رمان فریدون سه پسر داشت از عباس معروفی ...
برگرفته از سایت عباس معروفی
قسمت يکم "فريدون سه پسر داشت"، فصل من
شايد همه چيز با مرگ ناصري آغاز شد.
ديشب مغزش از كار افتاد. "ملاقات ممنوع" روي در را برداشتهاند، هيچ ملاقاتكنندهاي نيست. عبدالناصر ناصري آرام روي تخت خوابيده، لولهها از بينياش گذشتهاند، و تصوير مونيتور سمت راستش ميپرد. نورهاي عمودي پنجره كه به سختي از لاي پردة ضخيم ميگذرند، او را قطعه قطعه نشان ميدهند. دو دستش را روي سينهاش گذاشتهاند، با چشمهاي بسته، خط ابروهاي ملايم، مژههاي تابيدة بلند، و ريش شانهخوردة خاكستري، يكي سياه يكي سفيد. ناصري آرام گرفته است.دستهاي از موهاي صاف جوگندمياش كه روي متكا پخش شده، صورتش را قاب گرفته است. يك گلدان كاكتوس كوچولو جلو تختش در نور مونيتور سمت راست كه مدام ميپرد، روشن و تيره ميشود. مثل صورت لاغر او كه در نوسان نور، خاكستري است، به كبود ميزند، لاغرتر مينمايد، و در قعر مرگ فرو ميرود، ميرود، ميرود تا بوي خام بشر اوليه اتاق را پر كند، چيزي نظير وسوسههاي شهواني از ملافههاي سفيد متصاعد شود كه وقتي صداي ناقوس پُرقدرت كليسا از منفذها گذشت و در گوشها پيچيد و پلكها را لرزاند، آن را مثل چربي به ديوارها بمالد. چربي آشوبندهاي كه اگر دست به ديوار بمالي بايد هي بشورياش. و هرچه بشوري پاك نميشود، همراه صداي ناقوس در رگهات جاري ميشود و عاقبت بر سينهات ميچسبد.
عبدالناصر ناصري از هزار سال پيش مرده است، و اتاقش را از سرب ساختهاند. صداي ناقوس بر او اثري ندارد، نه شيپور جنگ است، نه بيدارباش صبح، و نه هيچ چيز ديگر. موسيقي متني است كه مرگ را بدرقه ميكند، آن هم به همت طلبة جواني كه موظف است در ساعتهاي مقرر طناب كلفت آويخته از ناقوس را به دور كمر باريكش ببندد، خود را از اين ديوار بكوبد به آن ديوار، تا چكش سنگين فولادي بر دل ناقوس بگويد: «دينگ... دانگ... اللهُ... اكبر... دينگ... دانگ...»
آنوقت نفسزنان و عرقريزان برود به انتهاي باغ كليسا، وارد اتاق بزرگي شود كه سه درِ تو در تو باز و بسته ميشود تا بوي شمع و عود به مشام برسد، به راهبة لاغر و رنگ پريدهاي كه در تاريكروشن ميزها و شمعدانها روي تخت نشسته است با سر سلام كند، در تلالو نور شمعها به جستجوي چشمهاي آبي و طرح اندام او نفهمد كه چطور از ميان آن همه اثاثيه ميگذرد. جلوش زانو بزند، وحشيانه خيرهاش شود، خيرهاش شود، و با حركتي تند و بيقرار خود را در بغل او بيندازد، و چنان لبش را ببوسد كه راهبه مدهوش شود و با ناله و گاه آهي لرزان، نرم نرمك پيراهن سفيد پر از چين جوان را از تنش پس بزند، بعد در تختخوابي كه پر از بالشهاي كوچك رنگي است، با انگشتانش شانههاي او را نوازش كند، يا گاه با ناخنهاش صداي طلبة جوان را در آورد: «آه.»
يا با چرخشي نرم چنان او را در بغلش بچرخاند و به زير بكشد كه گويي اصلاً كسي آنجا نبوده است. راهبهاي پنجاه ساله، بريده از دنيا و مافيها درحالي كه گريه ميكند از دردِ رنجهاي بشري، يا از خوني كه بر صليب خشكيد، و يا براي آمرزش گناهان گوسفنداني كه اسير گرگ شيطان شدهاند، چنان به خود پيچيده، و يا از خود بيخود گشته است كه سر بر بسترش نهاده، تسبيح زنان با دستهاش دارد گناهان بشر را ميشمارد، از خدا پوزش ميخواهد، و صداي هق هقش در ناقوس محو ميشود.
تانك سوختهاي جلو مسجد خاموش شده بود و صداي گم و پيداي اللهاكبر از پشت ديوارها به گوش ميرسيد: «دينگ... دانگ.»
مجيد اماني زير پتوي پوست پلنگياش مچاله شده بود و در قعر خواب، جايي نزديك تانك سوخته، در اتاق آجريِ بي در و پيكري برهنه بر لبة تخت نشسته بود و داشت به اندام كشيدة رؤيا نگاه ميكرد: هميشه وسط تخت ميخوابيد، دستهاش را زير صورتش ميگذاشت، و ميگذاشت آن موهاي لَخت و سياه بر شانههاش پخش شود. مجيد يكبار ديگر اندام را از كمرگاه مرور كرد، خال كوچكي بر كپل سمت چپش بود كه در خواب هم بود. ادامه داد و وقتي به كف پاها رسيد خواست خم شود و آنها را ببوسد، اما عدهاي تعقيبش ميكردند و سايه به سايه دنبالش بودند. تپش قلبش تند شده بود و پناهي نمييافت. در خواب هم ميدانست كه اين يك بيماري است، اما همين موهبت باعث ميشود كه آدم حواسش جمع باشد، دور و برش را بپايد، و مفت طعمه نشود. صداي جمعيت نزديكتر ميشد: «اللهاكبر».
به طرف صدا برگشت. در و پيكر اتاق پوشيده از تار عنكبوت بود. مثل پردهاي تار كه عنكبوتي بر دهانة غار اصحاب كهف تنيده بود تا آنها را از مرگ نجات دهد. اسد آنطرف پرده ايستاده بود. كت و شلوار خاكستري به تن داشت، با پيراهن سفيد، ريش سياه، و موهاي كوتاه. ميخواست داخل شود اما تار عنكبوت راهش را بسته بود.
رعشه از شانههاي مجيد شروع شد، در سينهاش چرخيد، و در راه نفسش بند آمد. نميدانست از وحشت مرگ رفيق قديمياش، عبدالناصر ناصري به خود ميپيچد، يا تصويري قديمي او را چنين برآشفته است.
كجا بود؟ چرا راه گم كرده بود؟ داشت كجا ميرفت؟ هرجا بود از تعقيب گريخته بود و حالا احساس امنيت ميكرد. از سه درِ تو در تو گذشته بود و با صداي شهواني يك زن، اول جا خورده بود، و بعد كه از لاي باريكة در نگاه كرده بود، بوي در هم آميختة شمع و عود او را در جذبهاي روحاني فرو برده بود كه بين شهوت و مذهب سرگردانش ميكرد. چقدر از آنچه در كودكي به او گفته يا آموخته بودند دور شده بود؟ همان قدر از يك احساس تبآلود شهواني خود را به گناه آلوده ميديد و بيشتر كيف ميكرد. خسته بود، و از وحشت تعقيب آن حرامزادهها به كليسا پناه برده بود. سه نفر بودند، شايد هم بيشتر. هنوز راه درازي در پيش داشت، و نميدانست آيا جان سالم به در خواهد برد؟ خيال ميكرد در كليسا با كشيشي سفيدمو روبرو ميشود و به او ميگويد كه من فقير نيستم، اما حالا پول همراهم نيست، نميخواهم سياه سوار قطار شوم، ميترسم مأموري بيايد بالاي سرم و شصت مارك جريمهام كند. پياده هم نميتوانم بروم. خيال ميكرد با ماشين كليسا او را تا دم درِ خانهاش ميرسانند، يا يك كاري براش ميكنند. باور كنيد پاهام ديگر مال خودم نيست.
وقتي از خواب پريد، نميدانست كجاست. نميدانست كه آن راهبة خاكستري ميتواند طلبهاي جوان را چنان به درون بكشد كه مجيد اماني غم گمگشتگياش را به باد فراموشي دهد، و يادش برود از كجا آمده بود؟ به كجا ميرفت؟ و چقدر تپشهاي نهانيِ چكش فولادي در دل ناقوس، وسوسهانگيز است.
نميدانست از دلتنگي به چنين حالي در آمده، و يا آيا در وسوسة يك همخوابگي سركوفته قلبش اين جور پرپر ميزند؟ داشت از لاي در به طلبة لاغري نگاه ميكرد كه حالا پيراهن سفيد تنش نبود و هر آن در لهله عطشناك راهبه ميرفت كه خاكستر شود.
صداي ناقوس هنوز بود و مجيد خيال ميكرد از لاي درِ اتاقي كه تا ساعتي پيش روي آن آويخته بودند "ملاقات ممنوع"، دارد به جسد رفيق قديمياش نگاه ميكند، و از او براي هميشه فاصله ميگيرد، يا از سرگيجهاش كمك ميگيرد كه به او فاصله بدهد تا برود، و اين سكوت سنگين چربآلود را با خود ببرد، ببرد تا مجيد واپسين تصوير ذهنش را ديگر به ياد نياورد.
ادامه دارد