امروز خیلی روز خوبی بود بعد ازکلی وقت که حرص خوردم بالاخره این بچه کوچیکمون یه چیزی شد
آهان یادم رفت اسم بچه ها مو بگم اسماشون به ترتیب سن
زنده رود
فراشاپ
ساختمان پرتال
قبلا بابای این بچه ها امیرپویان بود ولی یه روز که میخواست بره از اینجا گفت این بچه ها را سپردم به تو و رفت منم که هر چی گفتم من مادری بلد نیستم کسی به حرفم گوش نکرد!!!!
ولی ساختمان پرتال حالش زیاد خوب نبود از همه هم کوچیکتر بود منم به اون بیشتر توجه کردم و دوستش داشتم ولی امروز این بجه کوچولوی ما بهتر شد حالش به کمی هم بزرگ شد. دارم سعی می کنم به سه تاشون یه انداره توجه کنم البته توی این مدت دو تا خاله خوب (سهیلا و غزاله) هواسشون به دو تای دیگه بوده که از دو تاشون ممنونم.
و البته از همه کسایی که توی این مدت بهم کمک کردن و خیلی زحمت کشیدند و میکشند برای ساختمان پرتال مخصوصا خاله شهرزاد و عمو میثم.
حالا هم سعی می کنم قول بدم به سه تاییشون به یه انداره توجه کنم.
آخیش امروز یه کم راحت شدم!!!!!!!