تقدیم به نادیه
بعد از چند ماه داستانم را تمام می کنم و صبح می برم انتشارات تا بدهم آقای مستوفی. داستان را می گیرد و بدون آنکه بخواند می چپاند توی آن کشویی که صدای در گارا ژ را میدهد. می پرسم:
« نمی خوانیدش؟ »
می گوید: « وقت ندارم، عصر سر فرصت می خونم و بهتون زنگ می زنم »
از انتشارات که بیرون می آیم ساعت را نگاه می کنم. دیرم شده و باید با تاکسی بروم ولی هر چه می گردم پولی پیدا نمی کنم. فقط چند تا بلیط هست و با اتوبوس می روم اداره. باز باید یک ساعت قربان صدقه رییس بروم تا صدایش را پایین بیاورد و قول بگیرد که دفعه آخرم است و من هم دیگر نمی توانم تقاضای مساعده کنم. عصر را پیاده تا خانه می روم. هنوز کفشهایم را در نیاورده ام که مهوش می گوید آقای مستوفی زنگ زده و گفته خودم را سریع برسانم انتشاراتی و زل زد در چشمهایم. ته مانده پول زنم را می گیرم و می روم به انتشاراتی.
آقای مستوفی را می بینم که نشسته است و چه پکهایی میزند به سیگارش. سلام می کنم. دود را بیرون می دهد و سیگار ناتمام را بدون آنکه خاموش کند در زیرسیگاری می اندازد. تقریبا بلند می شود، دستهایش را روی میز تکیه ی آن هیکل درشت می کند و جواب سلام نداده شروع می کند به فریاد:
« مگه من مسخره ی شما هستم آقا؟ »
در گارا ژ را باز می کند و داستان را محکم می کوبد روی میز و می گوید:
« این داستانه آووردید؟ »
پیش خودم می گویم حتما دوباره نقاشی های مینا را به جای داستان آورده ام. برداشتم و بازش کردم. دیدم که نه، همان است که باید باشد. شیر آب خیالی را با دست راستم باز کردم و منتظر ماندم. باقی ی دود سیگار طوری از جلوی سرش بلند شد که پس از رد شدن از صورت سرخش احساس کردم از سرش دود بلند شد و خنده ام گرفت و به چه زحمتی جلو خنده ام را گرفتم. گفت:
« یعنی واقعا متوجه نشدید؟ »
شیر خیالی را باز هم باز کردم. صدایش را بالا برد:
« آقا شما من را مسخره کردید یا نویسندگی را؟ »
دیگر نتوانستم صبر کنم تا هر چه می خواهد بگوید.
« آقای مستوفی چی شده؟ »
- « هیچی آقا، هیچی. فقط این داستان نقطه نداره، کاما نداره، یعنی هیچی نداره. فقط حروف. این هم شد داستان؟ »
این بار ولی خندیدم، نه بلند، و با سر حق را به او دادم و گفتم:
« آهان. نقطه. بله خواستم یه داستان بدون نقطه بنویسم »
بعد دیگر نمی دانستم چطور توضیح بدهم و فقط گفتم:
« نقطه، می دونید نقطه.... چطور بگم ..... ببینید نقطه نویسنده را محدود می کنه و تا میای حق مطلب را ادا کنی به نقطه می رسی یا کاما یا هزار کوفت و زهر مار ....»
مستوفی که سیگار دیگری روشن کرده بود نگذاشت حرفم را تمام کنم و پرید وسط حرفم:
« بسه آقا بسه. به شما هم می گند نویسنده؟ مگه ادبیات مسخره جنابعالیه که هر وقت خواستی نقطه هر وقت نخواستی نه؟ نخیر آقا. تشریف بیارید کنار بنده تا نقطه گذاری کنیم. »
تا خواستم حرفی بزنم صندلی را کشیده بود جلو و من نشسته بودم و خودکار را نمی دانم از کجایش درآورد و شروع کرد. من هم هاج و واج مانده بودم.
« آقای مستوفی قربونت برم اجازه بده همینجور چاپ بشه. نقطه خواننده را محدود می کنه، نویسنده را هم بیشتر. حق مطلب ادا نمیشه. »
نخیر گوشش بدهکار نبود. دیگر شروع کرده بود به گذاشتن این نقطه های لعنتی و من قربان صدقه اش می رفتم.
«آقای مستوفی فدات بشم نکن. ااا اینجا نقطه نذار، اینجا چرا ویرگول میذاری؟ آقای مستوفی تورا به خاک عزیزات نکن. آخه من سوال نکردم که علامت سوال میذاری. » خودکار را محکم زد روی میز، یک نفس عمیق کشید، یک پک زد و بدون اینکه حرفی بزند شروع کرد به خط خطی کردن داستان و هر چه بافته بودم رشته کرد و زیرلب تند تند حرف هایی می زد و من هم قربان صدقه اش می رفتم که نکند و می کرد. کارهای دیگرم را او چاپ کرده بود و حقی داشت بر گردن من و نمی توانستم جلوی او را بگیرم.
« آقای مستوفی نکن. نزن این نقطه ها را. این همه کتاب چاپ کردی، این همه نقطه گذاشتی چی شد؟ یکی هم بی نقطه. »
خودکار را گذاشت و سیگارش را خاموش کرد و چه هوسی کرده بودم یکی بکشم. حیف که به مهوش قول داده ام روزی پنج نخ بکشم و سهم امروز را کشیده ام. سیگار را مثل یک نقطه له کرد و برگشت به طرف من:
« نمیشه آقا . نمیشه. کار حساب داره. داستان باید جمله بندی بشه، پاراگراف بندی بشه. همینجوری که نمیشه. نخیر. اگه می خواهید من چاپ کنم میگم نمیشه. » منم که نگاهم روی داستان بود که تکه تکه انگار رویش سیگار خاموش کرده بود گفتم:
« حق مطلب با نقطه نمی رسه، مکث میاره، مکث. من که جمله نمی نویسم، داستان می نویسم. من حق مطلبم یه داستانه نه صد تا جمله. نکن آقای مستوفی شما که دوباره شروع کردی. »
و او می زد و می رفت و این صفحه و آن صفحه. دیگر نتوانستم. سیگارم را در آوردم و روشن کردم، دیگر هم روی داستان نگاه نکردم. توی اتاق قدم می زدم و از عصبانیت خاکستر سیگار را روی زمین می ریختم تا شاید بگوید که نریز آقا نریز و من هم بهانه پیدا کنم و بگویم که اصلا نخواستم و او هم مثل اینکه فهمیده بود که حرفی نمی زد. تمام که شد داد دستم. مثل سهراب که در دست رستم مرده بود داستان عزیزم، داستان بی نقطه ام را گرفتم و نشستم روی صندلی تا عزایش را بگیرم.
« آقای مستوفی چرا این کلمه را خط زدی؟ » او هم که از جنایت خود راضی به نظر می رسید دیگر خندان شده بود:
« سیاسیه آقا نمیشه. اجازه چاپ نمیدن. خودتون که مستحضر هستید. »
من هم بلند شدم و به طرف در رفتم. سهرابم روی دستانم بود و دیگر گوشم نمی شنید که حتما آقای مستوفی داشت داد می زد کجا آقا مگه من مسخره ی شما هستم؟ داستان را داشتم می خواندم و به آن نقطه ها، علامتهای ایست، سه نقطه های ننویسید نگاه می کردم و زارزار به حال داستان بی نقطه ام که دیگر پر از نقطه است نگاه می کردم و به حال خودم گریه می کردم.
به خانه که رسیدم پاکت سیگار تمام شده بود.