سيل سعادتم كجاست ، آري در اين غم مانده ام
مشكن ، مرو ، خوارم مكن ، من كه در اين دم مانده ام
نامت كجاست تا بشكند روي بت سنگ رخم
پرواز را آغاز كن تا نشنود غم مانده ام
يادت كه ناز است و سرم را ميزند در ساز تو
گويي تمام روزگار در عشق تو ،من مانده ام
دستم بگير و پر مكش در اين هواي بي نفس
آخر هميشه با دلم من در هوايت مانده ام
آري براي روزگار از عشق و از مستي بگو
تا او بداند با دل عاشق پرستي مانده ام
خواهم كه من مستي كنم، درعشق تا هستي كنم
نذري براي بودنت ، چون مانده اي من مانده ام
پروانه و شمع دلم هر دو بسوزن در فراق
آخر براي ديدنت من در فراقت مانده ام
..
.
یا حق