غروب نم نمك سوسو مي زند وبه خواب مي رود
فلك فتيله مي زندومشع چُرت رامي افروزد
سكوت وعزلت وسياهي
دفتردشت رافرا مي گيرد
به خط عشق
حروف به پايكوبي درمي آيند
رزه وار و موزون
باز هم ازساغرآينه وار كوير
فضاله اي ازشراب شريعت راسر مي كشند
وهبوط را به تماشامي نشينند
وباجرعه اي از شراب نيايش نيز
كلام مطهر راجاري مي كنند
وترسيم مي كنند خطي را ز آب
و آب جلوه گاه مثنوي اي است كه -
معنويت رابه عبوديت بادمي كشاند
بادازجور زمانه براي آب مي گويد ولي -
به ناگاه چون مي شنود غصه قصه آب وماه را
مدهوش ونالان به مثابه ي گردبادي به درون دل آب مي افتد
آنگاه چون به خود مي آيد، آهي مي كشد و
حبابي به پرواز درمي آيد
سردرگم وحيران
اما هم درد باصبا
جوياي حقيقت
اما بي آنكه بداندكجاست؟وبايدبه كجابرود!؟
در راه بالني مي بيند
به مناظره مي نشينند
هردوآماس كرده زجوروهوس انسان
اما- تضاد در دورويي باد است
كه يكي راموافق هست وديگري را مخالف
بالن رابادمخالف به هوا مي برد ولي
حباب را موافق !
بالن همان روح پليدآدمي است كه برعكس وجدان سرپَر مي زند
و آدمي رابه وعده گاه هيچ مي فريبد
اما
حباب راباد موافق عشق مي راند
تابه حقيقت دل راه يابد
آنگاه با تلنگر نبي باطني به ناگاه خودرادردرياي كتم عدم مي بيند
وازجمال وجلال وكمال يار
مدهوش وكُما مي شود
كه همان تحجرازلي وابدي است
يا به عبارتي همان نقطه اي ازپرگاراست كه قبلاً بود
ياهمان آغازبي پايان وپايان بي آغاز