهوده اي بود و من هر لحظه به اتش نزديكتر ميشدم.ولي از بيداري خبري نبود.
حالا ديگه قفل دهانم باز شده بود و من با تمام قدرت فرياد ميزدم.حنجره اي نمانده بود.
كف پاهام به آتش رسيد و دستي منو گرفت….
با شدت هرچه تمام تر از خواب پريدم،تمام بدنم خيس عرق بود.
تا به حال همچين تجربه اي نداشتم.
پاهام به شدت مي سوخت،هنوزم خواب بودم يا بيدار؟
به كف پاهام نگاه كردم،قرمز قرمز،و گويي در آتش سوخته بود.جاي دو تا كف پا روي بخاري برجا مانده بود.اطاق بوي عجيبي ميداد. بيداري هم مثل خواب بود و هنوز نور قرمز رو پشت سرم احساس ميكردم.
آيا هنوز هم كسي در تعقيبم بود؟
ياد تو افتادم،الان بايد در كنارم بودي و دستاي سردت توي دستم بود.همه جاي خونه رو گشتم،به سختي، با پاهاي قرمز و سوخته.
اما اثري از تو نبود..
رنج
چهارشنبه اول ارديبهشت 1389 ساعت 22:15
گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي
با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد
........................................
هميشه دوران خوشي ها كوتاهه
خيلي كوتاه
خيلي كوتاه
ما براي رنج آفريده شده ايم
چهار اثر
جمعه هشتم آبان ماه 1388 ساعت 19:41
سلام.پيشنهاد ميكنم كتاب چهار اثر نوشته ي فلورانس اسكاول شين رو بخونيد.خيلي فوق العاده است.
تو امروز انجام خواهي پذيرفت زيرا امروز روز تكميل و كمال است و من براي روزي چنين عالي و تمام عيار خدا را شكر مي كنم.امروز معجزه پس از معجزه خواهد آمد و شگفتيها لحظه اي باز نخواهد ايستاد.
جان لايتناهي راه را براي رزق وروزي بي درنگ من بگشا.بگذار همه ي آنچه كه حق الهي من است هم اكنون به صورت بهمن هاي عظيم فراواني به من برسد.با رهنمودي مشخص هدايتم كن تا اگر بايد كاري انجام بدهم بدانم چه بايد بكنم.
من تنها آن را مي خواهم كه خدا براي من مي خواهد.
فلورانس اسكاول شين