سلام دوستان حالتون چطوره؟
هیچ کس که متن جدید نمی زنه. گفتم یکی از داستان هایی که چند وقت پیش خونده بودم و خیلی خوشم اومد براتون بنویسم شاید شما هم خوشتون بیاد. از کتاب پندهای قندپهلو نوشته ی حسن شکرریز:
روزی مرد کور روی پله های یک ساختمان نشسته بود و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: من کور هستم لطفا کمک کنید.
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت. نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه در داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت، آن را بگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را تزک کرد.
عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از اسکناس و سکه شده است. مرد کور از صدای قدم های او خبر نگار را شناخت و پرسید که چه چیزی بر روی آن تابلو نوشته است.
خبرنگار جواب داد چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم. لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است . روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است اما من نمی توانم آن را ببینم!!!