ذهن من مقر و مرکز فرماندهی وجودم است.
که از طريق آن شادی و سرور کنونيام را يافتهام.
اين شادماني از ساير موهبتهايي که جهان به من عطا کرده برتر است.
اما وقتي سهم بيشتری از آن را ميطلبم، ذهنم مرا از اين آرزومندی منع ميکند.
هيچ ضيافت شاهانه، هيچ وسيله ذیقيمت و اشرافي، هيچ نيروی پيروزی آفرين، هيچ تيزهوشي که مرهمی برای تسکين دردی باشد و هيچ چهره دلفريبی که چشم عاشق را اغناء کند، نمیتواند موجب تسليم من شود.
چرا که ذهنم همه اين موهبتها را در اختيارم میگذارد، میبينم که کسان زيادی در رنج و تعب غوطهورند،
شاهد سقوط افرادی هستم که میخواهند يک شبه ره صد ساله روند، و رويدادهای ناگواری که امنيت ما را تهديد میکند.
شاهد کسانیام که از کار سنگين و طاقتفرسا کمر خم کرده و افرادی که مدام در ترس و هراسند،
و ذهن من هرگز اين نگرانی را در بر ندارد.
با قناعت زندگی میکنم و بيش از آنچه بتوانم زندگيم را با آن سر کنم، نمیطلبم.
هرگز زير بار منت کسی نمیروم.
نگاه کن، ذهنم کمبودها و کاستیهايم را برطرف خواهد کرد.
بنابراين من همانند يک شاه پيروز، از آنچه که ذهنم برايم تدارک ديده خرسندم.
بعضیها عطش پولپرستی دارند و برخی ديگر تشنه قدرتاند.
گرچه دارايیام اندک است اما در طلب مال بيشتر نيستم .
مال و دارايی آنان زياد است، با وجود اين حقير و فقيرند.
اما من با داشتن يک دکان کوچک، غنی.
آنان فقيرند، من غنی، آنان گدايی میکنند و من ايثار، آنان با کمبود دست به گريباناند و من با قناعت خرسند.
آنان با غم و اندوه تحليل میروند و من چالاک و با نشاط زندگی میکنم، به ضرر و زيان ديگران لبخند نمیزنم و بر دستاورد ديگران حسرت نمیورزم.
گرچه ذهنم نمیتواند امواج عالم هستی را بچرخاند.
با وجود اين، موقعيت من همچنان پابرجاست.
از هيچ دشمنی بيم ندارم و به هيچ دوستی تملق نمیگويم.
از زندگی نفرت ندارم و از پايانش نيز ترسی به دل راه نمیدهم.
بعضی افراد شاديشان را با لذايذ زندگی میسنجند و عقل و خردشان را با ميزان خشم و غضب.
مال و ثروت تنها نقطه اتکای آنهاست، و مکر و حيلة پنهان، تنها ابزارشان.
اما تنها لذت و سُرور من، حفظ آرامش ذهن است.
تندرستی و آرامش، ثروت من است.
آگاهيم، وسيله دفاعيم را برمیگزيند.
در صدد نيستم که با پرداخت رشوه دل کسی را به دست آورم و با مکر و حيله دچار خطا شوم.
چون اينگونه زندگی میکنم، اينگونه خواهم مرد.
بادا که همه ابنای بشر چنين باشند.
«سرادوارد داير»