
دلم گرفته نه به خاطر نبود تو
دارم می بینم همه کم کم دارن می رن
داداشم رفت
تو رفتی
خواهرم رفت
حالا شده نوبت عزیزترین عزیزم...
کسی که تو این 19 سال فقط برام یک آدم نبود و نیست
برام یک دوست بود و هم دم و هم دل...
حالا داره می ره
آره مامان هم رفتنی شد.
چیه؟! می خوای بهم بگی که من از این وابسته بودنت هم خوشم نمی یاد و نمی یومد بازم می خوای بگی بزرگ شو؟!
آخه بی انصاف این آدم مامانمه
خودت اگه از مامانت خبری نداشته باشه و بذاره بره می میری...
نگو نه!!
نگو نه که داری به خدا دروغ می گی، خدا رو که قبول داری به اون خدا که قبول داری دروغ می گی...
.
.
.
.
.
آره دلم گرفته...
بازم نه به خاطر تو و نبودت
شدم مثل این آدمایی که از ناراحتی یا دلتنگی و اعصاب خوردی قوطی قوطی آبجو می خورن و به رویه مبارک هم نمی یارند
کار من با اون ها فقط یک تفاوت داره اونا قوطی قوطی آبجو می خورن من قوطی قوطی شیر می خورم
چیه؟! باز چی شده؟ می خوای بگی بابا چقدر تو پاستوریزه ای؟!
نه پاستوریزه نیستم درسته،لب به سیگار و قلیون یا هر کوفتیه دیگه نزدم که به بهونه اونها آروم بشم
من بدون اینها خودم رو آروم می کنم...خودت می دونی کار آسونی نیست...
وقتی دلم می گیره کارم شده نوشتن...
نه اینکه بخوام تو این صفحه که مثلا به خاطر تغییرات رنگش می گیم عوض شده چیزی بنویسم
برای خودم می نویسم چون یاد گرفتم بنویسم
می نویسم و یه کوچولو شیر می کشم بالا نه به خاطر سلامتی کسی فقط برای آرامش خودم می نویسم و می خورم...
می نویسم برای دلی که بود هست و خواهد ماند...
جدیدا خیلی چیزا می نویسم تو این نوشته ها به خیلی از آدما بد و بی راه می گم
از اون دختر رشتیه شروع می کنم که به بهونه فلان مسئله هر روز زنگ می زنه و خودش و می کشه که به چیزی برسه آخرش هم با دوستایه خودم تمومش می کنم و ....
راستی چند وقت پیش یکی از خانواده دوستامون من و یکی از دوستامو برای شام دعوت کرده بود باورت می شه یادشون رفته بود که مهمون دعوت کرده بودن
قلوپ
قلوپ
قلوپ
ببخشید باید کمی شیر می خوردم...
راستی چی می گفتم؟...
آها یادم اومد...
هیچی دیگه سرت رو درد نیارم
مهمونی ما هم به هم خورد
دیگه چی بگم...
آها یادم اومد...
شنبه که 19 مرداد بود تولد یکی از دوستام بود که برام خیلی احترام داره
خواستم اینجا یه پستی، یه چیزی براش بذارم ولی نشد دیگه...
آخه خالم اومده بود خونمون مهمونی وقت یه پست کوچولو در حد تولدت مبارک رو هم نداشتم
الیته با من کاری نداشت ولی باز هم نمی تونسم راحت چیزی بنویسم
خلاصه کنم تولدت مبارک دوست یکی دو روزه ای من
دیگه چیزی نمونده بگم جز خراش های که جاش رو دستم افتاده
نترس بابا
من کاری نکردم...
پسر خالم که الان 8 سالشه تمام دستمو چنگ زده
خوب داره کم کم کاغذم هم تموم می شه...
بذار کمی شیر بخورم
قلوپ
قلوپ
قلوپ
اه ه ه ه شانس مارو نگاه شیرمون هم تموم شد
(اطلاعیه... اطلاعیه... : من الان خوبم...خیلی وقته که گریه نمی کنم...دروغ نگفته باشم بهت دلم تنگ شده ولی این دل باید عادت کنه...چند روز بعد از رفتن مامان من هم باید با یکی از بچه ها برم سفر...مواظب خودم هم هستم....)
ممکنه آدما برن ولی یادشون همیشه زنده می مونه...
یک تشکر بزرگ ولی یک کلمه ای از یکی از خواهرای خوبم( ترانه های آیناز) باید بکنم
دلیلش هم آرامشی هست که الان دارم
(ممنون)
خوب هم کاغذم تموم شد هم شیرم و هم ... و هم نداره دیگه همین دوتا در حال حاضر تموم شد
یا حق
مارمولک