چند سال پیش یه جعبه کارتهای اندیشه ی ژرف، نیروی برتر خریدم و تا مدتی هم وقتی خیلی نا امید می شدم سراغشون می رفتم.... تا اینکه کم کم فراموش شدن و حتی در بدترین شرایط هم یاد اونا نمی افتادم! چند روز پیش از توی وسایل در هم ریخته م پیداشون کردم و با شوق و ذوق یکی از کارتا رو کشیدم بیرون. این بود:
هیچ کس مقصر نیست!
دیگر نیازی نیست
تا کسی را مقصر بدانم،
از جمله خودم را،
دیگران نیز تلاش می کنند
تا از شعور، هوشیاری و خرد الهی خود بهره کامل ببرند.
همه می دانند که موفقیت های عظیم
بر پایه شکست بنا شده اند.
نمی گم دقیقا همون چیزی بود که بهش فکر می کردم اما خب واقعیتش اینه که من عادت کردم به اینکه همیشه گرفتاریها و مشکلات رو سر یکی بندازم... حالا یا خودم یا بقیه!
بگذریم.... تصمیم گرفتم آخر هر پستم یکی از این نوشته های تاکیدی مثبت رو بنویسم.... البته این کارتا 64 تا بوده و هفت، هشتاییش گم شدن که خب زیاد هم مهم نیست... پست قبلیم نه قبلترش رو پاک کردم و با اینکه فکر می کنم فقط مارمولک و موج نازنینم خونده بودنش ولی اگر احیانا کس دیگه ای هم خوندتش ازش خواهش می کنم به هیچ عنوان دیگه چیزی ازش نپرسه! فقط بگم که حالم خوبه و همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد.... دلم نمی خواد دوباره به یاد بیارم و ازتون ممنون می شم اگر به این خواسته م توجه کنید!
وبلاگی درست کردم با عنوان من و روزمرگی که آدرسش رو هیچ کس به جز یه نفر نداره (تو بلاگفا ساختم!).... اونجا رو گذاشتم برای عصبانیت هام، غر غرهام و چیزایی که احساس می کنم باید یه جایی بنویسمشون.... یه جور خاطر نویسی باشه شاید! ولی هدفم از گفتن این موضوع این بود که از این پست به بعد فقط داستانک هام رو اینجا می ذارم.... واقعا به راهنمایی همه احتیاج دارم و خواهش می کنم داستانهام رو نقد کنید.... می دونم که پر از اشکاله و برای همین هم به نقد شما نیاز دارم برای بهتر کردنشون!
یه نفر می گفت آدم باید برای هر کاریش هدف داشته باشه.... امروز احساس می کنم اون هدف اولیه م رو گم کردم و شدم مثل کسانی که فقط برای اینکه بگن وبلاگ دارن یه صفحه ی مجازی درست می کنن بدون اینکه بدونن هدفشون چیه! شاید فقط برای بالا بردن تعداد کامنت ها! و من چقدر از این موضوع بدم میاد که گیس و گیس کشی می کنن سر چهارتا نظر دری وری که یا می گن خیلی خوب بود و یا انقدر بد دهنی می کنن که.... بیخیال!
امروز تولد یک سالگی وبلاگ کوچولومه! وبلاگی که باهاش رشد کردم و بزرگ شدم.... با تک تک کلماتش زندگی کردم و با تمام وجود معنی تنها نبودن رو درک کردم.... دوستان خیلی خوبی پیدا کردم که برام به اندازه ی تمام کسانی که باهاشون رفت و آمد صمیمانه دارم ارزش دارن... من با نوشته ای که به مناسبت سالروز فوت سهراب سپهری روی صفحه ی اصلی زنده رود بود آشنا شدم و هنوز بعد از مدتها تمام جملاتش رو از حفظم! سرآغاز آشناییم با دنیای وبلاگ نویسی لیدای خوبم، بی سوات نازنین، عمو اروند مهربان، عسل عزیزم، طاووس سیاهٍ سفید، آرزوی گلم، پریسای عزیزم، زندانی و زندگی،مانیا،رها،رعنای نازنینم،شیدای گلم، بهشته ی نازم و خیلی های دیگه که متاسفانه الان اسمشون رو به خاطر ندارم بودند و می دونم تا آخرین زمانی که نفس بکشم درسای خوبی که از زنده رودیها یاد گرفتم رو فراموش نمی کنم! هدف اصلی من از درست کردن «پاییز سرخ» نوشته هایی بود که همیشه تو برنامه ی word و دفترهای خاطراتم روی هم تلنبار شده بود بدون اینکه استفاده ای ازشون ببرم... استفاده که نه! فقط بعضی مواقع شدیدا احساس می کردم به تایید یا نقد یه نفر احتیاج دارم. دچار سردرگمی می شدم و نمی دونستم نوشته م فقط برای خودم جالبه یا بقیه هم همین نظر رو دارن.... اولین نوشته ای هم که پست کردم یکی از همون داستانکها بود که خب کامنتهایی که برام گذاشتن زیاد نا امید کننده نبودن و تشویق شدم! نمی گم به مرور زمان پیشرفت کردم ولی حس می کنم نوشته هام هر دفعه به نسبت پخته تر از گذشته شدن و اون موج بچه گونه کمتر به چشم می خوره... خلاصه یه مدت از این هدف دور شده بودم و حالا که دوباره برگشتم تصمیم گرفتم برگردم به روال سابق! باز هم می گم که به کمک همه نیاز دارم..... جاری باشید و پیروز!
پ ن: از همه ی کسانی که به نوعی بهم محبت کردن و با دلگرمی هاشون آرومم کردن ممنونم و یه عذرخواهی کوچیک! من کم و بیش همه ی وبلاگ ها رو خوندم ولی به دلیل گیجی که هنوز درگیرش هستم نمی دونم دقیقا چی بنویسم! یه خورده به زمان نیاز دارم!
