قلبم رنجيده و گرانبار است.آيا جز تو کسی هست که قلب بی قرار من را آرامش و تسکين بخشد؟روحم پريشان است.آيا جز تو کسی هست که که پريشانی روحم را بزدايد؟و من را چو نسيم کوهساران و با طراوت سازد؟
بردرد من؛زحالم اگر پی نمی بری
بر گريه های گاه به گاهم نگاه کن
عزيز دلم سکان زندگی خود را به دست های ايمن تو می سپارم.مرا به هرجا می خواهی ببر.خودت را از من دريغ نکن مه روی زيبايم...
من قوی تشنه ام که به ساحل نسشته ام
از من مکن کناره که دريای من تويی
آری قلبم گرانبار است.پنهان از نگاه مردم نمی شد گذشت.بيگانه بودن من با اين نامردمان از دور به چشم می خورد.ای نازآفرين من!دلم برای تو تنگ است.کجای کار ما می لنگدعزيز؛که تو دور تر از منو؛من در انتظار تو هردم؟
به چه مانند کنم حالت چشمان تو را؟
به يکی اختر رخشنده به دامان سپهر؟
يا به الماس سياهی که بشويندش در جام شراب؟
به چه مانند کنم موی پريشان تو را؟
به دل تيره شب؟
به يکی هاله رود؟
يا به يک ابر سياه که پريشان شده و ريخته بر چهره ماه؟
و فقط يکبار گريستم و ديگراناشکهايم را ديدند.آنگاه که عشق انکار شد.و به من برچسب ديوانگی زدند.نمی دانستم ديوانه بودن من برای اين مردمان چه چيز عجيبی ست.شده ام انگشت نمای همه آيا پناهم می دهي؟با توام آيا واقعا من ديوانه ام که دل به مهر تو بسته ام و می خواهم در شب چشمانت خيمه بزنم؟
مرو؛بی تو شبهای من بی ستاره است
تو پروين شبهای خاموش من باش
لحظاتی هست که ما می دانيم ميان ما و آنکه دوستش داريم هيچ فاصله ای نيست.(جبران خليل جبران)
چشمانم آبستن درد است و تو تنها تسلای منی.آستان دخولت را با اقاقی ها آذين بستم و از گلهای مريم خواستم قدم های پرمهرت را عطرآگين کنند.نرو پيشم بمان و در اين حرامی ماه و سال من را تنها نگذار...
تو مهتاب منی؛اما به شام من نمی تابی
تو خورشيد منی؛اما به بام من نمی آيی
يا حق...(سميرا)