بخوشید سرچشمه های قدیم نماند آب جز آب چشم یتیم!

کفشامو در آوردم و رفتم تو سالن
به درو دیوار خیره شده بودم که احساس کردم دوتا دست کوچولو چادرمو گرفته و میکشه،وقتی به پایین نگاه کردم دیدم یه پسر بچه کوچولوی مامانیه
موهاشو ناز کردم و بهش لبخندی زدم،مربیش صداش کرد،سریع برگشت تو اتاقش،خیلی برام جالب بود
بچه های شیرخوارگاه اصلا غریبی نمیکردن،انگار بدجوری دنبال یه آغوش گرم بودن
وقتی سهیل رو سوار تاب کردم برگشت و گفت مامان،کلمه غریبی که مربیش یادش داده بود
مادر...برای اون فقط در حد یه کلمه بود،مادر مادر...حتی معنیشم نمیدونست
وقتی مادر سهیل اونو به شیرخوارگاه میاره دیگه هیچوقت بر نمیگرده...
سارا...آروم تر... میخوری زمینا،اونوقت هرچی هم گریه کنی بغلت نمیکنما...اما سارا به حرفام اصلا گوش نمیده،دوست داره زود از پله های سرسره بره بالا و لیز بخوره پایین
میدوه سمتش و محکم میخوره زمین،از ترس زبونم بند میاد،میدوم به سمتش تا بلندش کنم،اما قبل از اینکه من برسم بهش خودش از زمین بلند میشه و بهم لبخند میزنه
...
بچه ها از سرو کول هم بالا میرن و میخندن،انگار با تمام و جود و از ته قلب میخندن
دلم میخواست ازشون بپرسم به چی میخندید؟!
به اینکه سالها محکوم به زندانی شدن تو اتاقای شلوغ هستید؟!
به اینکه سهم چشمای قشنگ شما فقط انتظاری بی پایانه؟!
به اینکه اگه غذاتون رو نخورید کسی نازتون رو نمیکشه؟!
به اینکه وقتی زمین میخورید کسی نیست که زانوهاتون رو نوازش کنه؟!
به اینکه هیچوقت کسی با تمام وجود شما رو در آغوش نگرفته؟!
به چی دارید اینطوری از ته دل میخندید؟!
به چی...؟!
تا کی میخواید به در چشم بدوزید شاید زوجی بچشون نشد و شما رو از این سیاه چال نجات دادن؟!
خدایا...! هوای این فرشته های کوچولو رو داری؟!