سلام
سلام به همه ی زنده رودی ها
روزهای پر مشغله ای رو می گذرونم.کار برای انجام دادن زیاد دارم، اگر تن به کار بدم! احتمالا تا پایان امتحانا آفتابی نشم.
اینبار تصمیم دارم از یک سفر بنویسم:
یکی دو هفته پیش احساس کردم "سفر هایی مرا در کوچه هاشان خواب می بینند" پس عزم سفر کردم.
ولی این سفر کمی متفاوت بود.
تصمیم گرفتم از مسیری ناشناخته و بکر سفر کنم . صبح زود وقتی خورشید خانوم هنوز خواب بود راه افتادیم.
مثل همیشه، سفر "با دوست"..... "با دوچرخه"
وقتی از گردنه های پر شیب بالا می رفتیم، خورشید تازه نور نارنجی خودش رو روی سرشاخه درختها می ریخت.
به بالای گردنه رسیدیم، این مثل قدیمی مصداق پیدا کرد که بعد از هر سربالایی سرازیری هست.و ما سرازیر شدیم.
منظره ها بی نهایت زیبا بود.
راهی بودیم، در حالی که نسیم خنک صبحگاهی به صورتمان می خورد،و ریه هایمان از هوای پاک کوهستانی پرو خالی می شد،
و چشمانمان ...
چشمانمان از آن همه زیبایی لبریز میشد.از هر شیاری چشمه ای جاری بود و در مسیر هر چشمه چندین درخت،دامنه هایی سبزکه در دور دست انحناهای محوی بودند که در هم می آمیختند.
احساس سبکی کردم دیگراین من نبودم که می رفتم، جاده من را با خود می برد...
به اولین روستا رسیدیم. گنبد فیروزه ای مسجد جامع، خانه های کاهگلی، و شقایق ها در هرگوشه ای، حتی روی بام کاهگلی خانه ها
و صدای پرنده ها که روی دیوارها، طلوع صبحی بهاری را جشن گرفته بودند. اینها همه ی زیبایی هایی نبودند که من می دیدم.
از چند روستا گذشتیم تا به روستای چنار رسیدیم. اینجا آشنا بود، می دانستم اینجا جایی است که سهراب صدای پای آب را در آن
سروده. .یک مرد روستایی داشت گل می چید. چند کلامی بیشتر بینمان رد وبدل نشده بود که با مهربانی، درخانه اش پذیرایمان شد و نشانمان داد گلها چگونه گلاب می شوند.
و بعد با افتخار گفت اینجا روستای سهراب سپهری است. و من منتظر همین بودم. از او درباره ی سهراب پرسیدم و چندان نمی دانست. با این حال
ما را تا باغ پدری سهراب سپهری برد. از پشت نرده های درب، داخلش پیدا بود.مرد روستای داشت برای مان از این می گفت که این باغ را دکتر فلانی که ساکن تهران است خریده که ...
یک خانم به درب نزدیک شد امده بود چون فکر می کرد کاری داریم. مرد روستایی گفت امده ایم باغ سهراب را نشانشان بدهم، به
ما و دوچرخه هامان نگاهی کرد لبخندی زد و رفت.
چند لحظه بعد برگشت. گفت "ما در حال تعمیرات هستیم اما اگر دوست دارید بیایید داخل رو ببینید مشکلی نیست"
خانم محترمی بود، گفتم " مزاحم نمیششیم الان موقعیت مناسبی نیست ولی برای بار بعد ازشما قولش رو می گیرم " لبخندی زد گفت مشکلی
نیست خدا حافظی کرد و رفت .(ومن بعدا پشیمان شدم که ای کاش ...).
ما هم از مرد روستایی آدرس گلستانه رو گرفتیم ، خیلی دور نبود.خداحافظی و تشکرکردیم و رفتیم .
گلستانه میزبان نهار ظهرمان بود.و "در گلستانه چه بوی علفی می آمد". به همان زیبایی. چند ساعتی استراحت کردیم.
"دم غروب میان حضور خسته اشیاء " بر سر مزارش بودیم در مشهد اردهال. و شب را در یک زائرسرای زیبا صبح کردیم.مسئول زائرسرا ابتدا با لحنی خاص گفت مجردید؟ و من سریع گفتم با دوچرخه آمده ایم و این بار هم دوچرخه ها ضمانتمان را کردند.
صبح هنوز هوا تاریک بود که راه افتادیم .
در راه برگشت. با خودم به این فکر می کردم که گلستانه هر جایی می تواند باشد.
و برای شنیدن صدای پای آب لازم نبود تا چنار بیایم.
برای شنید "صدا" وبرای دیدن "منظره" بسیار است . چشمهایی بینا می خواهد و گوشهایی شنوا،
پس من اینهمه راه را برای چه آمده بودم! شاید دنبال جای پای دوست می گشتم!
بدرود
تصاویر مربوط به این سفر:
وبلاگ خودم: گلستانه (عکسها بصورت باز است شاید کمی طول بکشه)
و اگر مشکلی بود این لینک (عکسها بصورت آلبوم است)
..............................................................................................................................................