خیلی وقت بود که سراغ آن کسی که توی آینه برایش شکلک در می آورد نرفته بود. دلش تنگ شده. دلش برای آن هزار کلمه ای که از آینه یاد گرفته بود، خیلی، خیلی تنگ شده بود. آنقدر که طاقت انتظار نداشت. این همه دلتنگی یک باره مثل زلزله به جانش افتاد. زلزله ای که کوه رخوتش را مثل بادی که پر کاهی را به تمسخر، مسافر پرواز می کند، از جا کند. رفت رو به روی آینه ایستاد. عجب کوه سیاه و سختی بود.
آهی کشید و گفت: «از آن هزار کلمه که اینجا یاد گرفته بودم هیچ چیز نمانده؟
آهای بالایی! کمک. همه اش یادم رفت! »
منتظر شد. لختی گذشت. سرش را به طرف بالا، بلند کرد. چشمانش را به آسمانی دوخت که می دانست بالا تر از سقف اتاق تنگ و بی رونقش هنوز وجود دارد.
پرسید: « خبر داری که! همه اش یادم رفت!» و باز به همان بالا زل زد. حقیقت این بود که به دنبال شنیدن جواب نبود. آمده بود که هیچ نشنود. که هیچ کمکی نرسد. که محلش نگذارند. می ترسید.
شنیده بود که خواست دو نفر را زود می دهد، بدترین و بهترین. می دانست که بهترین نیست. می ترسید که بد ترین باشد. خیلی می ترسید. از ترس می لرزید. آنقدر می ترسید که غرور عظیمش کم می آورد. اشک هایش اختیارشان را از دست می دادند. داشتند بین مژه هایش سر می خوردند. نزدیک بود سر ریز شوند. هر از گاهی هم یکی دو قطره از کنج چشمان رو به آسمانش بیرون می افتاد و از کنار شقیق اش سر می خورد و می رفت پایین، از زیر گلویش رد می شد و باز سر می خورد پایین تر و می رسید روی قلبش که از ترسش، تند تند می زد.
آهی کشید. نفسی تازه کرد. سرش را پایین آورد. نگاهی به کوه توی آینه انداخت. نفس تند شده بود. به هن و هن افتاده بود. داشت بغض می کرد. خوب نفس نمی کشید. انگار راه گلویش تنگ شده بود. بغض کرده بود. نفسش را حبس کرد. مجبور شد که حبسش کند. اشک هایی که اسیر کاسه ی چشمانش بودند سیل راه انداختند. سیلی که همه چیز را می برد. سیلی که دریا را هم متأثر می کرد.
باز آهی کشید. دستهایش را بالا آورد و اشک زیر چشمانش را پاک کرد. بر گشت. شانه چپش را به دیوار تکیه داد. بازوی چپش داشت زیر همین فشار اندکی که بین تن و دیوار بود، له می شد. حالش اصلا خوب نبود. نمی دانست که چه باید بخواهد. می دانست که آن بالا، همان که آن بالاست، همان بالایی! همان که از همه بهتر بود می دانست که در دلش چه می گذرد. اما جرأت گفتن نداشت. می ترسید. به حد مرگ می ترسید. اگر می پرسید و جواب می گرفت چه؟ اگر به رسم همان بدترین ها به همه چیز می دادند چه؟
آن وقت از غصه می مرد. می مرد و فنا می شد. عدم می شد، از شرم. از شرم. از شرم.
از این که دیگر کسی نگاهش نمی کند. از این که بالایی است که او را به حال خودش رها می کند. از اینکه تنها می شد. که، دیگر حتی برای خودش هم قابل تحمل نبود. از این که دنیا برایش تنگ می شد. جان خودش هم برای خودش تنگ می شد. از این که آسمان به زمین می آمد. از این که ... آه.
سرش را برگرداند و نگاهی از گوشه چشم چپش به آینه انداخت. کوه هنوز هم همانجا بود. خودش هم هنوز ایستاده بود و مثل دیوانگانِ خیابان گردِ بی مکان، نمی دانست به کجا تعلق دارد. یا چرا آنجاست؟ اصلا باید کجا باشد؟ یا اینکه بودنش اهمیتی هم دارد؟