به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته راد آيين نوشته شده توسط Babak خوش آمدید.

1 2 3 4

يه روز گند ديگه

يکشنبه اول بهمن ماه 1385 ساعت 13:08


- « اه بازم يه روز گند ديگه، كاش اين ساعت امروز زنگ نمي‌زد »

 

كياسو به تختش تكان محكمي داد Snooze ساعتش فعال و زنگ آن قطع شد.

 

واكسي از جايش پريد، مادرش زنگ ساعت شماطه‌اي را خاموش كرد، خواهرش به فرزند بيمارش شير مي‌داد.

 

برادر و دوخواهر كوچكترش نيز بيدار شدند، پدرش يك ساعت قبل به كارگاه و برادر بزرگش به نانوايي رفته بود. شغل خوبي داشت كاش شاگرد خميرگير مي‌رفت تا او هم به نانوايي برود.

 

« استغفرالله چشم به نون ديگرون دوختم باز، اي خدا كمكم كن»

 

مادر كياسو خواست وارد اتاق شود اما در اتاق قفل بود

 

« من امروز حس اون مدرسه‌ي گندو ندارم، حالم از ريخت اون معلم‌هاي احمق به‌هم مي‌خوره، فكر كردي مي‌توني به‌زور بيدارم كني ؟»

 

دو ساعت بعد واكسي از اتوبوس پياده شد يكراست به جلوي استخر اركيده رفت و بساطش را پهن كرد، آفتاب هنوز به خيابان نور نمي‌تاباند، چند ماشين ايستادند و چند پسر از آنها پياده شدند و به استخر رفتند.

 

« اگه امروز بيشتر از هفتصد تومن درآوردم واسه زينب و اكبر مداد مي‌خرم، يه كمپوتم واسه بچه‌ي زهرا مي‌گيرم »

 

- از استخر كه برگردين آماده‌است

 

موبايل كياسو زنگ زد از جا پريد، ملينا بود كه قرار بود ساعت 9:30 زنگ بزند.

 

- سلام ملي جون، چطوري ؟

 

- دم مدرسه‌اي ؟ واي هاني من حسم نبود نرفتم

 

- باش الان مي‌رسم

 

« اه اين دختره‌ي عن هم مارو گاييد آخه آدم قحط بود اين چراغ نفتي رفت تو پاچه‌ي ما»

 

- مامان من عجله دارم فقط سان‌كوييك و كيك؛ سوييچ كورسا رو هم بزار رو ميز

 

- آقا اينم كفشاتون

 

- صد تومن، قابل شما رو نداره

 

« خدايا دشت اولمو شكرت »

 

كياسو ملينا را به كلاس اروبيك رساند، در راه برگشت افسر راهنمايي جلوي اورا گرفت

 

- سركار بيا سوار شو برگ معاينه گواهينامه رو بهت نشون بدم اونجا آفتابه

 

- دمت گرم سركار پنج تومن واسه معاينه پنج تومن هم واسه گواهينامه كافيه ؟

 

- مخلصتيم سركار

 

« الدنگ كـ . . . ننه »

 

« اون عنتر خودش دوساعت خوب حال مارو گرفت اين افسر كوني هم روش؛ از فردا ديگه جواب تلفناي اين دختره‌ي كون گنده رو نمي‌دم.

 

يادم باشه تو كلاس مخ اون ترانه‌ رو بزنم پارتنرم شه، پدرسگ سرو سينه‌اي داره‌ها »

 

كلاس كياسو درست روبروي استخر اركيده بود، قبل از كلاس واكسي را صدا زد :

 

- هي پسر اين ماشينو روغن بزن تا من برگردم.

 

« اين مادر جـ . . . هم خوب مفت مفت هرروز از من پول مي‌گيره »

 

- چشم آقا خوب برقش ميندازم

 

« خدا پدر اينو بيامرزه هر روز يه رزقي به ما مي‌رسونه »

 

ترانه حاضر نشده بود در كلاس پارتنر كياسو شود، كاش در آن لحظه زمين دهان باز مي‌كرد و اين پتياره را فرو مي‌كشيد، طرز برخورد ترانه باعث شده بود غرور كياسو شديدن جريحه‌دار شود ...

 

- هوي الاغ چرا شيشه‌ها رو روغني كردي نمي‌تونستي اون دست چلاقتو رو شيشه نزاري ؟ عجب بدبختي‌اي. گند مي‌زنه يه ماشين بعد انتظار پولم داره

 

« همين سگ‌توله‌ها هستن كه مارو جهان سوم مي‌كنن، اگه قدرت داشتم مي‌دادم گردن همه‌ي موجودات مفلوك و ابله مث اين پسره رو بزنن »

 

- ببخشيد آقا الان خودم پاكش مي‌كنم

 

« چي مي‌شد يه مرض ميومد همه‌ي اين بچه پولدارا باهم مي‌مردن ؟ »

 

واكسي براي ناهار بقچه‌اش را باز كرد مادرش براي او سيب‌زميني پخته با سبزي و پياز گذاشته بود.

 

كياسو اصلن از راگو و سوپ پتاژ خوشش نمي‌آمد و اين آشپز بي‌شعور هيچ‌وقت نمي‌خواست ياد بگيرد باز بايد پيتزا مي‌خورد.

 

واكسي براي اينكه آفتاب به صورتش نخورد كمي جايش را عوض كرد، كياسو خسته بود روي تختش دراز كشيد اما آفتاب نمي‌گذاشت بخوابد، بلند شد و با اخم و تخم كركره‌ي اتاقش را كشيد

 

« اه اين بابي خر ما هم زورش مياد بده ازين پرده كنترليا نصب كنن ... »

 

واكسي چرت مي‌زد كه مشتري‌اي اورا بيدار كرد.

 

كياسو بعد از دو ساعت از خواب بيدار شد يكراست به حمام رفت و دوش گرفت. واكسي از جوي خيابان آبي به صورتش زد . . .

 

كياسو باقي روز را تي‌وي‌ نگاه كرد، با رژينا تنيس بازي كرد، با اكيپ دوستانش سر ساعت هشت كنفرانس چت كرد. شام استيك مرغ خورد كه بوي پياز مي‌داد و . . .

 

واكسي ديگر به اندازه‌ي پهناي تنه‌ي درخت جا داشت كه آفتاب نخورد، تا ساعت نه شب سه كفش ديگر واكس زد و به طرف خانه راه افتاد، ساعت يازده كه به خانه رسيد ششصد تومان را به مادرش داد. پدر و برادر و دو خواهر كوچكترش خواب بودند. برادر بزرگش اخبار گوش مي‌كرد. خواهرش به فرزندش شير مي‌داد. شام نان و پنير و خيار و سبزي خورد. مادرش برنج پاك مي‌كرد فردا ناهارش برنج داشت . . .

 

كياسو روي تختش دراز كشيد

 

« يادم باشه پس‌فردا حال اين ترانه‌رو بگيرم با اون كون آويزونش . . . ببينم مخ كيو بزنم سه شنبه مامانه خونه نيست . . . اين ممد خرم سيستم بسته . . . »

 

واكسي كنار زينب دراز كشيد، فكر مي‌كرد كه اگر فردا بيشتر از هفتصد تومن در آوردم واسه اكبر و زينب . . . خسته‌تر از آن بود كه . . .

 

Drama queen

يکشنبه هفدهم دي ماه 1385 ساعت 16:44


چرا درد که شروع مي‌شود، انگار که همه زخمهاي جديد و قديمي با هم دوباره باز مي‌شوند؟... من درد مي‌کنم. درد مي‌کنم، و زخمها هر کدام دهن مي‌شوند و قصه‌هاي از يادرفته‌شان را مويه مي‌کنند...ارکستر کاملي مي‌شويم. 

 

از تو درد مي‌کشم، و تو با ملايمت افسانه‌اي هميشگي‌ت، بي‌رحمانه مي‌گويي: «نمي‌خواهم گريه کني...». نشسته‌ام تماشايت مي‌کنم که چطور بالهايم را با مهرباني مي‌چيني. گريه هم نبايد بکنم، پس فقط نگاه مي‌کنم تا کارت تمام شود.

 

دلم به اين خوش‌ست که بال و پرم باز درمي‌آيد. تا آن وقت، فرصت داري که بفهمي، من برّه گم‌شده‌ات نيستم.

 

 Copyright Ananita

از دوستان محبت

شنبه دوم دي ماه 1385 ساعت 14:39


براي دوستي که خودش مي داند کيست

 

به مناسبت دي ماه و فروغ، البته هنوز تا پانزدهم دي دوهفته‌اي وقت هست، من فروغ را خيلي دوست دارم، خيلي زياد

 

فروغ صادق بود، احساساتش را مي شناخت او با خودش تعارفي نداشت . . . و دغدغه‌هاي دختري 17 ساله بايد شامل پايين‌تنه هم بشود که اگر نباشد آن دختر مريض است و بايد به او شک کرد که اين اقتضاي سن اوست.

 

و اما آل‌احمد، آل‌احمد را دوست ندارم، به نظر من، تاکيد مي‌کنم به نظر من، آل احمد جزو موجوداتي بود که حتي به خودش دروغ مي‌گفت آل احمد سنگي بر گوري را نوشت تا ژست رو راست بودن را بگيرد ولي حتي در آن کتاب هم دروغ بسيار گفت، باز تاکيد مي کنم اينها نظريات شخصي من است، و صد البته آل احمد فرياد ميزد که من نگران فرهنگ و آزادي و عدالت اين ملتم .

 

من يک فروغ را که هميشه در فکر سکس و برهنگي بود به صدها هزار آل‌احمدهاي نگران عدالت نمي‌دهم و افتخار مي‌کنم که حداقل با خودم رو راستم و هرآنچه را احساس مي‌کنم مي‌نويسم نه اينکه هرچه را بايد بنويسم به احساسم هم بقبولانم.

 

من افتخار مي‌کنم که ماسک دورويي را از صورتم برداشته‌ام.

 

من به اين که از برهنگي و سکس هم مي‌نويسم افتخار می‌کنم. دوست عزيز من فقط از سکس و برهنگی نمی‌نويسم حداقل در همين زنده‌رود چهار وبلاگ دارم که موضوع هر کدام با ديگری متفاوت است. ضمنن من بر خوانندگان نوشته‌هايم منتی ندارم و اتفاقن اين منم که زير منت آنها هستم که با خواندن نوشته‌ها به من فرصت ابراز وجود می‌دهند.

 

 

واقعن پيغام‌های شما توهين آميز و بر خورنده بود انقدر که جواب دادن واجب آمد ولی من مودب‌تر از آنم که جوابی آنچنان بدهم.

 

الهام

يکشنبه چهاردهم آبان ماه 1385 ساعت 00:50


ماهی‌ها که حرف نمی‌زنند، فقط از دست آدم سُرمی‌خورند. دود سيگار که به آب تنگ سرايت می‌کند، اذيت می‌شوند؛ ولی باز هم صداشان در نمی‌آيد. اين‌ها تفاوت دارند با باقی موجودات. آن‌قدر فهم‌نمی‌شوند که می‌ميرند. ماهی‌های قرمز عيد صداشان در‌نمی‌آيد. نگه‌شان می‌دارند تا سال تحويل‌شود. سه چهار تا می‌خرند که دست‌کم يکی‌شان به سال نو بدشگونی نرساند. بعد که مردند، برای کسی مهم نيست. شايد بچه‌ی خانه مردانه‌گی به‌خرج‌دهد و آن‌قدر پا بکوبد به زمين، تا شايد بزرگ‌تری جان‌به‌لب شود و ماهی را در باغ‌چه خاک‌کند. تازه اگر خانه‌شان باغ‌چه داشته‌باشد. بعد هم، برای آن‌که جلوی هم‌سايه‌ها خفيف‌نشود، می‌گويد برای خاک خاصيت‌دارد. ماهی‌ها چنان می‌ميرند انگار که وظيفه‌شان يک سال را تحويل‌کردن و مردن است.

 

 

پا می‌کوبم. پا می‌کوبم. پا می‌کوبم... هنوز پا می‌کوبم...

الهام

كپي رايت دختر بودن

چهارشنبه سوم آبان ماه 1385 ساعت 03:02


مطالبي كه من در اينجا مي‌نويسم ممكن است با مطلع شخص خاصي شروع شود ولي اين بدان معني نيست كه براي شخص خاصي مي‌نويسم كه اگر اينگونه بود اي‌ميل چيز راحت‌تري است. مثل مطلب قبلي كه احساس كردم، سنگين‌ترم اگر بحث را ختم كنم.

نوشته‌ي زير از وبلاگ دختربودن نقل مي‌شود و پس از آن نظر خودم را نوشته‌ام.

توضيح:
اين مطلب عنوان ندارد. کلمه‌ها هم يک‌سر جاري شده‌اند. يعني که احتمالاً بي‌نظم و مغشوش است. ببخشيد.  

 

هيچ‌وقت کاري را که اسمش را مي‌گذارند «نخ‌دادن» نفهميده‌ام. کسي که به ديگري علاقه‌مند است (چه فقط بخواهد با کسي بخوابد، چه دنبال رابطه‌اي عاشقانه است) چرا رُک و راست خواستن‌اش را نمي‌گويد يا منتقل نمي‌کند؟ نمي‌تواند؟ خجالت مي‌کشد؟ نه. هيج‌کدام از اين‌ها نيست. اگر نمي‌توانست و خجالت مي‌کشيد مثلاً ابراز نمي‌کرد: «از نوشته‌هايت پيداست که سکسي هستي.» آيا در اين نوع ابرازِ چندش‌آور که در واقع ابراز نيست و طرف را فراري مي‌دهد، نوعي لذت وجود دارد؟ آيا گوينده با همين راضي مي‌شود؟ به اُرگاسم مي‌رسد؟ و چرا با يک بار برخورد از اين نوع و نگرفتنِ پاسخ، باز کارش را تکرار مي‌کند و دريده‌تر و شديدتر لغات را بيرون مي‌ريزد؟ ناشي از اعتماد به نفسِ زياد است؟ ناشي از بي‌تمدني است؟ در برابرِ چنين کساني چه بايد کرد؟ آيا هر بار بايد بحث را شروع کني و او بگويد تقاضايي در کار نبوده و دچار سوءتفاهم هستي؟ يعني که کاسه‌کوزه‌هاي بي‌صداقتي طرف سرِ تو خراب شود؟ يا با حرفِ شديد و تندي جوابش را بدهي؟ يا تحمل کني و تحمل کني و بگذري؟ اصلاً چه کسي اعلام کرده که اين‌جا عرضه‌اي در کار است؟ فرض کنيم عرضه‌اي در کار است: يعني فرض اين باشد که من دنبالِ هم‌خوابه مي‌گردم، و براي عرضه کردنِ خود نوشتن در وبلاگ را انتخاب کرده‌ام (چه IQاي!)، اين از کجا دريافته مي‌شود بدونِ اين‌که رسماً بيانش کنم؟ آيا به ذهنِ من دست‌رسي داريد؟ و اگر حدس بزنيد و نمونه‌هاي مشابه را قبلاً ديده باشيد، مجوز مناسبي است براي «نخ‌دادن»؟ و تازه اگر تقاضاي واقعي وجود دارد، بايد گُل‌واژه‌ها و متلک‌هاي جنسي بارَم کنيد؟ يا با بي‌ادبانه‌ترين شکلِ ممکن بخواهيد شماره تماسم را بگيريد؟

 

 

بله، ابرازِ صريحِ اين نوع پيشنهادها شجاعتِ برخورد با جوابِ منفي مي‌خواهد. که بنا به تجربه من «نه»شنيدن فقط بار اول‌اش سخت بود. اما حسِ درخشاني که حاصل از ابرازِ صميمانه و متمدنانه خواستنِ کسي است با آن‌که ممکن است با غمي عميق همراه شود، به نظرم، قابلِ مقايسه با صد بار جواب گرفتن از «نخ‌دادن» نيست.  

 

محدوديت‌هاي جامعه است و تربيت‌هاي ناصحيحِ جنسي که بعضي‌ها، حتي با کسب فضل و کمالات هم‌چنان دريده هستند؟  

 

دختر بودن Copyright

 

 

اين چيزي كه شما بهش اعتراض كرديد اسمش زبان غريزه است. انسان براي بيان هر چيزي ابتدا اون چيز رو تصور مي‌كنه و بعد از كلماتي معادل احساساتي كه از تصورش بهش دست داده استفاده مي‌كنه. و به همين شكل براي بيان چيزي كه از روشهاي يادگيري تجربه‌اي نسبت بهش نداره راهي جز استفاده از زبان غريزه نداره مثال خيلي بارز اين مساله متلك‌هاي خيابونيه(كه نه فقط در ايران بلكه در همه‌جاي دنيا وجود داره)‌، خيلي از اين متلك‌ها نه‌تنها به قصد آزار طرف گيرنده‌ي متلك نيست كه به قصد دلبري يا همون مخ‌زني استفاده مي‌شه !  

 

خيلي احمقن پسرا مگه نه ؟  

 

نه، اين تنها پسرا نيستن كه متلك مي‌گن بعضي دخترها هم از اين شيوه براي دلبري يا مخ‌زني استفاده مي‌كنن ولي باقي دخترها از اعضاي ديگر بدنشون و نه از زبانشون براي اين كار بهره مي‌گيرند.  

 

اصولن اين برخورد متفاوت پسرها و دخترها براي مقوله‌ي شروع يك رابطه از همون زبان غريزشون سرچشمه مي‌گيره. هميشه بدترين متلك‌ها از طرف كساني حواله مي‌شن كه هيچ تجربه‌اي نسبت به جنس مخالفشون ندارن. براي مثال اين پسر دختري رو مي‌بينه، اون دختر به نظرش جذاب مياد و مي‌خواد شانسش رو براي داشتن يك رابطه امتحان كنه و تصويرهاي زير از رابطه مثل يك رشته عكس از جلوي چشمش مي‌گذره(هدف از اين رابطه براي پسري كه هيچ تجربه‌اي از رابطه با جنس مخالف نداره غير از سكس چيز ديگري نمي‌تونه باشه).  

 

ذهنش دست به دامن غريزش مي‌شه و اين غريزه كلماتي رو از بين تصاوير احساساتي كه نسبت به هدفش داره انتخاب مي‌كنه. مثلاً : خرش كنم بهش زنگ بزنم ببرمش بيرون ببرمش خونه بندازمش روتخت لختش كنم و بكـ . . .  

 

بيايد اول اين سري تصاوير رو بررسي كنيم. وقتي اين پسر شناخت درستي نداره اولن رابطه جنسي رو در همين حدي كه تصور كرده مي‌دونه يعني رابطه‌اي كه بايد با زور مرد و زير زن شكل بگيره، تمام فعل‌ها رنگي از زور دارند و اين خودش احساسي از زورمندي رو به پسر مي‌ده و كلمات و لحن صداش خشن مي‌شه. دوم اينكه هدف اين رابطه سكسه كه پسر هم نهايتن چهار نقطه‌ي سكسي در بدن دختر مي‌شناسه، پس، پيش، سينه و لب كه مشخصن استفاده از سه تاي اول اون رو از نتيجه دور مي‌كنه و مجبور مي‌شه فقط از آخري استفاده كنه (پسر قصه‌ي ما نادان ولي احمق نيست و مي‌خواد به هدفي برسه پس سه تاي اول رو كنار ميزاره). سوم اينكه در مسير رسيدن به نتيجه بارزترين ابزاري كه مي‌شناسه تلفنه پس تلفن رو هم در ساختار جملاتش مي‌گنجونه. و نهايتن براي خر كردن دختر كلمه‌اي به عنوان تعريف انتخاب مي‌كنه كه معمولن خوشگلي اولين انتخاب مي‌شه.  

حال جملات در ذهن پسر:  

 جمله‌ي اصل كاري يا ضربه‌ي نهايي : "نميدي لباتو بخوريم ؟"  و جمله‌ي منطقي : "شماره بدم خدمتتون"، جمله‌ي دوم درمورد پسري كه هرروز به پاركي خاص مي‌ره و دختر رو در اون پارك ديده مي‌تونه اين باشه : "هر روز مياي پارك ؟" و يا جمله‌ي اول در مورد پسري كه زنهاي با عينك آفتابي رو سكسي مي‌دونه و دختر هم عينك آفتابي مي‌زنه : "آفتاب بدم خدمتتون ؟" اگر پسر بجاي نگاه خشن به سكس، نگاهي نيم رمانتيك داشت شايد بجاي حمله و متلك از روشهاي لطيف‌تري استفاده مي‌كرد. همين دليل براي دخترهايي كه با حركات بدنشون دلبري مي‌كنن نيز وجود داره اون دخترها هم تنها روشي كه مي‌شناسن همينه و از همين روش استفاده مي‌كنن.  

 

اين طرف حساب شما نادان و كمي هم احمق است كه به‌قول شما مي‌خواهد دستي برساند ولي ابزار درستش را ندارد.  

 

البته با خواندن مطالب شما چيزي در هر پسري به‌جريان مي‌افتد براي شناختنتان، به هر حال متفاوت به‌نظر مي‌رسيد و اين تفاوت وسوسه كننده است و شايد اين جريان در اين عزيز آنقدر قوي است كه عنان عقل از دستش در رفته !

 

 

در نزده

جمعه دهم شهريور 1385 ساعت 23:21


دوباره که درنزده آمدي     

 

يا الله‌ي سلامي، چيزي بگو    

 

پا برهنه که‌نه    

 

با چکمه‌هاي ميخ ميخ دارتان  لگد کوبم کرديد و قلب درنورديديد    

 

دوباره که در نزده آمدي     

 

خانه خانة شماست     

 

هرچه که هست مال شماست     

 

 

 

 

 

آرام که مي‌شويم تازه يادمان مي‌افتد چه داشتيم و چه باختيم .     

 

باز ميرسي سر خط و سوار اتوبوس فردا ميشوي و تلنگري ميزني به تيله‌هامان. که خودت هم نابودتر از من مي‌لرررززززي     

 

سکوت کنيد حنجره‌هاي مزاحم     

 

سکوت کنيد    

 

 

 

 

 

داشتم که مي‌گفتم     

 

درست که درهامان به رويتان بسته نيست اما.....     

 

دوباره  آمدي؟ در نزده؟   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در نزده‌ها كليد دارند     

 

يا دري باز است و شرم ندارند     

 

تو، بي‌شرم يادت هست، خوب، روزگار بي كليدي‌ها را ؟     

 

يادت هست آيا، آن روزهاي، هنوز روشن، بر خاطرم پديدار ؟     

 

                             روزهاي پرديدار     

 

يادت هست آيا، كه هيچ‌كس كليد نداشت     

 

و هيچ دري بسته نبود كه در چارچوب درهاي باز، بي‌شرم كم بود ؟     

 

يادت هست آيا ؟     

 

امروز درها بسته است پنجره‌ها قفل زده است و هيچ‌كس كليد ندارد     

 

امروز درِ خانه‌ي مرا، تو بي‌شرم، با كليد دردست به‌روي من مي‌گشايي     

 

امروز خانه‌ي ما خانه‌اي كه با دستان كوچك خشت خشتش را، اگرچه كج، برهم نهاده بوديم در برگه‌ي اموال توست     

 

باشد     

 

امروز جسم ما مسخر هواي هرزگرد و لجن بوي گنداب زاد توست     

 

باشد.     

 

 

 

  سكوت كنيد اي سرخ فام حنجره‌هاي ياوه گو.    

 

اكنون كه آمدي بفرما بردني‌اي نمانده جز جان ما بفرما     

 

اما . . .     

 

امروز جسم را بردي فردا جان را     

 

امروز و فردا آخرين لحظات شهوت توست     

 

روزي كه خشت خشت خانه‌ها را، با دستهاي كوچكمان اگرچه كج، بر سر خوابهاي شهوتناكت آوار كرديم.     

 

ما دوباره خانه را خواهيم ساخت. ما دوباره با دستهايمان كوچكمان خشت خشتش را، اينبار راست، روي هم خواهيم گذاشت     

 

ما نعش شما را حتي به آبهاي درياهاي دور هم نه، در قوطي‌اي در بسته در فراسوي كهكشان . . .

 

نگفت

چهارشنبه هشتم شهريور 1385 ساعت 03:27


توي چشماش نگاه كرد و پرسيد . . .

 

 

توي چشماش نگاه كرد و دروغ گفت . . .

 

 

دروغ، از اون دروغاي مصلحت آميز كه هميشه مي‌گفت

 

 

از اون دروغايي كه هميشه حتي به خودش هم مي‌گفت

 

 

از اون دروغايي كه ايرادي نداشت بگه

 

 

اين‌بار هم مثل هميشه حتي شرم نكرد و دروغ گفت

 

 

اين‌بار هم پسر فهميد و چيزي نگفت

 

 

فريادي تو گلوش سوخت و چيزي نگفت

 

 

فريادي تو ديواراي اتاق پيچيد ولي اون چيزي نگفت

 

 

نگفت

 

 

نگفت

 

 

آدمي كه فرصت نكرد

شنبه ششم خرداد ماه 1385 ساعت 11:42


روزنامه آيندگان سه شنبه هفتم فروردين ماه ۱۳۵۸

بختيار از مخفيگاهش پيام فرستاد
"خواهران و برادران عزيز
با وجود عزلت و دوري از شما، برايم آسان نبود که به قوميت و افتخارات گذشته فرهنگي ايران پشت پا بزنم و اين عيد پرشکوه نوروزي را به يکايک شما خواهران و برادرانم تبريک نگويم. اين نوروز مي توانست خجسته ترين روز در ۲۵سال گذشته ايران باشد. اين نوروز مي توانست در يک محيط آزاد و امن و خالي از دغدغه فرا رسد و همه ما مسلمانان، مسيحيان، زرتشتيان يا کليميان را پايکوبان، پس از سال هاي اختناق، متحد و برادر و با وجود افکار متفاوت به اينده اميدوار کند.
من از نهانخانه دل براي شما خواهران و برادران عزيز، با وجود تيرگي افق آرزوي سعادت و کاميابي مي نمايم. متأسفانه همانطور که همه شاهد و ناظر هستيد کشور ما به صورت بسيار آشفته و در يک بلا تکليفي کامل به سر مي برد. شايد بي فايده نباشد، اگر چه به اجمال جريانات سه ماهه اخير را با هم مرور نمائيم.
قبول نخست وزيري من مشروط به مسافرت پادشاه به خارج از کشور ، بازگشت آيت الله خميني ، انتخاب وزيران و همکاران بدون دخالت دربار، بازگشت به دمکراسي بر طبق قانو ن و سپس تعيين نوع حکومت در يک محيط آزاد و آرام بود.
بايد به عرض شما برسانم که يازده روز پس انتصاب اينجانب، پادشاه از ايران به خارج عزيمت نمود، حال اين خود چقدر مسايل ارتباط من با ارتش و قواي انتظامي پيچيده ساخت و چگونه بدون تصادم و بر خورد مهم عملي شد که بايد بطور مفصل و در موقع مناسب باطلاع برسانم. فعلأ از آن صرف نظر مي کنم.
بازگشت آيت الله خميني با وجود اصرار من براي دو يا سه هفته تأخير و آن هم بعلت گزارشات ساواک، دال بر حضور گروهي افراد مشکوک و تازه وارد، با نهايت صميميت و همکاري با کميته تداراکات ايشان انجام شد.
دو روز قبل از صدور فرمان نخست وزيري، از ارباب جرايد دعوت نمودم که به منزلم بيايند و با نهايت صداقت و بر طبق سنت ديرينه به آنها اطلاع دادم که مطبوعات آزادند و مي توانند با نزاکت هرچه مي خواهند بيان کنند.
ظرف دوهفته لوايح انحلال ساواک، بازرسي شاهنشاهي و مجازات دست اندرکاران چند سال اخير را از پارلمان گذراندم و قبل از ورود به نخست وزيري اعلام کردم که به اسرائيل و افريقاي جنوبي نفت نخواهم داد و از پيمان سنتو خارج خواهم شد و دفتر الفتح را در تهران افتتاح خواهم کرد و کليه زندانيان سياسي را آزاد خواهم نمود. با وجود کوهي از مشکلات و انواع کارشکني ها، که يکي از بارزترين آنها ملاقات نافرجام اينجانب با حضرت آيت الله خميني در پاريس بود، تمام وعده هاي خود را عملي نمودم.
بد نيست بدانيد که معظم له، پس از قبول ملاقات با اينجانب به عنوان شاپور بختيار به تحريک يک جناح لايشعر جبهه ملي و يکي دو نفر از روحاني نمايان غير متعادل از موضع خويش عدول نمودند.
خوشبختانه اين مدارک، با وجود غارت خانه من و از بين بردن آنچه در آنجا بود، موجود است. روز پنجشنبه ۱۹ بهمن ماه در مقابل ۱۵۰ خبرنگار داخلي و خارجي، نگراني عميق خود را نسبت به آينده کشور ابراز داشتم و با کمال صراحت گفتم که من يک نفر ايراني آزاده هستم و سي سال تمام در اين راه قدم برداشتم. ولي آنچه را که من در افق مي بينم چيزي شبيه به آزادي، دمکراسي، ترقي اقتصادي و گسترش فرهنگ ملي نيست.
متأسفانه حق با من بود. اختناق، از هم گسيختگي شيرازه کشور، اقتصاد در هم ريخته، زور و قلدري عده اي به جاي عمال سابق همه جانبه به چشم مي خورد، يک ديکتاتوري فاسد را به يک ديکتاتوري توأم با هرج و مرج تبديل کرديم و تمام اينها به اميد يک جمهوري اسلامي.
حال اين جمهوري اسلامي چه خواهد بود و چگونه به مسايل و مصائب ما پاسخ خواهد داد، از من سئوال نفرمائيد.
اين موضوع مرا به ياد شعري مي اندازد از خواجه شيرازي :
در ره عشق نشد کس به يقين محرم راز
هرکسي بر حسب فضل گناهي دارد.
جواب شخص من اين است که هيچ کس بطور روشن نمي تواند چگونگي و مشخصات اين جمهوري را بيان کند. تا آنجائيکه جناب آقاي مهندس بازرگان که در لطافت طبعش خلاف نيست، ميفرمايند تا کنون کتاب و رساله اي در اين موضوع نوشته نشده و صحيح هم مي فرمايند. پس شما از مردم مي خواهيد که بروند به مجهول مطلق رأي دهند، يا نه. راه ديگري هم که نيست و در اين حال راديو تلويزيون بيش از هر وقت از آزادي صحبت مي کنند.
خواهران و برادران عزيز من به چنين جمهوري رأي نخواهم داد. زيرا آن را منافي پيشرفت جامعه، سربلندي کشور، شکوفايي اقتصاد و اجراي حقوق بشر مي دانم.
حال چه ميشد اگر پس از بازگشت حضرت آيت الله خميني به صورت يک شخصيت ماوراء سياست و برنامه ريزي، عده اي از آنهاي را که ساليان دراز با حکومت فاسد ديکتاتوري مبارزه کرده اند، جمع مي نمودند و مي فرمودند من از شما مي خواهم افراد فاسد، باطل، متملق و غيره را از دستگاه دور نمائيد و جنايتکاران را محکوم و مجازات کنيد و آزادي هاي فردي و اجتماعي را تأمين کنيد و قوانين برخلاف اسلامي را ملغي نمائيد و يک سياست مستقل ايراني را تعقيب کنيد.
روي اين برنامه، وحدت کلمه ميسر مي شد، اما روي روش کنوني دولت که خود را واقعاً بي اختيار مي داند و حق هم دارد، چگونه مي توان اميدوار بود؟
براي ضبط در تاريخ لازم مي دانم توجه عموم را به نکته زير معطوف دارم.
نهضت ملت ايران در راه آزادي و حق طلبي از سال ۱۳۴۱ شروع نشده و من خود در آن سال و در آن ايام براي پنجمين بار در زندان محمد رضا شاه بودم و بسيار مفتخرم که پس از ۲۸ مرداد ۳۲ با وجود امکانات بسيار که داشتم، جز راه مبارزه و پايداري درمقابل ديکتاتوري، راه ديگري انتخاب نکردم.
من رامصدق را رفتم و از اين راه هم منحرف نخواهم شد، حال طبع بياباني يا کوهستاني، هرچه داشتم، تسليم نشدنم. اما تا آنجا که من مي دانم هر نخست وزيري را پادشاه يا رئيس جمهور آن کشور تعيين مي کند و نمايندگان مردم اورا تائيد مي نمايند. من از پادشاهي فرمان دارم که دکتر مصدق از او فرمان داشت. مگر بزرگاني چون امير کبير، قائم مقام الملک، مشيرالدوله، مستوفي الممالک و اخيراً فروغي و قوام السلطنه از کجا فرمان دريافت داشتند؟
خواهران و برادران عزيز اما براي نجات مملکت از هرج و مرج و حفظ وحدت آن، قد علم کردن در چنين اوضاع و احوالي را مي توان جنايت يا خيانت نام گذارد؟ نه نه نه.
همه شما مي دانيد و هر روز بيشتر متوجه مي شويد که هدف نهائي من استقرار حاکميت ايران از راه دمکراسي و جلوگيري از خون ريزي وهرج و مرج بود که متأسفانه به طور وحشتناکي گسترش يافته است.
همه شما را به خدا مي سپارم و باز از ته قلب برا يک يک شما و براي استقلال و آزادي شما زنان و مردان اين کشور و براي سرافرازي پرچم سه رنگ ايران دعا مي کنم. باشد که دعاي يک لنگان مستجاب شود."

کوروش آسوده نخواب که ما ایران را ویران می کنیم

يکشنبه هفتم اسفند ماه 1384 ساعت 09:28


به‌نام خدای ايران

 

 

 


در تمامی تقويم جمهوری اسلامی تنها يک تعطيلی ملی وجودداشت و آن هم روز 29 اسفند ماه روز ملی شدن صنعت نفت بود و در تمامی اين تقويم تنها
    5 روز تعطيلی ميهنی وجود داشت که چهار روز آن نوروز و يک روز آن   سيزدهم فروردين ماه بود؛ از امروز نه 29 اسفندی داريم نه 13 فروردينی.

ما امضا کنندگان زير از مجلس شورای اسلامی به عنوان نماينده قاطبه‌ی ملت ايران درخواست می‌کنيم برای نظر ملت ارزش قايل شده و با سنت‌های ميهنی اين ملت اين‌گونه بازی نکند؛ حذف يکی از ريشه‌دارترين جشن‌های ايرانيان
    به معنای چيزی به‌جز عزم برحذف مليت ايرانيان نمی‌تواند باشد. اين جشنها   در خون اين ملت جای گرفته‌اند اينها تعطيلات يک ساله يا چند ساله يا اتفاقات معمولی نيستند که به همين سادگی بشود آنها را کم يا زياد کرد

 

 

 

http://www.petitiononline.com/13bedar2/

پی نوشت :

نخست اينکه برای بررسی درست خبر مي توانيد به اينجا سربزنيد:

 http://majlis.ir/mhtml/article381.html

دوم اينکه کساني که نوشته اند 22 بهمن يا 12 فروردين, نخست تشريف ببرند چهار کلمه اخبار گوش بدهند تا از آن طريق اطلاعات سياسی کسب کنند بعد بيايند برای مملکت مثل باقی سياست مدارهای ما نسخه بپيچند.

آقا و بانوی محترم 22 بهمن و 12 فروردين, بنا به نوشته ی طرح مجلس تعطيلات حکومتی هستند. اميدوارم بفهميد.

 

 

بدون شرح

پنج شنبه بيست و هفتم بهمن ماه 1384 ساعت 22:02


امروز 27 بهمنماه 1384 خورشيدي

 

ساعت 12:15 دقيقه

 

شبكه دو سيماي جمهوري اسلامي

 

برنامهي سيماي نور

خب بچههاي خوب امروز به چه نتيجهاي رسيديم ؟

 

به اين نتيجه رسيديم كه از اين به بعد سعي مي كنيم در اول صحبتهامون بهجاي كلمهي بهنامخدا كه البته دوتا كلمهي با معني و مفهوم هم هست از كلمهي بسم الله رحمن رحيم استفاده كنيم؛ البته اونم با تلفظ صحيحش چرا كه فرشتههاي الله كريم از دست ما ناراحت نشن  !!!

 

خداييش به غير از مزخرفاتي كه بلغور كردن آقاي هاشمي (فكر كنم جواد هاشمي) نمره ادبياتشون چند مي‌شه ؟

دختر سه هزار دلاري

شنبه بيست و دوم بهمن ماه 1384 ساعت 07:40


پسر و دختر از طريق اينترنت با‌هم آشنا شده‌بودند يك سالي بود كه با‌هم دوست بودند و در اين يك سال دختر روز شماري مي‌كرد كه درس پسر تمام شود و به آمريكا و نزد دختر برود. دختر سالها بود كه از ايران رفته بود و خويشاوند نزديكي هم در ايران نداشتند و پسر از خانواده‌هاي سلطنتي‌اي بود كه بعد از انقلاب بيشترشان تارومار شده‌بودند، پدر و مادر پسر چند سالي بود كه در بلژيك زندگي مي‌كردند و پسر در ايران دانشجو بود.

 

.

 

.

 

.

 

پسر زار مي‌زد كه شش ماه است از پدر و مادرم خبر ندارم، مي‌خواهم به بلژيك بروم تا آنها را پيدا كنم. دوست دخترش از آن سر دنيا پشت خط تلفن بدون‌چاره مانده بود و سعي مي‌كرد با سخناني كه خودش هم مي‌دانست به اندازه‌ي سر سوزني تاثير ندارد، پسر را آرام كند.

 

بعد از چند روز كه از اين ماجرا گذشته بود پسر تصميم خودش را گرفته بود، به دختر مي‌گفت كه مي‌خواهم 206ِ خودم را بفروشم تا پول سفر به بلژيك را فراهم كنم، دختر هرچه بيشتر سعي مي‌كرد پسر را از اين سفر مايوس كند پسر در كار خود مصمم‌تر مي‌شد.

 

چند روز بعد كه با هم حرف مي‌زدند پسر از اينكه سند ماشينش را پيدا نمي‌كرد شديداً عصبي بود گاه تصميم مي‌گرفت ماشين‌اش را گرو بگذارد و پولي قرض كند و گاه تصميم مي‌گرفت لوازم خانه‌اش را بفروشد تا به سفر برود. براي سفر حداقل سه  هزار دلار پول لازم داشت. دختر پيشنهاد كرد كه اين پول را براي پسر بفرستد ولي پسر قبول نمي‌كرد، بالاخره پس از اصرار زياد دختر، قرار بر اين شد كه دختر اين پول را به عنوان قرض بفرستد.

 

.

 

.

 

.

 

اكنون شش ماه بود كه دختر از دوست‌پسرش خبري نداشت و هرچه با تلفن او تماس مي‌گرفت كسي پاسخ نمي‌داد. نگراني دختر هر لحظه بيشتر مي‌شد، سر آخر تصميم گرفت كسي را در ايران به‌دنبال پسر بفرستد.

 

دختر كسي را در تهران به‌دنبال دوست‌پسر گم‌شده‌اش فرستاد.

 

‌.

 

.

 

.

 

شماره تلفن پسر مربوط به خانه‌اي در يكي از مناطق حاشيه‌ي تهران بود كه خانواده‌اي به تازگي در آن خانه مستاجر شده بودند و در جردن نيز آدرسي كه پسر داده بود وجود نداشت.

 

پرت

پنج شنبه بيستم بهمن ماه 1384 ساعت 10:11


اسراييل بهتر است خودش هرچه زودتر از صحنه‌ي روزگار مهو شود

 

در غير اين‌صورت ما مجبور مي‌شويم او را با صلح آميز هسته‌اي مهو كنيم

 

فرمان خدا

يکشنبه نهم بهمن ماه 1384 ساعت 07:17


غوغا برسر چيست ؟

 

ظلمت‌پوشاني از اعماق برآمده‌اند كه مجريان فرمان خداييم

 

شمشيري بي‌دسته را در مرز تباهي و انسان نشانده‌اند

 

و بر سفره‌اي مشكوك جهان را به ساده‌ترين لقمه‌اي بخش كرده‌اند

 

ما و دوزخيان

 

فرمان خداييم

 

فرمان خدا چيست ؟

 

مرحوم شاملو

 

 

هيچ

شنبه اول بهمن ماه 1384 ساعت 21:27


 

به اطلاع برسونم كه من اگه نمي‌نوشتم دليلش كاملاً شخصي بوده اين‌كه من شلوغ بازي بكنم يا نه هم يه مسأله‌ي كاملاً شخصي‌تره. من و امثال من هميشه در تاريخ ميان گله آدميان اقليت بوديم ولي تا امروز دووم آورديم. اين‌كه ببينم كسي از نوشته‌ي من خوشش مي‌ياد يا نمي‌ياد چيزي نيست كه من بخوام از ترس اون ديگه ننويسم.

 

 

بابك خرم‌دين به افشين بودلف كه پيغام فرستاده بود «تسليم شو وگرنه دودمانت رو به باد مي‌دم» جواب داد :« پَتَت نامَگَت پاپك ايتُون پاسَك نَوِشناد كو نَواريشَگ بيدَا شِن باد بِوُردَن اِتَره، راد پَيشَگ پاپَكَ تيفُون نَپيشتَگان راسيم مَگَر تَكان دَهِش تَرَنا بُوَتَ »

 

 

در نامه‌ات بابك اينگونه پاسخ نوشت كه بيد بي ريشه است كه شن باد مي برد، بابك راد پيشه را مگر توفان «نپيشتگان راسيم» بتواند تكان دهد.

 

 

 

موبايل خاموش

شنبه اول بهمن ماه 1384 ساعت 08:34


دختر به سراغ او آمده بود امروز پس از گذشت سيزده‌ماه و سه‌روز از روزي كه موبايلش را بر او خاموش كرده‌بود باز هم به سراغش آمده بود. امروز پس از گذشت سيزده‌ماه و سه‌روز از زماني كه دختر تصميم گرفت ديگر حتي به صورت او نيم‌نگاهي هم نياندازد در كنار او آرام نشسته بود و براي پنجاه و هفتمين هفته عهد مي‌كرد كه هفته‌ي ديگر هم مي‌آيم.

 

هيچ كس نمي‌دانست كه براي چندمين بار بود كه آرزو مي‌كرد اي كاش آنروز وقتي با او تماس گرفته بود موبايلش را خاموش نمي‌كرد. هيچ‌كس نمي‌توانست درك كند خشم دختر را وقتي او باز براي چندين و چندمين بار دير كرده بود و باز براي دير كردنش براي دختر بهانه مي‌آورد و اين بار بهانه اين بود كه: «تصادف كردم».

 

 

و هيچ‌كس نمي‌توانست درك كند ضعف او را وقتي كه روي تخت آمبولانس جان مي‌كند و جان مي‌كند كه براي آخرين تاخير زندگانيش از دختر عذر بخواهد ولي موبايل دختر خاموش بود.

 

قله

جمعه نهم بهمن ماه 1383 ساعت 03:59


با هم كه بوديم، تنها كه مي‌شديم، شروع مي‌كرديم  ... با هم مي‌رفتيم، با هم مي‌آمديم، اولش آهسته مي‌رفتيم، مي‌رفتيم و مي‏آمديم. مي‌رفتيم و مي‌آمديم. مي‌آمديم و مي‌رفتيم. او مي‌رفت و من مي‌آمدم. من مي‌رفتم و او مي‌آمد. با هم مي‌ايستاديم. با هم راه مي‌افتاديم. سرعتمان را زياد مي‌كرديم، يا آهسته‌تر مي‌رفتيم. با خنده مي‌رفتيم، در سكوت مي‌آمديم. در سكوت مي‌رفتيم، با خنده مي‌آمديم. با بوسه مي‏رفتيم. آنقدر تند مي‌رفتيم كه به نفس‌نفس مي‌افتاديم. آنقدر آهسته مي‌رفتيم، به خودمان كه مي‌آمديم ايستاده‌ بوديم. با هم مي‌ايستاديم. آه مي‏كشيديم. نفس‌هاي بلند مي‌كشيديم. ضربان قلبمان كه آرام‌تر مي‌شد، راه مي‌افتاديم. او كه مي‌ايستاد، من هم مي‌ايستادم. من كه مي‌ايستادم، او هم از رفتن بازمي‌ايستاد. كمي كه مي‌رفتيم، با هم برمي‌گشتيم تا باز با هم شروع كنيم. من كه خسته مي‌شدم، او بغلم مي‌كرد و ادامه مي‌داد. او كه خسته مي‌شد، جايمان را عوض مي‌كرديم. قله اولش نزديك به نظر مي‌آمد. اما هر چه كه مي‌رفتيم، دور و دورتر مي‌شد. سريع‌تر هم كه مي‌رفتيم، بيشتر دور مي‌شد.

مي‌رفتيم و مي‌آمديم. مي‌آمديم و مي‌رفتيم. او مي‌آمد و من مي‌رفتم. من مي‌رفتم و او مي‌آمد. گاهي فقط من مي‌رفتم. گاهي فقط او مي‌رفت. گاهي من مي‌نشستم و رفتن و آمدن او را مي‌ديدم. گاهي او دراز مي‌كشيد و رفتن و آمدن مرا مي‌ديد. يا نمي‌ديد، چشم را مي‌بست و به رفتن و آمدنم فكر مي‌كرد.
كمي بيشتر كه مي‌رفتيم، مي‌ايستاديم و همه چيز و همه جا را از نظر مي‌گذرانديم. بعد از نو شروع مي‌كرديم و مي‌رفتيم؛ و كمي كه مي‌رفتيم، باز مي‌ايستاديم. هميشه چيزهايي بود براي فكركردن و عقب‌انداختن لحظه‌ي حركت. مي‌خواستيم ديرتر راه بيفتيم، مي‌خواستيم ديرتر برسيم.

برايمان راه هم مهم بود. چشم‌مان به قله بود، اما راه را بيشتر دوست‌ ‌داشتيم. دلمان مي‌خواست برويم، مي‌رفتيم. مي‌خواستيم بايستيم، مي‌ايستاديم. مي‌خواستيم بنشينيم، مي‌نشستيم. نشسته هم مي‌شد رفت. روي زانو هم مي‌شد رفت. راه را سينه‌خيز هم مي‌شد ادامه داد. بغلم هم كه مي‌كرد، مي‌رفت. به من هم كه تكيه مي‌داد، من مي‌رفتم. هر طور بود مي‌رفتيم.

گاهي من چشمانم را مي‌بستم و دست‌هاي او را مي‌گرفتم. گاهي او چشمانش را مي‌بست و به من تكيه مي‌‌كرد؛ تا من ادامه ‌دهم. گاهي چشمانم را مي‌بستم تا او را نزديك‌تر احساس كنم. گاهي چشم كه باز مي‌كردم، مي‌ديدم او هم چشمانش را بسته. هر كدام فكر مي‌كرديم چشمان ديگري باز است؛ هر دو چشم‌ها را بسته بوديم و مي‌رفتيم. گاه به هم چشم مي‌دوختيم و دست‌هاي هم را مي‌فشرديم و مي‌رفتيم. گاه به هم لبخند مي‌زديم و مي‌رفتيم. گاه لبخندمان كمرنگ‌تر از آن بود كه ديده شود. گاه بي آن كه به هم نگاه كنيم، خيره به هم مي‌رفتيم. گاه جمله‌اي به شوخي رد و بدل مي‌كرديم و خنده‌اي و بعد باز جدي مي‌شديم و ادامه مي‌داديم. گاه انگار جدي‌ترين كار دنيا را انجام مي‌داديم؛ بي‌حرفي يا ابراز احساسي. گاه با اشاره‌ا‌ي به هم، تندتر مي‌رفتيم. گاه آهسته‌تر مي‌رفتيم. مي‌رفتيم و مي‌رفتيم. آنقدر مي‌رفتيم كه تشنه مي‌شديم، يا گرسنه، يا حتي خسته. او كه تشنه مي‌شد، مي‌نوشيد. من كه تشنه مي‌شدم، ديگر نمي‌رفتيم. گاهي هم كه او نمي‌خواست، نمي‌رفتيم. مي‌ايستاديم. استراحت مي‌كرديم تا فردا شب، يا شبي ديگر.

در راه حرف كه مي‌زديم، از قله حرف مي‌زديم. حرفي غير از آن مي‌زديم، بايد برمي‌گشتيم تا دوباره شروع كنيم. به جز از اوج نبايد حرف مي‌زديم. به جز به قله هم نبايد فكر مي‌كرديم؛ اگرنه بايد برمي‌گشتيم. پنهان كردني هم نبود، مي‌فهميديم. يكي را كه مي‌ديديم، بايد برمي‌گشتيم از اول شروع كنيم. حتي اگر يادمان مي‌آمد كجا بوديم، بايد برمي‌گشتيم. تلفن كه زنگ مي‌زد، سر و كله‌ي كسي يا چيزي پيدا مي‌شد، بايد از نو شروع مي‌كرديم. صدايي مي‌شنيديم هم بايد برمي‌گشتيم. حتي اگر نمي‌خواستيم، برمي‌گشتيم. نبايد حواسمان از قله پرت مي‌شد.

مي‌رفتيم و مي‌رفتيم. تند كه مي‌رفتيم، تندتر مي‌رفتيم و تندتر كه مي‌رفتيم، تندتر و تندتر مي‌رفتيم. مي‌دويديم تا قله. نزديك كه مي‌شديم، مي‌ايستاديم. نفس‌نفس مي‌زديم تا آرام مي‌شديم و دوباره شروع مي‌كرديم. ديگر به قله چيزي نمانده بود. از آن بالا مي‌شد همه جا را ديد. مي‌شد همه كس را ديد. مي‌شد به همه چيز خنديد يا براي هيچ گريه كرد. مي‌شد با كسي دعوا كرد، يا به كودكي لبخند زد. مي‌شد با پر بالش بر سر و صورت هم نقش كشيد. مي‌شد پري را توي هوا رها كرد و چشم‌ها را بست و براي جاي فرود آمدنش با ديگري شرط بست.

به آن بالا كه مي‌رسيديم، مي‌ديديم قله نيست. فكر ‌كرده‌بوديم قله است. قلة اصلي كمي بالاتر بود؛ كمي دورتر. بي‌استراحت مي‌رفتيم. بايد مي‌رفتيم. مي‌ايستاديم، بايد از نو شروع مي‌كرديم و اگر خسته بوديم، بايد مي‌گذاشتيم براي بعد. به قلة بعدي كه مي‌رسيديم، هم قله نبود. فكر مي‌كرديم قله بوده. هميشه اشتباه مي‌كرديم. هميشه قلة اصلي دورتر بود. و قلة اصلي‌تر، خيلي دورتر.

هميشه هم كه به قله نمي‌رسيديم. نمي‌شد رسيد. گاهي مي‌شد فقط به راه دل بست. مي‌شد قله را هم نديده گرفت؛ اگر مي‌خواستيم. مي‌شد به قله رفت و باز به قله‌ها و قله‌هاي ديگر. گاه آنقدر مي‌رفتيم كه برايمان نايي نمي‌ماند. گاهي به بالاترين قله‌ها كه مي‌رسيديم، تشنه مي‌شديم و بايد مي‌ايستاديم، و وقتي مي‌ايستاديم بايد دوباره از نو شروع مي‌كرديم. خسته كه مي‌شديم ديگر نمي‌رفتيم. نمي‌شد برويم؛ مي‌ماند براي بعد. گاهي هم نه تشنه مي‌شديم، نه خسته؛ مي‌رفتيم و مي‌رفتيم‌ و به قله هم نمي‌رسيديم. مي‌شد كه به قله نرسيد. گاهي هم به قله مي‌رسيديم. به اوج، به آن بالا. بالاترين نقطه، جايي كه موجودي به جز ما دوتا نداشت.

به اوج كه مي‌رسيديم، نفس‌نفس مي‌زديم؛ همان جا دراز مي‌كشيديم و به آسمان نگاه مي‌كرديم و به ابرها. قله هميشه مه داشت. مه پايين بود و ما فقط خودمان را آن بالا مي‌ديديم. رو به هم كه مي‌چرخيديم فقط صورت‌هايمان را مي‌ديديم. دست مي‌كشيديم و عرق را از سر و روي هم پاك مي‌كرديم. نفس‌نفس م