به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته سپيده نوشته شده توسط سپيدار خوش آمدید.

كسي نيست، بيا زندگي را بدزديم، آن وقت، ميان دو ديدار قسمت كنيم.بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم.بيا زودتر چيزها را ببينيم.ببين، عقربك‌هاي فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردي بدل مي‌كنند.
1 2

عاشق بهانه نمی گیرد

دوشنبه بيست و چهارم تير ماه 1387 ساعت 00:30


سلام

از اینکه چرا نبودم بگذریم...

شاید حرفی برای گفتن نداشتم

در هر حال در این مدت همسرگزینی کردم  هرچند هنوز در سفرم و "زهرا" همسفرم در باقی راه ...

یک عاشقانه آرام  نام کتابی از نادر ابراهیمی هست که من به تازگی نیمه دومش رو خوندم و برای من مناسبت داشت.

ابراهیمی در این کتاب سعی کرده که به عشق معنا و مفهوم والاتری ببخشه و تا حدودی از این گفته که چطور عشق رو در زندگی میشه تازه نگه داشت.

فرصت زیادی برای نوشتن ندارم فقط چند جمله از کتاب رو براتون می نویسم، باقی برای بعد...

"عسل بی ادا سر سفره ام نشست و من بی هوا، دلبسته اش شدم"

عاشق بهانه نمی گیرد

عاشق نق نمی زند

عاشق در باب زندگی سخت نمی گیرد

تخم مرغ تازه پخته، عطر ماندگاری دارد

عاشق به نان خالی و ظرف پر از محبت راضی است.

و در جایی دیگر:

نمازی که از روی عادت خوانده شود، نماز نیست تکرار یک عادت است: نوعی اعتیاد. حرفه ایی شدن پایان قصه ی خواستن.

عادت رد تفکر است، و رد تفکر، آغاز بلاهت است و ابتدای ددی زیستن.

انسان هرچه دارد، محصول تمام هستی خویش را به اندیشه سپردن است. و من پیوسته می اندیشم که کدام راه، کدام مکتب، کدام اقدام در فرو ریختن این

بنا میتواند تاثیر بیشتری داشته باشد.

- مغزت را با این کار له می کنی، مرد! آوارگی اندیشه دیوانه ات میکند. به چیزی ایمان بیاور و مومن بمان! دیگر نیندیش تا شک کنی. فقط بنده آن ایمان باش؛ بنده انچه که با قلبت قبول کرده ای. همین.

- فکر خوبی ست آقا! در این باره نیز پیوسته فکر خواهم کرد.

- عجب!

و باز در جایی دیگر

" عزیز من! طب روزگار ما، عشق را با قدرت اهریمنی خویش رد می کند تا بتواند شهوت را سریر سلطنت نامبارک خویش کند.

اگر می خواهی عاشق خوبی باشی  یا خوب عاشقت باشند، حتی در نوجوانی-سنی که عشق، چیزی جز برق نگاه، لمس دست، و تشنگی لبها نیست- به خویشتن بیاموز که علیرغم همه دل مشغولی ها، بجه ها را با تمامی پهناوری  بی کرانی قلبت عزیز بداری. این کار به آسانی شدنیست- مثل از بر کردن یک غزل ناب مولویم.

دلت می خواهد از عبور دو کبوتر در اوج آسمان، سو سو زدن دو ستاره همجوار در شبی بی مهتاب، پیوستن دو باریکه آب در کوهپایه یی به هم، حضور مشی مشیانه در رویا، حرکت دو لکه ابر از پی هم و دو خواننده که همصدا و هماهنگ تصنیفی قدیمی را می خوانند، به اوج لذتی برسی که بیانش نتوان کرد؟ به خودت یاد بده که از زمین خوردن یک طفل رهگذر به گریه بیفتی، با پرده یی از اشک در برابر دیدگان بشتابی، از جا بلندش کنی، بنوازی اش، بتکانی اش، بخندانی اش، شیرینش کنی ، راهش بیندازی- بی هیچ توقع سپاس؛ گرچه در چشمش چراغانی هزار چلچراغ را خواهی دید..."

هنوز در سفرم...

سپیده

دوستون دارم

شنبه بيستم بهمن ماه 1386 ساعت 01:26

پشت قافیه بیت آخر

سه شنبه ششم آذر ماه 1386 ساعت 23:17

به کجا ؟

جمعه دوم آذر ماه 1386 ساعت 21:44

کمی میل زندگی

پنج شنبه بيست و چهارم آبان ماه 1386 ساعت 16:50

زندگی یعنی یک سال پرید

شنبه چهاردهم مهر ماه 1386 ساعت 22:51

هنوز بیداری ؟

جمعه سيزدهم مهر ماه 1386 ساعت 14:37

خدای من، خدای ما، خدای همه

جمعه ششم مهر ماه 1386 ساعت 20:54

حدیث را هم بد تعبیر می کنی برادر!

جمعه سي ام شهريور 1386 ساعت 12:13

غم

سه شنبه بيستم شهريور 1386 ساعت 23:35

سیب

چهارشنبه چهاردهم شهريور 1386 ساعت 11:27

واژه ای در قفس است ...

دوشنبه بيست و نهم مرداد ماه 1386 ساعت 20:24

جاده یعنی غربت ...

يکشنبه بيست و چهارم تير ماه 1386 ساعت 23:11

ارمغان هنر

سه شنبه نوزدهم تير ماه 1386 ساعت 00:37

اون چند لحظه ...

چهارشنبه سيزدهم تير ماه 1386 ساعت 22:29

از آبها به بعد

چهارشنبه سي ام خرداد ماه 1386 ساعت 14:45

هنر مردن

جمعه بيست و پنجم خرداد ماه 1386 ساعت 13:28

جاده ما را می برد...

جمعه هجدهم خرداد ماه 1386 ساعت 15:06

زیبایی بی مرز

پنج شنبه بيستم ارديبهشت 1386 ساعت 01:24

دیشب یک رعد و برق گرفتم!

شنبه هشتم ارديبهشت 1386 ساعت 23:39

1 2