به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته دو کلام حرف دل نوشته شده توسط ناپلون خوش آمدید.

1 2

مردم به آنها خنديدند!!

چهارشنبه چهارم مهر ماه 1386 ساعت 01:28


وقتي چشمش را مي بست و دهانش را باز مي كرد، هر چه به زبانش مي آمد به طرف مي گفت و گاهي كه خيلي آتشش تند مي شد، چند فحش چارواداري اي نثار بيچاره مي كرد كه طفلك از شرم و تعجب خشك مي شد و دهانش باز مي ماند. چندين و چند ثانيه اي طول مي كشيد كه تازه معني ان ناسزا هاي باستاني را درك كند. تازه اگر موفق مي شد بفهمد كه چه فحشي خورده، چند بار پلك مي زد و نفسش را تند تر مي كرد و با رخي كه از سرخي به انار شبيه شده بود دوتا رويش مي گذاشت و به فحاش مادر مرده، پس مي داد.

 

اين جا اين اتفاقات، روزمره و عادي شده. تازه وقتي به اينجا كه مي رسد و مردم جمع مي شوند خيال طرفين از بابت اين كه اگر درگيري بشود كسي هست كه جدايشان كند راحت مي شود.

بعله! حالا مي شود دوتا مشت زد و دو تا كشيده خورد. اما هنوز براي لگد پراني زود است. وقت دور دوم فحاشي هم مانده تا برسد. وقت آن است كه زير لب بگويند: (( يه وقت نزنه ناقصم كنه! تازه ازدواج كردم خدا! )). خب به گمانم بايد زود تر به اين موضوع فكر مي كردند. الان بايد به اين فكر كنند كه چطور مشت هاي طرف را رد كند و زير چشمش بادنجان بكارد.

واي! عجب مشتي بود. صاف توي دماغ آن يكي كه قدش بلند تر بود.

صداي قهقه ملت بلند شد. بلند قد كه هنوز گيج و گنگ است دنبال حريفش مي گشت كه مشت دوم هم رسيد. قد بالاي جوان بيچاره نقش زمين شد. صداي زمين خوردنش ملت را ترساند. يكي گفت: (( مرد! مرد!)) اما خب نمرده بود. يكي دو نفر هنوز بلند بلند مي خنديدند. دو نفر هم مرد كوتاهتر را كه عضلاني تر هم بود، آرام مي كردند. مرد كوتاه قد ديگر راضي شده بود كه دست بردارد اما انگار آن يكي قصد نداشت ديگر زندگي كند.

بلند قد ميدان همان طور كه دراز به دراز افتاده بود،‌ از سر گيجي و منگي فريادي كشيد و فحشي داد كه تا ان روز نشنيده بود. خلاصه كنم كه نصف خانواده ي مرد كوتاه قد را يكجا شست! يك بار ديگر، مردم خنديدند. اين بار براي مرد كوتاهتر.

مرد كوتاه سرش را چرخاند، كشيده اي به صورت خودش زد، چشمانش را بست و سعي كرد كه خودش را آرام كند. اما مرد بلند قد دست بردار نبود. تازه هشيار تر هم شده بود كه دوباره جمله اش را تكرار كرد. ساده بگويم كه مرد كوتاهتر را ديوانه كرد. با يك حركت دو نفري كه سعي مي كردند مرد كوتاه را آرام كنند به كناري پرت شدند. مرد كوتاه پريد و با زانو روي سينه مرد بلند قد فرود امد. صداي شكستن دنده هاي مرد بلند قد، مردم را خفه كرد. تقريبا همه شان براي لحظاتي لال شدند. اما هنوز يك نفر داشت مي خنديد!!!

همين يك قدم پايين تر

دوشنبه بيست و پنجم تير ماه 1386 ساعت 22:48

شبگرد

چهارشنبه بيستم تير ماه 1386 ساعت 11:32

آقاي شب

شنبه شانزدهم تير ماه 1386 ساعت 00:20

شايد فرشته ها هم بميرند!!

پنج شنبه چهاردهم تير ماه 1386 ساعت 22:53

كاش مي شد

چهارشنبه سيزدهم تير ماه 1386 ساعت 11:40

زلزله

شنبه بيست و هفتم آبان ماه 1385 ساعت 16:56

خسته شدم

شنبه سيزدهم آبان ماه 1385 ساعت 01:54

باز هم باران است

پنج شنبه يازدهم آبان ماه 1385 ساعت 01:57

بی جواب

يکشنبه سي ام مهر ماه 1385 ساعت 19:58

قطره ها!

يکشنبه بيست و سوم مهر ماه 1385 ساعت 14:09

...

يکشنبه بيست و سوم مهر ماه 1385 ساعت 01:37

بی سر و ته

چهارشنبه نوزدهم مهر ماه 1385 ساعت 22:22

یادت اما باشد!

سه شنبه يازدهم مهر ماه 1385 ساعت 12:29

آسمان کویر

يکشنبه نهم مهر ماه 1385 ساعت 13:25

دلم پر است!

شنبه هشتم مهر ماه 1385 ساعت 01:43

دخترک، مادر!

شنبه اول مهر ماه 1385 ساعت 01:18

آهای بالایی، خیلی مخلصتم!!

چهارشنبه بيست و نهم شهريور 1385 ساعت 01:14

خستگی

دوشنبه بيست و هفتم شهريور 1385 ساعت 02:53

آخرین فرصت!!

چهارشنبه بيست و دوم شهريور 1385 ساعت 01:29

1 2