به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته lovezone نوشته شده توسط helper خوش آمدید.

با بال شکسته پر گشودن هنر است این را همه پرندگان می دانند
1 2

یوسف

شنبه دهم دي ماه 1384 ساعت 01:52


مو قعی که می خواستن حضرت یوسف رو توئی بازار برده فروشا بفروشن به خاطر زیبائی و جلال یوسف آدمای گردن کلفتی با پولای هنگفتی تو حراج شرکت کرده بودن اونقدر قیمت بالا رفته بود که چند نفر بیشتر نمی تونستند به حراج ادامه بدن.......یه پیر زن با یه کلاف نخ اومد تو حراج بهش گفتن پیر زن چی میخوای ؟ گفت: اومدم یوسفو بخرم همه بهش خندیدند گفتن تو چطور میتونی با این کلاف اونو بخری گفت: منم میدونم یوسفو به من نمی دن ولی می خوام اسمم جزو خریداران اون باشه!!!!

 

شاد زیست مهر افزون

نکنه یه وقت نیآد

پنج شنبه بيست و چهارم آذر ماه 1384 ساعت 08:47


 

 

 

 

یک نفر میآد که من منتظر دیدنشم

یک نفر میآد که من تشنه ی بوئیدنشم

 

مثله یک معجزه اسمش تو کتابا اومده

تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

 

خالیه سفره مونو پرازشقایق میکنه

واسه موجای سیاه دستارو قایق میکنه

 

همیشه غایب من زخمامو مرحم میزاره

همیشه غایب من گریه هامودوست نداره

 

نکنه یه وقت نیآد صداش به دادم نرسه

آینه ها سیاه بشه کور بشه چشم ستاره

 

خشم این هنجره ی خسته همیشه غایبه

کلید صندوق در بسته همیشه غایبه

 

نعره ی اسب سپید قصه ی مادر بزرگ

بهترین شعرای سر بسته همیشه غایبه

 

مثله یک معجزه اسمش تو کتابا اومده

شاید این همیشه غایب تو باشی

تو اگه اومدنی نیستی بگو

اگه مارو خواستنی نیستی بگو...

 

شهیار قنبری

شاید

دوشنبه هفتم آذر ماه 1384 ساعت 14:33


 

 

نمیدونم چرا از تمام ترانه ها برداشت منفی میکنم شاید اونا اصلا منفی هستن ولی سابق بر این بیشتر ترانه ها عاشقانه بود حالا چرا حالت نفرین پیدا کردن نمیدوم شاید مشگل از من باشه  شاید از مادران آینده شاید بجای کلمه عشق از نفرین استفاده میکنن شاید عشق معنی جدیدی پیدا کرده باشه شاید هم مد شده باشه . ولی به نظرمن مادر بودن ارزش خودش رو از دست داده .

 

ببین چه جوری بی تو دوباره جون میگیرم

فکر نکنی نباشی بدون تو می میرم

برای من کی هستی

یه لکه ی سیاهی

 

***

 

گریه و التماس تو قشنگی خیالمه

کشتن و آتیش زدنت آخر عشق وحالمه

پشت سرم گفتی که من درگیر و قا تی پاتی ام

...  به مرامت عوضی از سرتم زیادی ام

 

شادزیست مهر افزون

دیگه دل طفلکی دیونه شده

چهارشنبه بيست و پنجم آبان ماه 1384 ساعت 23:10


شبا وقتی من و دل تنهای ِتنها می مونیم ...

 

واسه هم قصه ای از روز جدایی می خونیم

 

 

 

 

میگم ای دل ، دل آلوده به درد

 

اگه روزی بکشم ناله ی سر

 

آه و نالم مگیره دامنشو

 

آتیش عشق می سوزنه تنشو

 

***

 

تو مصیبت کشی ای دل می دونم

 

میونه آتیشی ای دل می دونم

 

داری پرپر میزنی جون میکنی

 

اینو ازاشکای چشمت می خونم

 

***

 

دیگه دل طفلکی دیونه شده

 

 مثل من دربدر از خونه شده

 

نداره هیچکس این دل می دونم

 

دیونه ، همدم دیونه شده

 

***

 

شبا وقتی من و دل تنهای ِتنها می مونیم ...

 

 

واسه هم قصه ای از روز جدایی می خونیم

 

 

 

شادزیست مهر افزون

تقدیم به عزیز ترینم

شنبه بيست و يکم آبان ماه 1384 ساعت 23:42


امشب میخواهم غم تنهائیم را با ستارگان بگویم

 

و برای غربت دل بگریم

 

چقدر فاصله سنگین است

 

امشب دل افسرده ام هوای سرودن تو را دارد

 

تو را در ذره ذره وجودم احساس میکنم

 

اما بیانت نمیتوانم کرد

 

 

غم تنهایی 

 

از وقتی که تو رفتی دلم را در آسمان جا گذاشته ام

 

ای آفتاب مهربان ...

 

اینک که تو نیستی دلم میخواهد عکس تو را در قابی

 

به وسعت خورشید بنشانم

 

و بر آسمان نصب کنم

 

و شب و روز به تماشایت بنشینم

 

ای خورشید عالم تاب ...

 

ای یگانه معبود من ...

 

شادزیست مهر افزون

 

کاش در کنارم بودی

پنج شنبه نوزدهم آبان ماه 1384 ساعت 16:31


 

کاش در کنارم بودي

 

اگر بودي از تاريکي هاي مطلق بُرون مي آمدم و به روشنايي هاي بي پايان قدم ميگذاردم .چشم هايت را بگشا بگذار به سايه هاي درونش بنگرم دريغا : روشنايي قلبت را در چشمان سياهت مي بينم.

اجازه ده قدم در محراب وجودت گذارم و در محراب قانونش زانو زنم،

اگر مُردم شادام از اينکه در چشمان تو خواهم آراميد و جاودانه با مرگ خواهم رفت.

 

کاش در کنارم بودي

 

اگر بودي بهاران در سايه روشن صبح بر بالهاي فرشتگان الهام مي نشيني،

آنها از دنياي شادي ها مي آيند و هر سحر از درياها ميگذرند تا بسوي دشت ها و جنگل ها روند.

در دورترين دشت مرغ عشق بال شکسته اي را مي شناسم که تنهاي تنها با همين شعر،

 يک آواز ميخواند براي جفتش که شکارچي او را برده من آواز او را مي دانم ميگويد

 

کاش در کنارم بودي

 

اگر بودي از گلبرگ هاي نرگس لباس سپيد مي دوختم از دره ها زنبق هاي وحشي مي چيدم

و ظريف ترين تاج را بر گيسوان سياهت مي سا ختم از گرد تمام گل ها برايت پاپوش مي آفريدم

باغبان دهر مي شدم و لاله هاي سياه مي پروراندم تا با گلهاي آن دست هاي ظريف و کوچکت را

 تزيين دهم خون گلهاي سرخ دنيا را مي دوشيدم تا بر گونه ها و لب هاي قشنگت بسايم 

 

 

                  اگر بودي با هم در جاده ها قدم ميگذاشتيم تا بدان جا رسيم                   

 

 

شاد زیست مهر افزون

نکته

يکشنبه پانزدهم آبان ماه 1384 ساعت 12:27


سلام به همه دوستاي گلم 


 اين چند تا نكته به نظرم جالب بود گفتم  بد نیست شما هم بخوانید

ــ بهترين دوست اون دوستي كه باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و هيچي نگي و وقتي ازش دور ميشي، حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي.

 

ــ ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم، قدرش رو نميدونيم ولي در عين حال تا وقتي چيزي رو دوباره به دست نياريم، نميدونيم چي رو از دست داديم.

 

ــ اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق مقابل نداشته باش. فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه واگه اينطور نشد خوشحال باش كه تو قلب تو رشد كرده.

 

ــ در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد، در عرض يك ساعت ميشه كسي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ولي يك عمر طول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد.

 

ــ دنبال نگاه ها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم كم افول ميكنه، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد. كسي رو پيدا كن كه بتونه تورو شاد كنه.

 

ــ‌ دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه ميخواي اونو از رويات بيرون بكشي و تو دنياي واقعي بغلش كني.

 

ــ رويايي رو ببين كه ميخواي. جايي برو كه دوست داري. چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يه جون داري و يه شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي.

 

ــ آرزو ميكنم به اندازه كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي، به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يه انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد كه خوشحال بموني.

 

ــ هميشه خودتو جاي ديگران بگذار، اگر حس ميكني چيزي ناراحتت ميكنه، احتمالا ديگران رو هم آزار ميده.

 

ــ شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن، اونا فقط از اون چه تو راهشون هست بهترين استفاده رو ميبرن.

 

ــ شادي براي اونايي كه گريه ميكنن و يا صدمه ميبينن زنده است. براي اونايي كه دنبالش ميگردن و امتحانش كردن. چون فقط اينها هستن هستن كه اهميت ديگران رو تو زندگيشون ميفهمن.

 

ــ عشق با يك لبخند شروع ميشه، با يك بوسه رشد ميكنه و با اشك تموم ميشه. روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل ميگيره. نميشه تا وقتي كه دردها و رنجها رو دور نريختي، توي زندگي به درستي پيش بري.

 

ــ وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي و بقيه ميخنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن.

 

 

شاد زیست مهر افزون

کلاغ قارقاری

سه شنبه دهم آبان ماه 1384 ساعت 13:43


 

 

وقتی این شعرو گوش دادم یاد شعار پرواز افتادم که میگه کبوتر با کبوتر باز با باز تو این دوره زمونه شعار

ازدواج هم شبیه  شعار پرواز شده ازدواج ها بیشتر شبیه معامله هستن 

 

 پس جای کلاغ قارقاری تو این جامعه کجاست؟؟ 

 

کلاغ

 

ميگن کلاغ قار قاري

تو رو چه به باغ درباري


سکه نداري دون مي خواي

عاشق مهربون مي خواي

خوش بود دلم دوستم داري

ميگن که تو حق نداري


يه دل خوشي داشتم اونم

ازم گرفتن اجباري

پيغوم رسيد که اون وَرا

جا نيست واسه کوچيک ترا


آهاي کلاغ ديونه

اينجا جاي بزرگون

خوش بود دلم يه کسي هست

يه عمر ميشه به پاش نشست


به پاش نشست مُرد بَراش

قارقاري کرد تو سَرسَراش

ميگن بايد فرار کنم

دلم و آخه چي کار کنم


چه خاکي من بر سر اين

تک دل بي قرار کنم

 

شادزیست مهرافزون

عاشقی همچو مَنَت نیست خدا می داند

پنج شنبه پنجم آبان ماه 1384 ساعت 17:57


ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا

خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تورا

با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را

 

همچو گل چند به روی ِهمه خندان باشی

هر زمان با دگری دست وگریبان باشی

زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

یاد حیرانی ما آیی و حیران باشی

 

شب به کاشانه ی اغیار نمی باید بود

غیر را شمع شب تار نمی باید بود

همه جا با همه کس یار نمی باید بود

تشنه ی خون منه زار نمی باید بود

تا بدین مرتبه خون خوار نمی باید بود

 

جان من سنگ دلی ، دل به تو دادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است

جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط است

 

دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد

جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد

هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

 

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

مُردم ، آزار مکش از پیه آزردن من

 

مدتی هست که حیرانم وتدبیری نیست

عاشق بی سروسامانم وتدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم وتدبیری نیست

چه توان کرد پشیمانم وتدبیری نیست

 

دیگری این همه بیداد به عاشق نکند

قصد آزردن یاران موافق نکند

 

مدتی شد که در آزارم و می دانی تو

به کمند تو گرفتارم و می دانی تو

از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو

داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو

خون دل از مژه می بارم و می دانی تو

از برای تو چه می زارم و می دانی تو

 

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت

دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت

سخنی گویم وشرمنده شوم از رویت

گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت

 

کس چرا این همه سنگین دل و بد خو باشد

جان من این روشی نیست که نیکو باشد

 

از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی

یار شو با من بیمار چه می پرهیزی

چیست مانع ز من زار چه می پرهیزی

حرف زن ای بت خون خوار چه می پرهیزی

 

که تو را گفت که به ارباب وفا حرف مزن

چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن

 

درد من کشته ی شمشیر بلا می داند

مسکنم ساکن صحرای فنا می داند

همه کس حال من بی سروپا می داند

پاک بازم همه کس طور مرا می داند

عاشقی همچو مَنَت نیست خدا می داند

 

چاره ی من کن و مگذار که بی چاره شوم

سر خود گیرم واز کوی تو آواره شوم

 

تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم رفت

گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت

نکه این بار چو هر بار دگر خواهم رفت

نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

 

چند در کوی تو با خاک برابر باشم

چند پا مال جفای تو ستمگر باشم

می روم تا به سجود بت دیگر باشم

باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

 

خود بگو کز تو کشم نازو تغافل تا کِی

طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کِی

 

ای لب لعل ز که این قاعده اندوخته ای

کیست استاد تو اینها ز که آموخته ای

 

این همه جور که من از پیه هم می بینم

زود خود را به سر کوی عدم می بینم

دیگران راحت من این همه غم می بینم

لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم

هستم آزرده و بسیار ستم می بینم

 

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم

از تو قطع طمع لطف عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم

همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم

 

بشنو پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش

ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش

 

وحشی بافقی        

شادزیست مهرافزون 

آزادی

دوشنبه دوم آبان ماه 1384 ساعت 17:13


 

منجی به معنای رهاننده،آزاد کننده، یا همان موجود، شخص یا چیزی که ما را از قید سختی ها رها کند و به بیانی ساده تر بار درد و سختی را از دوش ما بردارد همگی ما در طول زندگی بارها دچار سختی ها و مشکلاتی کوچک و بزرگ شده ایم.اما بعد از گذشت زمانی و رفع شدن مساله ای که ما را آزرده کرده بود‘ اعم از این که یک بیماری باشد‘ مشکلی عاطفی و یا مادی‘ ناگاه یک احساس مطلوب را تجربه می کنیم که گویا به خود آمده و هوای تازه ای تنفس می کنیم . من نام این حالت را رها یی یا آزادی می نامم. من نمی دانم  آزادی  در بایگانی ذهن  شما چه مفهومی دارد.

 

                             

 

                        ولی ای کاش برای یکدیگر ...

 

 

 

 

شاد زیست مهر افزون

 

 

مرگ انسانیت

چهارشنبه بيست و هفتم مهر ماه 1384 ساعت 01:22


افسوس درعصری  زندگی میکنیم که محبت واژیه غریبی است درغربت ، خوشبختی در گرو پول

 وقدرت ، عشق جامه ایست بر تن نفرت ، رفاقت سرانجامی ندارد جز خیانت ...

 چرا در همه چهره ها شور کسالت

و همه روزنه ها نور سیاست

 چرا لبِ تشنه ی صداقت خشکِ از سر لجاجت

و همه خوبیها شده اند  فقط   حکایت...

**********

      جان کندن است زندگی ما حیات نیست

     از هیچ سمت راه گریز و نجات نیست

   

 

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

 

وای جنگل را بیابان میکنند

 

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند

 

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

 

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

 

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

 

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

 

در کویری سوت و کور...

 

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

 

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

 

گفتگو از مرگ انسانیت است

                                                                                                      

شادزیست مهرافزون

الهی...

شنبه بيست و سوم مهر ماه 1384 ساعت 16:54


 

الهی! عمر برباد کردم و بر تن خود بیداد کردم، گفتی و فرمان نکردم، درماندم و درمان نکردم.

الهی! بنده را از سه آفت نگاه دار، از وساوس شیطانی و از هوای نفسانی و از غرور نادانی

الهی! بر تارک ما خاک خجالت نثار مکن و ما را به بلای خود گرفتار مکن.

الهی! بنیاد توحید ما خراب مکن و باغ امید ما را بی آب مکن.

 

 

ای خالق خلق رهنمایی بفرست

 

ای رازق ِ، رَزق درگشایی بفرست

 

کار من بیچاره گره در گره است

 

لطفی بُکن و گره گشایی بفرست

 

 

شادزیست مهر افزون

گذشته

سه شنبه نوزدهم مهر ماه 1384 ساعت 10:51


نمیدوم تا چه اندازه گذشتتون براتون مهمه اصلا ً بهش فکر می کنید. نمی دونم چرا صحبت از گذشته که میشه آدم یاد خاطره های تلخ می یوفته . گذشته ها هر چقدر هم که خوب گذشته باشن بازم تلخن چون گذشته ها دیگه بر نمی گردن خوشا به سعادت کسانی که وقتی به گذشتشون نگاه می کنن از روی کسی شرمنده نمیشن . خوب بود اگه میشد با فکر کردن به آینده گذشته هامون رو فراموش کنیم.ولی گذشته آمیخته با گوشت و پوست و تاروپودِ آدماست . چی میشد تمام لحظه هایی که میرن ، بمیرن ، که امروز منو از من نگیرن .

 

                                      

 

گذشته یه زخم پیرو کهن است خوب نمیشه

تو ابرا یه ابر گریه سازِ، دور نمیشه

 

یه مرغ جَلدِ که، هیچ وقت نمیره

یه دشت خشک، که با اشک جون میگیره

 

یه زنجیرهِ ، یه بندِ ، یه دیوار بلندِ

گذشته ، جنس کوهِ ، مثل سنگِ

 

چه سختِ، گذشتن از رو دیوار گذشته

یه خوابِ ، رسیدن، به فردایی که پشتِ اون نشسته

 

گذشته، تو فریاد تموم گریه هامی

یه عمره تو بیداری ِ تلخ قصه هامی

 

تو شبهامو به بیزاری کشوندی

تو خورشیدِ یه بی خواب و سوزوندی

 

تو آزاری ، تو دردی ، یه دیوار بلندی

گذشته جنس کوهی مثل سنگی

 

چی می شد تموم لحظه های من که میرن

بمیرن ، بمیرن که امروز منو از من نگیرن

که امروز منو از من نگیرن

 

 

شادزیست مهر افزون

چند بار دامت را تهی یافتی

يکشنبه هفدهم مهر ماه 1384 ساعت 20:31


 

   

        از بخت یاری ماست شاید که آنچه می خواهیم یا به دست نمی آید

                                            یا از دست می گریزد

 

                                                                     ******

 

چند بار امید بستی و دام بر نهادی تا دست یاری دهنده , کلامی

 مهرآمیز, نوازشی یا گوش شنوا به چنگ آری

 

 

چند بار دامت را تهی یافتی

 

                                از پای منشین , آماده شو که دگر بارو دگر بار دام باز گستری

 

                                                                                                           احمد شاملو

جنس غریبه

جمعه پانزدهم مهر ماه 1384 ساعت 21:45


           

نمیدونم تا حالا شده متوجه بشین گذر زمان کند شده یا اینکه احساس کنین دقیقه ها متوقف شده اند.آره انگار یه دستی جلوی حرکت زمان گرفته. تویی این لحظه ها آدم همیشه انتظار تموم شدن اون لحظه رو میکشه

یادم سر کلاسهای ریاضی همیشه این طوری بودم ولی بعد فهمیدم مشکل از ریاضی نیست آخه سر کلاس فیزیکم این مشکلُ داشتم.پیش خودم گفتم وقتی آدم تویی شرایطی قرار بگیره که دوست نداره این حسُ پیدا میکنه.

ولی اشتباه می کردم چون الآن که دارم مینویسم نه سر کلاسم نه توی اون شرایط قرار دارم ولی بازم این حس رو دارم.شاید یک جنس غریبه بتونه واسه همیشه این حسُ از من بگیره.

  

 

                                    min

 

دوباره دقیقه ها رو کندُ آهسته می بینم

دوباره چشم خدا رو تو خودم بسته می بینم

 

تا دلم آروم بگیره سر به کوچه ها می زارم

رو به آدما می خندم تو سیاهی ها می بارم

 

 

َََّتویی یک جاده برفی پیه انتها می گردم

توی این رویایی آبی هنوزم اسیر دردم

 

آخه دنیا تو چشام رنگشُ باخته

آخه یک جنس غریبه آسمون منو ساخته

 

برده رنگ انتظارو بارون چشمایه خستم

انگار آهنگی نداره بی تو این قلب شکستم

 

از سپیده تا سپیده آسمون ابریو تار

مثل بغض سینه من شوق باریدن نداره

 

بویه بارون میده حرفات اشک چشمام بیقرار

عشق من سوز زمستون عشق تو شور بهار

 

دوباره دقیقه ها رو کندُ آهسته می بینم

دوباره چشم خدا رو تو خودم بسته می بینم

 

شاد زیست مهر افزون

...

پنج شنبه چهاردهم مهر ماه 1384 ساعت 09:46


تشخيص مهمي دادم.خیلی ظریف و خیلی مهم.اونم اینه که اگه زیاد بفهمم همه چیز خراب میشه.بهتره که نفهمم یا اگه نمیتونم جلوی فهمیدنمو بگیرم بهتره که خودمو به نفهمی بزنم. تازه دارم می فهمم که مکر زنانه که همیشه از اون صحبت میشد چیه. حالا می فهمم که چرا باید دروغ جزء لاینفک شخصیت یک زن باشه.!!
وقتی زیاد می فهمم و فهمیده هامو به روم میارم اوضاع خراب میشه. تلخ می شم و این تلخی مثل سیال غلیظ بدبویی به همه جا سرایت می کنه.هیچکس از اینکه کسی اعماق شخصیتشو کند و کاو کنه خوشش نمیاد. کسی دوست نداره با کسی هم نشین بشه که اونو تحلیل کنه.باید نفهمید.یا فهمید و به روی خود نیاورد
.درسته که زیاد فهمیدن باعث میشه که آدم نتونه شاد و مثبت باشه اما باید وانمود کرد. حتی وانمود کردن شادی تاثیر مثبت زیادی داره.شادی آدمو دست نیافتنی می کنه.لبخند آدمو به دنیایی می بره که دیگران غبطه ورود به اونو می خورن و تلاششون برانگیخته میشه که بتونن وارد اون دنیا بشن.اون وقت ویزا دادن یا ندادن دست شماست.میتونین به شرط بر آورده شدن خواسته هاتون ویزا بدید و دیگری رو شریک بهترین لحظه هاتون بکنید اما اگه کسی نتونست یا نخواست که ویزا بگیره شما باید همچنان توی دنیای زیبای خودتون بمونین و واقعی بودنشو به همه تلقین کنین حتی اگه خودتون بدونین که یه حبابه....
دروغ گفتن سخته.دروغ عمل کردن از اون هم سخت تر.اما گاهی وقتها دروغ تنها راه حله و بدترین قسمتش اینه که قبل از هر کس باید به خودت دروغ بگی

این رو تمام خانم های که به دروغ لبخند زده اند میدونن

 

 

 

 

 

 

نمی توانم...

چهارشنبه سيزدهم مهر ماه 1384 ساعت 18:30


نمی توانم

در خانه کوچک قلبم

پنجره را به سوی شهری که در آن وسعت خورشید نیست باز کنم

نمی توانم

شب های این خانه رابدون مهتاب تجسّم کنم

نمی توانم

ماهی حوضش را بی آب بگذارم

نمی توانم

ایوانش را تهی از اکسیژن احساس کنم

نمیتوانم

نگاهی را که به انتظار تو در راه گذاشته ام به مقصد نرسانم

نمی توانم

در خانه کوچک قلبم

شاهد مرگ اقاقی باشم

پاییز...

شنبه دوم مهر ماه 1384 ساعت 23:53


 

   

             تو شکوفه

 

                                 تو غزل

 

                                                   دختر زیبای بهار

 

               من عطش

 

                                  کوچ پرستو

 

                                                         پسر پاییزم

 

هیچ کس از جنس ما نبود

 

این چنین که هستم ... که هستی

 

نمی گویم صمیمی، نمی گویم خوب، نمی گویم پاک، نمی گویم ...!

 

ولی به خدا قسم ...

 

قسم به نان و نمک ، به شرم تو به چشمهای قشنگ تو

 

اندازه هر چه دل تنهایت بخواهد

 

با همه ی وجود با هر چه عشق و عشق دوستت دارم...

 

 

یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت...

شنبه دوم مهر ماه 1384 ساعت 11:09


 

 

ای به داد من رسیده... تو روزای خود شکستن

ای چراغ مهربونی... تو شبای وحشت من

تو شبو از من گرفتی... تو منو دادی به خورشید

اگه باشی یا نباشی... برای من تکیه گاهی

برای من که غریبم... تو رفیقی جون پناهی

یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوری برای من شده عادت

ناجی عاطفه ی من شعرم از تو جون گرفته

رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته

اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم

قدر اون لحظه نداره که منو دادی نشونم

 

وقتی شب شبه سفر بود توی کوچه های وحشت

وقتی هر سایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت

وقتی هر ثانیه ی شب... تپش هراس من بود

وقتی زخم خنجر دوست... بهترین لباس من بود

تو با دست مهربونت به تنم مرحم کشیدی

برام از روشنی گفتی ...حلقه ی شبو دریدی

ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخر من

به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من

مقصدت هر جا که باشه هر جای دنیا که باشی

اونور مرز شقایق... پشت لحظه ها که باشی

خاطرت باشه که قلبت...سپر بلای من بود

تنها دست تو رفیق... دست بی ریای من بود

یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوریت برای من شده عادت

                                                                                               ایرج جنتی عطائی  

محبت بین ما کارخدا بود ...

جمعه اول مهر ماه 1384 ساعت 02:06


  

 

در این دنیا تک وتنها شدم من

گیاهی در دل صحرا شدم من

چو مجنونی که از مردم گریزد

شتابان در پی لیلا شدم من

 

 

چه بی ثمر میخندم

چه بی اثر میگریم

 

 

به ناکامی چرا رسوا شدم من

چرا عاشق چرا شیدا شدم من

 

 

من آن شیرین ادا را میشناسم

من آن زود آشنا را میشناسم

 

 

محبت بین ما کارخدا بود

از اینجا من خدا را میشناسم

 

 

خوش آن روزی که این دنیا سرآید

قیامت با قیام محشر آید

بگیرم دامن عدل الهی

بپرسم کام عاشق کی برآید

 

 

                                                                          از ترانه های عماد رام      

1 2