به نام یزدان پاک
مثنوی معنوی
داستان آن پادشاه جهود که نصرانیان را می کشت از بهر تعصب
بود پادشاهی در جهودان ظلم ساز دشمن عیسی و نصرانی گداز
پادشاه یهودی بود که دشمن عیسی و ترسا کش بود.در نظر او عیسی و موسی دو پیامبر بودند کاملا جدا؛ این دوبینی پادشاه را ، مولوی به شخصی احول (دوبین ،لوچ) تشبیه کرده ومثالی می آورد که شاگردی احول ، نزد استادی کار میکرده و استاد از شاگرد میخواهد که شیشه ای را نزد او بیاورد و شاگرد چون شیشه را دو می بیند می پرسد کدام شیشه را میگویی که استاد در جواب میگوید احولی را کنار بگذار چون اینجا یک شیشه بیشتر نیست وبه شاگرد میگوید یکی از شیشه ها را بشکن و زمانی که شاگرد شیشه ای را میشکند هر دوشیشه در دید او محو میشود.
مولانا اشاره دارد به انسان که خشم و تعصب انسان را دوبین(احول) می کند و روح را از راه راست منحرف می سازد.با کمی تامل، در این روزگار، نیز میتوان به وضوح مشکلات بوجود آمده از تعصبات در جامعه را لمس نمود.تعصب بی جا باعث غرض ورزی ،کینه ،کوتهی دید و چندین و چند خصیصهء زشت در انسان شده واو را از راه درست باز میدارد.
خشم و شهوت مرد را احول کند ز استقامت روح را مبدل کند
چون غرض آمد هنر پوشیده شد صد حجاب از دل بسوی دیده شد
پادشاه یهودی ،عیسویان را می کشت به بهانه اینکه می گفت من پشت و پناه موسی هستم .
پس از مدتی ترسایان(عیسویان)چون چنین دیدند دیگر در ظاهر دین خود را پنهان کردند و در نهان بر دین خود باقی ماندند.وزیری داشت پادشاه که به مکر و حیله گری معروف بود و این چنین که دید به شاه گفت دیگر کشتن کسانی که به ظاهر ترسا هستند بی فایده است و باید کاری کرد که هم در ظاهر و هم در باطن دیگر هیچ مسیحی باقی نماند.از این رو باید مرا شکنجه کنید و زیر چوبه دار ببرید و در آن زمان برای من شفیعی بفرست و مرا از شهر بیرون کن . تا همه مطمین شوند که تو دشمن من هستی و من نیز عیسوی هستم .و من میان آنان رفته وفتنه بر پا میکنم .شاه نیز چنین کرد .وزیر به پیش ترسایان رفت با آنها گفت که مسیحی است و توانسته بود دین خود را مخفی کند ولی شاه به اسرار او پی برده و اگر لطف عیسی چاره ساز نبود حالا من دیگر زنده نبودم.
وزیر شروع به صحبت در مورد عیسی و عیسویان کرد و روز به روز تعداد مریدان او اضافه می شد.تا تعداد مریدان به صد هزار نفر رسید.
وزیر بصورت مخفیانه آیین مسحیت را به آنان می آموخت و در ظاهر احکام شرع را بیان میکرد و در باطن صفیر می زد و دام می گسترانید.کم کم همه ترسایان دل به وزیر دادند و محبت او را در دل جای دادند. و او را نایب عیسی خواندند.(اشاره مولانا در اینجا پیروی کورکورانه است و نشان می دهد که ظواهر آدمها را نمی توان با باطنشان یکی دانست )
مولانا در اینجا صحبت از دامهایی که در راه ما می نهند به میــــان می اورد و می فرماید :ای خدا در راه ما صد هزاران دام گسترده و دانه ریخته اند اگر سیمرغ و باز هم باشیم هر لحظه گرفتار دام نویی هستیم . ای خدا تو ما را از این دامها می رهانی ولی ما دوباره به بندی نو گرفتار می آییم.در انباری که روز به روز غله اش کم می شود باید دید علت چیست نه اینکه روز به روز به انبار اضافه کنیم و اعتنایی به کم شدن گندمها نکنیم.
گر نه موشی دزد درانبار ماست گندم اعمال چل ساله کجاست
مولانا در اینجا اشاره ای به یکی از احادیث دارد که :"نماز تا حضور قلب نباشد ، کامل نیست" .و عنایات خداست که یاری رس مردم است.
گرهزاران دام باشد در قدم چون توبا مایی نباشد هیچ غم
چون عنایاتت بود با ما مقیم کی بود بیمی از آن دزد لییم
مولانا اشاره ای زیبا دارد و می فرماید که وقتی انسان خواب است پروردگار ارواح را از بدن جدا می کند .نه غم و اندیشهء سود و زیانی دارد و نه خیال را به دنبال فلان و بهمان پرواز می دهد.انسان عارف در بیداری چنین حالتی دارد و چشم خود را به این عالم بسته است.
هر شبی از دام تن ارواح را می رهانی می کنی الواح را
می رهند ارواح هر شب زین قفس فارغان نه حاکم و محکوم کس
نه غم و اندیشهءسود وزیان نه خیال این فلان و آن فلان
شمه ای زین حال عارف وانمود عقل را هم خواب حسی در ربود
رفته در صحرای بی چون جانشان روحشان آسوده و ابدانشان
وزیر حدود شش ماه ( در بعضی نسخ 6 سال) به دور از شاه به کار خود ادامه داد و پناهگاهی شد برای مسیحیان . هر کسی ذوقی داشت در آغاز از سخنان وزیر لذت می برد ،لذتی که تلخی با آن توام بود .
نکته های غرض آلود به زبان می آورد و گویی که درون شربت قند ،زهر ریخته باشند. وزیر به مانند نقره ای بود که در ظاهر سفید و براق است ولی دست و جامه از تماس با آن سیاه می گردد.
قوم عیسی در آن زمان دوازده امیر داشت.هر فرقه ای پیرو امیری بودند.هر دوازده امیر و همچنین پیروانشان وابسته به آن وزیر شده بودند وبه گفتار او اعتماد داشتند.وزیر برای هر چه فتنه انگیزی بیشتر ، برای هر یک از امرا طوماری تهیه کرد که هر یک از دوازده طومار ،با یازده طومار دیگر اختلاف فاحشی داشت .در یکی ریاضت را رکن توبه و شرط رجوع به خدا قرار داده بود و در دیگری ریاضت را رد کرده بود و کاری عبث میدانست . در یکی گفته بود که گرسنگی و بخشش تو از جانب تو بدون توفیق الهی شرک است و در دیگری توکل بر غم و شادی را واجب و هر کاری دیگر را مکر و دام عنوان کرد.خلاصه آنکه آن دشمن عیسی دوازده دفتر تهیه کرد و هر یک را به دوازده فرقه سپرد.
مولانا دراینجا به این موضوع اشاره دارد که اختلاف موجود در صورت روش است نه در حقیقت راه .
در جای میفرماید:
عاشقان را جست و جو از خویش نیست در جهان جوینده جز او بیش نیست
این جهان و آن جهان یک گوهر است در حقیقت کفر و دین و کیش نیست
ای دمت عیسی ،دم از دوری مزن من غلام آن که دور اندیش نیست
صد هزار دریای عالم هستی و صد هزاران ماهی در آن در برابر اکرام و بخشش خدا سر به سجده می گذارند.بزرگترین اکرام خدا به آفریدگانش بخشش است و این بخشش علت ودلیلی محکم بر وجود . دربرابر هستی او باید فنا شد .
غفلت و نادانی است اگر بخواهیم با خدا ستیز کنیم و آن وزیر این کار را کرد .چگونه میتوان با خدایی که در یک دم از عدم ،هستی عالم را به وجود آورد، خدای که صد هزار نیزهء فرعون را به یک عصای موسی در هم شکست وصد هزار دیوان اشعار در برابر کلام پیامبر امی ننگ و عار به شمار می آمد.
با تیز کردن فهم و تقویت حافظه نمیتوان به خدا راه جست ،فضل الهی جز شکستگان کسان دیگر را نمی پذیرد ( منظور مولانا از شکستگان ،شکستگان نفس است) چه بسا انسان های گنج دوست و کنجکاو که جزو گروه آن وزیر خیال اندیش شدند.در ادامه مولانا به مسخ شدن انسان اشاره می کند و میفرماید:روح تورا به سوی چرخ برین می کشید اما تو در جاهای پست و به جانب خاک و گل رفتی (کنایه از بدن و ظواهر دنیاست) . همت خود را صرف شناخت ستارگان کردی اما حقیقت انسان را نشناختی. تو آدمی زاده ای تا کی پستی را شرف خود می پنداری . تاکی خواهی گفت که من این جهان را تسخیر خواهم کرد و با شهرت خود جهان را پر خواهم کرد؟.اگر تمام جهان را برف فرا گیرد ، حرارت خورشید آن را در لحظه ای آب می کند. اگر خدا اراده کند گناه وزیر و صدها و هزاران وزیر دیگر را از بین می برد.او خیالات فاسد را به حکمت بدل میکند و آب زهر آلود را به شربت مبدل میسازد.
برمی گردیم به ادامه داستان، وزیر باز هم به ترفندی دیگر روی آورد و وعظ را ترک کرده ،خلوت نشینی اختیار کرد.
مکر دیگر آن وزیر از خود ببست وعظ را بگذاشت و در خلوت نشست
خلق دیوانه شدند از شوق او از فراق حال و قال و ذوق او
چهل ،پنجاه روزی این کار ادامه داشت و مریدان همه تشنهء دیدار او بودند و هر چه آنها اصرار به شکستن خلوت می کردند ، وزیر بیشتر آنها را از خود دور می کرد تا هر چه بیشتر تشنه شوند. مریدان با خواهش ها و صحبت های خود خواستار شکستن خلوت وزیر بودند ولی وزیر از خلوتگاه خود آواز داد که "عیسی بر من پیغام فرستاده که از همه یاران و مریدانت دوری گزین ، روی به دیوار کن و تنها بنشین حتی از خودت نیز خلوت کن . سپس افزود که بعد از این من اجازه ء سخن گفتن ندارم و کاری با وعظ و خطابه ندارم. خداحافظ دوستان ، من مرده ام و به آسمان چهارم انتقال یافته ام و نزد عیسی نشسته ام."
وزیر دوازده امیر را جداگانه یکی یکی خواست و به آنها گفت که تو نایب برحق من هستی و جانشین من خواهی بود و دیگر امیران از تو تبعیت خواهند کرد.هر امیری که از تو تبعیت نکرد بگیر و بکش یا زندانیش کن . اما تا زمانی که من زنده ام این موضوع را با کسی در میان مگذار.
بعد از چهل روز وزیر خودکشی کرد و از دست خودش خلاص شد . وقتی مردم از مرگ او با خبر شدند ،برسر گورش قیامتی به پا ساختند و مو کندند و جامه دریدند . یکماه عزاداری پیروان بطول انجامید . پس از آن مردم گفتند ای امیران از میان شما کدامیک جانشین وزیر هستید؟تا با او بیعت کنیم و پیشوای ما شود.
"در اینجا مولانا دوباره اشاره ای به دو بینی ما می کند و می فرماید که اگر به ظاهر نگاه کنی ، دو چشم داری ولی به نور چشم که از چشم ناشی می شود نظر کنی آن نور یکیست .اگر تو چندین چراغ داشته باشی و نوری از آنها داشته باشی نمیتوانی تشخیص دهی که کدام نور مربوط به کدام چراغ است. اگر چندین میوه داشته باشی و آب آنها را بگیری بعد نمیتوان آن آب را تفکیک کرد .در معانی و حقایق فرد و جزء معنی ندارد. معنی را بگیر و صورت را رها کن زیرا که صورت موجب تفرقه است."
رو به معنی کوش ای صورت پرست زانکه معنی بر تن صورت پرست
همنشین اهل معنی باش تا هم عطا یابی و هم باشی فتی
یکی از امیران قدم پیش نهاد و گفت من جانشین آن مردم و نایب عیسی در این روزگارهستم.و این طومار برهان حقانیت من است.امیر دیگر نیز چنین کرد . هر دوازده امیر یک به یک طومار خود را بیرون آورده و داعیه جانشینی سر دادند. هر کدام در کنار طومار شمشیری در دست داشت و خود را بر حق میدانست و جنگ عظیمی بین عیسویان آغاز گردید و هزاران کشته بر جای گذاشت .
نکات منفی: ظاهربینی،پیروی کورکورانه از تعصبات مهمل،دوبینی وتوجه نکردن به یکی بودن هدف،توجه به صورت و نادیده گرفتن معنی ،غرور ،حسادت و و و مهمتر از همه اینکه این حکایت مولانا مثل اینکه الان ملموس تر از هر زمان دیگره...
اینطور نیست؟!