مو قعی که می خواستن حضرت یوسف رو توئی بازار برده فروشا بفروشن به خاطر زیبائی و جلال یوسف آدمای گردن کلفتی با پولای هنگفتی تو حراج شرکت کرده بودن اونقدر قیمت بالا رفته بود که چند نفر بیشتر نمی تونستند به حراج ادامه بدن.......یه پیر زن با یه کلاف نخ اومد تو حراج بهش گفتن پیر زن چی میخوای ؟ گفت: اومدم یوسفو بخرم همه بهش خندیدند گفتن تو چطور میتونی با این کلاف اونو بخری گفت: منم میدونم یوسفو به من نمی دن ولی می خوام اسمم جزو خریداران اون باشه!!!!
شاد زیست مهر افزون