به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته دختري از آسمان نوشته شده توسط rose20 خوش آمدید.

حرف های دل یه دختری که از جنس آسمونه
1 2 3

من تنها مي خواستم چشمهاي تو را داشته باشم !!!

چهارشنبه پانزدهم آذر ماه 1385 ساعت 12:09


من تنها مي خواستم...

من تنها مي خواستم چشمهاي تو را داشته باشم.من تنها مي خواستم چند صباحي قلبت را به امانت بگيرم.

اما اين خواسته قلبي من نبود شايد در ابتدا.تقدير اين قرعه را به من ديوانه سپرد.

من مي خواستم دستهايت را داشته باشم تا با آنها از چشمه جوشان محبت جرعه اي بنوشم اما تو از  سپردن آن سرباز زدي.

من تنها مي خواستم براي دلت قصري از ترانه هايم بنا كنم و براي اين مقصود جلاي چشمانت را مي خواستم اما تو آنها را به من ارزاني نكردي.

و تو چه فهميدي؟تو از طرز نگاه من چيزي را نفهميدي.

من مي خواستم پنجره هايت را باز كنم اما تو اجازه ندادي.پنجره هايت آنقدر بسته ماند تا كهنه شد و تو هرصبح آسمان را با قابي كهنه نگريستي.تا هنگامي كه آوار شد و فرو ريخت و به خاك سپردي زير آن آوار تمام خاطرات مرا.

و من تكه تكه خاطرات تو را از زير آوار قلبم بيرون آوردم.تو گذاشتي همه چيز فروبپاشد و آوار شود چه خانه ات چه قلبم چه خاطراتم چه خاطراتت...

آيا نديدي كه چه عاشقانه در آن شب سياه برايت شعر مي سرودم.شايدم ديدي كه به من تهمت ديوانگي مي زدي.

من مي دانم زيبايي چيست...يك جهان از آن را در غروب نگاهت ديده ام.

من تنها مي خواستم آغوشت را داشته باشم تا در گرمايش خزان را فراموش كنم.

من از تمام دنيا يك شاخه گل مي خواستم.شاخه گلي كه تو روزي به دستانم مي سپردي.

من از تمام اين دنيا يكروزش را مي خواستم و تو مي داني كدام روز را مي گويم.و اين را هم مي داني كه آن را به من ندادند.

آيا تا بحال در دل به خود گفته اي كه چقدر بي رحمي؟يا تنها به عاشقانه هاي من خنديده اي...من خنده هايت را دوست دارم...

پس امشب هم اين متن عاشقانه را به تو مي سپارم تا باز هم بخندي و من دلم نمي شكند چرا كه تو سالها قبل آن را شكسته اي .

پس راحت بخند آخر من خنده هايت رادوست دارم..............

اين سكوت شكسته در قلبم صدايم را اشك گونه فرياد مي زند!!

يکشنبه دوازدهم آذر ماه 1385 ساعت 10:27

چه قدر سخته نفهمه هنوز دوستش داري ...!!!

سه شنبه سي ام آبان ماه 1385 ساعت 15:37

دست هايت را در دستان عاشق من بگذار !!

يکشنبه بيست و يکم آبان ماه 1385 ساعت 08:58

مقدس بود پیمانی که ما بستیم اما تو ....

پنج شنبه چهارم آبان ماه 1385 ساعت 01:33

مطمئن باش و برو ... ضربه ات کاری بود

شنبه بيست و دوم مهر ماه 1385 ساعت 14:44

جاي خالي ات خيلي آزارم مي دهد ...

پنج شنبه بيست و سوم شهريور 1385 ساعت 15:55

نکند گرمی دستهای تو از عشق نیست !

پنج شنبه بيست و سوم شهريور 1385 ساعت 02:16

می توانم به راحتی خاطره تو را زیر خروارها فراموشی دفن کنم...!!

چهارشنبه بيست و دوم شهريور 1385 ساعت 00:59

دلتنگت شده ام به همین سادگی !!!!!!!!!!

دوشنبه بيستم شهريور 1385 ساعت 01:16

اگر بارها گفته ای ... باز تکرار کن عزیزم !!

يکشنبه نوزدهم شهريور 1385 ساعت 01:59

اللهم عجل لوليك الفرج مولانا صاحب العصر والزمان عاجر

شنبه هجدهم شهريور 1385 ساعت 01:34

فریاد مزن ... " برگرد !! " ... بگذار تنهايت بگذارم!

جمعه هفدهم شهريور 1385 ساعت 14:58

بریده ام ... ازخودم ... از تو !!!

چهارشنبه پانزدهم شهريور 1385 ساعت 03:17

چه ابلهانه ! با تو خوش بودم ...

سه شنبه چهاردهم شهريور 1385 ساعت 01:23

می خواهی بروی ... بی بهانه برو...

يکشنبه دوازدهم شهريور 1385 ساعت 20:52

دویدن من برای رسیدن به اوج چشمانت !!!

يکشنبه دوازدهم شهريور 1385 ساعت 00:30

کاش میدانستم چگونه باید از تو متنفر شد ...

جمعه سوم شهريور 1385 ساعت 01:48

تو اگر نباشي !!!

پنج شنبه بيست و ششم مرداد ماه 1385 ساعت 01:24

چگونه تکیه کنم

دوشنبه نهم مرداد ماه 1385 ساعت 00:29

1 2 3