چه زیباست اگر دوست من باشی
هر زنی گاهی محتاج دست دوست است
محتاج خیمه گرمی که از کلمات ساخته شده است
اما نیازمند طوفان بوسه ها نیست
چرا به خواسته های کوچکم نمی اندیشی
چرا به آنچه زنان را خشنود می سازدنمی اندیشی
بعضی وقتها دلم می خواهد با تو روی سبزه ها راه بروم
و من همچون زنی خوشبخت میشوم که تو را بشنوم
چرا فقط سرمه چشمانم را می بینی
من همچون زمین نیازمند رود گفتگویم
چرا فقط به دستبند طلایم نگاه میکنی
چرا هنوز در تو چیزی از شهریار باقی است
من نمیخواهم که با عشقی بزرگ عاشق من باشی
نه من نمیخواهم که برایم قایقی بخری
من نمیخواهم که باران عطرها را بر سرم ببارانی
و کلید های ماه را به من ببخشی
نه، این چیزها مرا خوشبخت نمی سازد
خواسته ها و سرگرمیهایم کوچک اند
با تو در زیر موسیقی بارن راه بروم
وقتی که اندوه در من ساکن می شود
و دلتنگی به گریه ام می اندازد
به شدت محتاج آغوش گرم آرامشم
از قصه های عشق و اخبار عاشقانه خسته شده ام
زن را مجسمه ای مرمرین می انگارد
نصف حرفش را فراموش می کند
چرا مرد شرقی زن را مثل یک تکه شیرینی
سیب می چیند و به خواب می رود
atousa & sanazii