ستاره شب عشق
به دستنوشته ستاره شب عشق نوشته شده توسط ستاره شب عشق خوش آمدید.

آسمان عشق به ستارگان عاشق نیاز دارد

غم

دوشنبه بيست و دوم اسفند ماه 1384 ساعت 02:26


خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در می زند در را گشودم روی او دیدم غم است در می زند

  دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا غم با همه بی گانگی هر شب به من سر می زند

خدا

جمعه دوازدهم اسفند ماه 1384 ساعت 05:04


قلم به دست گرفتم تا بنويسم براي تو كه عشق مني و خداي خوب و مهربونمي. خداي من باز هم چون هميشه مي خوام از دلتنگي هام برات بگم مي خوام از دنيا و آدماش بگم. خداي من دنيايي كه آفريدي هم زيباست و هم زشت. گاهي توي اين دنيا محبت هست و گاهي هم محنت. تو عشق رو آفريدي خيلي زيبا پايه هاي اين دنيا و هستي بنا نهاده شده بر عشق اما حيف كه ما آدما اين عشق زيبا رو گاهي به زشتي مي كشانيم. صداقت همراه با عشق رو از ياد مي بريم. اصلا خدا چرا ما آدما عاشق مي شيم دليلش چي مي تونه باشه. وقتي كه رفتي در وادي عشق و مستي هرگز نخواهي توانست پاي از آن بيرون بنهي اما نبايد از اين حق گذشت كه عالم عشق خيلي زيباست و رسيدن و وارد شدن به اين وادي واسه هر كسي امكان پذير نيست و لياقت خاصي مي خواهد. خوشحالم كه مي تونم بگم كه من هم عاشقم و به اين عشق افتخار مي كنم و تمام تلاشم را به كار مي برم تا به اين دنيا و مردمش بفهمونم كه مفهوم عشق خيلي بالاتر و فراتر از اين چيزي هست كه به نام عشق در اين دنيا وجود دارد. خداي من به من ياري برسون تا بتونم موفق بشم.

آدمها

سه شنبه نهم اسفند ماه 1384 ساعت 04:28


هيچوقت مغرور نشو ... برگا وقتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن... آنكس كه اعتماد مي كند خيانت مي بيند و آنكس كه اعتماد نمي كند خود خيانتكار است. آدما مثل كتابن از روي بعضي از اونها بايد مشق نوشت... از روي بعضي ها بايد جريمه نوشت... بعضي ها رو بايد چند بار خوند تا معني شو بفهميم... و بعضي ها رو بايد نخونده دور انداخت.

آیا می دانید

دوشنبه اول اسفند ماه 1384 ساعت 03:28


آيا ميدانستيد آنهايی که از نظر احساسی بسيار قوی به نظر ميرسند در واقع بسيار ضعيف و شکننده هستند 
 
 
 

آيا ميدانستيد که آنهايی که زندگيشان را وقف مراقبت از ديگران ميکنند خود به کسی برای مراقبت نياز دارند

 
 


آيا ميدانستيد که  سه جمله ای که بيان آنها از همه جملات سخت تر است  
دوستت دارم  متاسفم و به من کمک کن
 
ميباشد

 

 
آيا ميدانستيد که کسانی که قرمز ميپوشند از اعتماد بيشتری نسبت به خود بر خوردارند

 
 
 

  
آيا ميدانستيدکه کسانی که زرد ميپوشند از زيبايی خود لذت ميبرند

 
 
 
 

و آیا ميدانستيد که کسانی که لباس مشکی به تن ميکنند نمیخواهند مورد توجه قرار گيرند ولی به کمک و درک شما نياز دارند

 
 

آيا ميدانستيد که زمانی که به کسی کمک ميکنيد اثر آن دوبار به سوی شما بر ميگردد

 

  
و آيا ميدانستيد که نوشتن احساسات بسيار آسانتر از رودرو بيان کردن آنهاست اما ارزش رودرو گفتن بسی بيشتر است

 
 

 
آيا ميدانستيد که اگر چيزی رابا ايمان از خداوند بخواهيد به شما عطا خواهد شد

 

   
آيا ميدانستيد که شما ميتوانيد به روياهايتان جامه عمل بپوشانيد روياهايی مانند عشق ثروت سلامت اگر آنها رابا اعتقاد بخواهيد و اگر واقعا اين موضوع را ميدانستيد از آنچه قادر به انجامش بوديد متعجب ميشديد  

 
 

  
اما به آنچه من به شما ميگويم ايمان نياوريد تا زمانيکه خودتان آنها را امتحان کنيد اگر شما بدانيد که کسی نياز به چيزی دارد که من گفتم و بدانيد که ميتوانيد به او کمک کنيد متوجه خواهيد شد که آن چيز دوبار به سوی شما باز خواهد گشت


 

امروز توپ دوستی درزمين شماست آن را برای کسانی که به واقع دوستان شما هستند بفرستيد (مانند من اگر يکی از آنها ميباشم) همچنين ناراحت نشويد اگر کسی آن رابرای شما بازپس نفرستاد شما خواهيد فهميد که بايد اين توپ را برای کسانی که به آن نياز بيشتری دارند نگهداری کنيد

 
 
 
 
 

مرا..........

جمعه چهاردهم بهمن ماه 1384 ساعت 02:56


مرا خراب چشم تو خوش آشیانی گشته است که کوچ من از شهر، جاودان گردد و در حواشی جدول ها تمام راه ها برای سایه ی من در سکوت گریه کنند!!!!!

از آنچه که به من رفت چگونه قصه سر کنم اکنون که خوشبختم؟!!

به یاد داشته باش

شنبه هشتم بهمن ماه 1384 ساعت 03:06


به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن. کسی هست که عاشقانه ترا می نگرد و منتظر توست. اشکهایت را پاک می کند و دستانت را صمیمانه می فشارد. تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت. و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف می زنند. باور کن که با او هرگز تنها نیستی. فقط کافی است عاشقانه به آسمان نگاه کنی.

ستاره

اگر........

چهارشنبه بيست و هشتم دي ماه 1384 ساعت 04:30


اگر مى توانستم يكبار ديگر زندگى كنم، آنوقت سعى مى
كردم. آنقدر ها بى عيب و نقص نباشم. بيشتر استراحت مى
كردم . متأسفانه خيلى چيزها بود كه من آن ها را بيش از
حد جدى مى گرفتم. بايد ديوانه تر مى بودم. اگر يك بار
ديگر به دنيا مى آمدم شانس خود را بيشتر امتحان مى كردم
. بيشتر سفر مى كردم. قله هاى بيشترى را فتح مى كردم و
رودخانه هاى بيشترى را شنا مى كردم ، به نقاط تازه تر مى
رفتم و بستنى هاى بيشترى مى خوردم. با مشكلات حقيقى رودر
رو مى شدم و مشكلات خيالى را كنار مى گذاشتم.
من از آن آدمهايى بودم كه لحظه به لحظه عمرم را محتاط و
عاقلانه و سالم زيستم. اگر دوباره به دنيا مى آمدم،
تمامى لحظات زندگى را از آن خود مى كردم. من از آن
آدمهايى بودم كه هميشه با دماسنج و كيسه آب جوش و بارانى
و چتر نجات سفر كردم. اگر دوباره به دنيا مى آمدم سبكتر
سفر مى كردم. اگر زندگى از نو تكرار مى شد، در سپيده دم
صبح هاى بهارى، با پاى برهنه به پياده روى مى رفتم و در
پاييز تا دير وقت به خانه بر نمى گشتم. چرخ فلكهاى
بيشترى را سوار مى شدم؛ طلوع خورشيد را بيشتر تماشا مى
كردم. اوقات بيشترى را با بچه ها مى گذراندم. فقط اگر
زندگى تكرار مى شد. اما مى دانيد كه نمى شود». آيا اين
پيام يك هشدار زيبا نيست؟ ما بايد از زمان محدودى كه در
اختيار مان قرار گرفته است حداكثر استفاده را ببريم.
پيرمرد به خوبى فهميده بود كه براى شادتر بودن و براى
بهره بردارى بيشتر از زندگى، نبايد دنيا را تغيير دهد
بلكه بايد خودش تغيير كند. دنيا بى عيب و نقص نيست.
ميزان ناخشنودى  ما در واقع، فاصله ميان واقعيت و آرمان
است. فاصله ميان واقعيت كنونى هر چيز و آنچه كه بايد
باشد.
اگر ما توقع كمال نداشته باشيم شادى آسانتر به دست مى
آيد.
روزى ايندين گورو به يكى از شاگردانش كه از جست وجوى
خرسندى مأيوس شده بود گفت: من راز شادزيستن را به تو مى
گويم، اگر مى خواهى شاد باشى، «شاد باش»!
همه ما اوقاتى را تجربه  كرده ايم كه زندگى در نهايت
دشوارى خود بوده است؛ تنها مانده ايم، قدرت بازپرداخت
بدهى هاى خود را نداشته ايم، كار خود را از دست داده
ايم. يا يكى از عزيزانمان از دست رفته است. در اين مواقع
حتى فكر نمى كرديم كه بتوانيم تا هفته ديگر دوام
بياوريم؛ اما به هر ترتيب كه بود دوام آورديم. معمولاً
مواقعى پيش مى آيد كه دلتنگ و افسرده مى شويم، دنيا را
تيره تر از واقعيتش ترسيم مى كنيم و آينده را كانون همه
مشكلات مى پنداريم. آنگاه با تعجب از خود مى پرسيم:
« چطور ممكن است كه يك انسان بتواند با مشكلات رودر روى
ما كنار بيايد». احمقانه است وقتى كه براى سفر يك روزه،
توشه يك ساله بر مى داريم. اما آيا احمقانه نيست كه تمام
نگرانى هاى ۲۵ ساله آتى زندگى را با خود حمل
مى كنيم؟ و تازه متعجب باشيم كه چرا زندگى اينگونه دشوار
است. ما را براى ۲۴ ساعت زندگى در امروز
طراحى كرده اند ، نه بيشتر. نگرانى امروز براى مشكلات
فردا دردى از ما دوا نخواهد كرد. دفعه آينده كه احساس
يأس به سراغتان آمد، از خود بپرسيد آيا هواى كافى براى
تنفس دارم، آيا غذاى كافى براى امروز دارم؛ اغلب اين
حقيقت را كه مهمترين نيازهاى ما بر آورده شده است ناديده
مى گيريم. مردى به دكتر رابرت شولر ـ روانكاو ـ تلفن كرد
و گفت: ديگر تمام شد، من به آخر خط رسيدم. تمام پولم از
دست رفت و همه چيزم را از دست دادم. دكتر شولر پرسيد:
آيا هنوز مى توانى ببينى؟ مرد جواب داد: بله مى توانم.
شولر پرسيد: هنوز مى توانى بشنوى و گرنه به من تلفن نمى
زدى. مرد در پاسخ گفت بله مى توانم بشنوم. شولر گفت: خب
با اين حساب تقريباً همه چيز دارى وتنها يك چيز است كه
از دست داده اى آن هم پول است.

رهگذر

يکشنبه بيستم آذر ماه 1384 ساعت 21:26


 
 
...و من هرسال اینروزها
 
سکوت می کنم
صدای آشنایی از دور به گوش میرسد
گویی صدای پای رهگذر است
رهگذری که سالها به سویم می آید و هرسال این روزها از من عبور می کند
غریبه ای که گویی آشناست
هرچه می اندیشم گویی جایی او را دیده ام
...چشمانش ، نگاهش از جنس نگاهیست که سالها مرا
نه ، نه
...باور نمیکنم
یعنی او مرا می خواند!؟
صدایش چه آشناست
و قصیده ای که می خواند
گویی جایی آنرا نوشته ام
بگذریم
اما درکنار رهگذر
پا به پای او
قدمهایم را جای قدمهایش گذاشتم
واو راه به بینهایت مبرد
همچنان سکوت می کنم
و این ترانه چه زیباست
با پنجه ی مژگان چشمی آشنا به چنگ دلنواز سکوت رهگذر
چشمی آشنا!؟
پلکهایش چه مهربان است و نگاهش چه غریبانه
و سکوتی غریب در سیاهی چشمانش می درخشد
سکوتش با من سخن می گفت
و چه دلنشین و آرام در قلبم طوفان به پا میکرد
و همچنان پا به پای رهگذر عبور می کردم
از تلاطمی که در قلبم بود
و از سکوتی که در گوشم نجوا میکرد
آرام به خواب رفتم
و اینصدای رهگذر بود که مرا می خواند
گویی جایی این صدا را شنیده بودم
...و شاید این صدا را خود
هرچه بیشتر می اندیشم خودرا به رهگذر نزدیکتر میبینم
و او همچنان راه به بینهایت مبرد
و من قدمهایم را جای قدمهایش می گذاشتم
و چه آرامشی داشت گرمای دستانش
...و نوازشهایش مرا در رویای شیرینی رها میکرد
کاووس غریبی بود
شعله ها سر به بینهایت میکشید
به هر طرف که میرفتم صدای شیون بود و تمنا
چشمان خیرهای که سرخ بودند و بر افروخته
نگاههایشان کوه را ذوب می کرد
عریان بودم
گویی حرارتی از درون مرا می سوزاند
فریاد می کشیدم اما کسی صدایم را نمیشنید
گویی بختکی سینه ام را چسبیده بود و من
دیگر تنفس برایم سخت شده بود
موجوداتی  از جنس چرک و خون مرا  در خود فرو میکشیدند
بوی تعفنشان تمام وجودم را فرا گرفته بود
کاووس غریبی بود و من فریادش کشیدم
...
سکوت همه جا را فرا گرفت
دیگر نهشعله ای بود و نه تعفنی
...آری من آرا فریاد کشیده بودم و نامش
چه آشناست
واژه ی غریبیست
آرامشی عجیب در آن موج میزند
به غریبه می اندیشم
همان رهگذر که در کنارش قدم میزدم
راه به بینهایت میرود و من نیز
...رد پای رهگذر را همچنان می بینم اما خودش را
هرچه پیش میروم صدای قدمهایش نزدیکتر می شود
...اما خودش
به هر سو که مینگرم جز بینهایت نمیبینم
...حضورش را حس میکنم اما خودش را
به چشمانش می اندیشم و چشمان خود را مینگرم
...و صدایش را
صدای خویش را میشنوم
و او هر سال اینروزها از من عبور میکند
آری
اکنون که مینگرم در تمام راه کسی را جز خود نمیبینم
گاهی دور از خو بودم و گاه نزدیک
و او هرسال اینروزها از من عبور میکند
ومن همچنان راه به بینهایت میبرم
و من هرسال این روزها از خود عبور میکنم
...واژه ی غریبی بود
همان که کاووس مرا میشکاند
راه را که مینگرم از او آغاز شده بود و من ره به بینهایت مبردم
و در بینهایت او در بینهایت در انتظار من نشسته بود
و من هرسال اینروزهااز خود عبور میکنم
واژه ی غریبیست
آرامشی عجیب در آن موج میزند
نام او را میگویم
همین که فریادش میزدم
دیگر هیچ نمیفهمیدم جز آرامشی که مرا نوازش می کرد
گویی در او غرق شده ام
چه با شکوه و با عظمت
نامش واژه ی غریبیست
و تا فریادش میزنم دیگر هیچ نمیشنوم
و من هر سال اینروزها از خود عبور میکنم
و اورا به نام زیبایش می خوانم
...خدا
__________________
 
ستاره

زندگی

پنج شنبه هفدهم آذر ماه 1384 ساعت 04:50


تو را انسان می نامم زیرا که فراموش کاری ....... دوست داشتن بهانه ای است برای زندگی کردن. انسان ها آن هنگام که به هم دروغ می گویند چه زیبا می شوند. آن هنگام که در پس چهرشان کوهی از ریا بر پا داشتند. آنان حتی دروغ های خود را باور می کنند. آیا باز زیستن زیباست؟ آیا خداوند زندگی را زشت آفرید؟ مگر نه این که او مظهر کمال است؟ پس چگونه می تواند زشتی بیافریند؟ نه نه زندگی را انسان آفرید.

نظر شما چیست؟........................ 

عشق و زیبایی

شنبه پنجم آذر ماه 1384 ساعت 20:13


عشق را دوست دارم و زیبایی را

تا حالا شده توی شب بشینی و به آسمون خیره بشی، ستاره ها رو ببینی و ماه رو. و بهشون فکر کنی. من خیلی وقت ها همین کار رو می کنم. خیلی جالبه شاید به واقع بشه گفت که تنها توی آسمون شب هست که می شه عشق و زیبایی رو جستجو کرد. یا حتی من تونستم توی همون آسمون عاشق های زیادی رو ببینم.

 

 

 

عاشقان در فکر پروازند از این خاکدان     چون که باشد پای یک عشق خدایی در میان

 

دوستان با وفا

پنج شنبه سوم آذر ماه 1384 ساعت 18:14


دوستان خوب سلام

ستاره ای هستم که آرزومندم در آسمان شب عشق بتابم.

مرا یاری کنید.