نمیتونم فقط در زمان حال باشم اگر چه استاد عزیز میگه باید تمرین کنم.
امروز تمام مدت شنا و لحظات غوطه وری در اب همه دوستام انگار پیشم بودم و حمله تمام خاطرات بد
و خوب اجازه نداد یک لحظه درحال باشم.
دلم برای خیلی ها تنگ شده،حوصله دیدن بعضی ها را دیگه ندارم اگر چه دوستشون
دارم و دلم برای دیدن کسانی که خواص ذهن هستند
بی قراری میکرد.برای چند نفری نگرانم و .....
راستی چرا دوست داشتن را بلدم اما یاد نمیگیرم باید تمامش کنم این دوست داشتن را
.گاهی که خیلی تلاش میکنم و با خودم قرار میگذارم
که مثلا شماره کسی را از حافظه ام پاک کنم و خودش را هم، انگار کسی او را میخواند
و همان فردای موعود پیامی میرسد که همه رشته هایم را پنبه میکند.
باید از استاد بخواهم دوست نداشتن را و فراموش کردن را به من بیاموزد شاید بتوانم در حال زندگی کنم.