به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته samirait نوشته شده توسط SAMIRAit خوش آمدید.

هر آنچه به دیده زیباست به یاری خدا کرده ایم ... سمیرا
1 2 3

اختتامیه...

سه شنبه بيست و هشتم تير ماه 1384 ساعت 07:12


سلام به همه...

حافظ اين حال عجب با که توان گفت که ما

بلبلانيم که در موسم گل خاموشيم

اول به رسم ادب از عمو اروند خوبم به خاطر ژندهای پدرانشون تشکر ميکنم.دوم جا داره از ليدای عزيزم تشکر کنم و دعا کنم خدا آتيش اين آتشکده هيچ وقت خاموش نکنه؛زنده رود بدون آتشکده يخ ميزنه.از عسل گلم تشکرکنم که هيچ وقت حتی توی بدترين شرايط منو تنها نگذاشت و مثل يک خواهر هميشه در کنارم بود؛با گريهام گريه کرد؛با خندهام خنديد خلاصه همه جا با من بود(عسلم می بوسمت).از دريا عزيزم تشکر می کنم که با نام عاشقانه هميشه جزو بهترين دوستای من بوده و هست.عموی خوبم سياوش جان و همين طور دوست عزيزم حميدرضا هم تشکر می کنم که هميشه با نوشتهای قشنگشون منو از اون حالو هوا در می آوردند.از داداش گلم پارسا هم قدردانی می کنم که اميدوارم يک روز جزو نويسندهای بزرگ بشه به شرطی که مارو يادت نره:) . از آدمک رويای آبی عزيز هم تشکر می کنم هرچند هيچ وقت به من افتخار نداد بهم سر بزنه.از داداش حسينم و همين طور علی آقا هم تشکر می کنم و از علی معذرت می خوام اگه براش پيغام نمی ذاشتم ولی هم نوشته تو و هم نوشته حسين رو می خونم.يک تشکر مخصوص از دنيای فانی عزيز که هميشه هميشه نوشتهای منو می خوند و برام بهترين نظرهارو می داد.از دوستای خوبم:sneper فريد ماه تنها رسپينا موج آتوسا just u ستاره mrmbidar  و عموزنجيرباف عزيزهم بابت الطافشون تشکر کنم.و يک تشکر کلی از بروبچه های فرابردشبکه که واقعا زحمت می کشن تا اين زنده رود جاری بمونه.و در آخر از کسی می خوام تشکر کنم که منو بدجوری تو قلب خودش زندونی کرده کسی که خودش می دونه همه نوشتهام تا آخر عمرم مال اونه.اگر کسی احيانا دوست داشت بازم شوريدگی های منو بخونه آدرس جديد وبلاگ من اينه:

http://burnt-min.persianblog.com/ .

خوب دوستای گلم اگر بارگران بوديم رفتيم   اگر نامهربان بوديم رفتيم.هرکسی از رفتن من ناراحت ميشه بياد روی وبلاگ جديدم هرکسی هم که خوشحال ميشه خدارو شکر می کنم که دل يه نفر رو شاد کردم.می خوام به عنوان آخرين نوشته روی زنده رود اولين نوشته ام رو بگذارم که مال تاريخ ۱۰ آبان ۱۳۸۳ هستش :

واسه منی که دلتنگم از زندگی دلسيرم

بهتره سفر کردن وگر نه اينجا ميميرم

دست پرمهر و روی ماه همتون رو می بوسم و براتون آرزوی بهترين لحظات رو در کنار کسی که دوسش دارين می کنم...

***پايان***

يا حق...(سميرا)

لحظه خدافظی ...

چهارشنبه بيست و دوم تير ماه 1384 ساعت 23:05


لحظه وداعمون اون روز تماشايی بود  

      تو سکوت هردومون فرياد بی فردايی بود

آه سينه سوز تو،حق حق گريه های من 

   لحظه سرودن،سرود تنهايی بود

بغض راه نفسم رو بسته بود

بين ما پرده ی غم نشسته بود

جمله ی هرگز فراموشم نکن

تو گلوم شکسته بود

هنوزم تا که هنوزه

بی منی و من باهاتم

توی جنگل، لب دريا

دنبال جای پاهاتم

توی اين همه هياهو

دنبال زنگ صداتم

هنوزم تا که هنوزه

عاشق خاطرهاتم

يادمه ،خوب يادمه

واسه آخرين نگاه

واسه آخرين کلام

گريه فرصت نمی داد

واسه گفتن خداحافظ تو

اشک می ريخت و مهلت نمی داد

بغض راه نفسم رو بسته بود

بين ما پرده ی اشک نشسته بود

جمله ی دوست دارم

تو گلوم شکسته بود...

يا حق...(سميرا)

 

 

همه چیز تنها یک چیز است...

جمعه هفدهم تير ماه 1384 ساعت 09:56


دیشب داشتم نوشته های دانیال را می خواندم که یک هم درد آشنا برایم فرستاده بود و به قول عسل عزیز: چقدر قریب بود با حال امروز من و من چه غریب با خودم... وقتی نور مانیتور مجال خواندن را از من گرفت از پشت کامپیوتر بلند شدم.چشمم به کتابی افتاد که حمید چند روز است شروع به خواندن آن کرده : کیمیاگر...

 

قطعه ی کوتاه اما پرمعنایی بر روی جلدش نظرم را جلب کرد:

 

(... تحقق بخشیدن به افسانه ی شخصی یگانه وظیفه ی آدمیان است.همه چیز تنها یک چیز است.و هنگامی که آرزوی چیزی را داری،سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی...)

 

جمله کوتاه اما آنقدر تاثیر گذار بود که تصمیم گرفتم شما را هم در این تفکر فرو برم که آیا واقعا همه چیز تنها یک چیز است؟نمی دانم... دوباره به نوشته های دانیال برمی گردم می خواهم خودم را در دنیای او غرق کنم :... براي تولد بايد درد را تحمل كرد ...  دختر همراه پسر آمد ... راوي داستانهاي كوتاهي :«  حكايت شواليه اي كه عاشق  شاهزاده اي شد .  شاهزاده شرط را اين گذاشت كه شواليه صد شب تمام زير اتاق شاهزاده خانم بماند  . زير باران  ، زير برف ،«‌بارش يكريز برف ..»‌  ،  زير تمامي  طوفانها ، شواليه ماند و ماند و ماند  ...به اميد شب صدم ..به اميد ساعت ده هر شب كه شاهزاده خانم از پنجره اتاق نگاهي به بيرون مي انداخت ..... هفتاد شب ، هشتاد شب ...  نود شب .... نود و پنج شب ....

 

شب نود و نهم شواليه براي هميشه رفت ....»

 

احساس کبوتری را دارم که دانیال می گفت به شیشه ماشین برخورد کرد و تنها از وجود پرمهر آن یک قطره خون مانده بود بر روی شیشه ای که به ظاهر خودش را پاک و ساده نشان می داد.و بعد با خودم این جمله را تکرار کردم:مرگ پایان کبوتر نیست.نمی دانم چرا اینها را دارم اینجا می نویسم شاید اگر دانیال بفهمد من را به دزدی متهم کند ولی به قول خودش ارزش دزدیدن و حبس کشیدن را دارد.صبح یک ایمیل گرفتم از کسی که خودش را عمو زنجیرباف معرفی کرده بود و من چقدر همیشه از این بازی متنفر بودم چون هیچ وقت او زنجیر من را نبافت که اگر بافته بود من اکنون اینگونه سرگشته و حیران نبودم و دنبال حلقه ی آخری که من را به خوشبختی پیوند دهد.خیلی سخت است که تا خوشبختی فقط و فقط یک حلقه فاصله باشد و تو بدانی آن حلقه در چاه عمیق انتظار گم شده و شاید دیگر هیچ وقت پیدا نشود.اگر امروز کسی حرف های من را نمی فهمد و به من خورده می گیرد تقصیر من نیست،تقصیر هیچ کس نیست تقصیر نفر اول است.دیشب دراز کشیده بودم و به پوست سیاه و لطیف شب بوسه میزدم :در سیاهی شب نمی دانم دنبال چه می گردم...شاید دنبال آن دو چشم سیاهی می گردم که خودشان را به شوخی در این ظلمت پنهان کرده اند...همیشه از بازی قایم موشک بدم می آمد... چون هر کسی را که دوست داشتم اول از همه پیدا کنم خودش را جایی پنهان می کرد که تا ابد دیگر نمی توانستم او را بیابم...چشمهایی که آرام دارند از دورترها به من مهربانانه نگاه می کنند...چشمهایی که هرزگاهی از این حماقت من به نشانه ی خنده بازو بسته می شوند...چشمهای سیاهی که روزی زل زد در چشمان خسته و منتظرم و گفت:پیشم بمان و تنهایم مگذار!..و من با اینکه می دانستم آن چشمها تا به حال برای یکبار هم جاده وفا را ندیده گفتم:تا آخرین نفسم کنارت هستم... و بعد آخرین نفس این روح من است که همه جا دنبال توست... بگذریم... .در این سیاهی شب من هستم و نور مهتاب و خود مهتابی که فقط وفارا از او دیدم... که هرشب آرام آرام بیاید و اشکهای خشک شده بر روی گونه هایم را با تکه ابری لطیف پاک کند و به جایش غنچه خنده روی لبهای خموشم بگذارد...گفتم لبخند... و چند روز است که لبخند نزدم... شاید لبخند نشانی لبهایم را گم کرده باشد...نمی دانم...شب های تنهایی هم رنگ گیسویت آغوشتو واکن با نوی مهتابی...

 

در این سیاهی شب آیه های روشن خورشید دلم را روشن کرد...تکرار آیه ای که روزها با آن زندگی کردم... انه و الارجعهی لقادر...و جمله ای که دانیال نوشته بود...و منهم من ینتظر... و از ایشان است آن که به انتظار نشست... در این سیاهی شب...لمس تسبیح عقیق...همان ذکر همیشگی... الله اکبر،الحمدالله،سبحان الله...تسبیح حضرت زهرا... و من چه معجزه ای از این ذکر شبانه دیدم...در این سیاهی شب...آه سینه سوز من...گرفتن پلاک یا اباصالح المهدی در مشتم...و فشار دادن آن به قلبم...که شاید آرامم کند...ولی چه بیهوده می کوشم...گاهی زبان از بیان آنچه برآدمی می گذرد عاجز است...فرشته ها زیاد شده اند مه رو...مه رو...مدتهاست که ننوشته ام برای خودم...مرا ببخش...زیر قولم زدم...دیروز بعد از تصادفی که کردم...اشک از چشمانم سرازیر شد...همه اشکهایم را دیدند...و من شاید از این رو گریه می کردم که چرا زیر قولم زده ام...چرا گذاشتم بقیه اشکهایم را ببینند...بعد بحال حماقت خودم گریستم...در فیلم کما پدر آن پسر حرفی به او زد که الان یادم افتاد...گفت : دنیای نامرداست. مردی پیدا نمیشه که بخواد قول مردونه بده... چه رسد به من که فقط یک دختره ساده ام ... فرشته ها دوره ام کرده اند...

 

از وقتی که تو رفته ای... شاید هم من برگشتم...نمی دانم...هرچه که بود اتفاق افتاد و تمام شد...همه برایم دل می سوزانند...و من هرشب ترحم های تصنعی آنها را عق می زنم...نیست شانه هایی که سرم را بگذارم رویش و بفهمم دوستم دارد...اگر من به امید زنده هستم...امید به چه چیز زنده است؟

 

**************

 

یا حق...(سمیرا)

 

  

 

 

پسرک و پرنده کوچلو...

چهارشنبه پانزدهم تير ماه 1384 ساعت 06:03


می خوام برای تو قصه بگم تويی که اين پرنده ی عاشق رو اسير خودت کردی...

يکی بود يکی نبود.زير اين چرخ کبود غير از نفر اولی که بهش می گفتن خدا،هيچ کس نبود.يک پرنده ی کوچلويی بود که توی يک جنگل بزرگ زندگی می کرد.پرنده کوچلو زندگی خوب و آرومی داشت.پدر و مادر مهربون و عاشقی هم داشت.و يک عالمه دوستای خوب که هر روز با اونا پرواز می کرد.ولی هميشه کمبود يه چيزی رو تو وجودش حس می کرد.نمی دونست اون چيه ولی هر موقع که تنها می شد از اين که چرا احساس کمبود می کنه،غمگين می شد.روزها و ماهها و سالها تند تند از پشت سرهم می گذشت با رفتن زمستون بهار ميومد.بعد از تابستون هم پاييز.ولی همه چيز برای اين پرنده کوچلو تکراری بود.ديگه حتی پاييزی هم که يه روز عاشقش بود تا با بالهای ضعيفش روی شاخه ها بپره و باعث بشه برگای زرد و خشکش بريزند هم براش لذت بخش و آروم کننده نبود.يه روز پرنده کوچلوی ما تصميم می گيره بره طرف دهکده ای که نزديک جنگل بود.بدون اينکه به کسی بگه يه روز صبح زود پر می زنه ميره اون طرف برکه توی دهی که همون نزديکی بود.همه چيز براش قشنگ و تازه بود يه حس خوبی تو وجودش داشت شکل می گرفت.تا اينکه بالهای قشنگش خسته شد و تصميم گرفت يه جايی يکمی استراحت کنه.اين بود که کنار يه حوض آبی رنگ قشنگ نشست تا کمی آب بخوره.در اين لحظه نوازش دست گرمی اونو ترسوند اومد پرواز کنه که اون دست اونو محکم گرفت و به قلبش فشار داد.پرنده کوچلو برگشت به صاحب دستا نگاه کرد.پسرک مو مشکی با اون چشمای قشنگ و سياهش داشت مهربون به پرنده ی قصه ی ما نگاه می کرد.پسرک پرنده کوچلو رو برداشت و با خودش به خونه برد.يک قفس ساخت که تارش از جنس دلش بود و پودش از جنس قلبش.و پرنده کوچلوی مارو توی اون زندانی کرد.پرنده حالا ديگه همه اميدش شده بود پسرک.همون پسرکی که به درد دلش گوش می داد.همون پسرکی که قول داده بود هيچ وقت اونو تنها نذاره.ساعتها پسرک و پرنده کوچلو بهم نگاه می کردند.پرنده برای پسر آوازهای عاشقونه می خوند.پسرک هم از شوق اشک توی چشماش جمع می شد.پسرک به پرنده کوچلوی ما می گفت: من می ترسم! پرنده می گفت: از چی می ترسی مه روی من؟پسرک می گفت:از اينکه تو يه روزی پربزنی و بری و با خودت  قلب منو ببری.پرنده کوچلو بالهای کوچيکو نازش رو به چشمای پر از اشک پسر می ماليد و می گفت:هميشه ،هميشه..............دارم.

قصه ما به سر رسيد کلاغ بی چاره اين بار هم به خونش نرسيد.

يا حق...(سميرا)

 

اميد زندگيم تويی...

يکشنبه دوازدهم تير ماه 1384 ساعت 07:18


 نمی گم تو خيلی ماهی...نمی گم آخر عشقی...نمی گم که خيلی خوبی...تو خود خود بهشتی...نمی گم جز تو کسی نيست...نمی گم تو آسمونی...نمی گم تو خيلی دوری...نمی گم خيلی گرونی...نمی گم چشات منو کشت...وقتی که نگام می کردی...نمی گم همه حرفام که بهت زدم دروغه...خودت می دونی که راسته...تو فقط صدام می کردی...من می گم هرچی که هستی...واسه من مثل خيالی...يه خيالی که نباشه...جای دل ميمونه خالی...

دوست دارم از تو بسرايم از تو که قصه احساسم را پرواز می دهی و مهربانی را ميهمان چشمانم می کنی تو عزيزترين هستی:

اميد فرداهای من رها نکن دستامو

بگو که باور می کنی صداقت حرفامو 

يا حق...(سميرا)

پاسخ چلچله ها را تو بگو...

جمعه سوم تير ماه 1384 ساعت 23:55


منی که عطر گيسوتو به يک دنيا نمی دادم

چی شد من عاقبت از چشم مشتاق تو افتادم

ديشب از اون شبايی بود که به قول خودت تا خود صبح واسه آسمون ابر آوردم.باور کن نمی خواستم زير قولم بزنم ولی آخه فقط مهتاب به حرفام گوش ميده.فقط اونه که بهم نميگه:بی خيال،فراموشش کن،اون ارزش نداره... .فقط اونه که می دونه من ........ .ديشب از مهتاب خواستم نگات کنه بجای من نه بجای خودش،اونم کم آورد وقتی چشمای قشنگ و سياه تو رو ديد.حق رو به من داد.اون بهم حق داد دوستت داشته باشم...

جای مهتاب به تاريکی شبها تو بتاب  

من فدای تو بجای همه گلها تو بخواب

من همين يک نفس از جرعه ی جانم باقيست

آخرين جرعه ی اين جام تهی را تو بنوش

پاسخ چلچله ها را تو بگو     قصه ی ابرو هوا را تو بخوان

تو بمان بامن تنها تو بمان به تو می انديشم

ای سرا پا همه خوبی به تو می انديشم...........

می خواهم دوباره شروع کنم زيبا کمکم می کني؟

يا حق...(سميرا)

I love you so much

پنج شنبه دوم تير ماه 1384 ساعت 01:15


I love you so much

since i met you

ihave been so happy

except that i find

myself worrying all the time

worrying that i might disappoint you

worrying that our relationship might end

worrying that you might not be happy

worrying that something might happen to you

i have fallen in love with you

and i guess i worry so much

because i care about you so much

to my dear

دختر توی آيينه تصوير خودمنه...

سه شنبه سي و يکم خرداد ماه 1384 ساعت 05:41


گفتم: چی شده چرا اينقدرپريشوني؟ گفت:دلم تنگه. گفتم:واسه ی کي؟ گفت:واسه ی خودم،دلم واسه ی اون روزايی تنگه که فارغ از هر احساسی برای خودم مثل يک قناری کوچيک اين طرف و اون طرف می پريدم،برام هيچ کس مهم نبود،هيچ کس رو بيشتر از خودم دوست نداشتم و قلبم فقط برای خودم می تپيد.روزايی که نمی دونستم بايد اندکی صبر کرد تا سحر بياد...گفتم:خودت خواستی اين طوری بشه! گفت:تو هم می گی تقصير منه...گريش گرفت روم رو برگردوندم تا اشکاش رو نبينم نمی خواستم قولش رو زير پا بگذاره،ادامه داد:آره تقصير خودمه حق باتو،فکر کردم کسی رو از جنس خودم پيدا کردم،از جنس تنهايي،فکر کردم همون سيه موي،سيه چشميه که هميشه منتظرش بودم،آره تقصير خودمه من اشتباه کردم اون از جنس من نبود اون فقط می خواست انتقام بگيره براش مهم نبود که اون طرف کی باشه و ممکن چه بلايی سرش بياد...دوباره گريش گرفت و نتونست حرفش رو تموم کنه.گفتم:چرا بهش نگفتی دوسش داري؟ گفت:بهش گفتم ولی با نگاهش بهم فهموند به درک اصلا برو بمير...گفتم:الان از چی ناراحتي؟گفت:اينکه چرا فکر می کردم منو دوس داره درجايی که از من متنفر بود،از اينکه چرا از اول نفهميدم اين فقط يک بازيه!اينکه چقدر صادقانه ازش دفاع کردم وقتی دوستش گفت:اون با همه ی دخترا همين کارو می کنه سعی کن بهش دل نبندی اون با واژه خواهر و برادری کاراش رو ذبح شرعی می کنه ولی نمی دونه يه خواهر چقدر مقامش بالاست.اينکه جنگيدم بخاطر پسری که منو زير پاش له کرد و دوباره و اين بار برای هميشه تنهام گذاشت...دوباره اشک مجال سخن گفتن رو ازش می گيره.گفتم:اگه يه روز برگرده اونو می بخشي؟ بلند شد روی غبار آينه با انگشتش اين جمله رو نوشت و رفت:

بگو به باد که ما با آفتاب زاده شديم و با آفتاب طلوع خواهيم کرد...

يا حق...(سميرا) 

حرفهای قشنگ...

يکشنبه بيست و نهم خرداد ماه 1384 ساعت 05:59


خدايا چی رو می خوای ثابت کني؟اينکه بزرگي،اينکه می توني؟مگه من تا حالا غير از اين گفتم؟خدايا به خودت قسمت می دم کمکم کن از اين جهنم برم بيرون...

(فيلم ليلی با من است)

داغ زخم های زيادی برجسم و جانم مانده ولی پی بردم اجازه هر کاری را دارم جز آنکه کسی را وادار به پيروی از جنون و عطش عشق خودم بکنم.بايد پيش بروم تا کسی را بيابم که برای ديدار با من به دنيا آمده باشد.بهای عشق ما صبر است و استقامت،اين بها را با لذت و لبخند می پردازم،هرچند لبخندی آميخته به اشک...

(زهيرـ پائلو)

در شعف تمام زيسته ام،يگانه چيزی که قلبم نمی شناخت،عشق به کسی بود.بيست سال تمام فقط با احساس يک گرسنگی عظيم،يک تشنگی ژرف برای دست يافتن به چيزی زيستم که نمی فهميدم چيست...

(نامه های عاشقانه يک پيامبرـ جبران خليل جبران)

عالم گفت:تو هرگز نمی توانی با من صبر پيشه کنی و چگونه صبر توانی کرد بر چيزی که اصلا از آن آگهی نيافته اي؟

موسی گفت:به خواست خدا مرا با صبر و تحمل خواهی يافت و هرگز در هيچ امری با تو مخالفت نخواهم کرد.

عالم گفت:پس اگر تابع من شدي،ديگر از هرچه من کنم هيچ سوالی مکن تا وقتيکه از آن راز من خود ترا آگاه سازم.موسی قبول شرط کرد و سپس هردو باهم برفتند...

(کهف ـ ۶۶،۶۹)

... و ما در اين قرآن هرگونه مثلی آورديم،تا شايد پند بگيريد...

(زمرـ۲۷)

بازهم شب فرا رسيده و جای پای خورشيد روی آسمان ذره ذره پاک شده.با خودم می انديشم:مهتاب من امشب بر بام کدامين خانه چشم دوخته...

يا حق...(سميرا)

...

شنبه بيست و هشتم خرداد ماه 1384 ساعت 11:56

اميده جانم...

چهارشنبه بيست و پنجم خرداد ماه 1384 ساعت 23:20


نوشته های ديگرم را گذاشتم برای روز مبادا.هرچند بی تو هر روز روز مباداست.نوشته هايم را در صندوقچه خاطرات گذشته پنهان کردم...

چشمانم را نگاه کن.پيچ وخم اين جاده اساطيری را از بر شده.می گويند می رسی از اين راه:

بعد تو آن عروسک خاکی

که هيچ چيز نمی گفت به جز آب،آب،آب.

در آب غرق شد...

صدای باد می آيد.صدای باد می آيد.برخاستم و آب نوشيدم و ناگهان به خاطر آوردم.برای من هم عاشوراييست.ولی افسوس که سالهای حرام پايم را به زمين و لبهايم رابه آسمان چفت کرده.:

اميد جانم زه سفر باز آمد

شکر دهانم زه سفر باز آمد

من گلی بودم،در رگ هر برگ لرزانانم خزيده عطر بس افسون.در شبی تاريک روييدم.تشنه برلب ساحل زنده رود...

گفته بودی با انگورهای ياقوتی بر می گردی!پس وفای به عهدت کو نازنينم؟

 چون نهال سست می لرزد

روح از سرمای تنهايی

می خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنيای تنهايی

ديگر گرمی نمی بخشی

عشق،ای خورشيد يخ بسته!

سينه ام صحرای نوميدی ست

خسته ام،از عشق هم خسته ام...

کم آورده ام.آنچنان که بيا و ببين.قرار است کسی از شهر پشت درياها بيايد...

چند روزی می شد که دست بازیگوش اتفاق را درون دستانم مشت می کردم تا نیفتد...نمی دانم چرا آن شب کذایی ناگاه دستش را رها کردم...

 

 

چند روزی می شد که از چارچوب پنجره به گنجشکان خیره می شدم...تا دوستی آنان با کاجها را سرمشق دفتر سیاه و خط خطی زندگی قرار دهم...نمی دانم چرا آن شب حتی گوش سپردن به جیک جیکشان هم برایم تکراری عذاب آور بود...

 

 

چند روزی می شد که به سنگی سخت مبدل گشته بودم...و دیگر برای برق چشمانت هم دل تنگ نمی شدم....نمی دانم چرا امشب دلم هوس تنگ شدن دارد...

 

 

چند روزی می شد که بی رحمی پیشه کرده بودم...و حتی بوسه ام را بروی اسمت درون دفترچه خاطراتم پنهان می کردم...نمی دانم چرا امشب قلبم برای بوسیدن رخسارت می تپد...

 

 

چند روزی می شد که به طعنه هایت فکر می کردم و غصه می خوردم...اما امشب گذشته ها را درون زباله دانی خاطرات گذاردم...

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ويرانه ی خويش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

کسی هوای گرگ و ميش را دوست ندارد.بايد رها کنم.خودم را و سراپا تو شوم.سراپا تو تو تو ...

گفته اند می رسی از اين راه!

به تن کن پيرهنی رگ محبت    اگه خواستی بيايی ديدن من

 

پسر کوچولو گفت:"گاهی وقتها قاشق از دستم می افتد."

پیرمرد بیچاره گفت:"از دست من هم می افتد."

پسر کوچولو گفت:"من گاهی شلوارم را خیس می کنم."

پیرمرد بیچاره گفت:"من هم همینطور."

پسر کوچولو گفت:"من اغلب گریه می کنم."

پیرمرد سر تکان داد:"من هم همینطور."

پسر کوچولو گفت:"از همه بدتر بزرگترها به من توجهی ندارند."

و گرمای دستی چروکیده را احساس کرد:" می فهمم چه می گویی کوچولو،می فهمم."

پاییز..مزرعه

زردی گندمزار

مترسک می دانست تا او باشد

کلاغها از گرسنگی می میرند

فردایش مترسک خود را کشته بود

او تازه کلاغها را فهمیده بود

 

می گويند می رسی از اين راه.....

 

يا حق...(سميرا)

 

 

 

...come back to me

چهارشنبه بيست و پنجم خرداد ماه 1384 ساعت 05:54


پدرم آرام در اتاقم را باز می کند.غرق در شادی می شود وقتی می بينيد مشغول نوشتن هستم.مرا می بوسد.و می رود تا من را در سکوت لذت بخش شب و آرامشی که با نوشتن پيدا می کنم تنها بگذارد.به در بسته اتاقم نگاه می کنم.گريه ام می گيرد:به کجا بايد رسيد تا خشنودی پدری که ديده به راه من دارد فراهم آيد؟چه غمی در زير اين نوشته ها موج می زند.صدای گريه ی خاموشی را در درون خود احساس می کنم.به آسمان نگاه می کنم.دنيا قاطی چشمانم می شود.نگاهم را به مهتاب می دوزم.چه پرسخاوت و آرام وسط شب می درخشد.عکس قشنگ و سپيد مهتاب در دريای چشمانم صد تکه می شود.مهتاب اخم می کند.می گويد:تو قول دادی! تکه ابری را بر می دارد و اشکهايم را پاک می کند.می گويم:تو حقيقت قلبم را می دانی؟دستش را به گونه ام می کشد و لبخند می زند.می گويم:پس چرا اينطوری شد؟...نزديک سحر است.مهتاب من بايد برود فقط يک حرف می زند و بعد مانند عروس به بالا می رود:

وَالعَصر.اِنَّ ِالانسانَ لَفی خٌسر.ِالا الَذّینَ آمَنوٌ وَ عَمِلوٌا الصّالِحاتِ وَ تَواصوُا بِالحَق و تَواصوُا بالصَّبر.

چشمانم را باز می کنم.اتاقم بوی عطر مهتاب را گرفته.کاغذ تقويمم برای هزارومين بار با اشکهايم شسته شده.از دل گرگ و ميش هوا صدا می آيد.همان صدای آرامش بخش و مطهر مرحوم موذن زاده اردبيلی.و من می فهمم دوباره شبی را در خيال با مهتاب بوده ام.احساس سبکی می کنم.خوشحالم از اينکه بدون پرده به مهتاب حرف دلم را زدم.

يا حق...(سميرا)

 

 

 

 

 

به چه مانند کنم؟...

شنبه بيست و يکم خرداد ماه 1384 ساعت 05:53


قلبم رنجيده و گرانبار است.آيا جز تو کسی هست که قلب بی قرار من را آرامش و تسکين بخشد؟روحم پريشان است.آيا جز تو کسی هست که که پريشانی روحم را بزدايد؟و من را چو نسيم کوهساران و با طراوت سازد؟

بردرد من؛زحالم اگر پی نمی بری

بر گريه های گاه به گاهم نگاه کن

عزيز دلم سکان زندگی خود را به دست های ايمن تو می سپارم.مرا به هرجا می خواهی ببر.خودت را از من دريغ نکن مه روی زيبايم...

من قوی تشنه ام که به ساحل نسشته ام

از من مکن کناره که دريای من تويی

آری قلبم گرانبار است.پنهان از نگاه مردم نمی شد گذشت.بيگانه بودن من با اين نامردمان از دور به چشم می خورد.ای نازآفرين من!دلم برای تو تنگ است.کجای کار ما می لنگدعزيز؛که تو دور تر از منو؛من در انتظار تو هردم؟

به چه مانند کنم حالت چشمان تو را؟

به يکی اختر رخشنده به دامان سپهر؟

يا به الماس سياهی که بشويندش در جام شراب؟

به چه مانند کنم موی پريشان تو را؟

به دل تيره شب؟

به يکی هاله رود؟

يا به يک ابر سياه که پريشان شده و ريخته بر چهره ماه؟

و فقط يکبار گريستم و ديگراناشکهايم را ديدند.آنگاه که عشق انکار شد.و به من برچسب ديوانگی زدند.نمی دانستم ديوانه بودن من برای اين مردمان چه چيز عجيبی ست.شده ام انگشت نمای همه آيا پناهم می دهي؟با توام آيا واقعا من ديوانه ام که دل به مهر تو بسته ام و می خواهم در شب چشمانت خيمه بزنم؟

مرو؛بی تو شبهای من بی ستاره است

تو پروين شبهای خاموش من باش

لحظاتی هست که ما می دانيم ميان ما و آنکه دوستش داريم هيچ فاصله ای نيست.(جبران خليل جبران)

چشمانم آبستن درد است و تو تنها تسلای منی.آستان دخولت را با اقاقی ها آذين بستم و از گلهای مريم خواستم قدم های پرمهرت را عطرآگين کنند.نرو پيشم بمان و در اين حرامی ماه و سال من را تنها نگذار...

تو مهتاب منی؛اما به شام من نمی تابی

تو خورشيد منی؛اما به بام من نمی آيی

يا حق...(سميرا)

روزهای زوج...

سه شنبه دهم خرداد ماه 1384 ساعت 17:37


شب از نيمه فراتر رفته.خواب به چشمانم نمی آيد.قلبی گرفته در سينه دارم و هوای نوشتنی در دست.با خودم فکر می کنم: تکه کاغذی شده ام که بابادی تاب می خوردنه به راهی می رود نه پايداری می کند.پس ثسليم به رفته شدن می شود.در اتاقم نشسته ام.اتاق من از دنيا بريده مثل خودم.در اين حرامی ماه و سال؛روزهای زوج نقطه روشنی در تاريکی هفته است.روزهايی که به هوای ديدن تو بالهای خسته ام را باز می کنم و چه نيکو با تراوش صفای خود مرا گوارا می سازی.چنين هنگامی خاليم از ترس و نه اضطرابی با من.تا روشنی بامداد راه درازی مانده.و چشمانم چه راحت می تواند اين راه را بپيمايد.بارها اين راه را بدون هيچ کس پيموده... يادم آمد امروز که در پارک قدم می زدم :مردم لبخند می زنند؛بچه ها بخاطر اين فرصت های کوتاه زندگی شادند؛انگار همه چيز روبه راه است؛فقط هيچ کدام از اينها نمی دانند يا وانمود می کنند که نمی دانند؛يا خيلی ساده برايشان مهم نيست که من صدای تو را در هياهوی زندگی گم کرده ام.مگر نمی دانند چه زجری می کشم؛همه بايد احساس غم و همدردی کنند بايد دل بسوزانند به حال اين دختر که عشق دلش را خونين کرده ... به خانه باز می گردم و می انديشم:اگر خورشيد؛گرما و رنگين کمان را پذيرفتم؛بايد تندر را بپذيرم و طوفان را و باران را.من تو را برای ابد دوست دارم اکنون به جرات می توانم بگويم بييشتر از نخستين ديدارمان دوستت دارم و به اين می گويند.سرنوشت.هيچ چيز نمی تواند ما را از هم جدا کند؛نه من؛نه تو هيچ کدام نمی توانيم اين رابطه را تغير دهيم.می خواهم تا پايان روزگارت به ياد داشته باشی که تو در دنيای من بسيار عزيز و گرامی هستی.دوستت دارم ... عزيزم.

يا حق...(سميرا)

مستی ام درد منو ديگه دوا نمی کنه فقط باده های چشمان تو را می خواهم...

جمعه سي ام ارديبهشت 1384 ساعت 19:12


باز کردی کتاب محبت روبه رويم ياد دادی به من اولين بار هجی واژه ها را بگويم.حاصل ضرب احساس در عشق؛ِمعنی واژه آشنايی؛پايتخت گلستان؛احساس آسمانی شدن بی ريايی.تخته سرخ رنگ کلاست قلب هر غنچه منتظر بود.از دل دفتر سياه چشمهايت عطر دريا شدن منتشر بود.در ميان کتاب نگاهت صفحه عاطفه می درخشيد.مرز ما مرمری از صفا بود. عشق تو در دل مرز پيچيد.نم نم اشک هر غنچه سرخ با نگاهت ترت پونه می شد.قصه سياه چشم هايت در دلم آسمان گونه می شد.قلب پاکت چو امواج دريا با دلم پاک و يکرنگ می شد.زنگ تفريح می رفتی و باز دل برای تو دلتنگ می شد.يک قدم مانده به شهر گلها هرچه غم داشتی می تکاندی.در کلاست همه سبز سبزند.قلب تو ساده و ارغوانی.روح هر تشنه ای عاشقانه از دل پاک تو آب می خورد.قلب من هديه ای بود ناچيز روی آرامشت تاب می خورد.تو طلوع سحرگاه عشقی چشم های تو را می شناسم.قلب تو پايتخت شکفتن؛دفترت وسعت آسمانهاست.جوهر آبی خط پاکت عاشقانه ترين رنگ درياست.مثل دست صدف پاک و آبی ست شهر رويايی چشمانت کاش قلب پر اشتياقم می شد روزی فدايت.روح خود را سپردی به گلها معنی پاک ايثار کردن.رمز آرامش من در اين است قلب را از عشق تو سرشار کردن عزيز دلم.............................................................  

تو را می شناسم تو را که هر روز با طلوع خورشيد به اتاق تاريک و کوچک من می آيی.و راز کوچ پرستو ها را خوب می دانی.می دانم که تو نگاههای دروغين عابرها را دوست نداری.من صداقت معصوم چشمانت را دوست دارم. می دانم که هميشه در پی واژه های دنيا می گردی تا خودت را پيدا کنی.تنها نگاههای غريبانه ات بيانگر آن احساس توست.من وجود پر معنای تو را دوست دارم.تو را می شناسم.تو را که آشنای هميشه کوچه ما هستی.من راز نگاهت را دوست دارم............................................................................................. 

يا حق...(سميرا)

 

اينم يه جور عبادته...

چهارشنبه بيست و هشتم ارديبهشت 1384 ساعت 20:09


کنار آب سادگی سفره مو انداخته بودم...با بدو خوب زندگی با همه چی ساخته بودم... جز نون خالی و صفا هيچی را نشناخته بودم...دلم را به زمين و ماه و آسمون باخته بودم با اينکه روياهای من هيچ کسو دوس نداشته بود...يکی به روی سبزه هام رد پاشو گذاشته بود...کنار آب سادگی لاله و پونه کاشته بود...با خاک و ماه و آسمون با شادی کاری داشته بود...برای من مهم نبود که لحظه ها فراريه...اون که درخته کلاغه يا قناريه.. هوای خوب آشنا خزونه يا بهاريه...اون که حالا کمينه خنده يا غصه داريه...هرچی که بود يهو اومد ميون کاغذ سفيد...ته دلم رو بی کسی يه خط سرخابی کشيد...يه حس خوب مشرقی از قلمش به من رسيد...قشنگتر از ترانه ها حرفی نزد حرفو شنيد...حلا مهم تر از دلم محبت و ارادته...جوری که توی لحظه هام مهربونی يه عادته...عشق دلی تو قلب من تو لحظه ولادته...می خوام که عاشقش باشم اينم يه جور عبادته...

يا حق...(سميرا)

 

ديگه پيدات نمي كنم...

شنبه بيست و چهارم ارديبهشت 1384 ساعت 23:43


آن روزي كه بي تو بودم خودم را در كنارت كه نه بلكه در درون قلبت احساس مي كردم ولي اكنون كه هر روز تو را مي بينم و صدايت را مي شنوم احساس مي كنم هيچ جايگاهي پيش تو ندارم . من نابود شده عشق توام آن روزي كه گفتي : با تو هستم؛ با تو مي مانم؛تا وقتي كه دنيا هست،نگراني هاي من از صبح فردا شروع شد.آن روزي كه گفتي : باورم كن كه دوستت دارم باور نكردم اگرچه اين جمله زيبا ترين جمله اي بود كه از كسي مي توان شنيد.دوباره شانه هايت را كم دارم .دوباره بغضم را فرو ميخورم تا فقط تو اشكهايم راببيني.دكتر ها مي گويند نور چشمانت كم شده.آنها چه مي دانند.عزيزم دلم برايت تنگ شده .كاش مي شد تو را در آغوش بكشم سرم را بگذارم روي كوه شانه ات .وتو چشمه اشكهايم را با دستان پرمهرت خشك كني .موهايم را نوازش كني واز بوي عطرت مست شوم .حلقه دستانت را از دور بازوهاي خسته ام باز نكن .ببين؛ درست نگاه كن گرگها را ببين كه خون از دندانهايشان مي چكد و آماده اند كه تو پشتم را خالي كني تا تكه پاره ام كنند.

در امتداد چشمانت گم كردم تمام آرزوهايم. پايان نگاهت رسيدم به آرزوها و حرفهاي نگفته دلم.خواستم سر آغاز نگاهت باشم تا لبريز شوم از عطر با تو بودن .خواستم اين بار عاشقانه به زمين بنگرم .چگونه بيابم نگاهت را .چگونه فريادت كنم من تو را در اين دنياي وا نفسا گم كرده ام .حرف بزن بگو ؛ بگو كجاي اين شب سياه پنهان شده اي زيبا ؟بيا كمكم كن .و بگذار در گوشت دوستت دارم را زمزمه كنم...

يا حق...(سميرا)

حلقه دستانت برايم امن ترين جای دنياست...

سه شنبه بيستم ارديبهشت 1384 ساعت 11:27


شمع جديدی را روشن می کنم تا در انوار طلايی آن برای تو و برای عشق مقدسمان بنويسم.تا همه بفهمند من خوشبخت ترين عاشق ترين و ثروتمند ترين دختر دنيا هستم ادعای بزرگی ندارم هرکس تکيه گاهی مثل تکيه گاه من داشته باشد هرکس عشقی مثل عشق ما داشته باشد و هرکس مثل من دستان گرم و نگاه پر مهر تو را داشته باشد(هرچند می دانم همتايی نداری) ادعای مرا می پذيرد.عزيز دلم به من خورده نگير اين صفحه را برای ادای احترام به رنگ چشمان تو سياه کردم.ديگر از آينده نمی ترسم و با اشتياق تمام منتظر ورودش هستم.وقتی حلقه دستان مردانه ات دور شانه های خسته ام باشد از چه بترسم نه باکی ندارم از هيچ کس و هيچ کس که تورا دارم.ديگر احساس سرما نمی کنم از گرمای آغوشت گر گرفتم و سوختم و چه سوختن شيرينی. آرامش گرفتم از اينکه سرم را گذاشتم بر روی دريای پهناور سينه ات و غرق شدم در آرامش از صدای قلب حساست و چه غرق شدن شيرينی.

شد ز غمت خانه سودا دلم

در طلبت رفته به هر جا دلم

در طلب زهره رخ ماه رو

می نگرم جانب بالا دلم

از دل تو در دل من نکته هاست

آه چه راه است زه تو تا دلم

يا حق...(سميرا)

الماس...

دوشنبه نوزدهم ارديبهشت 1384 ساعت 22:09


شواليه اي به دوستش گفت: بيا به كوهستاني برويم كه خداوند در آن سكنا دارد. مي خواهم ثابت كنم كه خدا فقط بلد است از ما چيزي بخواهد، در حالي كه خودش براي سبك كردن بار ما كاري نمي كند.
ديگري گفت: خوب، من هم مي آيم تا ايمانم را نشان بدهم.
همان شب به قله كوه رسيدند...و از درون تاريكي آوايي را شنيدند: سنگ هاي روي زمين را بر پشت اسبتان بگذاريد.
شواليه اول گفت: ديدي؟ بعد از اين كوهنوردي، مي خواهد بار سنگين تري را هم با خود ببريم. من كه اطاعت نمي كنم!
شواليه دوم به دستور آوا عمل كرد. وقتي پاي كوه رسيد، سپيده دم بود، و نخستين پرتوهاي آفتاب بر سنگ هاي شواليه پارسا تابيد، الماس ناب الماس ها بودند.
استاد مي گويد: تصميم هاي خداوند اسرارآميز، اما همواره به سود ماست.

برگرفته از مكتوب اثر پائولو كوئليو
يا حق...(سميرا)

غم که نذاشت...

يکشنبه هجدهم ارديبهشت 1384 ساعت 17:56


حرفهای ديگرم را در دفتر غزلم جا گذاشتم برای روز مبادا ... امروز دار و ندار دلم را خودمانی خودمانی به يادگار می گذارم تا در لحظه های قشنگ دوست داشتن به يادم باشی:

تو مثل راز پاييزی و من رنگ زمستانم

چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمی دانم

چشام ميخواس بهت بگه دوست داره غم که نذاشت...اومد بگه عزيزمی اشک دمادم که نذاشت...دلم می خواس حالی کنه که دنيا مال من و توست...سوز عميق زخمی اين کمر خم که نذاشت...دست پر از صداقتم اومد که مال تو بشه...دست کثيف و کودن قابيل آدم که نذاشت...پاهام ميخواس تا دنيا هست هميشه با تو راه بياد...جاده های کويری و سياه عالم که نذاشت...اون خونه ی کاهگلی که به ياد تو ساخته بودم...خسته شده خراب شده بارون نم نم که نذاشت...لبام ميخواس با يک نفس وقتی که رفتی بی خبر...نی بزنه به ياد تو...ماه محرم که نذاشت... .

يا حق...(سميرا)

1 2 3