همچنان دركنارجاده نشسته ام
با يك دسته گل پژمرده چشمهايم را
به پيچ جاده دوخته ام چند روز منتظر
بودم تا روز موعود فرا رسيد
امروز صداي قدمهايت را مي شنوم
دستم گرمي نفست را احساس ميكند
دردل خداخدا ميكنم كه بيايي
نكند ازاين دنيا بروم وتونيايي !
اما اگر آمدي دست گلم را ازمن بگير
همه يادگاري را روي اشيائ مينويسند اما من يادگاري را روي قلبم نوشتم وروي چشمانم تاريخ زدم .