
این روزها با دروغ بزرگ زندگی می کنم . بادروغ بزرگ زندگی کردن ساده است ، به همین سادگی که نیستی تمام هستی اطرافت را فرا بگیرد و تو از زندگی بگویی .
وقتی تمام حجم خیالم را مرگ و نیستی فرا گرفته پس حرف زدن از زندگی دروغ بزرگ است و این روزها دارم با دروغ بزرگ زندگی می کنم .
حتی با دروغ بزرگ زندگی کردن ساده تر از این هم می تواند باشد وقتی که تصمیم بگیری به دروغ کسی دل ببندی با دروغ بزرگ زندگی کرده ایی .
سرگردان در اتاقم بالا و پایین می روم و کسی زنگ می زند و فقط یک صدای خسته است که می پیچد در گوشم و آوایش در سرم .
می گوید تو آخرین امید من هستی ، و من فکر میکنم چه دنیای بدی است دنیایی که من در آن آخرین امید یک آدم باشم ... .
سرگردان در اتاق بالا و پایین می کنم و سرگردان تر می روم به سوی کتابخانه به این امید که چیزی بیایم و در میان کتابخانه کتاب "رکسانا" را می بینم و پریشان در پس ذهنم جستجو می کنم که این کتاب بیهوده در کتابخانه من چه می کند؟ به چشمانم شک می کنم و دوباره نگاه می کنم اما انجاست درست کنار "کولی کنار آتش " و " صدسال تنهایی"و زیر "کتاب تردید".
دوباره فکر می کنم بیهوده و بی حاصل از اینکه این کتاب از کجا سر از کتابخانه من در آورده ،گیج و پریشان. و بعد تر فکر می کنم چرا باید اینقدر اهمیت بدهم که این کتاب از کجا به کتابخانه من رسیده وقتی هنوز سوالی بزرگ در ذهنم هست که تو ،خود تو ،اصلآ چگونه سر از زندگی من در آورده ایی ؟
چرا باید این همه اهیمت بدهم به این کتاب و چگونگی حضورش در کتابخانه شخصیم وقتی هستند این همه ادم که اصلآ نمی دانم چطور سر از زندگی من در آورده اند.
هنوز صدا در گوشم هست که " تو آخرین امید من هستی "،و من هنوز در میانه این تناقض بشری سرگردانم که آخرین امید کسی بودن یعنی چه ؟ ، وقتی تمام حجم ذهنم را نا امیدی فرا گرفته است چطور می توانم اخرین امید کسی باشم.
پی نوشت : کتابخانه ام را از نو چیده ام و فکر می کنم زندگیم را هم باید دوباره بچینم ... .
پی نوشت : آنچه نوشته ام قسمتی از هذیان های این روزهای من است دنبال هیچ چرایی برایش نگردید.
پی نوشت : اینجا وبلاگ شخصی من است و از هر چه بخواهم در آن می نویسم .
| میرا |
0:14چهارشنبه 29 خرداد1387 |
18 نظر |