aaaaaaah
به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته aaaaaaah نوشته شده توسط adamak hesabi خوش آمدید.

راه پنهانی میخانه نداند همه کس ****** جز منو ساقی وشیخ دو سه رسوای دگر
1 2 3 4 5

پرنده

جمعه بيست و ششم خرداد ماه 1385 ساعت 07:45


روزي روزگاري يه پرنده اي زخم خورده در دنيا داشت واسه خودش زندگي مي کرد.تنهاي تنها بدون هيچ همراهي.دلش مي خواست همراهي داشته باشه.اما نه با خودش مي گفت همون بهتر که تنها باشم.
يک روزي يک نفر اين پرنده رو ديد.گفت اين پرنده رو مال خودم مي کنم.يک لونه درست کرد گذاشت رو پشت بومشون گفت اينجا نگرش مي دارم.حالا وقت اين بود که پرنده رو مال خودش کنه.رفت پرنده رو بگيره.به پرنده گفت حاضري مال من بشي؟گفت من نمي تونم مال کسي بشم تو اين دنيايي که هيچ کس از معرفت و وفا بويي نبرده چطور مي تونم به کسي اعتماد کنم و رو بامش بشينم.چه تضميني هست که بعدا منو با سنگ از رو بامشون فراري نده؟.من به خودم قول دادم رو بام کسي نشينم.گفت حالا يک مدت رو بام ما بشين همه که مثل هم نيستن.من با بقيه فرق دارم.تو منو نميشناسي.اگه مي شناختي اين حرفو نمي زدي.پرنده گفت بايد فکر کنم.رفت و با خودش فکر کرد.با خودش گفت اين دفعه با خودت بجنگ مقاومت کن ببين توانت چقدره.
فرداش رفت و گفت باشه از امروز من پرنده ي توام.به پرنده گفت اگه از امروز مال مني نبايد رو بام کس ديگه اي بشيني.فقط بايد پرنده ي من باشي.پرنده با خودش فکر کرد و به خودش گفت خب من که کسي رو ندارم بعد بلند گفت باشه رو بام هيچ کسي نمي شينم.روزها گذشت و گذشت و گذشت.هر روز صاحب پرنده مي اومد تا پرنده رو ببينه.اما پرنده حواسشو اين دفعه جمع کرده بود.نمي خواست پرواز کردن يادش بره.هر روز چند ساعت مي رفت پرواز مي کرد.اگه يک کم دير مي کرد صاحابش ديوونه مي شد زار زار گريه مي کرد.مي ترسيد يا واسه پرنده اتفاقي افتاده باشه يا رو بام کس ديگه اي نشسته باشه.
يک روز صاحب پرنده مي خواست ببينه پرنده دوسش داره يا نه.گفت آهاي پرنده ديگه نمي خوام اينجا باشي.برو.پرنده پرواز کردن خيلي خوب يادش بود.بدون هيچ حرفي بال هاشو باز کرد و رفت.اما هنوز دور نشده بود که صاحبش احساس تنهايي کرد فرياد صاحبش رو شنيد که مي گفت برگرد.من بدون تو نمي تونم.پرنده برگشت.بازم رفت تو لونه.روزها به همين منوال مي گذشت و پرنده هنوز پرواز کردن فراموشش نشده بود.اما ديگه کمتر پرواز مي کرد.خود پرنده هم ديگه داشت به صاحبش اعتماد مي کرد.
يک روز بازم صاحبش اومد پرنده رو امتحان کنه.گفت مي خوام فراموشت کنم.پرواز کن و برو.پرنده اين دفعه براش سخت شده بود.اما بعد از چند دقيقه گفت باشه ميرم.بالهاشو باز کرد و پرواز کرد.باز صاحبش احساس تنهايي کرد فرياد زد پرنده برگرد.برگرد.من بدون تو نمي تونم.باز پرنده برگشت.روزها گذشت و گذشت و گذشت.ديگه پرنده از بام بلند نمي شد.اصلا پرواز نمي کرد.يک روز صاحبش بهش گفت پرنده ديگه مثل اولا دوست ندارم.پرنده خواست پرواز کنه.ولي ديد بالهاش ديگه توان پرواز ندارن.
صاحبش فهميد .ذوق کرد که پرنده پرواز کردن يادش رفته.پرنده گريه ش در اومد.آخه به خوش قول داده بود نبايد پرواز کردن يادش بره. پرنده نتونست پرواز کنه و از اون روز اين پرنده بود که مي ترسيد صاحبش بيرونش کنه.ديگه صاحبش واسش فرقي نمي کرد پرنده رو بام باشه يا نه.آخه مطمئن بود پرنده پرواز کردن يادش رفته ضمنا از تنهايي ديگه در اومده بود.اين پرنده بود که منتظر مي موند تا صاحبش بياد.
از اون روز ديگه پرنده يک روز خوش نديد.آـخه صاحبش فهميده بود حتي اگه پرنده رو با سنگ هم بزنه پرنده تمي تونه پرواز کنه.واسه همين هر موقع مي اومد پرنده رو مي ديد با سنگدلي يکي دو تا سنگ مي زد به پرنده .پرنده ي بيچاره که پرواز کردن يادش رفته بود نمي تونست پرواز کنه.مجبور بود تحمل کنه و صاحبش انقدر به پرنده مي خنديد که هر روز واسه اينکه بيشتر بخنده سنگ هاي بزرگ تري رو به پرنده مي زد.تا اون روز شوم رسيد.صاحبش اومد.پرنده خيلي خوشحال شد.اما اين دفعه سنگدل واقعا مي خواست پرنده رو نابود کنه.دستش رو بلند کرد و سنگ بزرگي که به اندازه ي کل جسم پرنده بود به طرفش پرتاب کرد.پرنده ديگه نتونست تحمل کنه.از پشت بام افتاد.خواست پرواز کنه اما نشد.بالهاشو باز کرد.زخمي شده بود.دلش به حال خودش سوخت.اما ديگه رو زمين بود.حرکت کرد.چشماش پر اشک بود.
از اون روز تا حالا پرنده ديگه پرواز نکرده.ديگه آواز نخونده.ديگه دونه نخورده.فقط يک گوشه اي نشسته تا عمرش تموم شه

دکتر احمدی نژاد چرا؟

شنبه سي ام ارديبهشت 1385 ساعت 10:41

شکاکان به اسلام، محمد بن زکریا رازی.

پنج شنبه بيست و يکم ارديبهشت 1385 ساعت 10:30

آيا حافظ در پايان عمر پيرو آيين مهر و اوستا شده بود ؟ ( پیر مغان ) ؟

سه شنبه نوزدهم ارديبهشت 1385 ساعت 03:30

بز ن باران که افتاب سرویسم کرد

پنج شنبه چهارم اسفند ماه 1384 ساعت 03:26

هر دم از این باغ بری میرسد

يکشنبه سي ام بهمن ماه 1384 ساعت 05:50

سلام

سه شنبه ششم دي ماه 1384 ساعت 04:35

شاید دوستیم

جمعه بيست و پنجم آذر ماه 1384 ساعت 05:08

دل مبند

چهارشنبه بيست و سوم آذر ماه 1384 ساعت 08:51

خدا

يکشنبه بيستم آذر ماه 1384 ساعت 09:14

درس زندگي

جمعه هجدهم آذر ماه 1384 ساعت 08:44

مناجات

چهارشنبه بيست و پنجم آبان ماه 1384 ساعت 00:25

داستان

جمعه بيستم آبان ماه 1384 ساعت 22:17

بهترین و بدترین

جمعه بيستم آبان ماه 1384 ساعت 00:13

سلام

سه شنبه هفدهم آبان ماه 1384 ساعت 22:28

از ما چه ماند به جا

شنبه بيست و سوم مهر ماه 1384 ساعت 22:54

بوسه

شنبه بيست و سوم مهر ماه 1384 ساعت 00:00

فراموشش کن

پنج شنبه بيست و يکم مهر ماه 1384 ساعت 11:46

سلامی به بوی خداخافظی

سه شنبه نوزدهم مهر ماه 1384 ساعت 22:11

سلامی دوباره

چهارشنبه سيزدهم مهر ماه 1384 ساعت 21:54

1 2 3 4 5