به ياد ((فروغ فرخزاد ))
- آنکه عا شقانه زندگي کرد و غريبانه جان داد.
از تبار آفتاب
زني آمد از تبار تيرگي هاي دروني اش
و افق را با دستهاي سبزش لمس کرد ،
همان دستهايي که برداشت يک لحظه کاشتن بود
در انتهاي صميميتي حزن آلود
*****************************************
زني آمد از تبار (( اسير )) ان
محصور در (( ديوار )) هاي بلند انديشه هاي کوتاه
و اسارت را تاب نياورد
پرچم فکر بر افراشت و (( عصيان )) کرد ،
تا در فراسوي انديشه ها
(( تولدي ديگر )) ارزاني مولود عشق کرد .
************************************
زني آمد از تبار آسمانيان
تا پاکي خاک را به خاکيان عرضه دارد
تا نژاد بودن را
از نيستي برهاند
و (( تولدي ديگر)) بر عصاره عشق ورزيدن بخشد
************************************
زني آمد از تبار پرندگان
و پرواز کرد به نه توي تاريکي ها
و روح سپيد احساسش را
به سمت جاودانگي ها پرواز داد
تا (( پرواز را به خاطر ما بسپارد))
که پرواز روح پرند گان است
*****************************************
زني آمد از ((تبار خوني گلها))
و به وهم تار زندگي
رنگ ديگري داد
ولي افسوس که خود
(( در آستانه فصلي سرد))
به هم آغوشي باد خزان تن داد
و همچون ((تبار خوني گلها))
در باغچه بي رنگ زندگي
پرپر شد
***************************************
آري ، زني از تبار آسمانيان
و جسمش را به خاک سپرد
و روحش را به عرصه تبار آفتابي اش پرواز داد
چرا که او آفتابي بود و آفتاب را دوست مي داشت
و اين دنيا را براي دوست داشتن
((خيلي کوچک مي دانست
خيلي کوچک
خيلي))
بامداد دوشنبه 15/11/75