به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته به سوي مهتاب نوشته شده توسط محمود رضا خوش آمدید.

1 2 3 4

تصویرگر

شنبه شانزدهم تير ماه 1386 ساعت 09:49


تو رویای خویش را،
بر پرده های خاموش نقش می زنی

و من،
زندگی را
خاموش خاموش
بر پرده های رویا

بگو تو از جنس دیگری
یا من؟!


پنج شنبه، چهاردهم تیرماه 86 خورشیدی

حکایت نجیبانه

دوشنبه دهم مهر ماه 1385 ساعت 10:42


گذشته های من و تو چه دور، چه دور
و روزهای آینده، دقایق مرگ،
چه نزدیک!

چه تلخ می نشیند برف بر رهگذار عمر
و چه زود آب می شود برف سرد عشق

نگاه کن،
میان من و تو اینک، فاصله ها، فاصله ها
و حکایت ما، گمشده در هزاره های درد

گذشت،
و چه نجیبانه گذشت حکایت نانجیبانه ما...


آخرین روزهای شهریور ماه 85

فروغ یاد باد

پنج شنبه بيست و هفتم بهمن ماه 1384 ساعت 05:07


امشب برای شادی روح فروغ یک شعر بخوانیم. یادش گرامی باد.

از تبار آفتاب

گفتکوی ایرنا با من

دوشنبه سي ام آبان ماه 1384 ساعت 19:42


این هم متن گفتگوی ایرنا با من:

اینجا کلیک کنید 

جاری باشید

دوشنبه بيست و يکم شهريور 1384 ساعت 13:19


بردیم دگر خاطر آزرده ازین خاک

رفتیم و شما را به دلی شاد سپردیم

 

جاری باشید ...

به یاد احمد شاملو

يکشنبه دوم مرداد ماه 1384 ساعت 00:37


فریاد کردم،

 

خاموشی را که درد مشترک بود

 

و سکوت کردم

 

مرگ را که اشتراکی در بودن بود!

 

 

و اندیشیدم

 

"بودن یا نبودن" را، که وسوسه ای دیر آشناست...

 

 

به راستی،

 

خاموشی فریادی که مرگش اندیشیدن را،

 

به اشتراک سکوت بودن و وسوسه نبودن پیوند می دهد،

 

باور توان کرد؟

 

پایان شیرین

يکشنبه دوازدهم تير ماه 1384 ساعت 19:34


سخت است، می دانی؟
دل به آغاز بستن و ...
ناگاه به انتها رسیدن!


اما چه شیرین،
آن آغاز...
که تو به انتهاش رسانی.

غروب یکشنبه، 12 تیر ماه 84

خشت خام

جمعه ششم خرداد ماه 1384 ساعت 11:44


دلا رامی، دلا رامی، دلا رام! 
چه آرامی، چه آرامی، چه آرام

به هر سو می کشانندت رفیقان
عجب خامی، عجب خامی، عجب خام!

رسم عشاق

شنبه بيستم فروردين 1384 ساعت 02:05


  • آمال دل شکستند، اين قوم پست نادان
    يارب شکسته بادا، دلهاي کج نهادان

  • بيگانه وار مانديم، در کنج خلوت خويش
    اين است رسم عشاق، در بزم خود پرستان

  • بر لوح دل کشيديم، رنگ لطافت گل
    تا خوار خود ببينيم، جان را به نزد جانان

  • آواره در خيالش، هر شام و صبح گشتيم
    شايد نشان ز سروي جوئيم در بيابان

  • افسوس، در خزاني اينگونه برگ ريزان
    تا چند مي توان بود چشم انتظار باران

  • ياران، سراي اميد، هر چند دور باشد
    ماييم و لطف ايزد، وين شام سرد هجران
 
 
جمعه 11 فروردين 74 خورشيدي

طرح

جمعه چهاردهم اسفند ماه 1383 ساعت 02:31


و روزی،
تو با خاطره یک نام،
سالهای سال، تنهای تنها می مانی ...


این روزها عجیب در حال و هوای " خاطره و شبنم " دست و پا می زنم...

 

بامداد جمعه، 14 اسفند 83 خورشیدی

کیمیا

يکشنبه نهم اسفند ماه 1383 ساعت 02:04


غلظت اندوه من اينک،
با رقاقت عشق تو آغشته است.
وجود من ، محلولي است اشباع ناشدني،
                                                     از سوداي عشق تو!
هستي مرا کيميا گري چون تو مي بايد و
                                                      کيميايي چون عشق
تا از مس وجودم
طلاي ناب سعادت سازد .

از تبار آفتاب - برای سالروز درگذشت فروغ فرخزاد

سه شنبه بيست و هفتم بهمن ماه 1383 ساعت 02:27


به ياد ((فروغ فرخزاد ))
                                              - آنکه عا شقانه زندگي کرد و غريبانه جان داد.
 
از تبار آفتاب
 
زني آمد از تبار تيرگي هاي دروني اش
و افق را با دستهاي سبزش لمس کرد ،
همان دستهايي که برداشت يک لحظه کاشتن بود
در انتهاي صميميتي حزن آلود
*****************************************
زني آمد از تبار (( اسير )) ان
محصور در (( ديوار ))  هاي بلند انديشه هاي کوتاه
و اسارت را تاب نياورد
پرچم فکر بر افراشت و (( عصيان )) کرد ،
تا در فراسوي انديشه ها
  (( تولدي ديگر )) ارزاني مولود عشق کرد .
************************************
زني آمد از تبار آسمانيان
تا پاکي خاک را به خاکيان عرضه دارد
تا نژاد بودن را
از نيستي برهاند
و (( تولدي ديگر)) بر عصاره عشق ورزيدن بخشد
************************************
زني آمد از تبار پرندگان
و پرواز کرد به نه توي تاريکي ها
و روح سپيد احساسش را
به سمت جاودانگي ها پرواز داد
تا (( پرواز را به خاطر ما بسپارد))
که پرواز روح پرند گان است
*****************************************
زني آمد از ((تبار خوني گلها))
و به وهم تار زندگي
                            رنگ ديگري داد
ولي افسوس که خود
(( در آستانه فصلي سرد))
به هم آغوشي باد خزان تن داد
و همچون ((تبار خوني گلها))
در باغچه بي رنگ زندگي
                               پرپر شد
***************************************
آري ، زني از تبار آسمانيان
و جسمش را به خاک سپرد
و روحش را به عرصه تبار آفتابي اش پرواز داد
چرا که او آفتابي بود و آفتاب را دوست مي داشت
و اين دنيا را براي دوست داشتن
                                           ((خيلي کوچک مي دانست
                                                                               خيلي کوچک
                                                                                                خيلي))
 
 
               بامداد دوشنبه 15/11/75

حکایت آخر

يکشنبه هجدهم بهمن ماه 1383 ساعت 01:06


دوست دارم پس از مرگم،
 همچو ایرانیان باستان – زرتشتیان راستین –
سوزانده شوم،
اما اگر در خاکم نهادند،
اینچنین بر سنگ خاکم نگارند:
 
حکایت آخر
 
می روم به خانه ای بیندیشم که در آن،
طعم ناچیز زندگی را،
با تفاخر شوم مرگ، به آدمی نچشانند
 
می روم گوشه نشین آن لحظه نجیبی شوم
که برای یک لحظه قنوت عشق،
هزار رکوع عاجزانه را تکلیفم نگردانند
 
می روم بستری از فراموشی برای خودم پهن می کنم،
و ملحفه ای از تنهایی به روی خویش می کشم،
تا دمی – خدا را که نه -، خواب خدا را ببینم
 
می روم،
کی، کجا، چگونه، چرا ؟ نمی دانم!
اما می روم،
بگو دست حق یارم
بگو خدا نگهدارم باد ...
 
شهریور 1380 خورشیدی

آیه های سبز

دوشنبه دوازدهم بهمن ماه 1383 ساعت 12:59


- برای عزیزترینم: مادرم
 
و تو همچو بسم الله،
شروع تمام آیه های منی
حکایتی نخوانده و ناب،
میان سوره های بودنی
 
تو آفرینشی،
تو سبز همچو درخت،
نشسته بر باور و شکفته در نگاه منی
 
گمان مبر که بی دلیل، من از تو نام برده ام
که همانا تو، بی گمان تو، زیباترین کلام برای نام بردنی ...
 
 
جمعه 9 بهمن 83 خورشیدی

هفت ساله که بودم ...

جمعه نهم بهمن ماه 1383 ساعت 01:55


هفت ساله که بودم،
گریستن برایم ساده تر بود
هفت ساله که بودم،
شعر خواندنم بجا بود، شعر سرودنم بجا
و اینقدر مثل بچه ها هر روز پی کار نمی رفتم.
 
هفت ساله که بودم،
تنها سختی زندگی،
اندکی درس خواندن بود و اخم کردن گاه به گاه دختر همسایه
نه غم نان بود و نه اندوه شراب!
 
هفت ساله که بودم،
عاشق شدن هم مثل همه کارها ساده بود،
صبح که پا می شدی می توانستی عاشق شوی!
وقتی هم عاشق می شدی، به فکر فردا نبودی
آخر کو تا شب!
 
هفت ساله که بودم،
قربانش بروم ، خدا بزرگ بود
توی کارهای همین دنیا حساب و کتابی داشت
و دیگر آنقدر ها نیازی به حساب و کتاب آنچنانی آن دنیا نبود!
تازه چرتکه آن روزهای خدا، از ماشین حساب امروزی اش دقیق تر بود!
 
هفت ساله که بودم،
زندگی با همه تلخی اش شیرین تر بود
سیلی روزگار را هنوز نچشیده بودم
گاه گاهی کتکی می خوردی از دست یک آشنا
و بعد هم اندکی می گریستی و فردا هم فراموش می کردی
 
هفت ساله که بودم،
دنیای کوچکی داشتم، هزار بار از این دنیا بزرگتر
قد آدمها آنقدر مهم نبود
می توانستی حتی پا برهنه بدوی وسط حرف بزرگترها!
یا حتی پاهایت را هر جا که باشی دراز کنی،
البته اگر آدمهای با ادب سی، چهل ساله،
بعداً در خلوت تنهایی ادبت نمی کردند!!!
 
بگذریم از هفت سالگی هزار خاطره دارم، زیباتر از همه خاطرات این چند سال،
کاش بیست و هفت ساله نبودم!
 
 
( 1381 خورشیدی، وقتی بیست و هفت ساله بودم )

صداي تو

دوشنبه بيست و هشتم دي ماه 1383 ساعت 11:03


صداي تو ، تنديس شادي ها ست
و نگاه تو ، آبشاری از عسل
صدايت به شيريني نگاهت باد
و نگاهت گواراي وجودي
که معتاد صداي توست،
اي مخدر نامهربان!
اي فرشته،
                اي شيطان
                                           
                                                                    20 خرداد 76 خورشيدي

برگ برنده

يکشنبه بيستم دي ماه 1383 ساعت 02:52


باختن، باختن، باختن ... !
و گاهی در اين ميان ، مغرورانه، پرچم سفيدی هم بر افراختن!
وانگاه، از اين ها هر يک، پيراهن عثمانی ساختن
و با پايی لنگ، و با هر چه ندانم هاست، برآغاز و پايان تاختن
و از خدا هم حتی، با سنگ و چوب، جاهلانه بت ساختن
 
چگونه تحمل کنم، در ميان اين همه ضد و نقيض ،
زندگی را به سر بردن؟
و اين بازی مسخره را، چگونه می توان برد،
مگر به دلباختن ؟
 
1380 خورشیدی

زمزمه مسیح

جمعه چهارم دي ماه 1383 ساعت 02:27


ستاره ای درخشید،
و تو در افق خواندی،
و صدای ترا پرنده ای تا دوردست های غروب پرواز داد.
 
تو هنوز در افق می خوانی
و ما در این دوردست ها،
به پرواز یک پرنده دل خوش کرده ایم
که روزی صدای آشنایی را برای ما به ارمغان آورد،
و نمی دانیم،
که بال پرواز را در آن سوی افق شکسته اند!
 
و ما چشم انتظاران بی اقبالیم که هنوز
بر خود بالی به پرواز گشودن نمی بینیم...

طيف نما

پنج شنبه بيست و ششم آذر ماه 1383 ساعت 14:30


اينک هفت رنگ خورشيد چشمان تو را
     چون طيف غم مي نگرم؛
    که من از تبلور اشک خويش
    در غروب خورشيد نگاه تو،
طيف نمايي- نه چندان پايدار - ساخته ام!
 
 
 
بامداد پنج شنبه 21 دي ماه 74 خورشيدي 

بلندای حسرت

شنبه بيست و يکم آذر ماه 1383 ساعت 02:06


برفهاي سپيد،
برفهاي نشسته بر کوه!
مرا دلي است،
نشسته در اندوه
 
روزهاتان جاودانه، اما
غربت شما
با من از روزهايي دور سخن مي گويد.
روزهايي دور و سالياني دور،
دور از حديث جواني
 
مرا بلنداي مأوايتان،
حسرت به دل مي نشاند
مأوايتان جاودانه ، اما
مرا به خلوت بکرتان ،راهي هست آيا ؟
 
گذشت زمان ، شما را آب خواهد کرد
و زمانه ، مرا از ياد خواهد برد
اما ، چونان شما که جاري
نام من آيا در زمانه خواهد ماند ؟
نام من آيا ،
خاطري را خواهد خواند ؟
 
نام من اين نام عجيب
بر دلي از دلهاي غريب
ياد آور کدام نام خواهد بود ؟
                                                                    پانزدهم بهمن 77 خورشیدی
1 2 3 4