به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته sara_tanha نوشته شده توسط sara sadat mmm خوش آمدید.

خدا خوب است...دوستش دارم...
1 2

فقط خدا....

دوشنبه بيست و سوم ارديبهشت 1387 ساعت 23:46


خدای من، مهربان من، معبود من، دست سرشار از نیازم را تنها تو از اجابت پر می‏کنی. پرده اندوه و غربتم را فقط تو برمی‏دری. ندایم را تو پاسخ می‏گویی. فریادرس دردهای من تویی. نزدیک‏ترینی به من؛ نزدیک‏تر از من به من. جایگاهت بلند است و مقامت والا. ای بخشاینده‏ترین، ای مهربان.
زلال اجابت در عطشناک حاجات، ای روشنای مهربانی در کدورت غم و اندوه، جام نیاز بندگان به لطف تو پر شود. چشم اشتیاق خلق به سوی تو دوخته گردد و کفایت مهمّات خلق بر دوش توست. شکوه و زاری‏ام تنها به درگاه توست. یاری و مدد تنها از سوی توست. پس تو را می‏خوانم. ای خدای من، ای معبود من، ای پروردگار من، تو را می‏خوانم که بر محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و خاندان پاکش درود فرستی و از غم و اندوه و از رنج و پریشانی رهایم سازی، آن‏گونه که غم و اندوه پیامبرت را از میان بردی. خدایا، آن‏گونه که رسولت را از اندوه رها کردی، گره از کارش گشودی و هراس و اندوهش را زدودی مرا نیز از اندوه رها کن و گره از کارم بگشا و اندوهم را بزدای...

ای تنها امید من، ای خدای سراسر لطف من، خاطر پریشانم را آرام دار. امورم را در دست گیر. نیازم را برآور و حاجات دنیا و آخرتم را روا ساز. خدایا، زنده بودنم را چون زندگانی محّمد و خاندان او قرار ده و مرگم را نیز. الهی، مرا در سلک آنان بخواه. در میان آنان برانگیز و میان من و امت رسولت لحظه‏ای، نه در دنیا و نه در آخرت، فاصله مینداز. ای مهربان‏ترین مهربانان. رحیما، آن‏که بَدم خواهد بد خواهی‏اش را به خودش وانه و آن‏که بر من حیله سازد حیله‏اش را از من باز گردان. خدایا گذران امورم را خود بر عهده گیر که تنها تو امورم را به کمال می‏رسانی و کفایت می‏کنی..

الهی، گشایش و رهایی تنها در دست توست که جز تو فریادرسی نیست و جز تو پناهی نیست. چه محروم و خسران زده است آن‏که جز تو پناهی جوید و فریادرسی طلبد و به درگاه غیر تو اشک ریزد و دری جز در خانه تو کوبد و به ریسمان نجاتی جز تو امید بندد. پس من تنها به تو امید می‏بندم تنها بر تو تکیه می‏کنم، به تو پناه می‏آورم و به ریسمان نجات تو چنگ می‏زنم، از تو یاری می‏خواهم و به لطف تو امید رستگاری دارم. الهی، به واسطه محّمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏و... و خاندانش به تو رو می‏کنم و از دریچه پربرکت آنان به تو چشم امید می‏دوزم و تنها و تنها تو را می‏خوانم....

خدای من، مهربان من، سپاس و ستایشم تنها از آنِ توست. شکرگزارم که همه خلق را کفایت کنی، که جز تو کس را توانی نیست...

حکیما، از هر اندوهی که به هراسم اندازد و از هر سختی و تنگنایی که رنجورم دارد و هر شر و بدی که به ترسم افکند و از مکر بدخواهان که هراسانم می‏کند، در امانم دار..

آمین..

بهترين کارها پس از ايمان به خداوند،مهرباني با مردم است...

خب دوستان.. توی زنده رود کسی من رو نمیشناسه..امیدوارم همیشه موفق و کامیاب باشید..هر از گاهی مینوشتم.. از تمام دوستانی که من رو قابل دونستند تشکر میکنم..خصوصا هادی عزیز تر از جانم .. پسر عموی گلم..

خداحافظ زنده رود..

خداوند مهر و ماه یار و یاور شما باشد..

یا حق..

 

من مانده ام..

پنج شنبه سي و يکم خرداد ماه 1386 ساعت 16:32


سيل سعادتم كجاست ، آري در اين غم مانده ام

مشكن ، مرو ، خوارم مكن ، من كه در اين دم مانده ام

نامت كجاست تا بشكند روي بت سنگ رخم

پرواز را آغاز كن تا نشنود غم مانده ام

يادت كه ناز است و سرم را ميزند در ساز تو

گويي تمام روزگار در عشق تو ،من مانده ام

دستم بگير و پر مكش در اين هواي بي نفس

آخر هميشه با دلم من در هوايت مانده ام

آري براي روزگار از عشق و از مستي بگو

تا او بداند با دل عاشق پرستي مانده ام

خواهم كه من مستي كنم، درعشق تا هستي كنم

نذري براي بودنت ، چون مانده اي من مانده ام

پروانه و شمع دلم هر دو بسوزن در فراق

آخر براي ديدنت من در فراقت مانده ام

..

.

یا حق

را ه تو... را ه رسیدن...

چهارشنبه نهم خرداد ماه 1386 ساعت 18:34


رسيدن

در صحراي بيكران نگاهت

راه را گم كرده ام

نا خواسته سر به آسمان بر مي دارم

توئي با آفتاب وجودت

راهنماي من

گرمائي لطيف از تو بر ميدارم

در كوله بار عشق ميگذارم

حال مي فهمم نگاهت چه ميگفت:

آري رسيدن به تو

مانند رسيدن به سر منزلگاه مقصودي است

كه از صحراي پر خطر عشق ميگذرد

طوفان صحراي تو

شن ريزه ها را به صورتم مي زند

لطافت ضربه ها را در وجودم

و سختي طوفان را در را رسيدن به تو

احساس ميكنم

ناگهان ماري مرا نيش ميزند

زهر اين مار در وجودم

نه ، مرا از راه باز نمي دارد

بلكه

قوتي مي گيرم و با نيرويي بيشتر

به سويت مي شتابم..

یا حق...

...

سه شنبه اول خرداد ماه 1386 ساعت 22:50


این منم خاک انتخاب شده..
سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه آجرباشد توي‌ ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.
يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌بماند، فقط‌ خاك.
اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند، بشنود،بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند..واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم.
 همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند. من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده. من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد.
اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور  چشمي‌ و عزيز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر  همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد:يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً. بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم...
اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد. يعني‌ اين‌ كه‌: حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم!

 
يعني‌ اين‌ كه...
خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد..
یا حق..

گوهر جان..

جمعه بيست و هشتم ارديبهشت 1386 ساعت 02:11


گوهر جان..

امشب از غم در نمي ايد صداي اشك من
شب چه غمگين تكيه داده بر عصاي اشك من

اين كه هر شب تا سحر آيد زچشمم اشك نيست
گوهر جانست ميريزد به دامانم چو شمع.

اشك را گفتم چرا ميريزي اي ديوانه؟
گفت روزن اميدي از اين گوشه پيدا كردم...

امشب...

اشک...

یا حق.

گزیدن هم نوازش شد !!

جمعه بيست و يکم ارديبهشت 1386 ساعت 17:18


راستی:

گفتي نهال از طوفان مي هراسد.
- و اينك بباليد، نو رسته ترين نهالان !
كه تهاجم بر باد رفت.
- سياه ترين ماران مي رقصند.
- و برهنه شويد، زيباترين پيكرها!
كه گزيدن نوازش شد.

(سهراب سپهری)

**********************************************

سلام به همه عزیزایی که با من همدلی کردن.خوشبختانه اون دوستی که ازش صحبت کرده بودم سلامت و تندرسته..از اینکه تنهام نذاشتین سپاسگذارم.

انگار دیگه تنها نیستم!!!خدا رو شکر...

یا حق..

مسافر...

دوشنبه هفدهم ارديبهشت 1386 ساعت 17:04


دلتنگی های مسافر...

روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است
بنويسيد که يک مرغ مهاجر بوده است
بنويسيد زمين کوچه ي سرگرداني است
او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است
..
امروز بدجوری نگرانشم...یکی از دوستانمو میگم..از من خواسته بود دعاش کنم..
موقع نماز مغرب میرم سقاخونه براش شمع روشن کنم و سلامتیشو از خدا بخوام..
دلم خیلی گرفته
.
.
هوای حوصله ام ابری
دعا کنید خبر سلامتی و خوبیشو بشنوم...
یا حق..

به دنبال چیستیم؟!

سه شنبه يازدهم ارديبهشت 1386 ساعت 20:01


مقصد " خويشتن " قريب است ولي مقصد " بي خويشتن " بعيد.
گاهي سرودن ‌، گاهي نوشتن ، گاهي سکوت و گاهي فرياد ، گاهي با اين و آن شاد و گاهي در خلوت گريه ، از چه رو اين چنين بي تابيم ؟ چه را گم کرده ايم ؟ بدنبال چيستيم ؟ چه چيز آراممان مي کند ؟
اگر نتوانيم دريا شويم ، شايد بتوانيم دريایي باشيم ، اگر دريایي هم شويم ، آرام مي شويم .
اگر دريایي شويم ، سنگ پراني بچه شيطاني ، متلاطممان نمي کند ، ولي اگر ليوان آبي بيش نباشيم ، متلاشي مي شويم .

یا حق...

دلم هوای کودکی ام را کرده....

يکشنبه نهم ارديبهشت 1386 ساعت 16:49


کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم

اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم
کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را

از نگاهش مي توان خواند

اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد

و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم

سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست.
 
دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد

بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!

بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند

بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد
دلم برای کودکی ام تنگ است....
ای کاش میشد برگشت...
یا حق...

ای با طلسم بستی پای مرا ...

پنج شنبه ششم ارديبهشت 1386 ساعت 15:45


بن بســت شد اگر چه ، راه رســـيــــــــــدن من
امّـــا ادامـــــــــه دارد ، درجــــــا دويــــدن من

انگـار من شــــدم يك ، نقـــــــّــاشـي دونـــــده
 پـــايــان نمـي پذيــرد ، راه رســــيــــــدن من
راه رســـيــــــدن من ، يك منحنـــيّ بسته است
امّــيد ِ مقصــدي نيست ، بر ره بريــــــــدن من
چون سنگ آســـــیابی ، در جــای خود دویــدم
آخـر چـه شـد نـصـیـبـم ، جز رنــــج دیــدن من؟
شــايد من و تو باهــم ، معـــــتاد گشته باشيم
من به كــــــشيدن رنج ، تو به كـــــــشيدن من
من را بكــَــش پي خود ، چون بادبادكي خُــرد
در دسـت توست زیبا ! بـا ل پـــــريـــــدن من
....
(از یه مسافر.. ..یه رهگذر)
یا حق..

برای تــــــــــــــــــــــــــــــــــــو....فقط به خاطر تو...

چهارشنبه پنجم ارديبهشت 1386 ساعت 13:32


سلام به اهالی زنده رود.

من بعد 2 سال  دوباره اومدم بنویسم....

..... ..... ..... ..... ..... ..... ...... ..... ...... ...... ...... ...... ......

بعد تو سال اومدم با تو شروع کنم....تو ....

هـمــیـن کـه شعــــــــــــــــر بخــواهـــد بیـــــآیــد از دهــــــــــنم

امان نمی دهی و می پری " تــــــــــــــــــــــــ ــــــو" در سخـنم



" تــــــــــــــــــــــــ ــو"یــی که شعر به من وحی می کنی فـلذا

چگونه غیر ِ" تــــــــــــــــــــــــ ـــــو" من حرف دیگری بـزنم؟


تمام شعر پُراست از"تو"، از"تو"،از"تو"، "تو" ، "تو"...

به نام " تــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــو" ست تمام ِ قباله ی دهـنم


" تــــــــــو"یــی که خالق ِ شعری ؛" تـــــــو" شمس تبریزی

بـــرای مــــولــــــــــوی ِ نابـــــــــــشـــاعـــری کــــه مـــنــــــم


بنابرین من اگر ، از" تــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــو" شعر ننویسم

سفـــــــــــــــــــــــ ـــــیدی ِ تن این صفحه می شود کـــــــــــفـنم


مخواه بی" تــــــــــــــــو" بمانم. مخواه بی" تــــــــــــو" مرا

کـه ســــــــــــاده دل نســــپـــردم کـه ســـــــــــاده دل بکـــنم


چـــقــــدر حـــــــــــرف زدم ! بهـــــتر اســــــت بـرخــــــیــزم

دوباره چــــــــــای بــــریــــزم کــه خـــشــــــک شــد دهــــــنم

یا حق...

 

دل قوی دار....

چهارشنبه بيست و يکم دي ماه 1384 ساعت 06:01


سلام زنده رود.

دلم برای همتون تنگ بود.

خوشحالم بازم اومدم پیشتون.

........................................................................

عید قربان بر شما مبارک

 

 

شکوفايي گلهاي اميدم را در رويا ها ميبينم
و ندايي که به من ميگويد :
گرچه شب تاريک است
دل قوي دار سحر نزديک است

........................................................

 

دل فقط غمکده ي احزان نيست
دل گهي شور و سرور به دامان دارد...
گر گهي دامن دل باز کني.. خفت نيست
به خدا هر قلبي..
کمکي خنده به دامان دارد..
که اگر خوب به زيرش نگري...
پوزخندي زند از رویت ..که غم و غصه برد از رویت

 

یا حق...

 

 

 

 

...

يکشنبه سيزدهم آذر ماه 1384 ساعت 01:38


آمده ام تا در روشناي تابناك عشق و زيبايي زندگي كنم. من هستم؛ زنده و استوار. هيچكس نميتواند مرا از ساحت زندگي تبعيد كند. فرشته عشق در گوشم نجوا ميكند.نسيم شادماني دلم را مينوازد. خموشم من ... فرشته عشق است كه سخن مي گويد. وقتي عشق ميورزيد نگويد(خدا در قلب ن است) بگوييد (من در قلب خدا هستم) جبران خليل جبران... كامياب باشيد.... يا حق....

داستان چشمهاي معشوق ..........

شنبه بيست و يکم آبان ماه 1384 ساعت 14:59


چشمهاي معشوق آن زمان كه خيره شد بر چشمهاي من

آن زمان بود كه باور كردم قصه اي بس دراز خواهم شنيد


و قصه شروع شد ........

آن زمانكه باور كردم چشمهايش با من است

و آن زمان ماندن و دوست داشتن را از نگاهش خواندم

مانند كودكي هايم انگار مدرسه مي رفتم

و انگار عشق به من آموخته مي شد

و انگار آموختن هنري بود كه تنها از چشمهاي او مي آمد

من عاشق شده بودم

هر شبي خواب مي ديدم

و معشوق را تنها.........

با چشماني مست

و با لب هايي كه برق مي زد در آن تاريكي شب

و من مات بودم

و تنها زمزمه اي بر لب ........

داستان آغاز شده و من از شيريني آن خوابم برده است

مرا مجالي نيست

بايد بيدار شوم

اما............................................ ...........

کيست........................
كيست عاشقانه سرودنم را به تماشا بنشيند

یا حق....

...........

پنج شنبه نوزدهم آبان ماه 1384 ساعت 03:03


تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن.....

یا حق....

اين قفس

پنج شنبه پنجم آبان ماه 1384 ساعت 15:51


اين قفس

...و اين قفس چنان مرا تنگ در آغوش خود فشرده - که رد ميله ها بر تنم نمايان است و من چنان به آن خوگرفته ام که سپيده صبح را به فراموشی سپرده ام و آزادی را به بهای اندکی فروخته ام .

وآه ...باور نميکنم!!! که در اين قفس دير گاهی است که باز است -پس اين منم که به اسارت خو گرفتم و پريدن را انگيزه ای نيست برايم - پرواز را به خاطر سپرده ام و پر پريدن را نيز -نمی دانم چه چيز- اين چنين مرا در خود تنيده است که پرواز را باور ندارم- که اين چنين به هوای قفس انس گرفته ام که طلوع زندگيم راه راهی است از فلز و آسمانم به کوتاهی يک عمر وزمينم تکه چوبی به اندازه غروب آفتاب.

پروردگارا مرا انديشه ای ده برای پرواز- برای جستن از باور اسارت - برای رسیدن به سپيده اميد - برای روحی آزاد.

يا حق.........

با تو ام بيژن بخوان

يکشنبه هفدهم مهر ماه 1384 ساعت 23:44


با تو ام بيژن بخوان

نهيبی زد :
با تو ام بيژن بخوان بر او، بخوان از عشق و از مردی
و بيژن خواند و مرشد بی امان بر ضرب خود ميزد
کنون بشنو که می خواهم ز عشق خويش، پرده بردارم
من از چاه و سياهی حرفها دارم ...
شبی که در ميان چاه بودم
در دلم عشق منيژه ، دختر تورانی ملعون فروزان بود
ولی هرگز برای عشق خود
نفروختم ايران زمين پاک را حتی درون چاه سر بسته
سخن از بی هويت کردن من بود
اگر در چاه ناليدم
نيک دانستم که من ايرانيم آخر
اگر آنسو منيژه مورد خشم پدر گرديد
نيک می دانست که يارش از اَبـــــَر مردان ايران است
الا بيژن ، الا ای گردگرد ، ای مرد
چون کام عيسی درتن پوسيدگان جان می دهد ای مرد !
مرشد! بگو اينک چه می بينی در اين تاريخ ننگ آلود و خون آلود ؟؟
مرشد : بدان ، نعش هزاران رستم دستان به روی خاک می بينم
و در آنسو
خروش باد وحشی – باد نسيان را
که ميتازد و چنبر زده بر قلب اين آسوده "بی عاران"

قسمتی از ضلع هشتم
اثر مهدی شریفی

سلام عزیزان! عباداتتون مقبول حق.... دلم براتون و برای زنده رود تنگ شده بود.

خوشحالم اینجا در کنار شما هستم.

موید باشید!!!!

یا حق...

 

 

چندروزي است که حالم ديدني است

جمعه هجدهم شهريور 1384 ساعت 23:23


غزل

چندروزي است که حالم ديدني است
حال من از اين و آن پرسيدني است
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفأل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

یا حق....

هيچ کس در خلوتم نيست !!!!!!!

جمعه چهارم شهريور 1384 ساعت 21:41


 

هيچ کس در خلوتم نيست !!!!!!!

هيچ کس در خلوتم نيست و من باز تنهايي ام را با نوشتن لحظه هاي دلتنگي ام پر مي کنم ‌ اي کاش باران مي باريد تا صدايش بهانه اي براي بيدار ماندنم باشد اما هوا گرمتر از اين حرفهاست که قطره اي باران ‌بيداريم را شاد کند...لبانم تشنه...امشب تشنگي جانم را به بوسه ات احساس مي کنم... آرزو مي کنم اي کاش اکنون به يادم باشي...
خورشيد هر روز طلوع مي کنه و بي درد سر شب ها به خواب ميره
عشق همه جا هست
ليلي و مجنون ها هستند و حرف هاي شيرينشون کوچه ها رو پر مي کنه
همه چي خوب پيش ميره
هيچ صندلي تو پارک نيست که يک همنشين داشته باشه
گرمي حرف هاي عاشقانه هواي شهر رو گرم تر مي کنه
آه ه ه ه هوا خيلي گرمه
خدا کنه هيچ دلي تو اين هوا نسوزه
باز شب شد
خورشيد من خوب بخواب کسي با دل تو کاري نداره.......
یا حق.....

شعر بي عنوان ...

يکشنبه بيست و سوم مرداد ماه 1384 ساعت 12:09


شعر بي عنوان !!

نه از خاكم ،نه از بادم
نه در بندم، نه آزادم
نه آن ليلاترين مجنون
نه شيرينم، نه فرهادم

نه از آتش، نه از سنگم
نه از رومم ،نه از زنگم
فقط مثل تو غمگينم
فقط مثل تو دلتنگم

چه غمگينم، چه تنهايم
نه پنهانم، نه پيدايم
نه آرامي به شب دارم
نه اميدي به فردايم

چه اميدي،چه فردايي
چه پنهاني ،چه پيدايي
اگر خوشحال ،اگر غمگين
چه فرقي داره تنهايي

تونيستي قصة دردم
سياهم، ساكتم،سردم
اسير خاكم وخسته
اگر سبزم، اگر زردم

اگر آبي تر از آبم
اگر همزاد مهتابم
بدون توچه بي رنگم
بدون تو چه بي تابم

بيا از «من» جدايم كن
صدايم كن ،صدايم كن
دلم از دست «من» خونه
بيا از «من» رهايم كن

یا حق..

1 2