به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته بدون شرح نوشته شده توسط مهلا خوش آمدید.

مرگ را دانم ولی تا کوی دوست راه اگر نزدیکتر دانی بگوی ...
1 2 3 4 5 6 7 ...13 14

1387/7/5

جمعه پنجم مهر ماه 1387 ساعت 17:31


عنوان :  آزار  تاريخ 1387/7/5

 

شعر « آزار » اثر سيمين بهبهاني:

 
 

 يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم
چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم

 

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني :

 

 يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني
بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني
 


جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا :

گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟
گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم
 

 
 
 

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:

 
 

 

ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را
 


جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا :

صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست
گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين
کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست

صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست
سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني
دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست

با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني
بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟
دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي
زيرا که عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست
صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از کوي وصال
چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست

 

1387/5/26

شنبه بيست و ششم مرداد ماه 1387 ساعت 01:54


عنوان :  ...  تاريخ 1387/5/26

 

داشتم فکر می کردم که فکرم راست میگه ،من فعلا شدم مزخرف ترین آدمی که تو ذهنم وجود داشته


دلم تنگ شده واسه حلقه های بازگشتی که همیشه بعد از نوشتنشون به آدم حس غرور کاذب میده چون علیرغم


ظاهر مختصرش وقت و هزینه ی برنامه رو به یغما می بره!


موسیقی سنتی ، شعر سهراب،خزعبلات نوشته های xyz،گشت و گذارای اینترنتی واسه کدهای جدید، ...

چقدر زود دوران مرور خاطرات نه چندان پوسیده رسیده...


نه!


زندگی یه معمای پیچیده است که نباید واسه حل کردنش وقت گذاشت؛


تغییر تو همه چی لازمه و طبق قانون فیزیک -که آخرین بار سال دوم دانشگاه 4 واحدشو پاس کردم-


هر تغییری نیازمند انرژیه؛


انرژی ...


فکر میکنم اینم از اون چیزاییه که باید از شنبه (!) برم دنبالش؛


تو قصه های من همیشه کلاغه به خونه ش می رسه و این بدترین پایانه.

 

1387/4/12

چهارشنبه دوازدهم تير ماه 1387 ساعت 01:39


عنوان :  ...  تاريخ 1387/4/12

 ... قايق از تور تهي

و دل از آرزوي مرواريد

 همچنان خواهم راند

نه به آبي ها دل خواهم بست

نه به دريا پرياني که سر از آب بدر مي آرند

و در آن تابش تنهايي ماهي گيران

 مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان

 همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند

 دور بايد شد دور ...

1387/2/24

سه شنبه بيست و چهارم ارديبهشت 1387 ساعت 17:42


عنوان :  ...  تاريخ 1387/2/24

 

زنجیر سرنوشت


توجیه کوتاه گامی ما نیست


تقدیر را دلیل می آوریم


تا گریزگاه مان باشد


می توانستیم


دیگرگونه مسیری را برگزینیم


به دفعات و


دفعات






بارها


در گذری شلوغ


چشمانی از کنارت گذشته اند


که ایمان داشته ای


می توانند سرنوشتت را دگرگون کنند


اما بی دل تر از آن بوده ای


که به قفا برگردی و


مالک چشم ها را


صدا بزنی






قطاری بی ترمز


از ایستگاهی می گذرد


از دریچه کوپه تنگت


زنی-یا بل مردی-را


کنار ریل ها می بینی


و باور داری


نیمه گمشده جهان توست


لیکن خطر نمی کنی به دست بردن ترمز خطر


تا خداوندگار سکون قطار شوی


و از دریچه بیرون جهیده


بر خلاف مسیر موعود قطار به راه افتی


نه به جستن آن چشم ها


که به یافتن خود


خودی که هر اجباری را سر می زند


و بر نمی تابد


تنگنای تقدیرو


سیم خاردار سرنوشت را

"خورجین"

1387/2/7

شنبه هفتم ارديبهشت 1387 ساعت 23:14


عنوان :  ...  تاريخ 1387/2/7

 

جرعه جرعه ، لاجرم


تقدیر می نوشیم


تبر تبر ، ناگریز


رویاهایمان تباه می شوند


راه ها گاهی


بی همسفر طراحی شده اند


 

1387/2/6

جمعه ششم ارديبهشت 1387 ساعت 00:46


عنوان :  ...  تاريخ 1387/2/6

 

 آغوش را

در تاریکی دزدیدن،

و تمام روزها را

دنبال‌ـش گشتن،

سهم من است

 

4/2/1387

چهارشنبه چهارم ارديبهشت 1387 ساعت 23:26


عنوان :  ...  تاريخ 1387/2/4

 

 نمی توانم آن طرف بیایم


نمی توانم دست هایت را بگیرم


مرا ببخش ...


به خاطر خودخواهی های بشر است


که دیوار بلند شد ...



 

86/12/23

پنج شنبه بيست و سوم اسفند ماه 1386 ساعت 18:51


عنوان :  ...  تاريخ 86/12/23

 

 آدما دو دسته اند:


یه دسته عاشق یک نفرند


و یه دسته دنبال کسی که عاشقش بشن؛


دسته اول با یک نفرن


و دسته دوم با آدمای زیادی هستن!


پیدا کنید دسته ی سوم را!

 


 

86/12/12

يکشنبه دوازدهم اسفند ماه 1386 ساعت 22:26


عنوان :  ...  تاريخ 86/12/12

 

باز آ!

 
بستان آن عاریه به مهر را که وام دارمان کردی!

 
گمان ساده مبر که پا پس کشیده ایم!

 
حضور مورب

 
به تقعری در درون کامیابم کرده است :

 
راس این کمان به زمین و تیرش به قصد آسمان

 
آسمانی نه یک رنگ ٬ به هرجا

 
آسمانی نه برای من ٬ به هرجا

 
باز آ!

 
به خود رنج راه مده ،

 
باز هم قمار خواهم کرد

 
بی خبر

 
وام گرانت را به بهای اندیشه ای و دلی گرو خواهم گذاشت!

 
بازآ!

 

 

 

 

 

ره نزدیک کن!


86/12/9

پنج شنبه نهم اسفند ماه 1386 ساعت 23:31


عنوان :  ...  تاريخ 86/12/9

 

هنوزم با تو نشستن ، به همه دنیا می ارزه ...

86/11/29

يکشنبه بيست و هشتم بهمن ماه 1386 ساعت 21:33


عنوان :  ...  تاريخ 86/11/29


ديگر اگر پشت خدا خم شود     


خاك محال است كه آدم شود


در كفنم قسمتي از صبح بود


صاعقه نگذاشت كه شبنم شود


 

86/11/14

يکشنبه چهاردهم بهمن ماه 1386 ساعت 22:50


عنوان :  ...  تاريخ 86/11/14


محبوبم روز طولاني و سختي بود.

در مسيري که بدانجا مي رسيد،

راهم را گم کردم

و آن دم که رسيدم، گفتندم بس دير است.

اکنون، تنها تويي که مي تو.اني گره از کارم بگشايي.

پس بيا و رنگين کماني برايم بخوان، محبوب من.

برايم آوازي بخوان فقط يک امشب را، آن گونه که مي خواهم.

آه، چون ديري است که چنين نبوده است.

انبوهي از تيرگي ها و سياهي هاست

در ژرفاي درون مرد، محبوب من.

پس اگر مي تواني، رنگين کماني برايم بخوان.

قطاري که به انتظارش بودم،

آمده بود و رفته بود.


گويي من تمام عمر خود را

به سوار شدن و پياده شدن گذراندم.

باري، درون خود را فروختم

و روياهايم را به اين و آن دادم.

فردا روز، من بنا خواهم کرد

به نگريستن، ديروز را

اما تا آن دم ...

رنگين کماني برايم بخوان، محبوب من.

برايم آوازي بخوان

فقط يک امشب را، آن گونه که مي خواهم.

آه، چون ديري است که چنين نبوده است.

محبوبم، بسا گرسنگي ها هست

که تو در نمي يابي.

پس اگر مي تواني، رنگين کماني برايم بخوان.

اگر مي تواني، اگر مي تواني،

رنگين کماني برايم بخوان،

اگر مي تواني.

  " شل سيلورستاين "

 

86/11/9

سه شنبه نهم بهمن ماه 1386 ساعت 21:48


عنوان :  ...  تاريخ 86/11/9


ضيافت نور است و نگاه و شور و شراب


شقاوت تيغ است و خون و عشق و جنون


دو چشم و نگاهبانش اين همه شمشير؟


لبي و تمناي بوسه اش اين همه خونريز؟


مرا ببين که به پاي خود آمدم مسلخ!


86/11/7

يکشنبه هفتم بهمن ماه 1386 ساعت 21:17


عنوان :  شهر ...  تاريخ 86/11/7


شهر مترسک ها ،آدم هایی در حکم ته سیگارهای له شده در زیر سیگاری...


یا بی نگارند یا وحشی هر جایی و یا به دنبال ( ... ).


مردم این شهر به جز آلت و تن فروشی سگانه چه دارند... ؟!


ما و من و تو...، خیل آدم نما چه کم از قوم لوط داریم ... ؟!


تف بر مناره ها که به زنگوله گردن خران تبدیل شده و معجزه ای در آستین ندارند.


... ویران شود این شهر که میخانه ندارد !


86/11/6

شنبه ششم بهمن ماه 1386 ساعت 13:56


عنوان :  عاشقانه  تاريخ 86/11/6

يکشب دلي به مسلخ خونم کشيد و رفت

ديوانه اي به دام جنونم کشيد و رفت


پس کوچه هاي قلب مرا جستجو نکرد

اما مرا به عمق درونم کشيد و رفت


تا از خيال گنگ رهايي رها شوم

بانگي به گوش خواب سکونم کشيد و رفت


شايد به پاس حرمت ويرانه هاي عشق

مرهم به زخم فاجعه گونم کشيد و رفت


ديگر اسير آن من بيگانه نيستم

از خود چه عاشقانه برونم کشيد و رفت

86/10/28

جمعه بيست و هشتم دي ماه 1386 ساعت 19:29


عنوان :  ...  تاريخ 86/10/28

 

باورت می شود نازنین ؟!


من اشک خدا را دیده ام !


آن هنگا م که در گذر گاه نا دا نی به بها یی اند ک انسا نیت را می فروختند.


باورت می شود ؟!


من اشک خدا را در سپیده د می که اند یشه ها را به دار کشیده اند دیده ام .


باورت می شود ؟!


من اشک خدا را آن هنگام که انسان گلوی انسانیت را با سرپنجه نادانی می فشرد ، دیده ام .


دیشب باز خدا گریه می کرد !


چرا که دیده بو د چگونه با بند ترازوی عدالت انسانیت را به جرم مهربانی ، به جرم دانایی


به دارکشیده اند!


و چه سخت می گریست خدا !!!!!!!!!!!



86/10/19

چهارشنبه نوزدهم دي ماه 1386 ساعت 18:06


عنوان :  ...  تاريخ 86/10/19

 

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش


تو قاف قرار من و من عین عبورم


بگذار به بالای بلند تو ببالم


کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم


 

 

86/10/11

چهارشنبه دوازدهم دي ماه 1386 ساعت 12:26


عنوان :  ...  تاريخ 86/10/12


حسرت نبرم به خواب آن مرداب


كآرام درون دشت شب خفته است


دريايم و نيست باكم از طوفان


دريا همه عمر خوابش آشفته است


86/10/3

دوشنبه سوم دي ماه 1386 ساعت 12:07


عنوان :  مسافر  تاريخ 86/10/3


سر تقدیر در این بود که عابر بشوم

سمت غربت کده ی تازه مسافر بشوم

جاده و توشه و ره منتظر پای منند

بگذارید که بی وسوسه زائر بشوم

زائر معبدی از جنس تمنای غزل

بگذارید پر از خواهش شاعر بشوم

ماندنم معجزه و رفتن من تلخ و سیاه

بگذارید که بی معجزه ساحر بشوم

برد اگر چشم تو از یاد مرا پس بگذار

در حریم غزل سبز تو ظاهر بشوم

وقت تنگ است و دلت تنگ خدا حافظ من

بگذارید که بی گریه مسافر بشوم

 

86/9/21

چهارشنبه بيست و يکم آذر ماه 1386 ساعت 19:59


عنوان :  آتش آتشنشان  تاريخ 86/9/21


ای آتش آتشنشان، این خانه را ویرانه کن


وین عقل من بستان ز من، بازم ز سر دیوانه کن


بشکن در خمخانه را، بستان سبک پیمانه را


بر هم زن این افسانه را، زهد مرا افسانه کن


ساقی بیار آن جام را، بستان ز من آرام را


بگذار این اسلام را، رو کعبه را بتخانه کن


ای عاشق عاشق برو، جان را به جامی کن گرو


زان جام جم رمزی شنو ،سر در سر پیمانه کن


ای عشق با چندین جفا، چون سوختی حان مرا


رو یکدمی بهر خدا، قصد در جانانه کن


...

1 2 3 4 5 6 7 ...13 14