به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
شرکت فرابرد شبکه
:: طراحی سایت
:: خدمات هاستینگ
:: تجارت الکترونیک
آمار این وبلاگ:
به دستنوشته paeeze sorkh نوشته شده توسط پاييز سرخ خوش آمدید.

باران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی. این آغازی دیگر است و این منم، گمشده در مه، ستاره ای سرگردان در کهکشانی بی انتها، فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک. من گم شده ام، من در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک ترین شب ها و ابری ترین روزها را دارد و باد زیر آوار غروب کوچه هایش را دلتنگ می نوازد گم شده ام. آری من گم شده ام...
1 2 3 4

هیچی

شنبه يازدهم فروردين 1386 ساعت 21:01


نمی دونی چه حالی شدم وقتی اس ام اسش رو خوندم. نمی دونی چقدر لرزیدم٬ چقدر بغض کردم٬ چقدر ابری شدم...چند بار آهنگ میم مثل مادر رو گذاشتم و دوباره زدم از اول..

بی نهایت زیبا و شادابه. چشم و ابروی مشکی شرقی با پوست سفید مهتابی. عاشق لبخند همیشگی و خنده های از ته دلشم که از جرز دیوار هم خندش می گیره. یه کم هم عصبی باشه شاید! انگار که می خواد فراموش کنه تمام تقدیری که خدا مثل بختک پهن کرده روی زندگیش..

اس ام اس زد که اگر یه چیزی در مورد مامانم بگم نمی زنی؟ گفتم نه فدات شم بگو...گفت و من فرو ریختم! گفت و من دلم سوخت...آتیش گرفت...

خدایا تو چه به روز آدم ها میاری؟ آدما چه دل بزرگی دارن..چقدر صبر. چقدر تحمل..

پ.ن: نیستم یه مدت.. تا بعد از کنکور !

مثل کبک؟؟؟!!!

دوشنبه چهاردهم اسفند ماه 1385 ساعت 14:07


 می دونی؟ من این روزا نگرانم...تو نیستی؟ تو خبرارو نمی خونی؟ میای تو اینترنت چت می کنی، وبلاگت رو آپدیت می کنی، چهارتا کامنت به من سر بزن می ذاری و می ری؟ چشماتو باز کن ببین چه خبره! حتی اگر کاری از دستت بر نمیاد...

کسی به فکر گل ها نیست --->   http://herlandmag.net/news/07,03,05,01,06,47/

کسی به فکر ماهی ها نیست ---->   www.kosoof.com

کسی نمی خواهد باور کند که باغچه دارد می میرد ----> 

کمی واقع بین باشیم ...
شاید به ظاهر این تجمعات "مسالمت آمیز" اهداف سیاسی رو دنبال نکنه ... ولی با موقعیت فعلی ایران در جامعه جهانی هرگونه برداشت منفی که غرب بتونه از این تجمعات داشته باشه به مثابه حرکت و جنبشی ضد جمهوری اسلامی ایران تلقی خواهد شد و متعاقباً حکومت ایران این قضایا رو خوش یمن به حساب نمی آره ...
کمی مراقب باشید ...
آلت دست و مهره های بی اراده نشید.

 

یاس های همسایه

جمعه چهارم اسفند ماه 1385 ساعت 13:10


بهار شده بود و یاس های همسایه هر روز او را به طرف خود می کشید. دستش را دراز می کرد٬ یک شاخه گل یاس می چید٬ می برد جلوی عکس پدرش می گذاشت.. از خانه ی همسایه همیشه بوی یاس می آمد.حتی بچه هایشان بوی یاس می دادند.. حتی پدر بچه های همسایه. صدای خنده شان را می شنید. صدایشان را وقت بازی کردن. و بال زدن کبوترهای سفید و قهوه ای روی بامشان را که هر روز وقت غروب٬ پسر همسایه جای آن ها می رفت و آن ها را آزاد می کرد که پرواز کنند. کبوترها فقط روی بام او می چرخیدند٬ می چرخیدند و می نشستند روی بام٬ لب دیوار خانه شان..یا می رفتند بین حویلی شان! حتی گاهی بین حویلی آن ها یا لب دیوار خانه شان و پسر همسایه آن ها را می برد دوباره روی بام خانه ی خودشان..
لب حوض خالی می نشست. دلش می خواست لااقل یک حوض آب داشته باشد و دوتا ماهی قرمز که در آب بازی کنند. او هم عکس خودش را در آب ببیند کنار ماهی ها و بخندد.
- بچه ها هنوز کوچکند نمی فهمند! بازی می کنند٬ بین حوض می غلتند..
مادر بچه های همسایه صبح تا شب خانه بود. همیشه می توانست صدای او را بشنود وقتی بچه هایش را صدا می کرد یا بچه ها او را صدا می زدند. صدای او را بیشتر از صدای مادر خودش شنیده بود و صدای گرم پدرشان وقتی از سر کار می آمد. گاری دستی اش را پشت در می آورد. بچه هایش می دویدند که به پدرشان کمک کنند و پدر هم برای هر کدامشان یک دانه از آن میوه های روی گاری اش می داد.
مادر او در را با کلید باز می کرد. ساک کارش را از روی شانه اش پایین می گذاشت و خودش نیامده می رفت بیرون. برای شام نان می آورد.برای فردا ظهر ماست می آورد و یا... دست خالی می آمد. کم کم چهره ی مادر را فراموش می کرد و اگر عکس پدر نبود هیچ نمی دانست پدرش چه شکلی بوده. هیچ چیز یادش نمی آمد. خیلی کوچک بوده که پدرش می میرد. وقتی صورت عکس از یادش می رفت فکر می کرد پدش شبیه مرد همسایه بوده! یا شبیه معلم برادرش که به مادرش گفته بود « بچه تان بازی نمی کند. همیشه یک گوشه می نشیند...! »
معلم را دیده بود. معلم برادرش را.. مهربان بود! با خانم معلم خودش خیلی فرق داشت. مثل عکس پدرش بود. صدای مرد همسایه هم خیلی مهربان بود. حتما صدای پدرش همینطوری بوده... مثل صدای مرد همسایه وقتی می گفت «بچه ها بیایید کمک کنید! »
وقتی با بچه هایش حرف می زد..
دلش می خواست همه ی خانه های دنیا یاس می داشت. و همه ی پدرهای دنیا مثل پدر بچه های همسایه میوه فروش بودند و هیچ پدری نمی مرد...!

***

همسایه شاخه های یاسشان را کوتاه کرد. خیلی بالا رفته بودند. آنقدر که حتی وقتی روی نوک پا ایستاد و دستش را دراز کرد،دستش نرسید!.. دلش گرفت. احساس می کرد دست های او کوتاه شده اند و به هیچ گل یاسی نمی رسد. لب حوض خالی نشسته بود. دست هایش را در حوض طوری تکان می داد که انگار حوض پر از آب است...!

شهادت آب !

يکشنبه بيست و نهم بهمن ماه 1385 ساعت 18:35


قطره های باران می خورند به شیشه و خیس می کنند همه جا را ! نفس عمیقی می کشم و به اشباح سرگردانی که از پشت پلک های بسته ام به نرمی عبور می کنند خیره می شوم. اینجا هنوز هم صدایی هست تا سکوت های همیشگی را در هم بشکند٬ امیدها را زنده کند و کورسوی نوری باشد در فراسوی تاریکی ها ... هنوز می شود دست هایی را دید که دراز شده اند برای کمک کردن و عشق ورزیدن.. لبخندهایی هستند هنوز تا زیبایی را لمس کنی... و شاید هم زشتی هایی وجود دارند برای درک بهتر زیبایی های پنهان!!

 

 

بعد از ظهر فیلم همایشی رو دیدم به نام شهادت آب که اتفاقا در اصفهان و توسط آقای فرهنگ برگزار شده بود. یه سمینار بی نهایت جالب در مورد آب و رفتارهای مختلفی که یک مولکول آب در برابر عوامل گوناگون از خودش نشون می ده. خیلی عجیب و غیر واقعی به نظر می رسید ولی آزمایش ها و عکس ها کاملا واقعی و غیر قابل انکار بودن.. موضوع کلی این بود که هر ذره ای در هستی دارای ادراک و فهم و شعور است و همه ی این ذرات هوشمندانه در برابر هر اتفاقی که در عالم هستی رخ می ده از خودشون عکس العمل نشون می دن! و آب هم یکی از این چیزهایی هست که زشت و زیبا رو به خوبی درک می کنه..  خلاصه اینکه از قرار معلوم یه دکتر ژاپنی هم به نام آقای ماسارا ایموتو (اگر اشتباه نکنم! ) هست که اومده آزمایش جالبی رو با آب انجام داده.. به این صورت که آب های گوناگون رو در شرایط مختلف منجمد کرده و بعد زیر میکروسکوپ شکل مولکولی اونها رو ثبت کرده. مثلا آب یک سد و یا آب یه دریاچه ای که راکد هست رو مورد بررسی قرار داده و وقتی شکل مولکولی اون رو دیده مشاهده کرده که شکل خیلی زشت و بی قواره ای داره!! و برعکس وقتی آبی که از کوه به پایین سرازیر می شه رو زیر میکروسکوپ گذاشته به یه مولکول شش ضلعی بسیار زیبا رسیده که نشان از به اصطلاح خوشگل و شاداب بودن آب داشته... نمی شه تمامش رو اینجا گفت و باید به چشم دید تا باور کرد. بخش هایی از صحبت های آقای فرهنگ رو اینجا می ذارم خودتون ببینید!

کلیک کنید

عکس العمل آب در برابر نام خدا

می گن...

يکشنبه بيست و دوم بهمن ماه 1385 ساعت 19:47


می گن تا از دست ندی معنی به دست آوردن رو نمی فهمی. می گن تا نداشته باشی لذت بدست آوردن رو نمی چشی. می گن وقتی از دست می دی ناراحت نشو٬ وقتی هم چیزی به دست آوردی خوشحال نشو!! مسئله واقعا این است که داشتن یا نداشتن؟؟؟

می گن شکست رو تجربه کن. سعی نکن همیشه موافق جریان زندگی شنا کنی. غصه ی روز رفته و روز نیامده رو نخور. جز خدا به هیچ کس امید نداشته باش. اجازه نده سرنوشت برات تصمیم بگیره. خودت باش و خودت زندگی کن. شادی خودت رو به هیچ چیز و هیچ کس واگذار نکن تا همیشه داشته باشیش!!

گوگوش می ذارم ساعت ها و فکر می کنم به داشته ها و نداشته هایم! خدا چقدر مهربان بوده و هست.. چقدر عشق توی زندگی وجود دارد و نمی بینیم!! چه خوب می شد اگر حس مالکیتی وجود نداشت و مطمئن نمی شدیم از اینکه چیزی را که الان داریم لابد تا ابدالدهر برایمان خواهد ماند!! آنوقت راحت تر عاشق می ماندیم...

ولی وای به اون روزی که بی تفاوتی به جای امید و عشق تمام زندگی رو تو خودش غرق کنه!!...

3 شاید!!!

چهارشنبه هجدهم بهمن ماه 1385 ساعت 20:06


زن گفت: « خسته شده ای؟ » لبخند دختر مثل همیشه شیرین و معصومانه بود. خسته به نظر می رسید. زن دستش را دراز کرد: « تندتر بیا٬ دستت را بده به من. » و با نگاهی گذرا از اول تا آخر قبرستان را از نظر گذراند. وسعت قبرستان دلگیر کننده بود. پشت سرش را نگاه کرد: گردبادی وحشی و بی قرار در جاده ی خاموش و بدون عابر به خود می پیچید و جلو می آمد. با اندوه به چرخش های گردباد و به خاک هایی که از جاده می ربود چشم دوخت. گردباد به طرف گندمزار کنار جاده هجوم برد... به گندم های زرد و خاک و آلود که مرده به نظر می رسیدند. با چشم گردباد را دنبال کرد. خانه ها را دید و کوه های دور دست را. کوه ها مثل دیواری مقابل دیدش را گرفت. احساس کرد سرمای کوه ها را لمس می کند. از رنگ بنفششان احساس خوشایندی وجودش را در بر گرفت.
هوا گرم بود. عرق کرده بود. باد که می وزید یخ می کرد. به سنگ قبرهایی که از کنارشان می گذشت چشم دوخت. زیر لب گفت: « همین جاها بود. چرا پیدا نمی شود؟! » دست کوچک دختر در دستش عرق کرده بود و گونه هایش زیر گرمای آفتاب سرخ شده بود. زن با کلمات بریده بریده گفت: « اون تو رو... تو رو خیلی دوست داشت... خیلی دلش می خواست... حرف زدن تو رو بشنوه!»
دختر سرش را بلند کرده به زن نگاه کرد. رنگ قهوه ای چشمانش در آفتاب می درخشید. زن دوباره به سنگ های نوشته شده ی قبرها خیره شد. زیر لب زمزمه کرد: « همیشه همین نگاه. کاش می توانستی یک کلمه حرف بزنی. فقط یک کلمه...»
نام آشنایی را دید. بر سنگ قبر بعدی نام او حک شده بود. دست دختر را رها کرد. دختر کنارش نشست و به چادرش چنگ زد.
بغض گلویش را گرفت... چرا هیچ وقت نتوانسته بود حرف هایش را بزند؟ حتی حالا که سنگ قبری بیشتر نبود! سنگینی کلمات قلبش را می فشرد. چشم های جستجوگر دختر را دید که حرکات او را زیر نظر دارد. خم شد و سنگ قبر داغ را بوسید. آهسته بلند شد و به کوه های بنفش چشم دوخت. باد ملایمی می وزید. نفس عمیقی کشید... دختر دیگر نبود. زنی ایستاده بود و باد زیر چین های چادرش می دوید. قطره اشک گرم را از روی گونه اش پاک کرد و به آرامی قبرستان مرگ بار را پشت سر گذاشت....

 

 

 

پایان

 

کجاییم؟

پنج شنبه نهم آذر ماه 1385 ساعت 12:29


با آب و تاب جزئیات فیلمی رو که دیروز به دور از چشم مادر٬ پدر دیده بود برای دوستش تعریف می کند و از هیجان صدایش می لرزد. خوب که نگاهش کنی متوجه می شی ۱۵-۱۴ سال بیشتر نداره. نه می شه بهش گفت پسر بچه و نه مرد جوون! سنی که همه چیز رو می فهمه و در عین حال نمی تونه درک درستی از واقعیات داشته باشه... نهایت کنجکاوی... و وسوسه برای یک بار امتحان و لمس بهتر صحنه هایی که توی یک فیلم شاهدش بوده!! 

یکی از بچه های آموزشگاه منبع فیلم های پورنو و سی دی های غیر مجازه. هر روز هم یه کلیپ جدید تو گوشیش می ریزه و روح بچه ها رو شاد می کنه! و پدر و مادرها چه خوش خیالند که دختراشون همه چشم و گوش بسته هستن و می رن درس می خونن!!...

پدر با تاسف سرش رو تکون می ده و می گه: چقدر وضع جامعه خراب شده! شنیدین یه فیلم خراب از این دختره تو سریال نرگس اومده بیرون؟ واقعا آدم می مونه چی به این آدما بگه...
تو دلم به سادگیش می خندم. نمی دونه این فیلم شاید خیلی هم عاطفی بوده و به میل و رغبت خود بازیگرانش گرفته شده. خودم تو کامپیوتر برادر کوچیک یکی از دوستام حدود سی٬ چهل تا از این فیلم ها پیدا کردم که نصف بیشترشون تو همین ایران خودمون پر شده. از دخترهایی که دزدیده شدن و به زور بهشون تجاوز شده. استخرها و اکس پارتی هایی که هیچ کس تو حال خودش نیست...
.
.
.
هرزه بودن بعضی آدما رو این روزا بهتر لمس می کنیم. عمق کثافتی که توش دست و پا می زنیم و به روی خودمون نمیاریم. کجا هستیم؟ چی کار می کنیم؟ چه راحت می تونیم عقل و شعور خودمون رو زیر سوال ببریم...

مستی!!

پنج شنبه چهارم آبان ماه 1385 ساعت 10:23


انصافآ
این اوج بی انصافی است
که زیبایی های زندگی را
به حساب مستی هایمان بگذاریم
و مستانه بنویسیم
به حساب زیبایی زندگی های پلیدمان...

انصافآ
این اوج زیبایی است
که بی انصافی های زندگی را
به حساب مستی های خدا بگذاریم
و زیبا بنویسیم
به حساب مستی های آفرینش پلیدش...

انصافآ
چه ما مست باشیم
چه او زیبا،
چه او مست باشد
چه ما زیبا،
بهتر است کمی بنویسیم
و سعی کنیم مستی مان را
طوری بنویسیم
که همه آن ها را
به حساب زیبایی های پلید زندگی مان بگذارند...

 

اینم یه نوعشه!!!

این بار هم از نو!

چهارشنبه بيست و ششم مهر ماه 1385 ساعت 14:30


بارون های هر از گاهی و تند پاییزی.. رعد و برق هایی که با صدای دزدگیر ماشین ها ملودی مسخره ای می سازه... عطسه های پی در پی...بینی قرمز شده... ساعت ۲ بعد از ظهر و هوای تاریک و گرفته... یاد روزی که با عشق این صفحه رو باز کردم و گفتم من از جنس پاییزم...
سه سال از اون زمان می گذره و من هنوز سردرگم و گیجم... هنوز مثل قدیم با بغضی ابری می شم و مثل بارونای پاییزی برای چند ثانیه همه جا رو خیس می کنم. بزرگ تر شدم. عاقل تر هم شاید!! ارزش ها و هدف هام هم مقدس تر و پر رنگ تر شدن! ولی هنوز همون پاییز سرخ قدیمی ام...
دقیقا سال پیش همین موقع ها بود که تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت اینجا برنگردم. شاید چون حس می کردم دارم دچار تکرار می شم٬ چیزی که به شدت ازش نفرت دارم. خداحافظی هم نکردم چون تجربه بهم ثابت کرده بود که وقتی خداحافظی می کنی نمی تونی طاقت بیاری و خیلی زود برمی گردی. من نمی خواستم برگردم. می دونستم هم بود و نبودم چندان فرقی برای کسی نداره و خیلی زود فراموش می شم. فراموشی که خودم دلیل اصلیش بودم!! وقتی خودت رو فراموش کنی طبیعیه که بقیه هم از یاد می برنت و پرت می شی تو اعماق سیاه و سفیدی های خاطرات...
بی حوصله و با سردردی که از عوارض سرماخوردگیه آی دی قدیمیم رو باز کردم و یه عالمه آفلاین مثل آوار رو سرم خراب شد. همه رو سرسری نگاه می کردم که چشمم افتاد به لینک زنده رود که رها برام فرستاده بود. لینک صفحه ی خودش. دلم گرفت... برای اون روزایی که با شوق و ذوق صفحه ی اصلی زنده رود رو باز می کردم و به وبلاگ همه سر می زدم و گهگداری هم کامنتی و پیغامی می ذاشتم. یاد  لیدا و رها و عسل... بیدل شیدا٬عمو اروند٬رعنا٬ طاووس سیاه٬ فرید٬ کوچولوی بیچاره٬ پلنگ زخمی٬ فردین٬ آیناز٬ پاییز و خیلی های دیگه. دلتنگ شدم. وبلاگ رها رو باز کردم و با دیدن اسم خودم چشمام بارونی شد. شاید هیچوقت نتونم حس روشن و طلایی امروزم رو تعریف کنم!
نمی دونم اون دوستان قدیمی هنوز هم هستن یا نه. خیلی وقته از همه چیز بی خبرم و احتمالا تا سال دیگه هم این بی خبری دست از سرم برنمی داره! درگیری درس و کنکور یه سالی هست که بیخ گلومو گرفته و ولم نمی کنه... فقط امیدوارم این بار بتونم شروع خوبی رو داشته باشم...

پ.ن: رها بهت تبریک می گم! به خاطر حضور پیوسته و روحیه ی مصمم و با انگیزه ت...

مهمانی خدا!

چهارشنبه سيزدهم مهر ماه 1384 ساعت 17:44


چطور باید بگم؟ چطور تعریف کنم عشقی را که در رگهایم با التهاب جریان دارد و هر لحظه بدنم را در گرمایی لذت بخش فرو می برد! با چه کلماتی عشق بی نهایتم را برای تو که منبعی از محبت هستی تجزیه کنم؟ امروز کتابی را که روز تولدم بهم هدیه داده بودی خواندم و با تک تک کلماتش قلبم به آتش کشیده شد.. ارتعاش های قلبم رو حس کردی؟ فهمیدی چقدر محتاجم به وجودت؟ سردی دستم رو که با تمام وجود به سمتت دراز کرده بودم حس کردی؟
و من چقدر خوشبختم که می توانم در مهمانی بزرگت حضور داشته باشم و تو را از نزدیک لمس کنم... گریه می کنم... با تمام وجودم گریه می کنم.... محتاجم! محتاجم به توجه ات... محتاجم به محبتت... دستم رو بگیر... خواهش می کنم بهم کمک کن....

پ ن: امیدوارم نماز روزه های همه مورد قبول حق واقع بشه... بیاین دعا کنیم برای همه ی دردمندا و مریضا و آدمای گرفتار و هر کسی که به نوعی به آرامش نیاز داره... آمیــــــــــــــــــن!

 

 

 

اینم از پاییز!

جمعه اول مهر ماه 1384 ساعت 03:08


 

هیچ کس نمی خواد به من تبریک بگه؟  مثلا فردا اول مهره و پاییز جون با عزت و وقار و احترام قدم رنجه فرمودند به سرزمین سه ماهه ی گرمای داغ و چسبناک! خدایـــــــــــــا ممنون که این تابستون رو تموم کردی... داشتم دق می کردم!

توضیح: این شکلکا مربوط می شه به بلاگفا!

 پ ن: در ضمن الان دقیقا ساعت شانزده و چهل و شش دقیقه ی روز پنجشنبه، سی و یکم شهریور سال هزار و سیصد و هشتاد و چهار می باشد... مشکل از ساعت زنده روده!

 

یعنی ممکنه؟

سه شنبه بيست و نهم شهريور 1384 ساعت 23:58


چند بار سرفه كرد و ايش ايش كنان توي رختخوابش جا به جا شد . يعني كه هنوز بيداريم . خوب مي دانم كه دارند تحملم مي كنند . چه شب تا صبح توي اتاق راه رفتنم را ، چه نور سفيد چراغ مطالعه ام كه مثل نور افكن همه جا پخش مي شود ، چه پاي تلفن زير زيركي گپ زدن و ريز ريز خنديدنم را ، چه اوقات تلخيهايم را ، چه نعره هايي كه هر از گاهي از دست بچه ها از حنجره ام بيرون مي پرد ، چه تق و توق كي بردم ، چه صداي جيغ مودمم ، … همه را دارند تحمل مي كنند . دلم برايشان مي سوزد و واقعيت اينست كه كم كم داريم از هم خسته مي شويم . پدر و مادرم را مي گويم

پ ن: این فقط یک فکر است و یک فکر می تواند تغییر پذیرد

من در افکار گذشته محدود نمی شوم

من با دقت افکار خود را انتخاب می کنم.

و همواره دیدگاههای تازه و راههای تازه برای نگریستن به دنیای خود دارم

من خواهان تحول و تکاملم

 

 

حسادت!

جمعه بيست و پنجم شهريور 1384 ساعت 03:14


نوشته ی زیر مال خودم نیست ولی خیلی به درد حال امروز من می خوره:

 اگر تو به من بدی می کردی، این بدی در دم به خوبی بدل می گشت. چرا اعتراف نکنم؟ تو باعث شدی که من سرسام عظیم حسادت را تجربه کنم. هیچ چیز دیگری جز حسادت به عشق شباهت ندارد و در عین حال هیچ چیز دیگری با آن در تضاد نیست! آدم حسود فکر می کند که با اشک ها و فریادهایش عمق عشق اش را ابراز می کند. در حسادت سه فرد وجود ندارد. حتی دو نفر هم وجود ندارد. ناگهان یک نفر در معرض همهمه ی جنونش قرار می گیرد: من تو را دوست دارم! پس تو به من مدیون هستی... من تو را دوست دارم پس من به تو وابسته هستم.... پس تو از طریق این وابستگی به من متصل هستی... تو وابسته ی وابستگی من هستی و باید در همه ی زمینه ها مرا ارضا کنی و چون در همه ی زمینه ها مرا ارضا نمی کنی، پس در هیچ زمینه ای مرا ارضا نمی کنی و من به خاطر همه چیز و هیچ چیز از تو دلگیر هستم! چرا که من به تو وابسته هستم و می خواهم که دیگر وابسته نباشم و می خواهم که تو به این وابستگی جواب بدهی و غیره... سخنرانی حسادت بی پایان است. خودش، خودش را تغذیه می کند و به دنبال هیچ پاسخی نیست. وانگهی هیچ پاسخی را هم تحمل نمی کند- فرفره، مارپیچ، جهنم! من پانزده روز این حس را تجربه کردم. ولی یک ساعت برای تجربه ی کامل آن کافی بود. روز پانزدهم جهنم به کلی پایان یافت... در طول این پانزده روز من در ابدیت بیهوده ی گلایه جا می زدم. حس می کردم تو برای همه ی دنیا هستی به جز من! کودک درونم پا به زمین می کوفت و دردش را با ارزش جلوه می داد. بعد متوجه شدم که تو به این چیزها گوش نمی کردی و متوجه شدم که حق داشتی... کاملا حق داشتی که هیچ گوش ندهی. سخنرانی گلایه ناشنیدنی است. در آن اثری از عشق نیست... گلایه سر و صدایی بیش نیست، تکراری خشم آلود: من، من، من و باز هم من! بعد از پانزده روز پرده ای در یک لحظه گسست! می توانم بگویم که تقریبا یک شهود بود... آری حقیقتا یک شهود بود.... ناگهان دیگر برایم اهمیتی نداشت که تو برای تمام دنیا باشی... آن روز من چیزی از دست دادم و چیز دیگری بدست آوردم. می دانم چه چیزی را از دست دادم... نمی دانم آنچه را بدست آورده ام چگونه بنامم! فقط می دانم که چیزی است ابدی

کودک خشمگین بعد از پانزده روز مرد. پانزده روز مدت کوتاهی است... این را خوب می دانم: در مورد بقیه ی آدمها حسادت در تمام طول زندگیشان به گونه ای خستگی ناپذیر حکومت می کند. خنده ی تو در برابر شکایت های من به رفع آن سرعت بخشید... این نبوغ خنده ی تو بود که به طور مستقیم در قلب کودک فرمانروا فرو  رفت. آزادی خالص تو بود که ناگهان تمام راهها را برای من می گشود. کودکی پس از مرگ کودک فرمانروا و فقط پس از مرگ او می توانست بازگردد... کودکی به مانند عشقی خانه به دوش.... خندان و بی قید در برابر عنوان ها و تعلق ها 

 

 پ ن: دلهره ی عجیبی دارم... نمی دونم چرا دلشوره و نگرانی دست از سرم بر نمی داره. نمی دونم تا کی باید بگم توقع پس گرفتن ندارم؟! نمی دونم چرا باید انقدر تکرار کنم و تکرار... که هیچ چیز نمی خوام، جز آرامشی که تازه به دست آوردم! که نمی خوام دل کسی رو بشکنم.... که سکوت می خوام و سکوت! انتظار زیادی دارم؟!

 پ ن: 

 

 من به زندگی عشق می ورزم!
این حق الهی من است
که پر بار و رها زندگی کنم.
من دقیقا آن چیزی را به زندگی می بخشم
که دوست دارم زندگی به من ارزانی دارد.
من از زنده بودن خود شادمانم
و به زندگی عشق می ورزم!

 

 

 

 

هیس!

چهارشنبه بيست و سوم شهريور 1384 ساعت 08:40


چه حالی می ده ساعت ۱۱ شب یه کیسه پر از داروهای خوش رنگ و درخشان پیدا کردن و وسوسه شدن برای چشیدن طعم هر کدوم! و چقدر جالبه تصور قیافه های متعجب و مبهوت فردا صبحش.... و کنجکاوی برای پیدا کردن دلیل.... دلیلی که وجود نداره... شاید جلب توجهی احمقانه... و آهی از سر آسودگی که آخیش! کاش زودتر خودش و ما رو از دست زندگی نکبتش خلاص می کرد!!!!

بهونه است... بهونه ای برای دلسوزی به حال خود آدم و بغضی که بالاخره آزاد می شه.... شاید فقط برای اینکه ببینی چه کسانی از دیدن جسد خاموش شده ت گریه شون در میاد.... عجب فکر وسوسه کننده و ابلهانه ایه!

 پ ن: با اینکه جور در نمیاد:

در ذهن الهی از دست دادن معنا ندارد!
هر آنچه حق الهی من است.
بدون شک از دست نخواهم داد.
آنچه از دست بدهم باز خواهم
ستاند و یا معادل آنرا دریافت خواهم کرد.

 

 

داستان 1

يکشنبه بيستم شهريور 1384 ساعت 22:39


پاهايش را با درد درون شکمش جمع کرد.... احساس مي کرد هر آن ممکن است از شدت درد بيهوش شود! چشمانش گود رفته و کنار لبهاي نازک و کبودش جوشي سفيد رنگ که هر از گاهي بالا مي آمد خودنمايي مي کرد... سينه هايش آويزان و پوستش کدر و چرب بود و موهاي نازک و شکننده اش بي توجه روي شانه هايش پريشان شده بودند. خودش را آرام آرام تکان مي داد و براي فراموشي دردي که حالا به کمرش هم زده بود شعري را زير لب زمزمه مي کرد:« حتي با اينکه سرد بودند، اگر به دستهايم کفايت مي کردي.... شايد نگاههايت را باور مي کردم، و قلبت....» ملافه ي کرم رنگ و پر از لکه را با شدت در دهانش فرو برد و صداي شکستن بغضش را خفه کرد... ياد سوزني افتاد که بين مهره هاي پشتش فرو کرده بودند و او از سوزش و درد سعي داشت اشکهايش را پنهان کند... يک بي حسي... با چشمان باز خوابيده بود و پارچه ي سبز را کشيده بودند جلوي صورتش تا شکم پاره اش را نبيند. زن هاي درونش مثل سوسک هاي آشپزخانه که با ديدن نور خودشان را قايم مي کنند هر کدام جايي توي سوراخي مي خزيدند... احساس سبکي مي کرد و با چشمان باز خواب مي ديد. بعد کسي که هیچ یادش نمی آمد زن بوده یا مرد شکمش را از هم باز کرده بود. خیال می کرد کسی پوست شکمش را ماساژ می دهد. لخته های خون همراه با بچه ریختند بیرون! چکمه های لاستیکی جراح را به یاد می آورد و اتاق سرد مثل یخچال که باعث به هم خوردن دندان هایش می شد... روی صندلی چرخ دار نشسته بود و نگاهش مانده بود روی چکمه های لاستیکی جراح که مثل چکمه های ماهیگیران بود. بعد کمکش کرده بودند تا روی تخت بخوابد... سطحش سیاه بود و چرمی...یا شاید از یک نوع پلاستیک. چرم مصنوعی بود شاید. مثل صندلی های اتوبوسهای دو طبقه که همیشه طبقه ی بالایش آن ته، زن و مردی با هم عشق بازی می کردند... دستی لای پایی می خزید و آن یکی لرزش می گرفت... مثل او که لرزش گرفت. نه آن روز یا شب توی اتاق عمل! توی دفتر بود... دفتر کار... خودش را چسبانده بود به بخاری.... پشتش داغ شده بود. مردک صندلی را چرخاند و نگاه کرد توی جفت چشمهایش با جفت چشمان قهوه ای اش! خندید، جوری که لبهای گوشت آلودش کنار رفتند و دندان های نیشش که مثل دندان های گرگ تیز بودند معلوم شد. گفت:
- جمعه میای؟
پرسیده بود برای چه کاری؟
گفت:
- مگه نمی خوای سنگینی منو روی خودت احساس کنی؟
آن وقت بود که لرزش گرفت. سردش بود یا ترسیده بود یا زن درونش داشت خودفروشی می کرد. یادش نبود! اما خوب یادش بود که لرزیده بود... مثل وقتی که توی اتاق عمل جراح که مرد بود دست کشید روی تیره ی پشتش. دنبال جای مناسبی می گشت تا سوزنش را فرو کند. بعد اسمش را پرسیده و گفته بود تا ده بشمارد و او شمرده بود. خیلی دقیق و حتی می توانست تا یازده هم بشمارد و حتی بیشتر، خیلی بیشتر و باز سوزن را در آورد و دست کشید پشتش و او باز لرزش گرفت و می خواست که برگردد و دست بیندازد گردنش! کدام زن بود آنوقت؟! بعد باز خواست که بشمارد و شمرد تا چهار و هر چه کرد یادش نیامد که بعد از چهار چه عددی است! و هیچ یادش نبود که اسمش چیست و بعد با چشمهای باز خوابید و خواب دید که سرش از روی تخت افتاده. یک وری شده بود و گردنش کشیده شده بود. بعد دید او هست و مرد. توی یک اتاق با دیوارهای سفید.... صورتش را به شیشه پنجره چسباند و به بخار باقی مانده روی شیشه چشم دوخت... از پشت دیوار به مرد نگاه کرد... ترسیده بود... و مرد همین طور نگاهش می کرد و می خندید و دندان های نیشش را نشانش می داد.جراح گفت« سرت را بالا بگیر»
و او که خواب بود نشنید. و کسی... که بود؟ گردنش را گرفت و سرش را انداخت روی تخت... مرده بود شاید! کسی خواب بود و کسی بیدار و کسی داشت گوش می داد به صدای لخته خونی که می گریست و کسی داشت سینه اش تیر می کشید و کسی داشت از درد به خودش می پیچید و کسی عرق کرده بود و کسی ملافه ی کثیف را در دهانش می چپاند و کسی شعری را زمزمه می کرد...
و او گفت: نامم را که بپرسی هیچ نمی دانم کدامشان هستم!

پ ن: نوشته باید بدون سانسور باشه...

پ ن: اینم برای بیدل شیدای عزیزم ( ببخشید یادم رفت)

من در آرامشم و آشتی

آرامش و توازن الهی مرا احاطه کرده
و درون من سکنی گزیده است
من نسبت به همه، از جمله خودم
احساس شکیبایی، همدردی و عشق دارم.

بالاخره برگشتم!

جمعه هجدهم شهريور 1384 ساعت 02:05


 

 

چند سال پیش یه جعبه کارتهای اندیشه ی ژرف، نیروی برتر خریدم و تا مدتی هم وقتی خیلی نا امید می شدم سراغشون می رفتم.... تا اینکه کم کم فراموش شدن و حتی در بدترین شرایط هم یاد اونا نمی افتادم! چند روز پیش از توی وسایل در هم ریخته م پیداشون کردم و با شوق و ذوق یکی از کارتا رو کشیدم بیرون. این بود:

 

 

هیچ کس مقصر نیست!
 
دیگر نیازی نیست
تا کسی را مقصر بدانم،
از جمله خودم را،
دیگران نیز تلاش می کنند
تا از شعور، هوشیاری و خرد الهی خود بهره کامل ببرند.
همه می دانند که موفقیت های عظیم
بر پایه شکست بنا شده اند.

 

 

 

 

نمی گم دقیقا همون چیزی بود که بهش فکر می کردم اما خب واقعیتش اینه که من عادت کردم به اینکه همیشه گرفتاریها و مشکلات رو سر یکی بندازم... حالا یا خودم یا بقیه!

 

 

بگذریم.... تصمیم گرفتم آخر هر پستم یکی از این نوشته های تاکیدی مثبت رو بنویسم.... البته این کارتا 64 تا بوده و هفت، هشتاییش گم شدن که خب زیاد هم مهم نیست... پست قبلیم نه قبلترش رو پاک کردم و با اینکه فکر می کنم فقط مارمولک و موج نازنینم خونده بودنش ولی اگر احیانا کس دیگه ای هم خوندتش ازش خواهش می کنم به هیچ عنوان دیگه چیزی ازش نپرسه! فقط بگم که حالم خوبه و همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد.... دلم نمی خواد دوباره به یاد بیارم و ازتون ممنون می شم اگر به این خواسته م توجه کنید!

 

 

وبلاگی درست کردم با عنوان من و روزمرگی که آدرسش رو هیچ کس به جز یه نفر نداره (تو بلاگفا ساختم!).... اونجا رو گذاشتم برای عصبانیت هام، غر غرهام و چیزایی که احساس می کنم باید یه جایی بنویسمشون.... یه جور خاطر نویسی باشه شاید! ولی هدفم از گفتن این موضوع این بود که از این پست به بعد فقط داستانک هام رو اینجا می ذارم.... واقعا به راهنمایی همه احتیاج دارم و خواهش می کنم داستانهام رو نقد کنید.... می دونم که پر از اشکاله و برای همین هم به نقد شما نیاز دارم برای بهتر کردنشون!
یه نفر می گفت آدم باید برای هر کاریش هدف داشته باشه.... امروز احساس می کنم اون هدف اولیه م رو گم کردم و شدم مثل کسانی که فقط برای اینکه بگن وبلاگ دارن یه صفحه ی مجازی درست می کنن بدون اینکه بدونن هدفشون چیه! شاید فقط برای بالا بردن تعداد کامنت ها! و من چقدر از این موضوع بدم میاد که گیس و گیس کشی می کنن سر چهارتا نظر دری وری که یا می گن خیلی خوب بود و یا انقدر بد دهنی می کنن که.... بیخیال!
امروز تولد یک سالگی وبلاگ کوچولومه! وبلاگی که باهاش رشد کردم و بزرگ شدم.... با تک تک کلماتش زندگی کردم و با تمام وجود معنی تنها نبودن رو درک کردم.... دوستان خیلی خوبی پیدا کردم که برام به اندازه ی تمام کسانی که باهاشون رفت و آمد صمیمانه دارم ارزش دارن... من با نوشته ای که به مناسبت سالروز فوت سهراب سپهری روی صفحه ی اصلی زنده رود بود آشنا شدم و هنوز بعد از مدتها تمام جملاتش رو از حفظم! سرآغاز آشناییم با دنیای وبلاگ نویسی لیدای خوبم، بی سوات نازنین، عمو اروند مهربان، عسل عزیزم، طاووس سیاهٍ سفید، آرزوی گلم، پریسای عزیزم، زندانی و زندگی،مانیا،رها،رعنای نازنینم،شیدای گلم، بهشته ی نازم و خیلی های دیگه که متاسفانه الان اسمشون رو به خاطر ندارم بودند و می دونم تا آخرین زمانی که نفس بکشم درسای خوبی که از زنده رودیها یاد گرفتم رو فراموش نمی کنم! هدف اصلی من از درست کردن «پاییز سرخ» نوشته هایی بود که همیشه تو برنامه ی
word و دفترهای خاطراتم روی هم تلنبار شده بود بدون اینکه استفاده ای ازشون ببرم... استفاده که نه! فقط بعضی مواقع شدیدا احساس می کردم به تایید یا نقد یه نفر احتیاج دارم. دچار سردرگمی می شدم و نمی دونستم نوشته م فقط برای خودم جالبه یا بقیه هم همین نظر رو دارن.... اولین نوشته ای هم که پست کردم یکی از همون داستانکها بود که خب کامنتهایی که برام گذاشتن زیاد نا امید کننده نبودن و تشویق شدم! نمی گم به مرور زمان پیشرفت کردم ولی حس می کنم نوشته هام هر دفعه به نسبت پخته تر از گذشته شدن و اون موج بچه گونه کمتر به چشم می خوره... خلاصه یه مدت از این هدف دور شده بودم و حالا که دوباره برگشتم تصمیم گرفتم برگردم به روال سابق! باز هم می گم که به کمک همه نیاز دارم..... جاری باشید و پیروز!

 
پ ن: از همه ی کسانی که به نوعی بهم محبت کردن و با دلگرمی هاشون آرومم کردن ممنونم و یه عذرخواهی کوچیک! من کم و بیش همه ی وبلاگ ها رو خوندم ولی به دلیل گیجی که هنوز درگیرش هستم نمی دونم دقیقا چی بنویسم! یه خورده به زمان نیاز دارم!

 

congratulation

چهارشنبه شانزدهم شهريور 1384 ساعت 20:25


congratulation

 

 

اینم لینکش!

برای اینکه اشتباه نشه: http://www.pwa.blogfa.com/

....!

جمعه هفتم مرداد ماه 1384 ساعت 12:31


اصلا نمی دونم چطور شروع کنم و از کجا بنویسم....آنچنان بغض خفه کننده ای توی گلوم گیر کرده که نه می تونم بشکنمش و نه بفرستمش پایین... حتی دیگه تاسف هم نمی خورم... فمینیسم و این کلمات دهان پرکن هم به درد حال بد امروز من نمی خوره.... این مطلب رو اگر هنوز نخوندین توصیه می کنم بخونینش... هر چقدر هم که مثل من حالتون خراب شد و با خوندنش تمام موهای بدنتون سیخ شد و درد تا مغز استخوناتون رو سوزوند باز هم بخونینش و به ریش من و امثال من که برای آزادی سطحی زنان شعار می دهیم بخندید.... شاید اگر زودتر این مطلب به دستم می رسید هیچ وقت انقدر سطحی و بچه گانه به موضوعات نگاه نمی کردم... اعتراف می کنم هنوز هیچ چیز از دنیای اطرافم نمی دانم و فقط ادعا می کنم که درد مردم و هم جنس خودم را می فهمم... اعتراف می کنم هنوز بچه ام.... هنوز درگیر احساسات و افکار ابری و آب دوغ خیاری هستم که یا تاثیر جو و دنیای اطرافم هست و یا خودم خیلی جوزده شده ام.... من امروز شرمگینم.... از دست خودم عصبانی هستم.... دوست نازنین و عزیزی می گفت چرا انقدر فکرم رو مشغول چیزای بیهوده ای می کنم و خودم رو عذاب می دم.... دقیقا قبل از اینکه این مطلب رو بخونم داشتم با ایشون حرف می زدم و عجیب بود که قبلا هم تصمیم گرفته بودم خودم رو بزنم به بی خیالی و از لحظه هام لذت ببرم.... جالب تر اینکه روز قبلش هم یکی از دبیران خیلی عزیزم داشت در مورد همین موضوع بحث می کرد و اینکه اگر این رو بدونیم که ممکنه لحظه ی دیگه ای وجود نداشته باشه که بتونیم نفس بکشیم و اگر بدونیم که این آخرین باریه که خورشید رو می بینیم و می تونیم به عزیزانمون بگیم دوسشون داریم دیگه هیچ وقت دچار روزمرگی نمی شدیم.... نمی دونم چرا انقدر همه چیز دست به دست هم داده بودن تا به من بفهمونن هیچ چیز ارزش این همه رنج و ناراحتی بیهوده رو نداره... و باور نکردنی بود که هر دفعه که می خواستم این مطلب رو بخونم مشکلی پیش می اومد و انگار که هشدار می داد منو نخون.... کامپیوترت قاط زد.... اکانتت تموم شد.... تلفنت زنگ خورد و یه کار اضطراری برات پیش اومد.... با همه ی این احوال بازم می خوای منو بخونی.... باشه.... هر جور راحتی... حالا که می خوای باعث ناراحت شدن خودت بشی به من ربطی نداره....
فقط یه چیزی رو فهمیدم و اونم اینه که بعضی از آدمها هنوز تو دوره ی قبل از پیامبر گیر کردن.... مگه اینکار با زنده به گور کردن دخترا چه فرقی داره؟.... فقط فرقش اینه که قرآن رو هم آلوده ی افکار احمقانه و جاهل مآبانه شون کردن و اگر جهنمی وجود داشته باشه این آدمها جزو کسانی هستند که واقعا لایقشند....

چقدر حرف برای گفتن داشتم ولی حالم از این رو به اون رو شد.... صبح با چه نشاطی از خواب بلند شدم و با دیدن تقویم چقدر خوشحال شدم که هنوز بیست و نه روز فرصت دارم برای راحت نفس کشیدن و آرامش داشتن.... با چه اشتهایی برای اولین بار تمام صبحانه م رو خوردم و با علاقه اتاقم رو مرتب کردم و سعی کردم دکوراسیونش رو برای تغییر روحیه عوض کنم.... تصمیم داشتم امروز به همه سر بزنم و کامنت هایی که از قبل ذخیره کرده بودم تا در یه فرصت مناسب برای کسانی که نوشته هاشون رو خونده بودم بفرستم رو ارسال کنم و دوباره سعی کنم حضورم رو پر رنگ تر کنم.... می خواستم کارای عقب افتاده م رو سر و سامونی بدم ولی حالم بدجوری گرفته شد.... خب باید این رو قبول کنم که نمی تونم کمکی به جز اینکه براشون دعا کنم انجام بدم.... برای اون دختران بیچاره هم نه برای مغزهای فسیل شده و پوسیده ی سرپرستانشان....

پ ن: راستی این بنر خیلی خوشکل که اون بالا می بینید رو مارمولک عزیزم برام درست کرده.... از همینجا ازش ممنونم!

آدم بودن به زبان مردم چیه؟!

جمعه بيست و چهارم تير ماه 1384 ساعت 19:41


آدما عجیب ترین موجودات روی این کره ی خاکی هستند.... هیچ کدومشون نمی دونن چرا به این دنیا میان که آخرش مجبور بشن برن.... سالها تلاش می کنن برای رسیدن به مقصدی مشخص ولی بعد که می رسن به آخر خط می بینن اصلا هدفشون این نبوده....سالهای متوالی سر سال تحویل آرزو می کنن ولی بعد که به آرزوشون می رسن می گن ای کاش یه چیز دیگه از خدا خواسته بودم.... شبانه روز درس می خونن و دانشگاه قبول می شن و بعد می رن سر کار و بعد خواستگاری و ازدواج و چندتا بچه و.... آخرش باز می بینن اینا چیزی نبوده که از زندگی می خواستن.... بعضی هایی که دل و جراتش رو دارن می رن دنبال اون چیزی که می خوان ولی باز که بهش می رسن می بینن ای دل غافل چقدر از بهترین سالهای عمرشون رو تو مبارزه و کلنجار با زندگی از دست دادن.... و عده ای هم که انتظار بیشتری از زندگیشون ندارن به همون چیزایی که دارن قانع می شن... با اینکه هنوز جرات ندارم بگم کسی تو این دنیا وجود نداره که خوشبخت خوشبخت باشه و آخرشم لبریز از شادی از این دنیا بره ولی فکر می کنم این موضوع حقیقت داره.... شاید فقط کسانی که برای یه هدف مشخص می جنگن و نهایت آرزوشون شهادته خیلی خوشبخت باشن، ولی آدمای معمولی....

چه نتیجه ای می خوام بگیرم؟!.... هیچی.... فقط می شه بگین چرا ما انقدر داریم می جنگیم؟.... برای چی؟... چرا جرز دیوار برامون خنده دار نیست و به با مزه ترین جوک ها نمی خندیم؟.... چرا برای خندین، شاد بودن، رقصیدن، مسخره بازی در آوردن و راحت و خاکی بودن باید حتما یه دلیل و یه جای مخصوص و یه زمان خاصی داشته باشیم؟!.... ولی برای گریه کردن و عزاداری همیشه دستمون بازه و هیچ کس هیچ ایرادی نمی گیره.... وقتی می گم خسته م برای همینه... وقتی دلم می خواد برم یه جایی که هیچ آدمیزادی وجود نداشته باشه برای همینه.... تا کی می خواین از عشق و دلداگی و ترک یارتون بگین؟.... تا کی می خواین یادآور این باشید که ما چی کم داریم و جامعه چی کم داره؟.... تا کی می خواین به من و خودتون بقبولونین که پاییز نشونه ی غمه؟.... پاییز که جزو فصل های عاشق بود.... تا کی می خواین با هم دعوا کنید؟ حرفهای کنایه دار بزنید و مدام دچار سوءتفاهم باشید؟.... خود من تا کی می تونم حنجره م رو پاره کنم تا به همین آدمای دور و برم بفهمونم که بابا من نه فمنیستم نه سیاست مدار و نه هیچ چیز دیگه ای.... من فقط هر چیزی که به ذهنم برسه و فکر کنم باید یه جایی بذارمش تا بعد دوباره بتونم به یاد بیارمش اینجا می ذارم....

راستش تمام این یه هفته دارم سعی می کنم به نقاب شاد بودن که به زور روی ظاهرم کشیدم عادت کنم.... چشمم رو به روی همه چیز بستم و فقط خندیدم.... به پسر بچه ی گدایی که دستش رو گرفت جلوم با بی اعتنایی فهموندم که منم مثل همه ی آدمایی هستم که هر روز می بینه.... به زن درمونده ایی که با صورت رنگ شده ش گوشه ی خیابون وایساده بود با انزجار نگاه کردم تا بفهمه منم مثل همه اون رو به چشم یه انسان نمی بینم... سعی کردم به همه بفهمونم که منم مثل خودشونم و قلبم از سنگه و هیچ کس به جز خودم برام مهم نیست... می دونم که نمی تونم عادت کنم.... می دونم که اهلش نیستم.... ولی شما بگین.... برای همرنگ بودن با این جماعت چه کار باید کرد تا بشه راحت و بی دغدغه زندگی کرد؟!!

اصلا نمی دونم چی نوشتم چون به هیچ وجه دلم نمی خواد با دوباره مرور کردن جمله هام وسوسه بشم همه رو پاک کنم....

یه آدم...

سه شنبه بيست و يکم تير ماه 1384 ساعت 13:48


وقتي وارد شدم، ديدم زانوهاي‌اش را بغل كرده و دارد بيرون را نگاه مي‌كند. پيجامه‌ي آبي پوشيده بود و يك لباس راحتي كه حاشيه‌ي باريك سفيد داشت. موهاي تازه تراشيده‌اش مثل سبزه كه جوانه مي‌زند و بالا مي آيد، تازه رخ كرده بود و سر بدون موي‌اش بيشتر نگاه آدم را متوجه چشمانش مي‌كرد. چشماني كه از زور خيره شدن به نقاط ذور و مبهم، درشت و برجسته شده بودند. نگاهش اما هيچ درخشان نبود. وقتي صورتش را طرفت مي‌گرفت، هيچ به كسي نمي‌مانست كه دارد نگاهت مي‌كند. چشمانش سمت تو بود اما نگاهش به جايي در خيره شده بود. مثل آدم‌هايي مي‌مانست كه وقت راه رفتن در خيابان جاي اين كه به عابرها و مغازه‌ها و ماشين‌ها نگاه كنند به نقطه‌اي دور، مثلن به چشم‌انداز كوه‌هاي اطراف چشم مي‌دوختند و با اين كار مي‌خواستند بفهماند تو را كه چيزهاي زميني براي‌شان بي‌اهميت است. او هم نگاهش مدام به نقطه‌اي دور، خيلي دور و بعيد ثابت مانده بود. و دهانش چنان به هم چفت شده بود كه انگار هيچ وقت براي هيچ درخواستي يا اعتراضي يا لبخندي يا اندوهي از هم گشوده نشده بود. وجودش كنار آن ديوارهاي سفيد و راه‌روهاي طولاني و پله‌هايي كه صداي قدم‌هايت را منعكس مي‌كردند، تا تو را به اتاق خالي و بزرگش كه با چند خط صاف و ساده طراحي شذه بود، برسانند، چيزي بود در حد همان تختي كه هميشه ملحفه‌ي سفيدش صاف و بدون چروك كشيده شده بود روي تشكش، يا خطوط موازي و قائم چهار چوب پنجره‌‌ي مشرف به باغي كه مردان و زناني با لباس‌هاي آبي با حاشيه‌ي باريك سفيد، بي كلامي در آن قدم مي‌زدند. نه اين كه پيش و پا افتاده باشد، يا اين كه بشود ناديده‌اش گرفت. اما وقتي آن طور بي‌حركت مي‌نشست لب پنجره و خيره مي‌شد به رفت و آمد آدم هاي بي‌كلام باغ، ديگر چيزي مي‌شد غير از آدميزاد و تعريفي كه تو از انسان داري به عنوان موجودي كه مي‌دود، حرف مي‌زند، مي‌خوابد، مدفوع مي‌كند، غدا مي‌خورد. راستش اين بود كه تا به حال كسي او را در حال ارتكاب هيچ كدام از اعمال انساني نديده بود. و اگر خيره نمي‌شدي تا حركت قفسه‌ي سينه‌اش را كه به آهستگي بالا و پايين مي‌رفت را ببيني، شك مي‌كردي كه شايد مجسمه‌اي باشد كه چهارچوبش چند مفتول فلزي است كه رويش پوست آدميزاد كشيده‌اند. البته نگاهش هم با آن كه خيره بود و ثابت، زنده به نطر مي‌رسيد. چشمانش دچار كدري خاصي بود. انگار يك لايه‌ي نازك از قي رويش را پوشانده باشد. يا مثل اشكي كه در چشم ماسيده باشد و آن قدر آن‌جا مانده باشد كه بشفافيت‌اش را از دست بدهد و به توده‌اي سفت، مثل لايه‌اي چربي تبديل بشود. با حالت زل به آدم خيره مي‌شد و انگار بخواهد چيزي را بپرسد كه خودش جوابش را از قبل مي‌دانست، نگاهت مي‌كرد. اما روشن‌ترين تصويري كه از او به خاطر دارم، همان حالتي است كه اولين روز از او ديدم. وقتي تازه آورده بودندش اين‌جا. روي تخت دراز كشيده بود. موهاي‌اش بلندتر از حالا بود. يعني مي‌شد وقتي دست مي‌كشي سرش، رشته‌هاي كوتاه مو را كه نرم و نازك بودند زير انگشتانت حس كني. يقه‌اش هم اين‌طور تا آخر نبسته بود. يكي دو تا دكمه‌ي بالاي لباسش باز بود. همين لباس ابي تنش بود و حاشيه‌هايش از حالا كمي روشن تر به نطر مي‌رسيد. يقه‌اش باز بود و يادم هست كه آن روزها گاهي در تختش مي‌غلتيد. خيلي به ندرت و آهسته، مثل كسي كه تنش زخمي باشد، اما خوب يادم هست كه حركت مي‌كرد و يادم مانده كه يك‌بار وقتي جا به جا مي‌شد، چاك يقه‌اش باز شد و برجستگي بالاي سينه‌اش را مي‌شد ديد. مي‌خواهم بگويم كه زن بود. يعني هنوز هم هست. اما حالا يك‌طوري است گفتنش براي‌ام. انگار بخواهي بگويي اين يك زن است يا اين تصويري از يك زن است. حالا ديگر بيشتر به خطوط شباهت داشت تا موجودي كه حجم داشته باشد. مثل سايه مي‌مانست. نه وزني داشت انگار و نه صدايي. اگر هم حركت مي‌كرد، آدم فكر مي‌كرد يك جوري تصويرش روي در و ديوار كش مي‌آيد يا شايد حتا مثل مايع كه لبريز مي‌شود از ظرفش و پخش مي‌شود روي سطوح، او هم همين‌طور روان مي‌شود و جاي آن كه گام بردارد، توي راه‌پله‌ها و راه‌روها، جريان پيدا مي‌كند. جرياني سيال. . .
يادم هست آن وقت‌ها كه آوردندش اين جا، خودش را يادش نبود. نه خودش و نه هيچ گذشته‌اي را به ياد نداشت. گفتند، از جايي پرت شده يا خودش را پرت كرده، درست خاطرم نيست. خودش هم فراموش كرده بود و البته اين نزديك‌ترين حادثه‌اي بود كه از خاطرش رفته بود. دورترها را نيز به ياد نداشت. آن وقت ها هنوز گاهي چند كلمه‌اي مي‌گفت و انگار سايه‌اي مبهم از گذشته در ذهنش مانده بود تا گاهي به آن فكر كند. چيزي محو و خيلي دور، مثل خوابي كه آدم سال‌ها پيش ببيند و در ذهن داشته باشد، بي آن كه بشود ديگر براي كسي بازگويش كرد. گاهي توي تختش مي‌نشست و زانويش را زير چانه‌اش مي‌گذاشت و در حالي كه سعي مي‌كرد پوست‌هاي اضافه‌ي ناخن پايش را بكند، زير لب چيزهايي مي‌گفت. جملاتي بي ارتباط اما مفهوم، يعني عبارات تك‌تك و به‌طور مجزا معنا داشتند. اما كم‌كم هم صداي‌اش آرام‌تر شد و هم كلمات معني خود را از دست دادند. حالا ديگر نه حركت مي‌كند و نه چيزي مي‌گويد. حتا آه هم نمي‌كشد. فقط اين‌جا لب پنجره زانوها‌يش را بغل مي‌كند و زل مي‌زند به رفت و آمد آدم‌هاي بي‌صداي باغ رو به رو . . .

 

در ضمن بیشترش رو از یه نوشته ای که خیلی وقت پیش یه دوست برام فرستاده بود نوشتم.... چندان هم داستان خود خودم نشد

1 2 3 4