
چقدر زجر آورِ وقتي در وجود خودت قدم بزني و آخرش بفهمي فقط يه آشغالي
چقدر سخته كه از خودت متنفر بشي
چقدر مسخرس كه كوله بارت رو ببندي و بخواي بري...اما ندوني به كجا
چقدر درد آوره كه فقط بتوني در درون خودت فرياد بزني
چرا نبايد به خدا بگم
خدايا...حالت ازم بهم نخورد؟!
اصلا چرا نشستي اون بالا و زل زدي تو چشمام
چرا هيچوقت سرم داد نميزني؟!
چرا همش كمكم ميكني؟!
تا كي بايد بشينم و روزارو بشمارم؟!
اصلا چرا به آدما نميگي؟!...
چرا نميگي ...واسه چي داريم نفس ميكشيم؟!
واسه چي داريم زندگي ميكنيم؟!
از خاك اومديم بيرون... بيخود ميدَويم كه چي؟!
كه دوباره برگرديم تو خاك
بعدشم چند تا تو سري محكم به خاطر گناهانمون بخوريم
...

عاقبت بند سفر پايم بست
می روم، خنده بلب، خونين دل
می روم، از دل من دست بدار
ای اميد عبث بی حاصل
.........
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ويرانه خويش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش