mfa
به دستنوشته mfa نوشته شده توسط mfari خوش آمدید.

1 2

همه ما چهار زن داريم

يکشنبه هفدهم آذر ماه 1387 ساعت 03:30

من باور دارم ...

سه شنبه پنجم آذر ماه 1387 ساعت 03:20


من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند نيست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند نمى‌باشد.

من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.

من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصله‌ها. عشق واقعى نيز همين طور است.

من باور دارم ...
که ما مى‌توانيم در يک لحظه کارى کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.

من باور دارم ...
که زمان زيادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.

من باور دارم ...
که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.

من باور دارم ...
که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مى‌دهيم، صرفنظر از اين که چه احساسى داشته باشيم.

من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.

من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را در زمانى که بايد انجام گيرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پيامدهاى آن.

من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آيند و ما را نجات
مى‌دهند.

من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا اين به من اين حق را نمى‌دهد که ظالم و بيرحم باشم.

من باور دارم ...
که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشته‌ايم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ايم بستگى دارد تا به اين که چند بار جشن تولد گرفته‌ايم.

من باور دارم ...
که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم، گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.

من باور دارم ...
که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.

من باور دارم ...
که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثيرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.

من باور دارم ...
که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم، زيرا ممکن است براى هميشه زندگى مرا تغيير دهد.

من باور دارم ...
که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند.

من باور دارم ...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسيم تغيير يابد.

من باور دارم ...
که گواهى‌نامه‌ها و تقديرنامه‌هايى که بر روى ديوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.

من باور دارم ...
که کسانى که بيشتر از همه دوستشان دارم خيلى زود از دستم گرفته خواهند شد.


«شادترين مردم لزوماً کسى که بهترين چيزها را دارد نيست
،
 
بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مى‌کند.»
 

قورباغه ها

پنج شنبه بيست و نهم فروردين 1387 ساعت 03:43


                                                                                   FROGS 
                             قورباغه ها


Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... Who arranged a running competition.
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با
هم مسابقه ی دو بدند .

The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants. ...
جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...

The race began....
و مسابقه شروع شد ....

Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower.
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند .

You heard statements such as:
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید : <SPAN
style='font-size: 18pt; color: black ;'>

'Oh, WAY too difficult!!'
' اوه,عجب کار مشکلی !!'

'They will NEVER make it to the top.'
'اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند
.'
or:
یا :
'Not a chance that they will succeed. The tower is too high!'
' هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !'

The tiny frogs began collapsing. One by one....
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...

Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher....
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...

The crowd continued to yell, 'It is too difficult!!! No one will make it!'
جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !'

More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
...
But ONE continued higher and higher and higher....
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....

This one wouldn't give up!
این یکی نمی خواست منصرف بشه !

At the end everyone else had given up climbing the
tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top!
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه
کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !

THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to
know how this one frog managed to do it?
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو
انجام داده؟
A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal?
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

It turned out....
و مشخص شد که ...

That the winner was DEAF!!!!
برنده ی مسابقه کر بوده !!!

The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic. ... because they take your
most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in
your heart!

Always think of the power words have.
Because everything you hear and read will affect your actions!
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون
اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
هیشه به
قدرت کلمات فکر کنید .
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره
Therefore:
پس :

ALWAYS be....
همیشه ....

POSITIVE!
مثبت فکر کنید !

And above all:
و بالاتر از اون

Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید
رسید !

Always think:
و هیشه باور داشته باشید :
God and I can do this!
من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم

Pass this message on to 5 'tiny frogs' you care about.
این متن رو به 5 نفر که براتون اهمیت دارند بفرستید .
Give them some motivation!! !
به اون ها کمی امید بدید !!

Most people walk in and out of your life......but FRIENDS Leave footprints in your heart
آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی
دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت

*موفق باشید*


شيطان

جمعه دهم اسفند ماه 1386 ساعت 05:27


ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

قوانين مورفي....خيال يا واقعيت...!

جمعه هجدهم خرداد ماه 1386 ساعت 05:16


قوانين مورفي....خيال يا واقعيت!
 

يادآوري قوانين مورفي تسکين دهنده بدبياري ها و بدشانسي هاست. قانون مورفي در سال 1949 در پايگاه نيروي هوايي ادوارز شکل گرفت. مورفي مهندس هوافضا بود که روي يک پروژه کار مي کرد. در يکي از سخت ترين آزمايشهاي پروژه يک تکنسين خنگ

تمام سيم ها را برعکس وصل کرد و آزمايش خراب شد. مورفي درباره اين تکنسين گفت:

"اگه يه راه براي خراب کردن چيزي وجود داشته باشه او همون يه راه رو پيدا مي کنه."

: و اين اولين قانون مورفي بود. در ابتدا در فرهنگ فني مهندسين رواج پيدا کرد و بعد به فرهنگ عامه راه پيدا کرد. بعداً قوانين ديگري هم بعد از کسب رتبه لازم از بنياد مورفي در زمره قوانين اصلي قرار گرفتند.

حالا قوانين مورفي و قوانين استنباط شده از آن:  
 

- اگر در توده يا کپه اي به دنبال چيزي بگردي، چيز مورد نظر حتما در ته قرار دارد.  
 

- هيچ کاري آن طور که به نظر مي رسد ساده نيست.  
 

- وقتي در ترافيک گير کرده اي لايني که تو در آن هستي ديرتر راه مي افتد.  
 

- هر کاري بيش از آنچه فکرش را مي کني دو برابر آنچه بايد وقت مي برد. مگر اينکه آن کار ساده به نظر برسد که در آن صورت سه برابر وقت مي گيرد.  
 

- هر چيزي که بتواند خراب شود خراب مي شود آن هم در بدترين زمان ممکن.  
 

- اگر چيزي را مقاوم در برابر حماقت احمق ها بسازي احمق باهوش تري پيدا مي شود و کارت را خراب مي کند 
 

- در صورتي که شانس انجام درست يک کار پنجاه پنجاه باشد احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است.  
 

- وسايل نقليه اعم از اتوبوس، قطار، هواپيما و... هميشه ديرتر از موعد حرکت مي کنند مگر آن که شما دير برسيد. در اين صورت درست سر وقت رفته اند.  
 

- اگر به نظر مي رسد همه چيزها خوب پيش مي روند حتما چيزي را از قلم انداخته اي.  
 

- احتمال بد پيش رفتن کارها نسبت مستقيم با اهميت آنها دارد.  
 

- هر وقت خودت را براي انجام دادن کاري آماده کرده اي ناچار مي شوي اول کار ديگري را انجام دهي.  
 

- اشياي قيمتي اگر سقوط کنند به مکان هاي غيرقابل دسترس مثل کانال آب يا دستگاه زباله خرد کن (آن هم در حالي که روشن است) مي افتند.  
 

مادر هميشه راه بهتري براي انجام کارتان پيشنهاد مي کند البته بعد از اينکه کار را به سختي انجام داده باشيد.  
 

- هر چه بيشتر سعي کنيد چيزي را از مادرتان پنهان کنيد او بيشتر به وب کم شبيه مي شود.  
 

- 80% امتحانات پايان ترم براساس کلاسي است که در آن غايب بوده اي.  
 

- وقتي قبل از امتحانات نکات را مرور مي کني مهمترين شان ناخوانا ترينشان است.  
 

(مخصوصا اگه مثه من اهل جزوه نوشتن هم نباشي و جزوه ها رو آخر ترم از کسي بگيري و کپي بزني ، اين قانون به وفور شاملت ميشه )  
 

قوانين اتوبوسي مورفي :  
 

- اگر تو ديرت شده اتوبوس هم دير مي آيد.  
 

- اگر زود برسي اتوبوس دير مي آيد. اگر دير برسي اتوبوس زود رسيده است.  
 

- اگر بليت نداشته باشي پول خرد هم نداري. وقتي پول خرد داري که بليت هم داري.  
 

- هر چه بيشتر از راننده بپرسي که کدام ايستگاه بايد پياده شوي احتمال اين که درست راهنمايي ات کند کمتر خواهد شد.  
 

- مدت زيادي منتظر اتوبوس مي ماني و خبري نيست پس سيگاري روشن مي کني. به محض روشن شدن سيگار، اتوبوس مي رسد. (به عبارت ساده اگر سيگار را روشن کني اتوبوس مي رسد).  
 

- اگر براي زودتر رسيدن اتوبوس سيگار را روشن کني اتوبوس ديرتر مي آيد.  
 

قوانين كامپيوتري مورفي:  
 

- ديسک مشتري در سيستم تو خوانده نمي شود.  
 

- اگر براي خواندن آن نرم افزار پيچيده اي روي سيستمت نصب کني آخرين باري خواهد بود که چنين ديسکي به دستت مي رسد.  
 

قوانين عاشقانه ي مورفي :  
 

- همه خوب ها تصاحب شده اند ، اگر تصاحب نشده باشند حتما دليلي دارد 
 

- هر چه شخص مذکور بهتر و مناسب تر باشد، فاصله اش از تو بيشتر است.  
 

- شعور ضربدر زيبايي ضربدر در دسترس بودن مساوي عددي ثابت است. ( که اين عدد هميشه صفر است.)  
 

- ميزان عشق ديگران نسبت به تو نسبت عکس دارد با ميزان علاقه تو به آنها.  
 

- چيزهايي که يک زن را بيش از هر چيز به مردي جذب مي کند همانهايي اند که چند سال بعد بيشترين تنفر را از آنها خواهد داشت.  
 

فلسفه مورفي: " لبخند بزن... فردا روز بدتريه  
 
 

و اما سرنوشت خود آقاي مورفي :  
 
 

يه شب تو يه بزرگراه سوخت ماشين آقاي مورفي تموم مي شه. اون شب تو بزرگراه ترافيک بوده و ماشين ها با سرعت مورچه مي رفتن. آقاي مورفي هم مي زنه بقل که بقيه رو با تاکسي بره. همينجوري ريلکس کنار بزرگراه واستاده بوده که يهو ماشين يه توريست انگليسي که داشته خلاف جهت مي اومده تپٌي مي زنه بهش و مي ميره.اتفاقا اون روز لباسش هم سفيد بوده . حالا فکر کن !!!!.... با يه لباس سفيد کنار يه بزرگراه شلوغ واستاده باشي. بعد يه گاگولي در جهت مخالف بياد بهت بزنه و بميري . احتمالا موقع جون دادن اين جمله ي معروفش روي لبش بوده :  
 
 

"اگه يه راه براي خراب کردن چيزي وجود داشته باشه او همون يه راه رو پيدا مي کنه "

 

نوروز

جمعه سوم فروردين 1386 ساعت 05:47


بسم‌الله الرحمن الرحيم

يا مقلب القلوب و الابصار،

يا مدبرالليل و النهار،

يا محول الحول و الاحوال،

حول حالنا الي احسن الحال

«نوروز تجديد خاطره‌ي بزرگي است : خاطره‌ي خويشاوندي انسان با طبيعت. هر سال، اين فرزند فراموش ‌كار كه سرگرم كارهاي مصنوعي و ساخته‌هاي پيچيده‌ي خود، مادر خويش را از ياد مي‌برد، با يادآوري‌هاي وسوسه‌آميز نوروز، به دامن وي بازمي‌گردد و با او، اين بازگشت و تجديد ديدار را جشن مي‌گيرد. فرزند، در دامن مادر، خود را بازمي‌يابد و مادر، در كنار فرزند، چهره‌اش از شادي مي‌شكفد، اشك شوق مي‌بارد، فريادي‌هاي شادي مي‌كشد؛ جوان مي‌شود، حيات دوباره مي‌گيرد. با ديدار يوسفش بينا و بيدار مي‌شود.»

 زنده ‌ياد دكتر علي شريعتي در كتاب ” كوير“ هم‌چنين مي‌نويسد: «نوروز همه وقت عزيز بوده است؛ در چشم مغان، در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شيعيان مسلمان. همه نوروز را عزيز شمرده‌اند و با زبان خويش، از آن سخن گفته‌اند. حتا فيلسوفان و دانشمندان گفته‌اند كه ” نوروز روز نخستين آفرينش است كه اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در اين كار بود و ششمين روز، خلقت جهان پايان گرفت و از اين رو است كه نخستين روز فروردين را هورمزد نام داده‌اند و ششمين روز را مقدس شمرده‌اند“. چه افسانه‌ي زيبايي؛ زيباتر از واقعيت! راستي مگر هر كسي احساس نمي‌كند كه نخستين روز بهار، گويي نخستين روز آفرينش است. اگر روزي خدا جهان را آغاز كرده است، مسلما آن روز، اين نوروز بوده است.

مسلما بهار نخستين فصل و فروردين نخستين ماه و نوروز نخستين روز آفرينش است. هرگز خدا جهان را و طبيعت را با پاييز يا زمستان يا تابستان آغاز نكرده است. مسلما اولين روز بهار، سبزه‌ها روييدن آغاز كرده‌اند و رودها رفتن و شكوفه‌ها سرزدن و جوانه‌ها شكفتن، يعني نوروز. بي‌شك، روح در اين فصل زاده است و عشق در اين روز سرزده است و نخستين‌بار، آفتاب در نخستين نوروز طلوع كرده است و زمان با وي آغاز شده است.

اسلام كه همه‌ي رنگ‌هاي قوميت‌ را زدود و سنت‌ها را دگرگون كرد، نوروز را جلاي بيش‌تر داد، شيرازه بست و آن‌را، با پشتوانه‌اي استوار، از خطر زوال در دوران مسلماني ايرانيان، مصون داشت. انتخاب علي به خلافت و نيز انتخاب علي به وصايت، در غدير خم، هر دو در اين هنگام بوده است و چه تصادف شگفتي! آن همه خلوص و ايمان و عشقي كه ايرانيان در اسلام و علي و حكومت علي داشتند پشتوانه‌ي نوروز شد. نوروز كه با جان مليت زنده بود، روح مذهب نيز گرفت؛ سنت ملي و نژادي، با ايمان مذهبي و عشق نيرومند تازه‌اي كه در دل‌هاي مردم اين سرزمين برپا شده بود پيوند خورد و محكم گشت، مقدس شد و در دوران صفويه، رسما يك شعار شيعي گرديد، مملو از اخلاص و ايمان و همراه با دعاها و اوراد ويژه‌ي خويش. آن‌چنان كه يك سال نوروز و عاشورا در يك روز افتاد و پادشاه صفوي، آن‌روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز!

نوروز - اين پيري كه غبار قرن‌ها بسيار بر چهره‌اش نشسته است. در طول تاريخ كهن خويش، روزگاري در كنار مغان، اوراد مهرپرستان را خطاب به خويش مي‌شنيده است؛ پس از آن، در كنار آتشكده‌هاي زردشتي، سرود مقدس موبدان و زمزمه‌ي اوستا و سروش اهوارامزدا را به گوشش مي‌خوانده‌اند؛ از آن پس، با آيات قرآن و زبان‌الله از او تجليل مي‌كرده‌اند و اكنون، علاوه بر آن، با نماز و دعاي تشيع و عشق به حقيقت علي و حكومت علي، او را جان مي‌بخشند و در همه‌ي اين چهره‌هاي گوناگونش، اين پير روزگارآلود، كه در همه‌ي قرن‌ها و با همه‌ي نسل‌ها و همه‌ي اجداد ما - از اكنون تا روزگار افسانه‌اي جمشيد باستاني - زيسته است و با همه‌مان بوده است، رسالت بزرگ خويش را، همه وقت، با قدرت و عشق و وفاداري و صميميت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگي و اندوه از سيماي اين ملت نوميد و مجروح است و درآميختن روح مردم اين سرزمين بلاخيز با روح شاد و جان‌بخش طبيعت و عظيم‌تر از همه، پيوند دادن نسل‌هاي متوالي اين قوم - كه بر سر چهارراه حوادث تاريخ نشسته و همواره تيغ جلادان و غارت‌گران و سازندگان كله منارها بند بندش را از هم مي‌گسسته است و نيز پيمان يگانگي بستن ميان همه‌ي دل‌هاي خويشاوندي كه ديوار عبوس و بيگانه‌ي دوران‌ها در ميانه‌شان حائل مي‌گشته و دره‌ي عميق فراموشي ميانشان جدايي مي‌افكنده است.

و ما، در اين لحظه، در اين نخستين لحظات آغاز آفرينش، نخستين روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورايي نوروز را باز برمي‌افروزيم و در عمق وجدان خويش، به پايمردي خيال، از صحراهاي سياه و مرگ‌زده‌ي قرون تهي مي‌گذريم و در همه‌ي نوروزهايي كه در زير آسمان پاك و آفتاب روشن سرزمين ما برپا مي‌شده است، با همه‌ي زنان و مرداني كه خون آنان در رگ‌هايمان مي‌دويد و روح آنان در دل‌هايمان مي‌زند، شركت مي‌كنيم و بدين‌گونه، ”بودن خويش“ را، به عنوان يك ملت، در تندباد ريشه‌برانداز زمان‌ها و آشوب گسيختن‌ها و دگرگون شدن‌ها خلود مي‌بخشيم و در هجوم اين قرن دشمن‌كامي كه ما را با خود بيگانه ساخته و، ”خالي از خويش“، برده‌ي رام و طعمه‌ي زدوده از ” شخصيت“ اين غرب غارت‌گر كرده است، در اين ميعادگاهي كه همه‌ي نسل‌هاي تاريخ و اساطير ملت ما حضور دارند، با آنان پيمان وفا مي‌بنديم و ” امانت عشق “ از آنان به وديعه مي‌گيريم كه ”هرگز نميريم“ و ” دوام راستين“ خويش را به نام ملتي كه در اين صحراي عظيم بشري، ريشه در عمق فرهنگي سرشار از غني و قداست و جلال دارد و بر پايه‌ي ” اصالت“ خويش، در رهگذر تاريخ ايستاده است، ”بر صحيفه‌ي عالم ثبت“ كنيم.»

پروانه

شنبه دوازدهم اسفند ماه 1385 ساعت 04:41


                                 پروانه                                         شنیدم شمع با پروانه میگفت:    كه جای بال تو آغوش من نیست     ترا و خویشتن را هر دو سوزم       مرا تا چاره ای جز سوختن نیست   خدا را دور شو دور از بر من       اگر بال تو سوخت، تقصیر من نیست...

به آتش گفت آن پروانه شوخ       كه من پروانه ام، پروا نه دارم     خوشا امشب كه تا صبح جان نثاری  به خاك پایت ای جانانه دارم     گلستان بی تو ای آتش نخواهم    میان شعله ات كاشانه دارم    جهان من همه تاریك و سرد است     به جز آغوش گرمت جا ندارم ...

قصه

يکشنبه ششم اسفند ماه 1385 ساعت 03:41


                              قصه   

هرگز اين قصه ندانست كسي:...آن شب آمد به سراي من و خاموش نشست...سر فرو داشت، نمي‌گفت سخن...نگهش از نگهم داشت گريز...مدتي بود كه ديگر با من، بر سر مهر نبود...آه،اين درد مرا مي‌فرسود...او بدل عشق ديگر مي‌ورزد؟..گريه سر دادم در دامن او...های‌هايي كه هنوز، تنم از خاطره‌اش مي لرزد!...بر سرم دست كشيد، در كنارم بنشست...بوسه بخشيد به من، ليك مي‌دانستم...كه دلش با دل من سرد شدست!...-هوشنگ ابتهاج

خوشبختي

يکشنبه بيست و نهم بهمن ماه 1385 ساعت 03:40


                                                               خوشبختي                                                       

هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود ، دري ديگر باز مي شود ولي ما اغلب چنان به دربسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم . هلن كلر

گمانم كرمهاي كور ابريشم شبي در پيله خود خواب چشمان تو را ديدند كه فردا ناگهان پروانه گرديدند

ديگران را ببخشيد نه به اين علت كه آنها لياقت بخشش تو را دارند به اين علت كه تو لياقت آن را داري كه آرامش داشته باشي

در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند ،هرچه بيشتر اوج بگيری کوچکتر خواهی شد

دوستت دارم حتی اگر قرار باشد شبی بی چراغ در حسرت یافتنت تمام پس کوچه ها را زیر باران قدم بزنم فراموشم نکن ...

بی که بدانی عشق چشمی است که گاه خود را به کوری ميزند تا از خيابان عبورش دهی بی که بدانی عبورت داد!!!

ميان ماندن و رفتن تنها يك قدم فاصله است ، و بين سعادت و پشيماني ... دنيايي

خوشبختي آن است كه بدانيم اصلا نيازي نيست خوشبخت باشيم.

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند...

عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست... تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست... عاشقي مقدور هر عياش نيست... غم کشيدن صنعت نقاش نيست...

شاعر و فرشته

چهارشنبه بيست و پنجم بهمن ماه 1385 ساعت 04:32


                      شاعر و فرشته   

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند.فرشته پري به شاعر داد و شاعر ، شعري به فرشته. شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : ديگر تمام شد.ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود.زيرا شاعري که بوي آسمان را بشنود، زمين برايش کوچک است و فرشته اي که مزه عشق را بچشد، آسمان برايش تنگ است...                        روز عشاق به همه نغمه دلان مبارك   

يك غريبه

يکشنبه اول بهمن ماه 1385 ساعت 20:32


              يك غريبه                                پرسيدم : چرا خسته اي؟                             لبخندي زد و گفت: بي دل را راهي در دل هست؟  گفتم : نه.نگاه معني داري كرد و گفت : بي دلان آنچه را بخواهند مي شنوند ، آنچه دوست داشته باشند ، چه سود كه من حرفي بزنم؟   گفتم :كيستي؟                                           گفت: چه فرقي ميكند ، تو بپندار يك غريبه!                                                     اين را گفت و رفت...

زندگي

يکشنبه هفدهم دي ماه 1385 ساعت 03:46


                        زندگي

اگه ي كم فكر كني مي بيني زندگي ارزش زنده بودن رو نداره اگه ي كم بيشتر فكر كني مي بيني زندگي ارزش مردن رو هم نداره اما اگه خيلي فكر كني مي بيني مردن و زنده بودن ارزش فكر كردن رو نداره هميشه يادت باشه چيزي كه امروز داري شايد آرزوي ديروزت بوده و بزرگترين آرزوي فردات پس هميشه سعي كن قدر چيزي كه امروز داري خوب بدوني.............

آخر بازي

شنبه شانزدهم دي ماه 1385 ساعت 05:01


آخر بازي
ميدوني كه من مي دونم كه همش دروغه حرفات ميدونم توهم ميدوني هر چه داشتيم شده بر باد پس يا من از تو بريدم يا تو از من بي نيازي برو اي عاشق واهي ديگه بس كن بسه بازي...

تباني دل

يکشنبه دهم دي ماه 1385 ساعت 03:36


تباني دل
آمد و آرام در دلم جا گرفت.اين دشت سرخ را زيبا ز ما گرفت.چشم او سرچشمه نگاه دل شد. نياز دل راه و رسم او شد.دل تباني كرد و از ما دل گرفت.راه بر ما بست و راه خود گرفت. اي دل تو درياي خروشاني دمادم. منم آن كشتي بشكسته درهم.اگر آرام گيري ياد آري. مرا در بستر دريا نذاري.

رفتم از دست...

شنبه دوم دي ماه 1385 ساعت 04:32


رفتم از دست...؟
آن روز که مُردم هيچ خبري ازمن نبود! آيا بود؟ کس مرا ندانست کيستم؟ از کجا آمده ام به کجا مي روم و آمدنم مرگ كه بود آنروز که رفتم ازدست ! کسي از من خبري داشت؟ شب!!! شبي از بي حوصلگي خوابم نبود شب به رخم حادثه ها مي نمو د بغض شبا ترانه ها گفته بود سوي دلم قافلـــه ها مي نمود منتظرم که باز خواهم گفت! خبري از دست رفتنم منتظرم!؟ شايد انتظار خبري بياورد شايد باز آيد به دستم؟ منتظرم؟

دلتنگ توئم

يکشنبه بيست و سوم مهر ماه 1385 ساعت 05:14


تو آن جایی

و من این جا

در این فکر

که تا چه حد دوستت دارم

در این فکر

که تا چه حد برایم باارزشی

در این فکر

که تا چه حد دلتنگ توئم

در این فکر

که تا چه حد در اشتیاق

بار دیگر

در کنار تو بودنم

در این فکر

که چگونه بیش از همیشه

قدر آن زمان

که در کنارهم خواهیم بود را

بدانم

احساس تازه ای یافته ام

چرا که تو

لطیف ترین احساسات مرا بر انگیخته ای

دوستت دارم

فکر کنید...

سه شنبه يازدهم مهر ماه 1385 ساعت 10:41


موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد

اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود .

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد.

سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد .

اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .

حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد !

 

دوستت دارمها...

شنبه هشتم مهر ماه 1385 ساعت 02:22


تو را دوست می دارم نمی دانم چرا .

شايد اين طبيعت ساده و بی آلايش من ،

حد و مرزی برای دوست داشتن نمی شناسد .

ولی سخت در اين نوشته فرو نشسته ام ،

چه کسی مرا دوست می دارد ؟

ای فرشته نازل شده بر چشمانم ،

ای تنها ستاره آسمان قلبم ،

ای زيبا ترين زيباييهای محبت ،

ای بهانه خواب شبهايم،

ای تنها نياز زنده بودنم ،

ای آغاز روز بودنم،

ای نيمه پنهان من ،

و تو ای معشوقه من ،

تو را با تمام وجود،

                    دوست دارم و 

                                 می پرستم

چگونه؟

پنج شنبه ششم مهر ماه 1385 ساعت 16:44


چگونه فراموشت کنم تو را ، که از خرابه های بی کسی به قصر سپید

عشق هدایتم کردی .

عاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خویش ساختی .

آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی .

و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی .

و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردی .

چگونه فراموشت کنم تو را ، که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم .

و طپش قلبت را حس می کردم . و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم

دعا می کردم ، که خدایا پس کی او را خواهم یافت .

چگونه فراموشت کنم تو را ،
که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم .

برایم تمامی اسمها بیگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند .

دستم را به تو می دهم قلبم را به تو می دهم . فکرم را نیز به تو

می دهم . بازوانم را به تو می بخشم ، و نگاهم از آن توست ، و شانه هایم که نپرس .

 دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظات تو را می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی

 می کنند .

چگونه فراموشت کنم تو را .

که قلم سبزم را به تو هدیه کردم که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد .

پیشترها سبز را نمی شناختم ، بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم . سبز را با تو

شناختم و دلم می خواهد که با یاد تو همیشه سبز بنویسم . دلت را به من بده ،

فکرت را به من بده سرت را روی شانه هایم بگذار.

وبگذار عطر کلماتت را میان هم قسمت کنیم ....

پس هیچ وقت فراموشت نخواهم کرد تا وقتی نفس می کشم ..........


چشمان تو

شنبه اول مهر ماه 1385 ساعت 02:41


بگذار پرندگان در نام تو زندگی کنند و باران بر حرفهايم ببارد .

بدون تو زندگی دهليزی تاريک و طولانی است .

تو را می سرايم مثل هر روز ، شيرين تر از انگورهايي که سر بر

ستاره می سايند. از سرودن تو هرگز سير نمی شوم .

من گرسنه نگاه توأم .

دوست دارم حتی برای يک لحظه ساکن مجمع الجزاير قلب تو باشم .

هر شب نشانيت را از ما ه می پرسم ؛

می گويد: تو در کلبه ای زندگی می کنی که از عشق و شبنم و آذرخش ساخته شده است .

می گويد :همه آنها که مسافر صبح اند ، را خانه تو را می دانند.

هر شب به ياد ستاره ای می افتم که در کودکی من ، بر شاخه درخت

حياطمان ، بدل به ميوه ای ناب می شد که عطر تو را داشت .

بگذار جهان را در آغوش بگيرم و در کنار عطر تو به ايستم و آواز بخوانم .

بارانها را درآغوش بفشارم و همراه رودخانه ها به سوی تو بيايم .

بيا در چشمان باران خورده من بنشين

بيا در قلب نقره ای من بنشين

من خويشاوند ياسم ، برادر زاده بهار ، که اگر چه د زمستان به دنيا آمده ام ،

شبيه شکوفه های سيبم.

کلبه ای را که نفس تو در آن زندگی می کند ، دوست دارم . وبه درختانی

که هر صبح و شب تو را می بينند ، عشق می ورزم . يک روز همه چيز

تمام می شود ، جز چشمان تو

1 2