
خدای من توی سطل زباله !
یه ورق از سالنامه کندم ..
بالاخره تموم شد . یه نگاه انداختم بهش . بهترین نقاشی ای بود که تا حالا کشیده بودم .
انگار نقاشیم بهم خندید . منم یه لبخند زدم بهش .
بلند شدم و با هیجان رفتم سمت آشپزخونه . حتما ً مامان آشپزخونه است . پشت به من ، رو به ظرفشویی مشغول شستن ظرفها بود . با پشت دستش کشید رو پیشونیش . توو این هوای سرد یعنی عرق کرده بود ؟
با ذوق داد زدم « مامان ! مامان ! »
مامان همونجور که ظرفها رو با احتیاط می ذاشت توی جا ظرفی گفت « چیه دخترم ؟ »
گفتم « نقاشی ایمو ببین چقدر خوشگله ؟ »
ماما ن حتی روشو بر نگردوند طرف من « می بینی که کار دارم دخترم . بذار کارم تموم شد بعداً. »
گردنمو کج کردم «اما من همین حالا می خوام ببینیش . فقط یه نگاه کوشولو. »
با بی حوصلگی سرشو بر گردوند . گردنشو کج کرد و چشماشو ریزتر . داشت با دقت بیشتری نگاه می کرد ؟
من منتظر بودم . بعد یه نگاه معنی دار بهم کرد و گفت « برو به درس و مشقات برس . انقدرم سر به سر من نذار . کم اون داداشت اذیت می کنه ،تو هم اضافه شدی دختر ؟ » بعد صداشو بلندتر کرد « دِ ِ برو دیگه ! »
فقط سرمو انداختم پایین و رفتم بیرون . بابا کجا بود ؟ سرمو به چپ چرخوندم . این که دیگه سؤال نداشت . جای همیشگیش !
روی کاناپه ی جلوی شومینه مشغول روزنامه خوندن . دودل بودم . اما رفتم طرفش « بابا ! »
بابا نگاهش رو از روزنامه ور نداشت -
دوباره با ابروهای درهم گفتم « بابا با تو ا َ م ها ! »
بابا سرش توی روزنامه بود هنوز « ها ن ؟ چیه بابا ؟ »همونجور روزنامه توو دستش بود . من قیافه اشو از پشت روزنامه نمی دیدم .
قدم نمی رسید یا روزنامه خیلی دراز بود؟؟ « نقاشی ایمو ببین . »
بعد انگار که یه قسمت هیجان انگیز از یه فیلم هیجان انگیز رو نگاه می کنه گفت « بابایی این قسمت خیلی حساسه ، بذار بخونم بعدا ً . »
گردنمو کج کردم « فقط یه کوشولو بابا . » اخمهاش رفت توو هم « اَااه ... بده ببینم اون نقاشیتو . »
روزنامه رو همونجور زیر زیرکی می خوند و نقاشیمو انقدر محکم از دستم کشید که مچاله شد ! بعد یه نیم نگاهی به نقاشیم کرد و انگار که
اصلا نگاه نکرده باشه ، دوباره سرشو کرد توو روزنامه اش. اما یه لحظه تعجب کرد و دوباره به نقاشیم خیره شد ! بُهت زده !!
حتما ً از نقاشیم خوشش اومده که تعجب کرده .
سرشو چرخوند سمت آشپزخونه « زن . صدبار بهت نگفتم این بچه رو ببر پیش یه روان پزشکی جایی ، منو از کارو زندگی انداخته که
چی ، نقاشی کشیدم !! اونوقت یه ورقه ی سفید نشونم میده . بچه تربیت کردی ؟ راستی ، آره حق داری ، وقتشو نداری ،
مگه این دوره هایی که هر هفته اگه نگیری شهین خانوم ال می گهو ، ماهرخ خانوم بل می کنه وقتم می زاره واست »
و همونجور نقاشیمو داد دستمو گفت « تو کی بزرگ می شی ؟ هر چند که اون داداشتم بزرگ شد خیری ازش ندیدیم .. »
مشغول غر زدن بود که ازش دور شدم . رفتم سمت اتاق داداشم . کمی ترسیدم . تا حالا که استقبال خوبی نشده بود ازم .
اما یادم می یاد خانوم مربی می گفت « همیشه باید صبور باشی و از تلاش دست بر نداری ! » با این فکر یه لبخند نشست گوشه ی لبم .
تا رفتم توو اتاق ، دادِش در اومد « صد بار به تو خینگه نگفتم می خوای بیای توو در بزن ! » بعد سیگارشو که به قول خودش لای انگشتاش قائم کرده بود که من نبینمو انداخت تووی یه تیکه کاغذ و توی سطل آشغال . خیلی وقت بود می دونستم سیگار می کشه . اما بهم گفته بود اگه چیزی به بابا اینا بگی دیگه نمی برمت پارک . اوندفعه گفت دیگه سیگارو ترک کردم . می دونستم نکرده.هر چند که مطمئن بودم به خاطر من نبود که می رفت پارک . منو می ذاشت پیش یه مشت بچه که داشتند بازی های مسخره و من در آوردی می کردند و خودش مشغول به قول خودش ، مخ زدن دخترها .
البته از وقتی بهش گفتم که به مامان می گم که دخترها رو اذیت می کنی . گفت اگه بگی دیگه بستنی بی بستنی.....
تکیه اشو داد به صندلی و با حالت تندی گفت « چیه حالا ؟ زود کارتو بگو ؟ »
نقاشیمو گرفتم جلوی صورتش . و منتظر موندم .
یه نگاه کرد به نقاشیمو یه نگاه به من « خب ؟ که چی ؟ نکنه که انتظار داری من واست نقاشیتو بکشم ، آره ؟؟ »
یه نگاه انداختم به نقاشیم « نــــه . این خودش نقاشیمه . قشنگه ؟ »
یه کی محکم کوبوند توو کلّم . « خاک توو سرت دختره ی خینگ.. اینکه همش سفیده الاغ ! »
و منو بغل کرد انداخت پشت در و درو هنوزنبسته بود که گفت « پارک که یادت نرفته ؟ »
میدونم منظورش سیگار بود . خواستم بگم دیگه دوست ندارم اصلا برم پارک ، بستنی هم نمی خوام !
اما نگفتم . « نه . یادم نرفته »
درو بست . رفتم تووی اتاقم . روی تخت ... خوابم برد .
یه خانوم مهربون اومد جلو . صورتش می درخشید . نورانی بود . بهم لبخند می زد . نقاشیمو ازدستم گرفت .
لبخندش بازتر شد . دندونای سفیدش معلوم شد . من با تعجب بهش فقط نگاه می کردم . « بهترین نقاشی ِ دنیا رو کشیدی دختر ناز »
من هم خندیدم . رفت... دور شد ...نقاشی رو با خودش برد .
با خودم فکر کرد م . درست مثه همون خانوم مهربون تووی ایستگاه اتوبوس !!............ که همیشه بهم لبخند می زد..
از خواب پریدم . نقاشیمو گذاشته بودم روی میز . نگاه کردم ، نبود . بیشتر گشتم ، اما نبود .
پس اون خانوم واقعا ً نقاشی منو برد پیش خدا ؟ .....
از اتاق بیرون رفتم. با یه لبخند . واسم مهم نبود که نه مامان ، نه بابا و نه داداش نفهمیدند که من عکس خدارو کشیده بودم .
با رنگ هیچ . با طرح هیچ و به شکل هیچ . هیچ تصویری نبود ازش جز هیچ . و شنیده بودم که اون خانوم توو ایستگاه کتابی می خوند یه قسمتشو عمداً بلند خوند « هیچ یعنی همه چیز .. »
یهو یه چیزی محکم اومد طرف صورتم . سرمو کشیدم پایین که نخوره به سرم . با عصبانیت به داداش کوچولوم که یه موشک کاغذی رو سمت من پرتاب کرده بود نگاه کردم . داشت می خندید . من جدی بودم ! خیلی جدیّّ !!
بر گشتم موشکرو از زمین وردارم و به سمتش پرتاب کنم !! از همون دور دیدم !ورقه ی موشک از همون ورقه های سالنامه ی
کارخونه ی بابا بود که همون روزی که آورده بود، فوری از دستش کشیدم که مال ِ من ! می خوام نقاشی بکشم . بابا هم با همون نگاه سردش گفت مال تو .
جلوتر رفتم . اسم من روی یکی از بالهای موشک افتاده بود : **** **** 5 ساله
ابروهام رفت توو هم . مامان از آشپزخونه اومد بیرون « الان خونه رو تمیز کرده بودم .. » موشک رو مچاله کرد و انداخت توو کیسه زباله ای
که توو دستش بو د . بعد سمت در حیاط. و کیسه رو گذاشت پشت در .
نمی دونستم چه حسی دارم . زیر لب گفتم « خدای من رفت تووی سطل زباله !! »