چه روزهای در آغوشش می نشستم
چه روزها نوازش می کرد، مرا
چه روزهایی تا مدرسه میبرد، مرا
چه روزهایی می خواند از دلش برایم
چه روزهایی تا صبح به پایم می نشست
چه روزهایی می نواخت با ساز دلش ،برایم
چه روزها می خواند خاطراتش را برایم
چه روزها با شوقش آموزش می داد ،رسم زندگی مرا
چه صبح ها می خواند تا بخوانم نمازم را
چه شب ها بود تا صبح بیدار بود ، می خواندنماز شب
چه شبها بود داستان زندگی میگفت برایم
چه شب و روز ها می فهمید احساس مرا
ولی افسوس خدایم مرا لایق داشتنش ندانست