به یاد تو و برای تو :
در زیر این گنبد مینائی چاره ای نیست جز شکیبائی
کار او چیدن است و بر چیدن کار ما مرگ یکدگر دیدن
سال گذشته جمعه شب مورخ 30/05/1383 تقریباَ ساعت 12 شب بود ، که گفتند :
عزیز ما آرام چشمانش را بست و دیگر باز نکرد ...
چه شبی را به صبح رساندم.با چشمانی اشک آلود ، دستانم را رو به آسمان بلند کردم و تا صبح خدای بزرگ را به همه قسم دادم که شاید نور چشمانش دوباره باز گردد.اما ...
عزیز تر از جانم ، رفتی با رفتنت غم را به دل همهُ ما نشاندی.چه شد که عزم سفر کردی ؟
پیر دردانه ، خسته شدی از رنج این زمان ، که آرام و بی سر و صدا ما را تنها گذاشتی و رفتی ؟
کیست که نداند ، تو رهبر بودی در راه صلح و صفای دوستان و همت بلندت باعث ایجاد کار هزاران جوان.
کیست که نداند ، اهل هنر بودی و چه ارزان هنر را به همه عرضه دادی بدون هیچ توقعی.
ای کاش ...
ای کاش عزیزی مثل تو بیشتر در کنارمان می ماند ، می ماند و با وجودش آفتاب زندگیمان را پر نور تر
می کرد.
پدر بزرگ نمونه ام ، بر من واجب است که نام و یاد نیک ات را تا آخر عمر بر صفحهُ قلبم حک کنم.
یادگارانش سلامت باقیاتش باقی اندر روز حشر
رحمتش بر ما یقین و عزتش با یاد خلق
باورم نیست :
باورم نیست پدر رفتی و خاموش شدی ترک ما کردی با خاک هم آغوش شدی
خانه را نوری اگر بود ز رخسار تو بود ای چراغ دل ما از چه تو خاموش شدی