به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته nariyan نوشته شده توسط fereshteh meraji خوش آمدید.

سلام

برف می بارد ....

دوشنبه بيست و سوم دي ماه 1387 ساعت 16:48


گمونم این اومدنا ورفتنا عادی شده . هر از گاهی میام یه سرکی میکشم و میرم.

 

 گاهی ردپایی  می مونه گاهی هم فرصت نمی شه.

 

  ممکنه خیلیا یادشون نیاد  و... دلم  برای  بعضیا  و  نوشته های قشنگشون تنگ شده بود.

 

این غزل ها  رو برای دوست گلم پرشیسا  گذاشتم.( امیدوارم ببینی و لذت ببری.)ضمن اینکه اطلاعات نادرستی که سری پیش دادم  تصحیح میکنم. گفته بودم تقریبیه ولی نمیدونستم اشتباهه. امیدوارم لذت ببرید و به دلتون بشینه.  همه ی این غزلا  کار نجمه ی  عزیزه. روحش شاد

 

 

نجمه زارع در 29 آذرماه 1361 در شهرستان كازرون ديده به جهان گشود. وي شش ماه پس از تولد همراه با خانواده‌اش به قم عزيمت نمود و در آنجا ساكن شد. دوران دبستان را در مدرسه‌ي «اوسطي» قم گذراند و دوران راهنمايي و دبيرستان را به ترتيب در مدارس «نرجسيه» و «شهداي چهارمردان» پشت سر گذاشت. طي سال‌هاي 79 تا 81 در دانشگاه همدان به تحصيل در رشته‌ي عمران پرداخت و سرانجام  با اشتباه پزشك معالجش در تاريخ 31 شهريور 1384 دارفاني را وداع گفت.

 

وي در دوران كوتاه زندگي خود با حدود 30 عنوان برگزيده در كنگره‌هاي شعر و سرايش 4 دفتر شعر، نام خود را در حافظه‌ي ادبي ايران ثبت نمود.

 

 

یک سرنوشت سه حرفی، خالیست در کنج جدول

 

فکر مرا کرده مشغول این راز از روز اول

 

 

آنجا زنی گریه می‌کرد با کودکان گرسنه

 

در دود خاکستر اینجا مردی‌ست در پای منقل

 

 

سر درد داریم و گیجیم، این را نباید بگوییم

 

این چیزها مشکلی نیست، بعداً خودش می‌شود حل

 

 

این گرگ‌های گرسنه عادی ست ولگرد باشند

 

ما انتظاری نداریم از وضع قانون جنگل

 

 

باید فداکار باشیم دارد قطاری می‌آید

 

پیراهنم را بسوزان باید بسازیم مشعل

 

 

این شعر را بعد خواندن یک جای خلوت بسوزان

 

یک گوشه شومینه‌ی گرم در یک اتاق مجلل

 

 

من می‌روم تا پس از این آماده‌ی مرگ باشم

 

ها! راستی «مرگ» دیگر حل شد معمای جدول

 

 

***

شب است و باز چراغ اتاق می‌سوزد

 

دلم در آتش آن اتفاق می‌سوزد

 

 

در این یکی دو شبه حال من عوض شده است

 

و طرز زندگی‌ام کاملاً عوض شده است

 

 

صدای کوچه و بازار را نمی‌شنوم 

 

و مدتی است که اخبار را نمی‌شنوم

 

 

اتاق پر شده از بوی لاله عباسی

 

من و دو مرتبه تصمیم‌های احساسی

 

 

اتاق، محفظه‌ی کوچک قرنطینه

 

کنار پنجره ـ بیمار ـ صبح آدینه

 

 

کنار پنجره بودم که آسمان لرزید

 

دو قلب کوچک همزاد همزمان لرزید

 

 

چه ناگهانی و ناباورانه آن شب سرد

 

تب تکلف تقدیر زیر و رویم کرد

 

 

نگاه‌های شما یک نگاه عادی نیست

 

و گفته‌اید که عاشق شدن ارادی نیست

 

 

تو حس مطلع رنجیدن و بزرگ شدن

 

و خط قرمز دنیای کودکانه‌ی من

 

 

من و دو راهی و بیراهه‌ها و زوزه‌ی باد

 

و مانده‌ام که جواب تو را چه باید داد

 

 

شب است و باز چراغ اتاق می‌سوزد

 

به ماه یک نفر انگار چشم می‌دوزد

 

 

چگونه می‌رند این مراحل تازه

 

هزار پرسش و خمیازه پشت خمیازه

 

 

هوای ابری و اندوه باید و شاید

 

هنوز پنجره باز است و باد می‌آید

 

 

چقدر خسته‌ام از فکرهای دیرینه

 

به خواب می‌روم اینجا کنار شومینه

 

 

چراغ خانه‌ی ما نیمه روشن است انگار

 

و خواب‌های تو درباره‌ی من است انگار

 

 

چراغ خانه، چراغ اتاق روشن نیست

 

هنوز آخر این اتفاق روشن نیست

 

***

ساعت دو شب است كه با چشم بي‌رمق

 

چيزي نشسته‌ام بنويسم بر اين ورق

 

 

چيزي كه سال‌هاست تو آن را نگفته‌اي

 

جز با زبان شاخه گل و جلد زرورق

 

 

هر وقت حرف مي‌زدي و سرخ مي‌شدي

 

هر وقت مي‌نشست به پيشاني‌ات عرق

 

 

من با زبان شاعري‌ام حرف مي‌زنم

 

با اين رديف و قافيه‌هاي اجق وجق

 

 

اين بار از زبان غزل كاش بشنوي

 

ديگر دلم به اين همه غم نيست مستحق

 

 

من رفتني شدم، تو زبان باز كرده‌اي!‌

 

آن هم فقط همينكه: ""برو، در پناه حق""

 

***

دوباره حرف دلم در گلوی لعنتی است

 

تمام ترسم از این آبروی لعنتی است

 

 

شبی می‌آیم و دل می‌زنم به دریاها

 

و این بزرگترین آرزوی لعنتی است

 

 

زمین چه می‌شود ... آه ای خدای جاودگر!

 

بگو چه در پی این کهنه‌گوی لعنتی است

 

 

زمان به صلح و صفا ختم می‌شود، هرچند

 

زمین پر از بشر تندخوی لعنتی است

 

 

چگونه سنگ شوم تا مرا ترک نزنند

 

که هرچه سنگ در این سمت‌وسوی لعنتی است ...

 

 

چگونه سنگ شوم وقتی عاشقم ... وقتی

 

همیشه در دل من های و هوی لعنتی است

 

 

به خود می‌آیم از آهنگ‌های تند نوار

 

که باز حاکی از «I love you» لعنتی است

 

 

بس است! شعر مرا ناتمام بگذارید

 

زمان، زمانه‌ی این آبروی لعنتی است

 

***

خاک، شاهد بود مشتی استخوان را از تنت

 

باد، پس زد پرده راز نهان را از تنت

 

 

آب، اقیانوس رگ‌های تو را خون گریه کرد

 

آتش، آتش زد دل آتش‌فشان را از تنت

 

 

خاک و باد و آب و آتش، در تو چیزی دیده‌اند

 

که سراغ امروز می‌گیرند آن را از تنت

 

 

عرش لرزید و تو را صدها ملک زانو زدند

 

آن زمانی که جدا کردن جان را از تنت

 

 

از زمین مرده بیرون می‌کشند اینک تو را

 

تا کبوترها ببینند آسمان را از تنت

 

 

رفتی و در آسمان‌ها گم شدی بی‌فایده ست

 

هر چه می‌پرسد زمین نام و نشان را از تنت

 

***

بي تو انديشيده‌ام كمتر به خيلي چيزها

 

مي‌شوم بي‌اعتنا ديگر به خيلي چيزها

 

 

تا چه پيش آيد براي من نمي‌دانم هنوز

 

دوري از تو مي‌شود منجر به خيلي چيزها

 

 

غير معمولي است رفتار من و شك كرده است

 

ـ چند روزي مي‌شود ـ مادر به خيلي چيزها

 

 

عكس‌هايت، نامه‌هايت، خاطرات كهنه‌ات

 

مي‌زنند اينجا به روحم ضربه خيلي چيزها

 

 

هيچ حرفي نيست دارم كم‌كم عادت مي‌كنم

 

من به اين افكار ضجرآور، به خيلي چيزها

 

 

مي‌روم هر چند بعد از تو برايم هيچ چيز ...

 

بعد من اما تو راحت‌تر به خيلي چيزها

 

***

قلم كنار تو افتاده، ليقه خشك شده

 

حروف عشق به خط عتيقه خشك شده

 

 

دوباره زخم تو گل كرده، دوم ماه است

 

زمان به روي دو و ده دقيقه خشك شده

 

 

كنار پنجره‌اي ماه مي‌وزد، داري

 

به سمت كوچه نگاهِ عميق خشك شده

 

 

از آن قرار براي تو اين فقط مانده ست

 

گلي كه بر سر جيب جليقه خشك شده

 

 

هجوم خاطره‌ها، چشم‌هاي تو بسته ست

 

و دست‌هاي تو روي شقيقه خشك شده

 

 

براي عشق تو سرمشق تازه مي‌خواهي:

 

قلم كنار تو افتاده، ليقه خشك شده

 

***

تو نيستي و اين در و ديوار هيچ وقت...

 

غير از تو من به هيچ‌كس انگار هيچ وقت...

 

 

اينجا دلم گرفته و هي شور مي‌زند

 

از خود مواظبت نكن و نگذار هيچ وقت...

 

 

اخبار گفت شهر شما امن و راحت است

 

من باورم نمي‌شود اخبار هيچ وقت...

 

 

حيفند روزهاي جواني، نمي‌شوند

 

اين روزها دو مرتبه تكرار هيچ وقت...

 

 

من نيستم بيا و فراموش كن مرا

 

كي بوده‌ام برات سزاوار؟! هيچ وقت...

 

 

بگذار من شكسته شوم تو صبور باش

 

جوري بمان هميشه كه انگار هيچ وقت...

 

 

 

***

تصوير ماه را كسي از چاه مي‌كشد

 

شب رو به كوفه مي‌كند و آه مي‌كشد

 

 

سمت وقوع فاجعه‌اي تازه پا گذاشت

 

مرد غريبه‌اي كه به دروازه پا گذاشت

 

 

افتاد ماه روي زمين و جنازه شد

 

تاريخ زخم كهنه‌اش انگار تازه شد

 

 

اين سوگِ بادهاست كه هي زوزه مي‌كشند

 

در شهر، گرگ‌ها به زمين پوزه مي‌كشند

 

 

حالا دوباره كوفه سراسر كبود شد

 

پهلوي نخل‌هاي تناور كبود شد

 

 

تو مي‌رسي و فاجعه آغاز مي‌شود

 

درهاي دوزخ از همه جا باز مي‌شود

 

 

بيهوده است موعظه در گوش مرده‌ها

 

اين شهر خواب رفته در آغوش مرده‌ها

 

 

در گوش با صداي تو انگشت مي‌كنند

 

فرياد مي‌زني و به تو پشت مي‌كنند

 

 

افكار مرده در سرشان خاك مي‌خورد

 

در خانه‌اند و خنجرشان خاك مي‌خورد

 

 

در دستشان چه هست به جز چند مشتِ سنگ

 

رد مي‌شوي و پاسخ تو سنگ پشت سنگ

 

 

رو مي‌شوي و پنجره‌ها بسته مي‌شوند

 

سمت سكوت حنجره‌ها بسته مي‌شوند

 

 

ماندي، كسي نديد تو را كوفه كور شد

 

شب، خانه كرد و شهر پُر از بوف‌كور شد

 

 

روي تن تو اين‌همه كركس چه مي‌كنند

 

با تو سرانِ خشك مقدس چه مي‌كنند

 

 

حالا كه از مبارزه پرهيز كرده‌اند

 

خنجر براي كشتن تو تيز كرده‌اند

 

 

شب مي‌شود تو مي‌رسي و ماه مي‌رود

 

در آسمان كوفه، سَرَت راه مي‌رود

 

 

تصوير ماه را كسي از چاه مي‌كشد

 

شب رو به كوفه مي‌كند و آه مي‌كشد

 

***

باران، غروب، ماه، اتوبوسي كه ممكن است

 

بايد مرا دوباره ببوسي كه ممكن است...

 

 

اين لحظه... لحظه... لحظه... اگر آخرين... اگر...

 

ـ بس كن! نزن دوباره نفوسي كه ممكن است

 

 

من قول مي‌دهم كه بيايم به خواب تو

 

زيبا، در آن لباس عروسي كه ممكن است

 

 

دل نازكي و دل نگراني چه مي‌شود

 

من نيستم، تو شهر عبوسي كه ممكن است

 

 

ماشين گذشته از تو و هي دور مي‌شود

 

با سرعتي حدود صد و سي كه ممكن است

 

 

حالا تو در اتاق خودت گريه مي‌كني

 

من پشت شيشه‌ي اتوبوسي كه ممكن است...

 

 

 

***

اين شعرها ديگر براي هيچ كس نيست

 

نه! در دلم انجگار جاي هيچ كس نيست

 

 

آنقدر تنهايم كه حتي دردهايم

 

ديگر شبيهِ دردهاي هيچ كس نيست

 

 

حتي نفس‌هاي مرا از من گرفتند

 

من مرده‌ام در من هواي هيچ كس نيست

 

 

دنياي مرموزي‌ست ما بايد بدانيم

 

كه هيچ‌كس اينجا براي هيچ‌كس نيست

 

 

بايد خدا هم با خودش روراست باشد

 

وقتي كه مي‌داند خداي هيچ‌كس نيست

 

 

من مي‌روم هر چند مي‌دانم كه ديگر

 

پشت سرم حتي دعاي هيچ‌كس نيست

 

***

قلبت كه مي‌زند، سر من درد مي‌كند

 

اين روزها سراسر من درد مي‌كند

 

 

قلبت كه ... نيمه‌ي چپ من تير مي‌كشد

 

تب كرده، نيم ديگر من درد مي‌كند

 

 

تحريك مي‌كند عصب چشم‌هام را

 

چشمي كه در برابر من درد مي‌كند

 

 

شايد تو وصله‌ي تن من نيستي، چقدر

 

جاي تو روي پيكر من درد مي‌كند

 

 

هي سعي مي‌كنم كه تو را كيميا كنم

 

هي دست‌هاي مس‌گر من درد مي‌كند

 

 

دير است پس چرا متولد نمي‌شوي؟!

 

شعر تو روي دفتر من درد مي‌كند

 

 

***

 

گريه كردم گريه هم اين‌بار آرامم نكرد

 

هرچه كردم... هرچه... آه! انگار آرامم نكرد

 

 

روستا از چشم من افتاد، ديگر مثل قبل

 

گرمي آغوش شاليزار آرامم نكرد

 

 

بي تو خشكيدند پاهايم كسي راهم نبرد

 

درد دل با سايه و ديوار آرامم نكرد

 

 

خواستم ديگر فراموشت كنم، اما نشد

 

خواستم، اما نشد، اين كار آرامم نكرد

 

 

سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس

 

دستمال تب بر نمدار آرامم نكرد

 

 

ذوق شعرم را كجا بردي كه بعد از رفتنت

 

عشق و شعر و دفتر و خودكار آرامم نكرد

***

دوستون دارم

امیدوارم ورجاوند باشید

و هرگز  رسوب نکنید

یا حق

 

 

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

دوشنبه بيست و چهارم تير ماه 1387 ساعت 09:55

مهتاب

يکشنبه شانزدهم تير ماه 1387 ساعت 09:05